چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386
مرثیه ای برای کتاب
در سفري كه چند هفته پيش به شيراز داشتم، در بساط يكي از كتابفروش هاي دستفروش نزديك بازاروكيل كتابي ديدم كه تعريفش را بسار شنيده بودم و چون كتاب قديمي بود و تجديد چاپ نمي شد مي دانستم جاي ديگري گيرم نمي آيد. كتابي كه شرحش رفت شايد ابعادش اندازه كف يك دست و قطرش نيم سانت بود اما در كمال ناباوري قيمتش را كه از فروشنده پرسيدم گفت 3000 تومان. مرد دستفروش كه به نظر نمي آمد انچنان اهل فرهنگ باشد گفت اين كتاب ها را در چاپ خانه هاي غير مجاز تكثير و صحافي مي كنند براي همين قيمتش زياد است. كتاب را خريدم و چند دقيقه بعد در حالي كه در دستم اين ور و آن ورش مي كردم به دوستي كه همراهم بود گفتم "فكر مي كني اين واقعا 3 تومن مي ارزيد؟" دوست شيرينم با لهجه شيرين اصفهاني اش گفت ما خانوادتا عادت داريم وقتي پولي را خرج كرديم ديگر فكرش را نمي كنيم. ولي او نفهميد كه منظور من از "ارزيدن" چيز ديگري بود...
بحث گراني كتاب البته بحث تازه اي نيست. حذف شدن تدريجي آن از سيد خريد خانوارها نيز قدمتي بيش از اين حرف ها دارد. منظورم چه كتابي نيست چرا كه معتقدم حتي رمان هاي دم دستي و آبگوشتي هم از اين لحاظ كه مي توانند عادت كتاب خواني را در افراد ايجاد كنند و به تدريج سطح فرهنگي خانواده ها را بالا ببرند، نيز مي توانند مفيد باشند. ولي وقتي بحث بودن يا نبودن همان كالاي فرهنگي ولو از نوع كم مايه اش به ميان مي آيد، آن وقت است كه مشكل اصلي خود را نشان مي دهد. متاسفانه خانواده هايي كه امروزه محتاج مايحتج اوليه خود هستند تعدادشان رو به افزايش است و در چنين فضايي به هيچ عنوان نمي توان انتظار داشت كالايي غيز ضروري مثل كتاب را در ليست خرج هاي ماهانه خود بگنجانند. قهر با كتاب خود سبب فقر فرهنگي و فقر فرهنگي سبب جمود فكري و در نهايت همه اينها منجر فقر اقتصادي و اجتماعي مي شود. خود ما تا حالا چند بار پيش آمده راغب به خريد كتابي بوده ايم اما با ديدن قيمت پشت جلد آن، آن را به قفسه كتابخانه بازگردانده ايم؟
آخرين خبر خوش غير هسته اي كه همين ديروز در اين زمينه شنيدم و هنوز از شوك آن آزاد نشدم اين بود كه دولت سوبسيد را از روي كاغذ برداشته و من بعد كاغذ با قيمت آزاد عرضه مي شود و اين نه تنها به معني ورشكستگي بسياري از فعالان صنعت چاپ و نشربلكه به معني بيگانگي هر چه بيشتر مردم از كتاب مي شود. مسلما هيچ آدم عاقلي حاضر نيست براي يك كتاب صد صفحه اي ، ده هزار تومان پول بپردازد!! نمي دانم فقر فرهنگي اين ملت در نهايت به سود چه كسي خواهد بود. اما اميدوارم زماني برسد كه همه ما از خودمان بپرسيم: "واقعا مي ارزيد؟"
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386
جشنواره خوشنویسی اصفهان
همه تابلو ها بي نظير بودند. يكي يكي و با دقتي عجيب كه در خودم كمتر سراغ داشتم همه شان را از نظر گذراندم. خط خوش تجلي هندسه هستي است. تلاشي براي انعكاس زيباي عالمي ديگر. اما به تابلو خط او كه رسيدم متوقف شدم. لازم نبود نام هنرمند را بخوانم كه دريابم خط استادم است. خط استاد من از بين تمام آن تابلو هاي ديگر به خوبي هويداست. به نوعي شناسنامه خود اوست. همه او را اين گونه مي شناسند و خودش هم از اين بابت خرسند است و به خود مي بالد. مي اندشم خط يعني اين! انگار در بين آن همه تابلو هاي نفيس و زيبا گم گشته خود را پيدا كرده باشم. فضاي كوچك نمايشگاه كم كم پر مي شود. استادان خط با شاگردان و دوستان و مريدانشان در معيت استاد استادان ، آقاي اميرخاني از تابلو هاي نمايشگاه ديدن مي كنند. استاد امير خاني را بار اول بود مي ديدم. آدم محترم و بزرگي به نظر مي آمد اما براي من كه استاد خويش را در عرش اعلاي هنر خط مي ديديم... ياد حرف هاي او از آقاي امير خاني افتادم كه با لهجه غليظ اصفهاني اش مي گفت " خط اميرخانيا، دوزار نيمي ارزد" حتي يك بار گفته بود بعدا معلوم مي شود اين فرد چه خيانتي در حق خط نستعليق روا داشته است. و من كه خط او را مي شناختم مي دانستم چرا اين را مي گويد و خود نيز با او هم داستان مي شدم. نمايشگاه مملو از آدم بود. استادان خط را تقريبا همگي مي شناختم. نزد خيلي از آنها يكي دو جلسه يا يك دوره مشق گرفته بودم. اما از روزي كه با استاد آشنا شدم به او پايبند ماندم و شيفته وارشروع به ياد گرفتن خطش كردم. استاد مرد بد اخلاق و عبوس و اخمويي بود. البته با من و چند نفر ديگر كه شاگردان قديمي اش بوديم بد خلقي نمي كرد.مي گفت تشكيلات انجمن و بقيه استادان با او بداند چون او سبك قديمي كار مي كند و ديگران همه پيرو سبك آقاي امير خاني اند. نه فروتن بود و نه ادعاي فروتني داشت. شايد به سبك خوشنويسان قديمي پاي آثارش را " الحقير الفقير" امضا مي كرد اما به خود مغرور بود و من به عنوان شاگردش هم اين غرور را به جا مي دانستم. ظرافت و اصالتي كه در خطش بود، در خط هيچ كدام از خوشنويسان متاخر نيود. خطش پيش خط ديگران چون طلاي ناب زير خاكي اصيل بود در كنارطلا سفيد هاي كره اي كه با نگين اتمي تزئينش كرده اند! خط را بايد درك كرد ، خط را بايد لمس كرد. و او آن جوهره ناياب را لمس كرده بود و مغرورانه به خود مي باليد... آقاي امير خاني با متانت و آرامش يك يك تابلو ها را از نظر مي گذرانيد. بقيه استادان و شاگردان دور تا دور مولاي خوشنويسان را احاطه كرده بودند... استاد من هم كنار تابلوي خودش ايستاده و با چند نفر معترضانه حرف مي زد. ژست خاص صحبت كردنش اين گونه بود. يك بار در كلاس گفته بود" من اين وقتي را كه گذاشتم پاي خوشنويسي اگر رفته بودم كف بازار تا حالا وضعم خيلي خب تر شده بود. " و من چهره او را به ياد آورده بودم كه از آن روزي كه من شاگردش شدم، شايد 7-8 سال پيش تا به امروز،روزهاي چهارشنابه قوز كرده پاي ميزي كهنه و شكسته كلاس انجمن خوشنويسان نشسته بود و با كج خلقي به شاگردان بي استعدادي چون من مشق مي داد. آن ساختمان كلنگي 7-8 سال است چهارشنبه اي را بدون او به ياد ندارد... لحظه اي او را از ميان آن همه شلوغي گير مي آورم و سلامي مي كنم. اول فكر مي كردم بايد خيلي شاكي باشد كه تابلواش به عنوان اثر برگزيده نمايشگاه انتخاب نشده. مي گويم استاد اينها شعور درك خط شما را ندارند. چهره عبوسش براي لحظه اي از هم باز مي شود و با لهجه غليظش حرفم را تكرار مي كند:" آره نيمي فهمن، اما همين كه تا خطي منو مي بينند مي گن اين خط فلانيه برا من بس اس" اين را مي گويد و سيل جمعت جدايمان مي كند. استادان و هنرجويان مشغول بحث و بررسي تابلوهاي خطي هستند. كعبه آمال خوشنويسان هنوز با متانت و ابهتي كه تنها در شان شخصيتي چون اوست، در حالي كه تعداد زيادي همراهي اش مي كنند ،تابلو هاي خطاطان اصفهاني را وارسي مي كند.
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386
دهمین روز
مي گفت طول دوستي مهم نيست ، عمقش مهم است. آخر او اكولوژي نخوانده بود! اگر مثل من اكولوژي خوانده بود مي دانست كه درياچه ها طول عمر محدودي دارند. عميق ترين و زلال ترين درياچه هم به علت فعاليت جلبك ها و انباشته شدن رسوبات اندك اندك كدر مي شود و كفش بالا و بالاتر مي ايد تا جايي كه حالت باتلاقي پيدا مي كند آخرش هم يك جزيره از دلش مي زند بيرون و ديگر هيچ نشاني از درياچه سابق در آن ديده نمي شود.
*
مي گفت هر گل يك بويي دارد. اما نمي دانست كه بوي بعضي گلها از بعضي گل هاي ديگر تند تر است. مثل گل محمدي كه بويش از گل رز تند تر است. يا بعضي گل ها بويشان از بعضي ديگر بهتر است. مثل بوي گل مريم كه از بوي گل ياس سفيد بهتر است. يا بوي بعضي گلها گاهي آنقدر شامه انسان را پر مي كند كه بوي گل هاي ديگر را حس نمي كند. مثل كسي كه باغچه اي 20 متر مربعي دارد. 18 متر مربع آن را گل اطلسي كاشته و 2 متر باقي مانده را گل هاي ديگر. پيداست كه بوي گل اطلسي آنچنان مشامش را مست خواهد كرد كه بوي گل هاي ديگر را نخواهد شنيد. بگذريم از اينكه بعضي گلها ذاتا بي بو و بي رنگ و آبند و بعضي گلها هم اصولا خاري بيش نيستند و بعضي گلها هم وقتي كهنه و پژمرده و پلاسيده شدند بوي بد مي گيرند.
*
آري امروز دهمين روزي است كه از او بي خبرم.
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386
داستان تکراری توده و نخبه
از آنجا که تاریخ این سرزمین از زمان بیداری ایرانیان تا کنون- شاید بشود گفت از ۱۵۰ سال پیش- مدام در حال تکرار در یک دور تسلسل باطل است می توان این مطلب را به مقتضیات زمان ما نیز بسط داد.من خودم به عنوان کسی که همیشه دغدغه سیاسی داشته ام و مسائل سیاسی این کشور همیشه بخش مهمی از ذهنم را به خویش مشغول می کرده است بار ها این پرسش را از خود کرده ام که بالاخره راه حل عبور از بحران های سیاسی این مملکت چیست؟ و به عنوان کسی که معتقدم عرصه سیاسی در این مملکت به سایر عرصه ها تسلط دارد و خلاصی از شرمشکلات اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و غیره تنها از مسیر سیاست عبور می کند بار ها از خود پرسیده ام چه باید کرد؟ اصلا آیا کسی از توده مردم دغدغه بهبود اوضاع سیاسی این مملکت را دارد؟ اصلا برای توده ها واقعا چه چیزی مهم است؟ چه چیزی می خواهند؟ مطالبات آنها از دولت و هدف آنها از سیاست ورزی چیست؟ اصلا آیا مطالباتی دارند؟ شاید در پاسخ به این پرسش نا امیدانه گفته شود مردم ما همین که بنزینشان تامین باشد صدایشان ساکت می شوند و از زندگی فقط همین را می خواهند! و من خواهم پرسید پس ۲ ماه پیش که بنزین سهمیه بندی نبود مطالبات این مردم چه بود؟ قبل از اجرای طرح حجاب که مردم آزادی نسبی در پوشش داشتند چه؟ به یاد می آورم در دوران ۸ ساله خاتمی که آزادی های اجتماعی به نسبت فراهم بود رفقای غرغرو می گفتند ما کوپن آزادی خود را برای لباس و رابطه آزادانه با جنس مخالف مصرف کردیم. اما آیا آن موقع که مردم از آزادی نسبی برخوردار بودند مطالبات دیگری نداشتند؟ اگر نداشتند پس چرا در روز سوم تیر ورق را به سمت کاملا مخالف برگرداندند؟ آیا مردم به واقع اینقدر عوض می شوند و مطالبات آنها زمین تا آسمان توفیر می کند یا این تفسیر سیاست ورزان است که آنها را این گونه متفاوت می بینند یا آیا واقعا ملت ما هر ۸ سال یکبار کاملا تغییر می یابند و خود را با اصول ارائه شده توسط دولت ها هماهنگ می کنند؟ بالاخره مردمی که خاتمی ۸ سال در سخنرانی های پرشورش مطالبات آنها را آزادی و دمکراسی بر می شمرد همان مردمی هستند که رئیس دولت فعلی دغدغه آنان را نان و عدالت و پول نفت و انرژی هسته ای می داند؟ آیا این مردم مفهمومی انتزاعی نیستند که هر کدام از دولت ها و نخبه ها از ظن خود یار آنها می شوند؟
و پس از طرح این پرسش ها می خواهم از خودمان به عنوان کسانی که ادعا می کنیم بیشتر از نوک دماغمان را می بینیم ودرد این مملکت و این مردم را داریم بپرسم که آیا حق داریم به جای آنها تصمیم بگیریم و مثل نخبه های عصر مشروطیت چیزی نظیر عدالت خانه و مجلس و وکیل را به زور به ملتی تحمیل کنیم که هیچ اطلاعی از مفاهیم اولیه آن نیز ندارند؟ اصلا آیا کسی از این ملت پرسیده است آیا دوست دارند کسی به خاطر خوشبختی بیشتر آنها هزینه بپردازد؟ آیا این ملت به سرنوشت چند تن از بهترین فرزمندان این مرز وبوم که بی گناه به زندان افتاده اند اهمیتی قائلند؟ آیا دانشجویان هنگام هزینه دادن برای این مردم از آنها سوالی پرسیده اند؟ وقتی سرنوشت زندانیان سیاسی برای ملت مهم و تعیین کننده نیست ( حداقل به اندازه سریال یانگوم) نشان دهنده این است که مطالباتی که این زندانیان بهایش را می پردازند نیز برای آنها مهم نیست. پس به جای مردم تصمیم نگیریم. مطالبات خود ( آزادی و دموکراسی و غیره و ذلک) را به پای مردم ننویسیم. عدالت خانه برای نخبگانی تاسیس شد که تعدادشان در جامعه ایران آن زمان از انگشتان دست هم کمتر بود.با زور نمی توان کسی را به بهشت فرستاد. بیایید لااقل با خودمان و مردممان صادق باشیم. مطالبات خودمان را به زور توی پاچه این مردم نکنیم.
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
تولد یک خرده سیارک
بازگشتم دوباره آن هم يه همين زودي چندان غير قابل پيش بيني نبود. حتي خودم هم آن روزي كه آن سطور خداحافظي نه چندان غم انگيز را مي نوشتم به كاري كه مي كردم چندان اعتقادي نداشتم و ومي دانستم به زودي به فضايي از محيط مجازي، شايد تنها قطعه اي از اين سرزمين بي پايان كه مال خود خودم باشد، برخواهم گشت و دوباره خواهم نوشت. نوشتن آن هم براي آدمي مثل من نه در حكم تفنن كه تنها علامت باقي مانده از علائم حياتي اوست. شايد چيزي مثل نفس. پس براي اثبات زنده ماندم بايد بنويسم. در جايي ديگر و با آغازي ديگر براي خودم و براي همه آن چيز هايي كه روزي ارزشش را داشته اند كه آنها را از هزارتو هاي مخفي و آشكار ذهن بر صفحه اي بريزم تا عيان ديده شوند. آري نوشتن فقط جرات و جسارت مي خواهد. بايد جراتش را داشته باشي كه ديگران دريابند چگونه مي انديشي. و من بار ديگر خوام نوشت. براي خودم براي همه. براي شهري كه دوست مي داشتم. شهر گنبد هاي نيلي و پل هاي آجري. شهر سكه طلاي داغ روز و سكه نقره شب. آسمان اين شهر خشك دست است: ماه را درست همان شبي كه كامل است از تو دريغ مي كند، با ابرهايي كه هرگز نمي بارند! خواهم نوشت براي آنها كه رفتند و آنها كه هستند. براي مرده هاي زنده و زنده هاي مرده. براي فرزند عشقي كه مرده به دنيا آمد، براي او كه مي گفت بوي همه گل ها را دوست دارد اما عطر گلي چنان مستش كرد كه همه خار ها را از دست نهاد، براي او كه براي لحظه اي عاشقي بايد بخواند آبي دريا قدغن، براي آن جاده و گاز و كلاج و خط هاي سفيد، براي گدايي لحظه اي سكوت در كويري كه چون فرشي پيش پايت گسترده شده،براي چشمان تيز و موزي عكس مردي روي ديوار،براي آرزو و آرماني فراموش شده،زنده به گور شده، براي ياران خوش بيان اسير شده در قفس تنگ طاقچه ، براي آن چند تكه كاغذ كاهي به قيمت 200 تومان كه تا ابد براي خواندن آخرين شماره اش وقت دارم... و براي خود، براي خود... نام من نيلوفر است. پيچكي ظريف و نازك كه به شاخه اي ، ديواري ، تنه درختي مي پيچد وبالا مي رود و مي انديشم نامم را درست انتخاب نكرده اند. بيشتر به بوته خاري مي مانم در دل صحرا. گون! با خارهايي آنچنان درشت و تيز! و شايد كسي ببيند گل هاي بنفش ريزي هم نوك آن خارها روييده ! يا شايد يك سرو آزاده بي تعلق و بي ثمر! يا شايد گل زرد كوچكي كه در بهار روي چمن مي رويد و يك ماه بعد گل پف پفي مي شود و باد پر هايش را با يك وزش ملايم به هر سو مي پراكند. من نيلوفرم. شاخه اي ظريف بالا رفته از يك ديوار سيماني! من نيلوفرم . آمدم تا فعلا اينجا باشم چون مي دانم با پايان يك دفتر كلمه پايان نمي يابد. آمدم تا ادامه كلمه باشم.ما هم راه خود را مي كنيم آغاز!!
*
متاسفم ولي انگار بايد اعتراف كنم كه واقعا مثل اين روشنفكرهاي خل شده ام!

