پنجشنبه هفتم آبان 1388
هیچ بدمزگی بی حکمت نیست!
امروز از کافی شاپ دانشکده یک آیس تی سفارش دادم. پسری که سفارش مشتری ها را آماده می کند مایعی به رنگ قهوه ای روشن را به یک عالمه یخ درون یک لیوان یک بار مصرف بی رنگ ریخت و روی پیشخوان کافه گذاشت و پسر دیگری که پشت دخل است گفت باید دو دلار و نیم بپردازم. کردیت کارتم را به سمتش گرفتم اما گفت برای خرید های کمتر از 5 دلار، 50 سنت اضافی شارژ می کند. کردیت را روی پیشخوان کافه گذاشتم و در میان پول خرد هایم دنبال دنبال سکه گشتم که به او بدهم. دو دلار و نیم سکه جور کردم و لیوان آیس تی را برداشتم و از کافه بیرون رفتم. محلول داخل لیوان هرچه بود آیس تی نبود. جوشاندنی خنک علفی ای بود با طعم تلخ و بسار تیز، شبیه طعم قطره های بی خاصیت گیاهی برای برطرف کردن عوارض یائسگی. وحشتناک بود! دوباره به کافه برگشتم تا شکر یا عسلی به آن اضافه کنم و طعمش را قابل تحمل تر کنم. جلوی میزی که روی آن شکر و عسل را چیده اند می ایستم و با دقت روی نوشیدنی گیاهی عسل می ریزم. ناگهان کسی از پشت سر چیزی را به سمت می گیرد:
"این مال شماست؟!"
پسری است که پشت دخل کافه کار می کند. کردیت کارتم در دستش است.
قطره بدمزه گیاهی را با با لذت سر می کشم. اگر خوشمزه بود هیچ وقت به کافه بر نمی گشتم!
شنبه بیست و پنجم مهر 1388
از ده سال پیش
"نیلوفر همیشه از این بچه های شر بود. از اینا که شورش می کرد و کلاسو به هم می ریخت. خیلی با اطلاعات و با مطالعه بود و همیشه با معلم تاریخ بحث می کرد. معلم تاریخ یه واقعیت تاریخی رو صد در صد اشتباه می گفت، نیلوفر بلند می شد سه ساعت باش بحث می کرد و درستش رو می گفت." رو به من:"هنوز هم همینقدر مطالعه می کنی؟" وادامه "چقدر خوب شد که بعد از انتخابات ایران نبود وگرنه مطمئن بودم نفر اول می ریخت تو خیابون!"
*
اینها را دوستی در مورد من گفت که نیلوفر ده سال پیش را می شناخت و از ده سال پیش تا امروز او را ندیده بود. نیلوفر امروز کلاسی را به هم نمی ریزد، در هیاهوی کلاسی گم می شود، ساکت و تنها می رود و ساکت و تنها بر می گردد و با اینکه "اقلیت قابل دیدن" است، هیچ گاه به چشم نمی آید و چون زبانشان را به خوبی خودشان بلد نیست حرف بزند، فکر می کنند احمق است. نیلوفر امروز با هیچ معلمی بحث نمی کند. تنها می تواند لبخند کمرنگی به زبان بیاورد وقتی استاد کچل مراکشی برای روز 5 شنبه نیم ساعت به او وقت می دهد و روی تقویمش با حروف عربی می نویسد "نیلوفار" و او می گوید استاد الف اش را خط بزن، و انگار که دارند در دلش رخت می شویند به همه "بی پلاس" هایی فکر می کند که "این تازه مینیمم است، بهتر است از آن بالاتر بگیری". نیلوفر وقتی شرح خودش را از زبان کسی که ده سال است شناختش از او تغییر نکرده می شنود، احساس می کند دارند درباره غریبه ای حرف می زنند...
سه شنبه هفتم مهر 1388
دیشب خواب دیدم زنده ام
اتاوا چهارمین شهر بزرگ کاناداست و شانزدهمین شهر قابل زیستن دنیا. البته به جر خانم ب که هنرمند است، خیلی های دیگر هم هستند که از اتاوا خوششان نمی آید و دوست دارند هر چه زودتر از آن بزنند بیرون و احتمالا برایشان اتاوا حکم قم را دارد در مقایسه با تهران، ولی برای ما هم که روح این شهر را دیده ایم یا داریم سعی می کنیم ببنیم هوای این شهر چقدر دلگیر می شود وقتی که ابری و بارانی باشد. چتر را به جای بالای سرمان، می گیریم جلوی رویمان تا باران هایی که کجکی از روبه رو می آیند به سر و صورتمان بر خورد نکنند. مثل ننه سرما خودمان را می پیچیم در یک شال بافتنی پت و پهن، و بعد از شش ماه است که چیزی را شبیه روسری روی سرمان حس می کنیم. دختری از روبه رو می آید که شلوارکی اندکی بلندتر از شورت خود پوشیده و اصلا هم احساس سرما نمی کند و ما به سلامتی سیستم گرمایش و سرمایش بدن او شک میکنیم. ما نهیب می زنیم ای باکتری یا ویروس یا هر چه که هستی! ما تو را شکست می دهیم. بیخود نیست این همه جلوی مرد و نامرد کری خواندیم و خالی بستیم که ما دوسال است سرمانخورده ایم! ما از این زمستان جان سالم به در خواهیم برد! این را تو مطمئن باش. خوکی باشی یا مرغی، بیخودی مرا از فین فین و گلو درد و سایر سیمپتم های پیش از سرماخوردگی مترسان که ما بادنجان بمیم که از قضا گذارش به شانزدهیمن شهر قابل زیستن جهان افتاده است. آدولت کلد هم که نباشد با ادویل خدمتت خواهیم رسید. این همه آدولتد کلد با خودم آورده بودم از ترس چنین روزهایی. راستی چه بلایی به سرشان آمد؟ باید ته کیف های قدیمی را بیشتر بگردم. فلز سردی می خورد به سینه ام. از تو همین مانده که نمیدانم چیست، خودت هم درست نمی دانستی چیست. تصویر دو تا رشته به هم تابیده است. آنقدر به هم نتابیده بودیم که بگویم این من و توهستیم. هنوز گاهی اوقات چشمانم را می بندم و بویش می کنم و در آن دنبال باقی مانده بوی تو می گردم، هر چند حالا دیگر بیشتر بوی تن خودم را گرفته. و باران کجکی می بارد. حتی می بارد بر روس سگ بزرگ خانم همسایه که او را آورده بود در پارک کوچک روبه روی خانه راه ببرد که بعد از باد و باران شدید امروز پر شده بود از برگ های زردی که از درختان ریخته بودند. برای من که با ادبیات به دنیا آمده ام، در شعر زندگی کرده ام، و با رمان مرده ام، سخت است قبول کنم که پاییز در شانزدهمین شهر قابل زیستن جهان بیشتر قرمز باشد تا زرد. پس آن عاشقی که در روی زردی به پایئز شباهت داشت و بخش بزرگی از ادبیات فارسی را به خود اختصاص داده بود را اینجا باید کجای دلم جای دهم؟ خودم را می بینم، یکی از آدم های رمان بیوتن شده ام. اگر ارمیا بشوم خیلی شعاری می شود! شاید هم آیدین سمفونی مردگان شدم که پدرش او را مایه ننگ خود میدانست. یا آزاده خانم که تعلیمی بیب اوغلی را روی تن خود حس می کرد. من می خواهم یک شخصیت پست مدرن باشم. در رمانی که یک روزی تمام شود. شخصیتی که ریپرت هایش را به موقع تحویل می دهد و صبح زود به دانشگاه می رود تا از استاد کچل مراکشی که انگلیسی را با لهجه حرف می زند و دانشجوهای جهان سومی را دوست دارد سوال بپرسم، یا تی ای درسی که سعی می کند با خوشرویی جواب سوالاتمان را بدهد ولی در دل دارد بهم فحش می دهد. و بعد که شب می شود این رمان یک صفحه به پایانش نزدیک تر می شود. و باز موقع پایان این رمان، هوا در شانزدهمین شهر قابل زیستن دنیا که خانم ب، که هنرمند است، خیلی از آن بدش می آید، دلگیر می شود. و ما زمزمه می کنیم مباد که باشیم ما بر هستی، ماندگارتر از هسته هلویی که نیست می شود از برای آمدن هسته هلوی دیگر بر هستی. این شاعر است که دارد می خواند!
دوشنبه سی ام شهریور 1388
چرا سنگسار ثریا فیلم مزخرفی است؟
1.سنگسار ثریا داستانی مبتنی بر واقعیت است که اوایل انقلاب در یک روستا اتفاق می افتد. شوهر ثریا قصد دارد ثریا را طلاق دهد و زن دیگری بگیرد و دیگر نفقه او و بچه هایش را ندهد. ثریا به طلاق راضی نمی شود و شوهرش تصمیم می گیرد به نحوی دیگر از شر او خلاص شود. برای همین به کمک آخوند ده و کدخدا و چند نفر دیگر، به ثریا تهمت می زنند که با مردی که در خانه اش کلفتی می کرده خوابیده است، و در نهایت او را سنگسار می کنند.
سنگسار کردن واقعیتی است که در کشور ما، هر چند به تناوب بسیار اندک، ولی به هر حال اتفاق می افتد و نمی توان آن را انکار کرد. ولی سایر شاخ و برگ هایی که به این داستان داده شده به شدت دور از واقعیت و زاییده تخیل کارگردان است. زن دوم گرفتن و نفقه زن اول را ندادن، در میان قشر کم سواد و پاین تر از متوسط جامعه، چیز غریبی نیست که مرد برای شانه خالی کردن از زیر بار این مسئولیت مجبور شود زن را به صورت فیزیکی حذف کند.
2.به جز مشکل فیلمنامه، بازیگری های این فیلم نیز به شدت ضعیف است. شاید بتوان گفت شهره آغداشلو بهترین بازیگر این فیلم است که او هم به نظر می رسد علاقه شدیدی که به تخریب چهره ایران و ایرانی در انظار مردم دنیا، از طریق بازی در فیلم های ضد ایرانی مبتنی بر تخیل، دارد. سایر جلوه های هنری فیلم نیز چنگی به دل نمی زند و کلا فیلم از جنبه های هنری نمره بالایی کسب نمی کند.
3. فیلم سنگسار ثریا در ژانری تهیه شده که من نام آن را درام فمنیستی ایرانی می گذارم. فمنیست های ایرانی در سال های اخیر، در عرصه فیلم و داستان بسیار پرکار بوده اند. ویژگی آثار آنها سیاه و سفید بودن شخصیت ها بر اساس جنسیت است: مرد ها همه زشت و پلید و خبیث و شیطانی، زن ها همه فرشته و خوب و مهربان، البته تعدادی زن بدجنس و بدذات هم معمولا در این گونه آثار یافت می شود که یا فاحشه اند، یا زن های خبر چین و خاله زنک، یا با شوهر زن فرشته صفت داستان روی هم می ریزند تا به او خیانت کنند... به عنوان مثال می توان ازشخصیت های رمان های شهره وکیلی نام برد. زن ها و مردهای فیلم سنگسار ثریا نیز همگی دارای این ویژگی هستند: حتی پسرهای کوچک ثریا و پدر پیر و ناتوان او هم به او سنگ می زنند. هر کجا هم خواسته مثلا ثریا را در بهشت و در رهایی و آزادی نشان دهد او را با دخترهایش نشان داده است. بهترین مرد داستان مردی است ثریا در خانه اش کار می کرده. تنها ویژگی های منفی این مرد ساده لوح، زودباور و ترسو بودن اوست، که از ترس اینکه خودش را سنگسار کنند و پسر معلولش بی پدر بماند، تحت فشارهای آخوند ده حاضر می شود علیه ثریا شهادت دروغ بدهد.
4.بدترین بخش فیلم، نشان دادن صحنه های سنگسار است. حدودا بیست دقیقه از فیلم به پخش کامل صحنه سنگسار شدن ثریا اختصاص دارد. نشان دادن کلیه مراحل و صحنه های سنگسار، با این جزئیات، به نظرم نشان از این دارد که کارگردان صرفا قصد داشته برای جلب ترحم و همدردی تماشاگر، مخصوصا تماشاگر خارجی، به هر حربه ای دست بزند. نماهای خون و سنگ و مغز متلاشی شده ثریا و موهای به خاک و خون آغشته و چشمان کبود او، همزمان به اضافه کردن به وزن بازاری فیلم، از وزن هنر و زیبا گرایانه آن به شدت کاسته است، در صورتی که کارگردان می توانست به سادگی با نشان دادن یک نمای دور، صحنه سنکسار شدن ثریا را خیلی اثر گذار تر از این به بیننده نشان دهد.
5 از بعضی از جزئیات ارائه شده در فیلم،.به نظر می رسد کارگردان هرگز ایران نبوده یا بیشتر از سی سال است که پا به این مملکت نگذاشته است. رفتار، گفتار، آداب و رسوم، کلمات، حتی طراحی صحنه و دکوراسیون روستایی، و طرز لباس پوشیدن، همگی فرسنگ ها با واقعیت فاصله دارند. چیزی که تماشاگر ایرانی آن را درک کرده اما تماشاگر خارجی به علت مواجه نشدن با واقعیت ایران، آن را به سادگی باور می کند. چیزی که در نهایت وهن ایران و ایرانی و دروغ پردازی های مغرضانه ای علیه این کشور است. من که به شخصه از اینکه کشور و مردمم در دید خارجی ها اینگونه تصویر شده، هم نزد دوست کانادایی ام که همراهم بود، و هم نزد همه غیر ایرانی هایی که در سالن سینما حضور داشتند، به شدت احساس شرمندگی کردم.
6.آخرین نکته اینکه سازمان عفو بین الملل علیه این فیلم بیانیه ای صادر کرده و اعلام کرده این فیلم با اغراق در نشان دادن واقعیت، حاصل سال ها تلاش این سازمان را برای مبارزه با عمل وحشیانه سنگسار را بر باد داده و از همه خواسته این فیلم را بایکوت کنند. من هم همین جا خواهش می کنم لطفا بیایید اجازه ندهیم کسی از بدبختی های ما استفاده تجاری و تبلیغاتی بکند!
جمعه بیستم شهریور 1388
ای جون من!!
چیزی بود بین خنده و گریه. از بس خندیده بودم اشک از چشمانم می آمد ولی می دانستم در اثر کوچکترین تحریکی، این اشک به اشک گریه مبدل خواهد شد. موضوع برای خنده زیاد بود. اصولا من و مریم و نگار که دور هم جمع می شدیم به جز خندیدن یا حرف زدن در مورد دو موضوع، که این اواخر به یکی تقلیل یافته بود، کار دیگری نمیکردیم. آن شب هم لازم نبود زحمت بکشیم برای اینکه موضوعی برای خنده پیدا شود. کما اینکه وسایل گرد و خاک گرفته اتاق من، کل کل های همیشگی من و مریم، لاک درست کردن نگار و اشیایی مانند "گربه رقصان" به اندازه کافی خنده دار بودند که خوراکمان را تا ساعت ها فراهم کنند.
"-وقتی برگردم کمکم می کنید همین وسایل را از توی کارتن در بیاورم؟"
هیچ کدام این حرفم را جدی نگرفته بودند. نگار همچنان مانند کیمیاگری ماهر به کار خطیر درست کردن لاک ادامه داده بود و مریم همچنان شمع ها و وسایل تزئینی اتاقم را که یادگاری سالها بودند را داخل کاغذ روزنامه پیچیده بود و چسب زده بود و با ماژیک روی آن نوشته بود که چه چیزی است، شاید هم زیر لب غری زده بود که چرا در خانه تان جا چسبی ندارید...
وقتی کار دست جمعی مان تمام شد، اتاق چه خالی به نظر رسید. تمام کتاب های روی رو شوفاژی و وسایل روی دکور سیمی زرد رنگم، به کارتن هایی در اعماق کمد انتقال یافته بودند و دست خط مریم روی تمام آنها دیده می شد. دیگر از آن اتاقی که در و دیوارش پر از عکس وکارت و یادگاری بود و زندگی در آن جریان داشت، حداقل زندگی من در آن جریان داشت، خبری نبود... اتاقی بود معمولی، با دیوارهای سبز رنگ خاک گرفته، و آینه بزرگ غمگینی که دیوار خالی مقابلش را نشان می داد.
آن شب خنده به بغضم مجال نداده بود. همان شب، قبل از آن، نگار خیالم را راحت کرده بود:"نیلوفر دوستی ها هیچ جا نمی روند"، اما چیزی در درون من می گفت من نیز به زودی مثل این اشیا، به کارتنی در قعر یک کمد انداخته خواهم شد و از یادها خواهم رفت.
آن شب با اینکه "خ خ" نداشتم، اما برای آخرین بار در آن اتاق با یکدیگر شب را سحر کردیم. خودم هم تا یک هفته بعد برای آخرین بار در آن اتاق خالی خوابیدم. اتاق خالی و زشت که می دانستم دیگر تا مدت ها صدای خنده ها و هیاهوی ما را نخواهد شنید.
*
صبح یک روز آفتابی اوایل سپتامبر. پنج روز مانده به بیست و پنجین سالگرد تولدم و پنجمین ماهگرد اقامتم در اتاوا. پنج ماهی که در آن لحظات خوب و بد وهیجان انگیز و جدید و عجیب و جالب زیادی را تجربه کرده ام. اما قرار است با شیرین ترین تجربه ام آن روز روبه رو شوم. یاداشتی را که دیروز مامور پست به صندوق پستی مان چسبانده به دفتر پستی نزدیک خانه می برم. خانم کارمند اداره پست بسته ای را دستم می دهد. خط نگار را رویش می شناسم. از ساختمان بیرون می آیم و با ذوق وحشیانه ای با کمک دسته کلیدم، کارتن را پاره می کنم و محتویاتش را بیرون می آورم: هدیه تولد! و کارتی آکاردئونی، پشت و رویش از نقاشی های مریم، و دست خط دوستانم: اول از همه هدی نوشته، با دست خط مکعب مستطیلی اش: "گوهرم برگ گلم..."، دوست دارم وسط خیابان بلند بلند بخندم، لبخندی نشسته روی صورتم، به پهنای آن. من خوشبخت ترین "سیتی زن" این شهرم. کسی که امروز یک "سورپرایز" دریافت کرده است. نفر بعدی مریم است: "چند سالت شد؟ هاف هاف هاف!" تمام خاطرات قشنگ نوجوانی و جوانی ام پیش رویم رژه می روند. بعدی دست خط نگار است: "امسال خودت از طرف مته برقی ها تولد مبارک برای خودت بخون." و یاد تولد پارسال خودم و مریم می افتم. عکس ها هنوز چقدر زنده اند. هنوز "سورپرایز" اصلی مانده. دست خط مادرانشان که هر کدام جداگانه تولدم را تبریک گفته اند. یاد مهمانی های خانوادگی می افتم و سفره های افطاری و شب نشینی های طولانی. ما بچه ها لباس می پوشیدیم و آماده رفتن می شدیم، اما پدر و مادرها آنچنان گرم صحبت و از زمان غافل شده بودند که به سختی می شد از جا بلندشان کرد. دلم پر می کشد برای تمام آن روز ها و یک لحظه می اندیشم من اینجا چه می کنم؟ و این شهر که مدت ها بود می اندیشیدم مثل اصفهان برایم آشنا و دوست داشتنی شده بود، ناگهان چه غریب می شود. دلم می خواهد پیش دوستان باشم، با همه خنده های بی وقفه و حرف زدن های پر سر و صدایمان. صدایی آشنا در گوشم زنگ می زند: "نیلوفر دوستی ها هیچ جا نمی روند." آری من خوشبخت ترین "سیتی زن" این شهرم! کسی که فراموش نشده است. کسی که هنوز درون یک کارتن، به اعماق یک کمد فرستاده نشده است. بغضِ آن شب، باز هم مجال بروز نمی یابد. هدیه ام را چون غنیمتی با ارزش به سینه می فشرم. و خیابان های این شهر دوباره برایم آشنا می شوند...
جمعه بیستم شهریور 1388
و آروزی سبزی که نمی گذارم رفته رفته کم رنگ شود.
مباد این نهال شکننده، که با خون صدها عاشق مست آبیاری شده، در خاک این شوره زار، زندگی را تاب نیاورد،
مباد این تند باد ها که می وزند ساقه های تردش را که محتاج نوازش های نرم دست باغبان پیر است، خم کنند،
مباد آفات سوزان این کویر داغ، برگ های نازکش را در حریق تن خویش بسوزاند،
مباد،
مباد،
مباد،
مباد این آرزو حتی در دل من و ما بپژمرد،
سهم من از وطن آروزیی است. نمی گذارم بمیرد.
جمعه سیزدهم شهریور 1388
دیروز سری به نوشته های دو سال پیشم زدم که پر از خاطرات روزانه و نوشته های شخصی بود. یادم آمد که سر هر کدامشان چه دردسرها که برایم درست نشد! خیلی وقت است دل نوشته ای ننگاشته ام. هوس کردم دوباره این عادت شریف را از سر بگیرم. البته با رعایت مصالح فردی و جمعی!
در اثر رفت و آمد با دوستان عزیز افغانی، حسینه و بهار، احساس می کنم خودم هم لهجه افغانی گرفتم. دیروز در خانه حسینه نزدیک بود کل ساختمان را به آتش بکشیم! حسینه روغن را روی گاز با شعله خیلی زیاد گذاشت و از آشپزخانه بیرون آمد. یک لجظه دیدم بوی دود می آید، حسینه در قابلمه را برداشت شعله های آتش بود که از داخل دیگ زبانه می کشید!! دیگ را روی زمین گذاشت و به سرعت پرید که در بالکن را باز کند که دود از خانه بیرون برود. آلارم اسموک دیتکتور در همین حین شوع به جیغ جیغ کرد. در آپارتمان را باز کردیم که دود بیرون برود، دود به اسموک دیتکتور مرکزی رسید و آن را هم به صدا در آورد!! هر چه با حوله سعی کردیم دود را از کنار آلارم کنار بزنیم فایده نداشت و دستگاه به بوق های ممتد گوش خراش خود ادامه می داد. دیگ شعله ور را که زیر آب گرفتیم تا خاموش شود حجم دود چند برابر شد، سرفه و عطسه و آبریزش بینی بود که می آمد! در عرض ربع ساعت هم دو تا تراک آتشنشانی کانادا و چند نفر پلیس خود را به ساختمان رساندند! سه تا از آتشنشان ها در زدند، حسینه به داخل راهشان نداد ولی تا دیدند همه چیز خوب است و ما هم سالم هستیم لبخند زنان راهشان را کشیدند و رفتند و ما هم از پایین برایشان دست تکان دادیم! داشتم فکر می کردم اگر در ایران چنین اتفاقی افتاده بود بهترین فحشی که از نیروهای خدوم آتشنشانی ممکن بود بشنویم چه بود!
چند کلمه افغانی:
خواندن: آهنگ
بچه: پسر
کالا: لباس
مقبول: خوشکل
موتِر: ماشین، اتوموبیل
نتیجه گیری اخلاقی: ندارد
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388
چه کسی از مرگ نا تمام ما خواهد گریست؟

میوه این درخت بی شک ممنوع نبود، اما شاید مسموم بود. آخر کی گفته هر چیزی که روی درخت دیدی و به نظرت قشنگ و خوشمزه آمد را باید امتحان کنی، حتی اگر شبیه سیب ولی خیلی کوچکتر باشد؟
پلیس کانادا فردا صبح پیدا شدن جسد دختری رابر روی سنگفرش های خیابان شهر آرام، در حالی که یک دوربین عکاسی آماتوری در دست داشته، را گزارش می کند، که بی شک به اندازه عکس های ندا آقاسلطان معروف نمی شود، هیچ کجای دنیا را هم تکان نمی دهد، اما تا چند روز تیتر خبری خوبی برای مطبوعات بی دغدغه محلی خواهد بود. پزشکی قانونی هم مقادیر زیادی از یک سم بسیار کشنده گیاهی را در بدن او پیدا خواهد کرد که یک سی سی آن کافی بوده برای از پا در آوردن یک گله اسب.پلیس کاندا لازم نمی بیند مسئولیت میوه های موجود روی تمام درخت های این کشور را به عهده بگیرد. متوفی خود باید شعورش می رسده که مملکت قانون دارد. اینجا پشت کوه سد ممد نیست که عین شتر بیفتی روی درخت های توت و آنقدر بخوری تا حالت بد شود. آدم همیشه باید رعایت ایمنی و امنیت خود را بکند.
پلیس کانادا از اینکه یکی از اتباع نصفه نیمه اش در اثر ماجرا جویی های جاهلانه ای در گذشته چندان خوشحال نیست، اما نوری از سعادت در چشمان متوفی دیده می شود که نشان می دهد مثل اینکه سموم گیاهی خوب به بدنش سازگار بوده است.
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388
مرجع عالیقدر گربه نره!
"چرا سه ماه دندان روی جگر نگذاشتید تا با خاموشی خمینی و به دست گرفتن قدرت بنیان رژیم را دگرگون کنی و آیا بهتر نبود تقیه می کردی و جلوی این همه مصیبت و بدبختی را برای خودت و مردم ایران بر اثر حاکمیت یافتن بساز و بفروش های سیاسی و آلوده دامان مدعی عصمت دینی می گرفتی؟"
منتظری در پاسخ گفت:
"دینم اجازه نمی داد سکوت کنم. شرفم نمی گذاشت تقیه کنم. شب ها خوابم نمی برد و فریاد مادران داغدیده و زنان شوهر کشته و بچه های بی پدر در گوشم زنگ می زد. یک رکعت نماز درست نمی توانستم بخوانم. تصویر پیکرهای سوراخ سوراخ شده از گلوله در برابرم بود."
*
به بهانه انتشار این پرسش و پاسخ، و بحث های پس از آن، تصمیم گرفتم در این مورد پستی در وبلاگم بنویسم.
اول اینکه ما ایرانی ها به شدت استعداد این را داریم که کسی را بی دلیل و بدون آنکه حقیقتا لیاقتش را داشته باشد به عرش ببریم یا برعکس اگر بی دلیل نزدمان بی عزت شد، با ساختن بدترین جوک ها و هجویات او را از عرش به فرش بکشیم. همچنین به علت ضعیف بودن حافظه تاریخی مان دوست داریم حسرت چیزاهایی که از دست داده ایم یا به دلایلی نتوانسته ایم به دست بیاوریم را بخوریم. داستان ملت ما و آیت الله منتظری دقیقا همین نقل است.
همه گان به یاد دارند سال هایی که آقای منتظری "نایت بر حق امام" بود، مردم سخیف ترین جوک ها و هجویات و القاب را برای او می ساختند که "گربه نره" مودبانه ترین آنها بود. نسل من شاید از منش و روش و شیوه سیاست ورزی آقای منتظری خاطره مستقیم چندانی نداشته باشد. ولی آنچه که هویداست این است که او از معدود افراد درون حاکمیت بود که نسبت به اعدام های تابستان 67 واکنش مستقیم نشان داد و به بهای محروم شدن همیشگی از قدرت، پس از آن همه هجو ها و جوک ها، نامی نیک از خود به جا گذاشت. همچنین زندانیان سیاسی دهه 60، از وی و دوره ای که او و تیمش به زندان ها نظارت داشتند (سال های 64-66) تقریبا به نیکی یاد می کنند. پس از حوادث اخیر منتظری پس از دو دهه محرومیت و حصر خانگی، اینبار هر از چند روز با بیانیه صادر کردن و نامه ای نوشتن یا جواب نامه ای را دادن، دوباره آن نام نیک را در اذهان مردم یادآوری می کند. این دفعه نه به عنوان گربه نره، بلکه از آنجایی که ما ایرانی ها تمایل زیادی به افراط و تفریط داریم، لقب آقای منتظری به "مرجع بزرگوار شیعه، حضرت آیه الله منتظری" تغییر کرده است. این افراط و تفریط تا آنجا پیش می رود که نه تنها مردم عادی، بلکه سیاستمداری چون عدالله نوری چنین سوال غیر عادی ای را از ایشان می کند. ولی معلوم نمی کند منتظری از کجا باید می دانسته خمینی فرار است سه ماه دیگر ارتحال کند که او برای اصلاح امور تا آن موقع صبر کند! اصلا از کجا معلوم اگر به جای خامنه ای، منتظری رهبر نشده بود، این او نبود که بعد از بیست سال رهبری علیه مردم کودتا می کرد و خامنه ای گوشه ای در کنج عزلت و حصر، در هواداری از مردم بیانیه صادر نمی کرد؟ نکته مهم اینجاست که ما باید پیش از قهرمان ساختن به "نقش ها" بیشتر توجه داشته باشیم تا افراد. مشکل اصلی وجود نقشی به نام "ولی فقیه" با اختیارات نامحدود در قاون اساسی است نه اینکه چه فردی بر این مسند تکیه زده. اختیارات بی حد و حصر و موظف نبودن به جوابگویی، می تواند پاک ترین فرد روی زمین را نیز به کثیف ترین دیکتاتور تاریخ بدل کند.
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388
افغانستان: کشوری که از نو باید شناخت
*
افغانستان برای ایرانیان مترادف با جنگ ویرانی و فلاکت است. بدبخت ترین و فقیر ترین و ویران ترین کشور دنیا و نماد عقب ماندگی و نکبت و جهل و بی سوادی. مهاجران غیر قانونی و کارگران روزمزد ارزان قیمت که قوت غالبشان نان و نوشابه زرد رنگ است و از ملیتشان به عنوان فحش استفاده می شود. افغانی در دهه 60، برای ایرانی مترادف با نا امنی و دزدی و تجاوز است و در دهه 70 مترادف با عمله های ساختمانی کم توقع که صبح به صبح سر چهارراه می نشینند به انتظار لقمه ای نان آن روزشان، و در دهه 80 رفته رفته تبدیل می شود به انسان هایی لایق ترحم، خانه پاهایی قابل اعتماد، جنگ زده هایی که طالبان چون طاعون خانمانشان را برباد داده است، کارگرانی زحمت کش و دانشجوهایی موفق که علی رغم برخوردهای ضد انسانی و قوانین سخت گیرانه ضد مهاجری حکومت ایران، وارد دانشگاه های ایران شده اند، و در نهایت انسان های بی پناهی که زجر کشیده اند و ایران شاید بتواند منزل دوم آنها باشد. اوج احساس همدردی و سمپاتی ایرانیان با افغانی ها، بعد از ساخت فیلم سفر قندهار محسن مخملباف، و پس از آن، متعاقب حمله آمریکا به این کشور و در صدر قرار گرفتن اخبار آن، چاپ کتاب های جذاب با تم ژورنالیستی و تبلیغاتی خالد حسینی، به وجود آمد. سفر قندهار محتوایی روایت گونه را با ظاهری مستند در هم آمیخته بود تا از ظلم هایی که طالبان درحق این ملت مظلوم کرده بودند، صحبت کند. مجروحان جنگی که دست و پای خود را روی مین ها از دست داده بودند، محرومیت های زنان برقع پوش و محدودیت های آنان حتی در رفتن نزد پزشک، از جمله صحنه های تاثیر گذار این فیلم بودند که تا مدت ها ذهن هر بیننده ای را به خود مشغول می کرد. مخملباف پس از ساخت سفر قندهار در کلیه مصاحبه های مطبوعاتی مربوط به این فیلم مرتب بر این جمله تاکید می کرد که طالبان در این سال دست به این همه جنایت علیه مردم افغانستان زد، اما غرب فقط برای تخریب مجسمه بودا اظهار تاسف می کند.
حال اگر این تصویر ایرانی از افغانستان، که تا حدودی بر اساس چنین توصیفاتی ترسیم شده باشد، به کلی اشتباه باشه چه؟ من به شخصه برای آقای محسن مخملباف احترام زیادی قائلم، مخصوصا بعد از حوادث اخیر ایران که نقش بسزایی در اطلاع رسانی و هدایت حرکت های مردمی و رساندن صدای مردم ایران در مجامع رسمی اروپایی ایفا کرد. ولی اگر به تاریخچه فیلم هایی که ایشان و دختراش سمیرا مخملباف درباره ایران ساخته اند و اکثرا در جشنواره های خارج از ایران با اقبال عمومی روبه رو شده نگاهی بیندازیم، به راحتی متوجه می شویم که شخصیت های اصلی این فیلم ها یک دهک یا دو دهک پائین جامعه ایرانی هستند و به هیچ عنوان نمیتوان آنها را نماینده میانگین مردم ایران دانست و قضاوت درباره مردم ایران صرفا از روی چنین فیلم هایی با تم تبلیغاتی زیاد که شاید برای خوشایند جشنواره های خارجی سعی در پررنگ نشان دادن فقر و فلاکت و بدبختی ایران دارند، قطعا نا درست است. به عنوان مثال به فیلم "سیب" ساخته سمیرا مخملباف را به یاد بیاورید که داستان دو دختر بچه دوقلوی یازده ساله ایرانی است که تا این سن هرگز اجازه خروج از زیر زمین منزل خود را نداشته اند! هر ایرانی ای می داند که نه تنها امروزه، بلکه در ایران قدیم و در عقب مانده ترین روستاها که دختران از حقوق اولیه خود محرومند نیز سابقه نداشته هیچ پدری با دختران خود چنین رفتاری بکند، مگر اینکه به بیماری روانی خاصی مبتلا باشد، که در آن صورت این می تواند تنها مختص کشور ایران نباشد و در هر کجای دنیا احتمال وقوع چنین حادثه ای هست! از یکی از منتقدین و تماشاگران خارجی این فیلم، اظهار تعجب کرده و گفته بود ما نمی دانیم آیا ایران کشوری است که در آن با دختران چنین رفتاری می شود، یا کشوری است که در آن دختری کم سن و سال چون سمیرا مخملباف می تواند به چنین موفقیت های بزرگ جهانی دست یابد!
با چنین مقدمه طولانی ای می خواهم بیان کنم به آسانی می توان به صحت مطالب ارائه شده در فیلم های با موضوع افغانستان و حتی رمان های پر سر و صدای خالد حسینی شک کرد. دقت کنیم که خالد حسنی در کودکی افغانستان را ترک کرده و در آمریکا زندگی می کند و مشاهداتش از این کشور مسلما غیر مستقیم و با واسطه است.
*
حسینه پزشک است. متخصص جراحی عمومی. دوره پزشکی و تخصص اش را در افغانستان و بیشترش را در دوره طالبان گذرانده. برای ما به شدت باور نکردنی است که در دوره طالبان در افغانسان، زندگی تم عادی خود را داشته، در شهرهایش دانشگاهی برپابوده و دختری از آن فارغ التحصیل شده باشد. حسینه به انگلیسی تسلط کامل دارد. روسی و اسپانیایی و اردو را نیز تا حد متوسطی می فهمد و همه را هم در افغانستان فراگرفته است. او تا پیش از 8 ماه پیش که برای کنفرانسی به کانادا بیاید و دیگر برنگردد، در افغانستان، به گفته خودش، دارای "بهترین زندگی" بود. منظورش از بهترین زندگی، خانه ای بزرگ، اجازه طبابت و حقوق کافی است. چیزهایی که در کانادا از آنها محروم است. حسینه برای کنفرانس درباره بیماری های افغانستان و زندگی زنان آن کشور، تا کنون به تمام استان های کانادا و بیشتر ایالت های آمریکا سفر کرده و با بیشتر موسسات غیر دولتی و ارگان های تخصصی پزشکی همکاری می کند. حسینه از وضعیت زنان در افغانستان چندان شکایتی ندارد، حتی می گوید در دوره طالبان با برقع و روسری برای زنان اجازه طبابت داشته و با یونیسف نیز همکاری می کرده است. او از اینکه به خاطر زن افغان بودن به او ترحم کنند به شدت بیزار است...
*
افغانستان در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو، دو نامزد زن دارد. چیزی که برای زنان ایرانی، حتی زنان اصولگرای تندرو، تا امروز افسانه ای بیش نبوده است. زن افغان هنوز بسیار بیشتر و شدید تر از زن ایرانی، در چنگال جهل و تعصب و تحجر اسیر است. اما به جرات می توانم بگویم اگر افغانستان پیشرفت خود را به همین روال اداممه دهد، و مثلث مصباح-ا.ن-محتبی، موفق به برپایی خلافت اسلامی مورد نظر خود در ایران شوند، افغانسان در نیم قرن آینده از ایران و ایرانی پیشی خواهد گرفت. طالبان شیعی سال هاست پایه های حکومت خود را در این کشور مستحکم کرده است. به قول بزرگی پی ریزی ها با دقت انجام شده است. نازک کاری هاست که اندکی وقت می گیرد...

