شنبه ششم تیر 1388
They don't care about us
من نه خیلی موزیک بازم و نه fanمایکل جکسون، و کلا در شرایطی که خواهر و برادران عزیزمان زیر رگبار گلوله جان می دهند، خبر فوت ناگهانی مایکل جکسون خیلی متاثر کننده به نظر نمی رسد، مخصوصا اینکه در این سال های آخر او هم از شکل و شمایل آدمیزاد برگشته بود و هم شهرت و محبوبیت خود را تا حد زیادی از دست داده بود. اما آنچه که مایکل جکسون را مهم می کند و خبر فوت او را، بعد از دو هفته که اخبار ایران در صدر همه خبرگزاری های مهم دنیا قرار داشت، به خبر اول تبدیل می کند، مرگ یک موزیکدان مبتکر بود که کارهای نوآورانه اش همچنان می تواند او را در صدر قرار دهد. شکستن رکورد هایی که او در طول تاریخ از فروش آثارش به جا گذاشته، به راحتی امکان پذیرنیست. موزیک ویدئوهای پرخرج با داستان های جذاب و شیوه رقص خاص او، از او مجموعه ای مبتکر می ساخت که در آن زمان بی نظیر بود، و همچنین شاید او نخستین کسی بود که اشعار اعتراضی با مضامین اجتماعی، را وارد موسیقی پاپ و راک کرد. راهی که بعدا اخلاف او به شکل موسیقی رپ اعتراضی در پیش گرفتند، شاید ادامه همان شعرهای او در حمایت از سیاهان و ساختن دنیایی سرشار از برابری و صلح و آرامش باشد. البته نباید فراموش کرد که یکی از عوامل شهرت مایکل جکسون، حاشیه های زیاد پیرامون زندگی او، از جمله سفید شدن تدریجی رنگ پوست او بود. به هر حال مایکل جکسون، که شاید اگر او را سلطان پاپ بنامند، حرفی به گزافه نگفته اند، امروز از دنیا رفت. او قهرمان سال ها نوجوانی و جوانی خیلی از پسران و دخترانی بود که امروز در خیابان های ایران فریاد می زنندThey don’t really care about us.
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
ندا آخ ندا...
ندا، آخ ندا! همه امروز از تو می گویند. همه امروز از تو نوشته اند. من چه بنویسم که مثل آن همه نباشد؟ چه بنویسم که به وسعت بغضم و به زیبایی نگاهت باشد؟ نگاهت که تا همیشه، با چشمان باز باز، به من دوخته خواهد شد، به ما. به بزرگی تاریخ!
ندا من و تو زاده سال های جنگ بودیم. دهه ترور و وحشت. سال خون های بسیار. بچه های سال های کوپن بودیم و آژیر زرد و قرمز و سال های دور از خانه. من و تو اما از جنگ نمی گفتیم. من و تو از نسل جوانانی بودیم که عده ای می پنداشتند آزادی برایمان فقط در سر نکردن روسری معنا دارد. ندا ما را دست کم گرفته بودند! فکر می کردند آنقدر در قردیت خود غرق شده ایم که هرگز نامی از آزادی به زبان نخواهیم آورد. چشمانت چه خوب آزادی را معنا کردی ندا. ندا آخ ندا! تو در این سر دنیا، خونت آسفالت های سیاه شهر غم گرفته مان را رنگین کرده و من آن سر، در پس سکوت گورستانی خیابان های آرام این شهر غربت زده که صدای زجه ام را نمی شنود، خون می گریم. ندا بیدار شو و مرا از این خواب وحشت آور بیدار کن. بگو که همه چیز کابوسی تلخ در آخرین ساعات شبی سیاه است. بگو بازی رنگ و نقش بدلکاران فیلم های آماتوری پرماجرای باور نکردنی است. ندا بلند شو. با حنجره دریده ات حرف بزن. با لبانت پر خونت که شاید شبی، نیمه شبی، پنهان از چشم شحنه ها که دهانمان را می بوئیدند، دزدانه از بوسه لب محبوبی نمناک گشته بود، حرفی بزن. ندا من و تو بچه های جنگ نبودیم. ندا من و تو فقط می خواستیم سرودی سبز بخوانیم. ندا چقدر از تو دورم و چقدر به تو نزدیک. بیا مرا با خود از سکوت بلاهت بار این شهر غریب، به صدای تیر و ترکش شهر خون ببر. بگذار تا سر بر روی سینه ات بگذارم و شهادتت را زار بگریم. . ندا این ضحاک سال هاست از خون من و ما مارهای شومش را سیراب می کند. دیروز برادرانم را کشت و مغز سرشان را خوراک مارها کرد، امروز نگاه تو تخت و تاج مقوایی سفاک را خواهد سوزاند. ندا آخ ندا!
ندا بگو تصویر چشمان به خون نشسته ات از کابوس روزان و شبانم برود...
شنبه شانزدهم خرداد 1388
راستیاتش من با هیچ کدام از دو کاندیدای "کروبی" و موسوی" نتوانستم رابطه عاطفی و سمپاتی خوبی برقرار کنم. از نظر من این دو فرد کاملا علی السویه بوده و هر دوتای این افراد با فرد مطلوب بای ریاست جمهوری-حتی در قالب همین نظام- هم خیلی فاصله دارند. دلایلی که طرفداران هر کدام برای رای دادن به آنها اقامه می کنند نیز هیچ کدام بر دیگری برتری سنگینی ندارد. با این حال بدون اینکه هیچ دلیل پیچیده و تعقل بر انگیزی داشته باشم، به میرحسن رای می دهم. فقط و فقط به این دلیل ساده که به نظر می رسد او "پتانسیل رای آوری بیشتری دارد". در حالت فعلی باید طرفداران موسوی و کروبی از خودزنی بکدیگر پرهیز کنند. چه خوب بود که یکی از این دو فرد به نفع دیگری کنار می رفت و از پتانسیل های خود به نفع فرد دیگر و صرفا برای از میان برداشتن دشمن درجه یک ملت و کشور ایران، امپراتور دروغ و عوام فریبی، محمود احمدی نژاد، استفاده می کرد. در واقع از میان برداشتن این زالویی که چهار سال است خون این ملت را می مکد، بیش از تفاوت های بین این دو کاندیدا اهمیت دارد. و کروبی با اینکه در جمع کردن عده ای از تکنوکرات های دوره سازندگی و روشنفران دوره اصلاحات و قشر وسیعی از دانشجویان و به ویژه دفتر تحکیم وحدت، موفق عمل کرده، و با اینکه به نظر می آید در ظاهر از شجاعت بیشتر و قدرت بیان بهتری نسبت به میرحسین برخوردار است، و با اینکه شعارهای انتخاباتی اش خیلی مترقی تر از میرحسین است، اما میرحسین موفق شده با سوار شدن بر موج توده ها و تحریک احساسات مردم عادی که از جنس روشنفکران نیستند، احتمال رای آوری خود را بالاتر برد. تجربه انتخابات قبلی ریاست جمهوری ثابت کرد قشر روشنفکر در بسیج کردن توده ها موفق عمل نمی کند و در بهترین حالت می تواند حدود 4 ملیون رای به دست آورد( حدودا تعداد رای های معین) ولی ما برای از بین بردن میکرب احمدی نزاد به آنتی بیوتیکی خیلی قوی تر از این نیازمندیم. باید این واقعیت را قبول کرد که مردم ایران خیلی اهل مطالعه و تعقل نیستند، باید این واقعیت را قبول کرد که مردم ایران تصمیمات سیاسی شان را بر اساس احساسات زورد گذر می گیرند، و باید قبول کرد که برای به دست آوردن نظر چنین افرادی، باید با زبان خودشان با آنها سخن گفت. به عبارتی باید بتوان بر موج توده ها سوار شد. بحث انتخاب بین بد و بدتر و بدترین نیست. بحث انتخاب بین مرگ و ادامه حیات است. متاسفانه در این چهار سال بلایی به سر کشور ایران آمده که نه تنها شعار های چهار سال پیش معین، که شعار های امروز کروبی، برای امروز ایران بسیار بلند پروازانه به نظر می رسد. این بیمار محتضر، فعلا همین که بگذارند اندکی نفس بکشد، برایش کافی است. بنابراین من به میرحسن رای می دهم صرفا برای اینکه به نظر می رسد بیشترین قدرت فیزیکی را برای مقابله با احمدی نژاد دارد.
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
گردش آزاد اطلاعات
یکی از برتری های بلامنازع کشور کانادا، نسبت به ایران، "گردش آزاد اطلاعات" است. این عبارت را می توان به گونه های مختلفی تعبیر کرد. اما اولین تعریفی که به ذهن می رسد، نبودن مزاحمی به نام فیل-ترینگ، بر سر راه تبادل اطلاعات است. این ویروس ارتباطی، که دامنه اش همچون دامنه تحمل حاکمان ایران، روز به روز تنگ تر می شود، طیف وسیعی از سایتهای خبری و اطلاع رسانی، و سایت هایی با محتواهای سیاسی اجتماعی را در بر می گیرد و هدفش مجبور کردن افراد به استفاده از تنها منابع اطلاع رسانی مورد پسند حاکمان است. منابعی که قبلا بارها از فیل-ترهای سانسور و خودسانسوری عبور کرده اند. البته سایت ها و نرم افزارهای فیل-تر شکن نیز این روزها به سهولت در دسترس همه قرار دارند و کمتر کسی است که از آنها استفاده نکند، ولی با توجه به محدودیت های آنها، و با توجه به پایین آمدن سرعت دانلود، خیلی از افراد ممکن است عطای آن را به لقایش ببخشند و باز مجبور به استفاده از منابع خبری محدود و مطابق میل حاکمان گردند.
البته مفهوم عبارت "گردش آزاد اطلاعات" صرفا به وجود یا عدم وجود فیل-ترینگ بر نمی گردد. فاکتورهای دیگری نیز در آنچه نامش را "دموکراسی اطلاعات" نامیده اند دخیل است. از جمله سرعت اینترنت، و امکانات استفاده از آن که در ایران به شدت پایین است. بخشی از این مسئله به نبودن تکنولوژی کافی برمیگردد، ولی با توجه به اینکه کلا تکنولوژی، برای بازار ایران، کالایی وارداتی است، گویا حاکمان از قصد می خواهند جلوی ورود تکنولوژی های برتر ارتباطاتی را به کشور بگیرند. عدم وجود خطوط پرسرعت اینترنت و خطوط سراسری ارتباطی قوی ، بالا بودن نسبی هزینه های خرید کارت اینترنت و اشتراک ماهانه ADSL، از جمله موانع پیش روی مردم، در استفاده از فن آوری ارتباطات است. به عبارت دیگر، جلوگیری از ورود تشکیلات اینترنت پر سرعت، دست در دست فیل-ترینگ، دسترسی مردم به اطلاعات را محدود و محدود تر می کند. (این جمله را خودم یک بار چند سال پیش در یکی از روزنامه ها، از قول یکی از مسئولین وزارت ارشاد خواندم که "نباید اینترنت پر سرعت در کشور به وجود آید چون اگر مردم به اینترنت پر سرعت دسرسی داشته باشند فیلم های پورنو دانلود می کنند.")
یکی ازمباحث خیلی جالب پیرامون این مسئله، حساسیت سیستم فیل-ترینگ کشور به سایت های دوست یابی و به اصطلاح نت ورکینگ است.این سایت ها از ایتدای پیدایش شان، در ایران محبوبیت زیادی داشته و دارند و همیشه ایرانیان در استفاده از این سایت ها رتبه بالایی داشته اند، و جالب است که با اینکه محتوای این سایت ها صرفا دوست یابی و سرگرمی است، همیشه اینقدر مورد حساست حاکمان بوده اند، و بعد از مدتی که از فعالیت آنها گذشت، و محبوبیتشان به آستانه خطرناکی رسید، مسدود می شوند. سایت هایی مثل orkutو gazzag و نمونه اخیر آنها، facebook از این قبیل سایت ها هستند. به نظر می رسد حاکمیت همانگونه از با اجتماع حقیقی مردم و بحث و تبادل نظر و آشنایی گروه های مختلف با عقاید مشابه، به ویژه در میان نسل جوان، هراسان است، به همین میزان از گرد هم آیی های مجازی افراد، در قالب گروه های بحث و تبادل نظر اینترنتی نیز بیم دارد. فیل-ترینگ سایت facebook با توجه به امکان دسترسی اسان کاربران این سایت به عکس ها و ودیو ها و اطلاعات به اشتراک گذاشته شده، آن هم در آستانه انتخابات، و البته رفع فیلتر سریع آن، موید همین مطلب است.
کشور ایران تا رسیدن به دموکراسی راه دشواری در پیش دارد. و همه دموکراسی صرفا در انتخابات خلاصه نمی شود. دموکراسی اطلاعات و دموکراسی تکنولوژی، حق استفاده آزادانه از سایت های خبری و اطلاع رسانی، و انتخاب راه و روش مناسب آن نیز، بخش مهمی از ان است.
شنبه نهم خرداد 1388
لجیسم!
رکسانا صابری در بازگشت به آمریکا در جمع خبرنگاران و استقبال کنندگان گفته "در روزهایی که در زندان ایران به سر می بردم خود را با خواندن سرود ملی آمریکا دلگرم و امیدوار می کردم، و خیلی خوشحالم که الان دوباره در "کشور آزادی" هستم"(نقل به مضمون).
در اینکه ایران "کشور آزادی" نیست، شکی نیست. در اینکه حکومت ایران توتالیتر است نیز شکی نیست. در اینکه مردم در ایران تحت فشارند و آزادی های مدنی آنها نادیده گرفته می شود و فعالین سیاسی و اجتماعی به ناحق به زندان انداخته می شوند، نیز ایضا شکی نیست. همچنبن شکی نیست که کلیه دانشجویان زندانی، فعالیت جنبش زنان، اقلیت های دینی و مذهبی و قومی و سایر زندانیان سیاسی و دگر اندیش، که از نعمت داشتن پاسپورت آمریکایی محرومند، باید هر چه سریع تر آزاد شده و به زندگی خود بازگردند.
ولی آنچه در اینجا محل اشکال است این است که فردی که در چنین کشوری، با علم به محدود بودن دایره تحمل حاکمان، پا به عرصه پر خطر و پر هزینه فعالیت های اجتماعی- سیاسی می نهد، از هزینه های احتمالی آن آگاه است و به خاطر رسیدن به یک هدف والا تر، فداکارانه و داوطلبانه، حاضر به پرداخت هزینه های احتمالی فعالیت های خود است. به عبارتی این باور کلی وجود دارد که فردی که خود را وارد چنین بازی هایی می کند، از قواعد بازی با خبر است و به خاطر عشق به کشور و وطن خود، سختی های آن را به جان می خرد. سختی ها و هزینه هایی که، هر چند به ناحق، ولی از زندان و شلاق و سایر شکنجه های روحی و جسمی گرفته، تا حتی اعدام نیز ممکن است سنگین باشد، و هزینه هایی که شاید مسیر آزادی کشور را چندان نیز هموار تر نسازد.
بنابراین خانم رکسانا صابری، و سایر کسانی که پا به این عرصه گذاشته اند، با علم به خطرات موجود در این عرصه، و احتمالا با عشق به وطنشان، این راه را انتخاب کرده اند. به عبارتی کسی خانم رکسانا صابری را مجبور نکرده بود از، آمریکا، کشوری که در آن متولد شده و زندگی می کرده، به ایران بیاید، فعالیت اجتماعی بکند، و بر اثر فعالیت های خود به زندان بیفتد، مگر اینکه واقعا به ایران عشق داشته باشد، پس نباید به آن لحن بگوید حالا خوشحال است که در سرزمین آزادی است!
شکی نیست که رکسانا صابری مانند خیلی دیگر از فرزندان بی گناه این مرز و بوم، به ناحق به زندان افتاده و حالا هم افکار عمومی دنیا، و از جمله ایران، از آزادی او خوشحالند. من هم با اینکه از جنس فعالیت های اجتماعی او بی خبرم، از آزادی او خرسندم، ولی به عنوان یک ایرانی که عمیقا به کشورش عشق می ورزد و در عین حال فضای بسته آن را با پوست و استخوان خویش لمس کرده است، لحن او را در این مونولوگ چند دقیقه ای نمی پسندم. به عبارت خودمانی تر و دخترانه تر از این حرف زدنش لجم می گیرد!
*
جمعه یکم خرداد 1388
با کلاسیسم سیاسی در مواجهه با انتخابات
نباید احمدی نژاد بار دیگر رئیس جمهور شود!
جمعه یکم خرداد 1388
موزائیکی از آدم ها
اول اینکه در ایران معمولا ظاهر مردم کم و بیش یکسان است. یعنی وقتی یک جور مانتو یا شلوار و روسری مد می شود به ندرت می توانی کسی را در خیابان ببینی که چیزی به جز این پوشیده باشد. دوم اینکه در ایران به جز ایرانی، تنها نژاد دیگری که می دیدیم افغانی ها بودند، و به جز آنها بقیه همه ظاهر متحد الشکلی داشتند!
در کانادا، که خودشان آن را موزاییکی از فرهنگ ها می دانند، نژادها و قومیت ها مختلفی در کنار هم زندگی می کنند و دیده می شوند، که دیدنشان در بدو ورود برای من خیلی جالب بود، سیاه ها، زرد پوستان آسیایی، هندی تبارها، سفیدهای اروپایی، عرب و خاور میانه ای، و تک و توک هم سرخپوست.
در این کشور هر کسی می تواند لباس مورد علاقه خود را بپوشد و این تنوع البسه نیز به نوع خود جالب توجه است، مخصوصا که بر اساس طبع افراد و گرمایی و سرمایی بودن آنها تنوع از پالتو پوست های خیلی کلفت، تا تاپ و شلوارک و دامن های کوتاه و خیلی کوتاه، متغیر است. لباس پوشیدن آنها دامنه وسیعی از خیلی رسمی، کت و شلوار، یا کت و دامن، تا شلوار تریکوی خواب و دمپایی لاستیکی توالت، را می پوشاند.
اینجا خیلی از افراد در نقاط مختلف بدنشان خالکوبی یا تتو دارند. این تتو ممکن است یک گل یا پروانه کوچک سیاه رنگ در پشت کمر یا پائین ساق پا باشد یا یک نقاشی شلوغ و رنگ و وارنگ مثل باغچه یا طرح یک اژدها در تمام سر و صورت و سینه و بازوها.
خیلی از افراد هم جاهای مختلف بدنشان را سوراخ کرده اند و اشیای گوشواره مانند گذاشته اند. از قسمت های مختلف گوش و دماغ و لب بالا و چانه و زبان گرفته تا ابرو و ناف و بین سینه ها.
تتو داشتن یا حلقه و میخ به قمست های بدن خود وصل کردن در هر گروه سنی و جنسی و نژادی و تحصیلی دیده می شود. یک مرد بسیار متشخص و تحصیل کرده و استاد دانشگاه هم ممکن است روی ابروی خود حلقه داشته یا یک زن خیلی با شخصیت و دارای شغلی مهم روی کتف خود تتو داشته باشد.
هیکل های افراد هم خیلی متفاوت و البته تا حدودی به نژاد آنها بستگی دارد. زردپوستان خیلی کوچک جثه و سیاهان خیلی هیکل درشتند. در بین سفید پوستان هم افراد چاق و خیلی چاق زیاد دیده می شود. به روایت آمارها، 46% مردم اتاوا مبتلا به بیماری چاقی یا اوبسیتی هستند.
مدل موهای افراد هم خیلی متفاوت و جالب توجه است. خیلی ها دو طرف سرشان را می تراشتند و وسط آن را بلند می کننند. خیلی از سیاه پوست ها هم موهایشان را به اصطلاح چل گیس می کنند یا به صورت جاروی زمین شوی در می آورند. خیلی ها هم موهایشان را رنگ های نامتعارف مثل سبز و صورتی و بنفش و قرمز می کنند. زن محجبه هم در خیابان به وفور دیده می شود.
فکر می کنم خوبی چنین جامعه ای، و فرق آن با جامعه ایرانی، این است که هیچ کس در آن به چشم نمی آید، و هیچ کس در مورد کسی قضاوت نمی کند.
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388
بینی از نوع نژاد آریایی!

یکی از مواردی که در جامعه ایرانی توجه پزشکان و روان شناسان را به شدت به خود جلب کرده، آمار رو به رشد جراحی های زیبایی مخصوصا جراحی بینی در میان زنان ایرانی است. به ویزه مقایسه این آمار با کشور های دیگر براین نگرانی ها می افزاید. بعضی از روان شناسان برای توجیه این مسئله می گویند چون زنان ایرانی به علت نوع پوشش اجباری، فقط قادر به نشان دادن زیبایی چهره خود هستند، زیبایی چهره برای آنها اهمیت بیشتری پیدا گرده و این آنها را به سمت جراحی های زیبایی بینی سوق می دهد. اما به نظر من بالا رفتن تعداد این جراحی ها در پسرهای ایرانی می تواند ناقض این سخن باشد.
البته به نظر من خیلی از افرادی که خود را به دست جراحان زیبایی می سپرند، بیشتر از جراحی پلاستیک به روان شناس نیاز دارند. در واقع خیلی از آنها بیشتر به علت های روانی از ظاهر خود ناراضی هستند. افزایش اعتماد به نفس شاید بتواند بیشتر مشکل آنها را با ظاهرشان حل کند.
ولی فکر می کنم پزشکان و کسانی که از بالا رفتن آمار جراحی بینی در ایران نگرانند و این آمار را با کشور های دیگر مقایسه می کنند نیزدر اشتباهند. چون ایرانی ها و شاید کلا خاور میانه ای ها، به علت فیزیک چهره خود بیشتر دارای انواع بینی های بزرگ، گوشتی، استخوانی و قوزدار هستند. یک نگاه به حجاری های تخت جمشید نیز این نکته را بیشتر ثابت می کند که ایرانی ها از عصر باستان دارای بینی های عقابی و بزرگ بودند! در حالی که سایر نژاد ها کمتر این مشکل را دارند(نژاد زرد آسیایی اغلب بینی های خیلی کوچک، نژاد سیاه بینی های پهن اما کوتاه، سفید پوستان اروپایی بینی های عروسکی سر بالای مورد پسند دختر خانمهای ایرانی، و...دارند).
بنابراین شاید نتوان گفت علت مبادرت زنان و دختران ایرانی به جراحی بینی توجه بیش از حد آنها به ظواهر و ناشی از نوعی وسواس است. شاید حتی مقایسه آمار ایران با سایر کشورها نیز صحیح نباشد. شاید چون آنها احتیاج کمتری به جراحی بینی دارند کمتر این کار را می کنند، نه چون کمتر به ظاهر خود اهمیت می دهند!
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388
باز باران با ترانه...
هوای ابری برای کسی که در سرزمینی گرم و خشک و کم باران و در شهری کویری بزرگ شده، به تمام معنی یک نعمت است. البته علاقه من به هوای بارانی چیزی بیش از سانیامنتالیسم دخترهای ترشیده است. من واقعا و از صمیم قلب به هوای بارانی عشق می ورزیدم وزیر باران همه رنگ ها را جور دیگر می دیدم و تابش خورشید از پشت ابر را دارای زیبایی وصف ناپذیر می دانستم. فکر می کنم بیشتر ایرانی ها هم به همین ترتیب به هوای گرفته ابری علافه داشته باشند. چیزی درد فرهنگ ما هست که باران را نعمت خدا می پندارد و بر این باور است که اگر موقعی که باران می بارد آرزویی بکنی، ملک آمین از بالای سرت رد شده و آرزویت را برآورده می کند. باران آنقدر عزیز است که مردم کویر برای فروبارشش به "دعای باران" می روند...
اما همین ابر و باران در این طرف دنیا در نظر من عجیب چیز منفوری است!! از هوای بارانی و ابر های کلفتی که تمام طول اسمان را می پوشانند و باد تند منحوسی که سوز بدی با خود دارد، بیزارم.هر روز صبح چشم هایم را به این امید باز می کنم که از پنجره روبه رویم آبی آسمان را ببینم و آفتاب که در وسط آن می درخشد! اینجا دیگر هوای بارانی نمی تواند منبع الهام باشد، در این گوشه دنیا این می تواند خورشید باشد که چون گوهری گرانبها هر از گاهی دل مرمان را شاد می کند و در گوشه ای از آسمان می درخشد. آری این طرف دنیا، افتاب گاهی خودش را آفتابی می کند!با این دیدگاه شاید بتوان گفت شرایط جوی نیز یک فاکتور مهم در پرورش و پیدایش یک هنرمند و الهام بخشی به او باشد!

