شنبه سی و یکم شهریور 1386
مهر. پائیز
ان موقع كه خودمان بچه بوديم و با بچه هاي همسايه در حياط كوچك مجتمع 34 واحدي مان بازي مي كرديم يادم مي آيد كه همه دختر بوديم. من بودم و ساقي و مريم و هديه و لاله و ليلا و پانته آ و سميرا و صفورا و ثمر وشبنم و نسيم و شايد چند نفر ديگر كه الان اسمشان يادم نمي ايدو بيشتر شان اكنون شوهر كرده اند يا دخترخانم هاي بزرگي شده اند. الان هم كه ما رفته ايم و كسان ديگري جاي ما را گرفتند و حالا به جاي ما بچه هاي ديگري ساعات بازي خود را در حياط كوچك همان مجتمع مي گذرانند، باز هم همه دخترند. دخترهايي جيغ جيغو و شيطان ، همه تقربا هم سن و سال و يكي شان هم دختر تپل و سفيد و دوست داشتني اي بود كه طبقه چهارم مي نشستند و زن و مرد ميانه سالي او را از پرورشگاه گرفته بودند و به فرزندي قبول كرده بودند. شايد فقط همسايه هاي قديمي مي دانستند كه دخترك فرزند واقعي انها نيست. تقريبا روزهاي اولي كه دخترك را آورده بودد يادم هست. نوزاد چند روزه كوچكي بود كه توي يك سبد بچه حملش مي كردند و دخترك روز به روز بزرگتر مي شد و اندكي هم لوس بارش آوردند تا امروز كه براي اولين بار در لباس مدرسه ديدمش. يادم ميايد ما اواخر دبيرستان بوديم كه آموزش و پرورش دولت اصلاحات به مدرسه ها اجازه داد در رنگ فرمهاي مدرسه تجديد نظر كنند و از آن موقع چقدر خوشحال مي شدم كه دختر بچه هاي كوچولو با روحيه هاي شاد و شيطانشان مجبور به تحمل آن رنگ خاكستري مرده نفرت انگيز كه ما 5 سال دبستان و 3 سال راهنمايي به تن مي كرديم، نيستند. حالا بچه ها به جاي اينكه روي دفتر هاي كاهي زشت كه پشتش نوشته شده بود" وحدت كلمه" يا تصوير شماتيك يك ادم را نشان مي داد كه با گچ روي تخته سياه مي نوشت" تعليم و تعلم عبادت است"، روي دفتر هاي زيبايي با طرح باربي يا كارتون هاي ديگر مي نويسند و ديگر مدير و ناظم مدرسه به بچه اي كه جامدادي كامپيوتري دارد تذكر نمي دهند كه از فردا اين را به مدرسه نياورد چون بچه هايي كه ندارند دلشان مي خواهد و... آري ماه مهري آمد. ماه مهري ديگر. ماه مهر با آفتاب ولرم و مهربان پائيزي و رنگ هاي تندش كه چشم را مي زنند. ماه مهر با بچه هاي تميزي كه با كيف هاي نو به مدرسه مي روند و دوست هاي جديد پيدا مي كندد آمد، ماه مهر با مانتو هاي صورتي و زرد و آبي آسماني آمد . دختر بچه هايي كه ديگر خاكستري نمي پوشند.
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
سهم من از جنبش دانشجویی
"برگ زريني از جنبش دانشجويي"!! اين اصطلاحي بود كه هر كدام از گروه هاي دانشجويي موجود در دانشگاه با هر گرايش و كاركردي كه بودند، وقتي جلسه اي ،ميتينگي، اعتراضي، چيزي راه مي انداختند، ان را در مورد خودشان به كار مي بردند و براي تشويش اذهان عمومي، ببخشيد منظورم تهييج احساسات شركت كنندگان بود! حتما آهنگي را مي نواختند كه حكم سرود اي ايران را در نزديكي انتخابات پيدا كرده بود.
*
نگار آهنگ را روي گوشي از گذاشت و گفت اين را گوش كن. چند نت اول را كه نواخت آهنگ آشنا را شناختم. بلافاصله بلوتوثم را روشن كردم و گفتم اين را براي من بفرست. و ياد همه ميتينگ ها و تريبون آزاد ها و تحصن هايي افتادم كه در انها حضور فعال داشتم. مخصوصا آن تحصن دو هفته اي روبه روي دفتر رئيس دانشگاه در اعتراض به دانشجوي پولي كه همه دانشجويان صنعتي اصفهان بدون توجه به طرز فكر و روش سياسي شان با هم يك صدا بودند.
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
خب خوشبختانه بقيه روزهاي هفته، خاكستري نبودند و من موفق شدم ويروسها را با موفقيت از بدن خود بيرون بيندازم و از آن مهمتر در يك اقدام رمانتيك بدون اينكه ذره اي از مواضع خود عدول كنم دشمن را به زانو در آورم! راستي نمي دانم چرا پست قبلي پاك شد و فقط تيترش ماند! اخه من هنوز اينجا نابلدم. كسي هم كه كمكم نمي كند سر از كار اين سيستم در آورم!
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
شنبه روز بدی بود. روز بی حوصلگی...
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
قلعه ای برای همه حیوانات
براي فردي به سن من با اين همه ادعا مدعا بسيار كسر شان دارد كه بگويم كتابي چون قلعه حيوانات را تازه امروز خواندم! ديشب آن را از مرجان هديه گرفتم و امروز در حالي كه ويروسها به بيني و ساير بخش هاي مخاطي بدنم يورش مي بردند به اتمام رساندم. فكر مي كنم علاوه بر هنر نويسنده در توصيف وقايع انقلاب حيواني ، تصاوير مشابه آن در عالم واقع ، تصور جزء به جزء رويداد هاي كتاب را براي ما ملموس تر مي كرد.آري براي تمام كشور هاي انقلاب زده فرق بين خوك ها و آدم ها قابل تشخيص نيست . اين قضيه آسياب بادي هم بد جوري مرا ياد انرژي هسته اي مي انداخت!
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
تولدم مبارک!
در روز تولدم ويروسها توي بدنم عروسي گرفته اند. احساس گلودرد بدي همراه با سنگيني پلكها و تمايل زايد الوصفي به خوابيدن دارم!
*
در روز تولدم شايد دوست داشتم بيشتر بخوابم. مثلا آن قدر كه همه در اصطلاح مي گويند تا لنگ ظهر. اما متاسفانه الارم موبايلم از روياي خوشي بيدارم كرد وبهم خبرداد بايد سريع آماده شودم به كلاس جي آي اس بروم. حيف كه حرفم را باور نمي كند وگرنه بهش مي گفتم دست هايش چقدر شيرين بودند.
*
خوب با اينكه نيمي از روز رفته و چيزي به صلوت ظهر نمانده اما هنوز خبري از اعلام ماه مبارك نيست. يكي از بچه هاي كلاس جي آي اس امروز حرف هوشمندانه اي زد: ماهي كه ديشب نتوانسته اند ببينندش چطور امروز مي توانند ببينندش؟
*
اولين كسي كه امروز تولدم را تبريك گفت مريم بود كه خوشبختانه الان كه تهران است ايران سل اش خوب آنتن مي دهد و اس ام اس هايش رفت و آمد مي كند. گرچه از دو روز قبل متين پسرم، آن يكي متين، زهرا دوقلو ( كه مثل هميشه تولد من و مريم را اشتباه كرد)، هدي، خاله زهره و مانا، حسن دوست پسر شيرين ، سامان و نگار بهم تبريك گفته بودند. از همه شگفت آور تر خانم ستار صاحب دارالترجمه بود كه برايم اس ام اس زد( شايد كسي برايش زده بود چون مي گفت از مسج بدش مي آيد و دوست ندارد ياد بگبرد.) و هم بهم تبريك گفت هم گفت به دفترش بروم. ازش انتظار هديه نداشتم اما دو تا بسته كوچك پيچيده شده در سلوفون نقره اي طوسي كه با نوار هاي آبي نفتي دو طرفش را مثل آب نبات بسته بود بهم داد. گفت در طالع بيني هندي خوانده شهريوري ها از رنگ آبي و طوسي خوششان مي آيد. داخل بسته هم يك روسري آبي ( چون همه روسري هاي خودم آبي اند؟) و يك سايه مايع اكليل دار بود.با اينكه زن عصبي مزاج و خل وضعي به نظر مي رسد اما به خاطر قلب پاك و ساده اش دوستش دارم. من هم يادم آمد ديروز تولد خودش بوده و بهش تبريك گفتم اما چندان استقبال نكرد. شايد آدم در سن چهل و چند سالگي چندان دوست نداشته باشد روز تولدش را به او ياد آوري كنند!
*
خودم همه كارهاي را كرده ام. حتي شمع و كيكم را هم خودم خريده ام. هنوز كامل به دنيا نياوده ام اما فكر كنم مامانم دردهايش شروع شده است. ديشب ياد پارسال اين موقع افتادم كه به مدت 24 ساعت با مامان و بابا و خودم و زمين و زمان قهر بودم. نحسي اش مضاعف شد وقتي رفتم خيابان و روزنامه فروش گفت شرق را تعطيل كرده اند! شرق بيچاره من! روزي نيست به يادش نيفتم! آن روز نمي دانستم پيرزني كه باعث تمام آن اعصاب خردي ها بود، بنده خدا تا دو ماه ديگر بيشتر دوام نمي آورد. دوستش نداشتم و برايش نگريستم اما چند وقت پيش كه خانه اش را فروختند و وسايلش را جمع كردند دلم گرفت و يك لحظه دلم براي او و پيرمرد تنگ شد.
*
بوي غذا مي آيد. دلم ضعف كرده. تشنه نيز هستم. ويروس ها هنوز دارند وول مي خورند. بايد بروم.
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
مرکب
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
شیاطین علم و فرشتگان مذهب
ديشب تا ساعت 3 بيدار يودم و كتاب" شياطين و فرشتگان" اثر دن بروان را مي خواندم. دختر خاله گرامي كه توصيه كرد اين كتاب را بخرم هشدار داده بود تا تمامش نكني زمينش نمي گذاري. و حالا بعد از كتاب هاي" راز فال ورق" ياستين گاردر و " خانم" مسعود بهنود، اين سومين كتابي بود كه موفق شد مرا تا اين ساعت بيدار نگه دارد. كتاب يك رمان معمايي جنجالي ژورناليستي است از آنها كه جان مي دهد براي تبديل شدن به يك فيلم پر خرج و پر سر و صداي هاليوودي( نظير كتاب ديگر همين نويسنده ، رمز داوينچي) و فصل پاياني كتاب هم كاملا هاليودي است. نمي توانم بگويم شاهكار ادبيات است يا رماني فيلسوفانه و عميق اما به خواندنش مي ارزد و ماهيت معمايي وسير جذاب و ريتم تند داستان آن را قابل تامل ساخته است. به نظر مي رسد در جدال بين علم و مذهب ، مذهب مدت هاست كه عقب نشيني كرده و جا را به رقيب خود داده و مجبور به پذيرش آن شده است. حداقل در غرب كه با سيري با شتاب به سمت لائيسيته و ماترياليسم پيش مي رود. گويي مذهب در غرب محدود به ديوارهاي بلند شهر واتيكان و تعداد اندكي كشيش و كاردينال پير و دچار پارانويا باشد. نمي توان از بين سطور نويسنده دقيقا فهميد وي هوادارعلم است يا كليسا. اما شايد با گفتن اين جمله كه چرا علم هر روزه معجزه مي كند اما مدت هاست در مذهب معجزه اي رخ نداده ، سعي در بيان چيزي داشته باشد...
یکشنبه هجدهم شهریور 1386
دانشکده منابع طبیعی. پایان
پشت سرم دويد و صدايم زد: "مگرشما خانم علوي نيستي؟ چرا هر چه صدات زدم جواب ندادي؟"
"ببخشيد متوجه نشدم."
"بيا فرم هايت را يك دقيقه بهت يدم."
برگه اي كه دستم بود را جلوي چشمش گرفتم:" لازم نيست استاد. دادم دكتر متين خواه برايم پر كرد."
حالا ديگر به نزديكي ام رسيده بود . درست مقابلم قرار داشت:" من واقعا معذرت مي خوام خانم. اين مدت سرم خيلي شلوغ بود. خواهش مي كنم وضعيت مرا درك كنيد."
دوباره برگه هايي كه دستم بود را بالا گرفتم:" يك ماه و نيم است كه اينها را به شما داده بودم استاد . باور كنيد پر كردنش 30 ثانيه هم طول نكشيد."
مستقيم توي چشم هايم نگاه مي كرد. فكر كردم بار اولي است كه اين جوري دنبال يكي از دانشجويانش راه افتاده. هميشه ما بوديم كه دنبال او راه مي افتاديم و او مثل حشرات موذي ما را از خود دور مي كرد يا از اتاقش بيرون مي انداخت. " خانم كاملا حق با شماست. ييخشيد. ولي شما وضع من را نمي فهميد."
سكوت.
"ناراحتي نه؟"
" نه استاد."
يكهو بغض گلويم را گرفت." اين آخرين چيزي بود كه از اين دانشكده مي خواستم و اميدوارم ديگر گذارم اينجا نيفتد چون اينقدر اذيت شده ام..."
حرفم را قطع كرد" خانم حق با شماست..."
نگاهش نكردم و به بقيه حرفش هم گوش ندادم. "با اجازه..." و بدون اينكه ناراحت اساعه ادب در محضر استاد باشم پشتم را كردم و به طرف دفتر دكتر متين خواه رفتم.
اه اه چه افتضاحي. بغض جلوي صحبت كردنم را گرفته. دكتر و دو تا دختري كه توي دفترش نشسته بودند لابد فهميدند من يكهو يه مرگي ام شده. جلوي چشمم تيره و تار بود. نامه ها را دادم دكتر امضا كرد. فكر كردم چه آسان چه بي دردسر. براي چهار تا نامه و امضا يك ماه و نيم منت آن مردكه عوضي خل وضع را كشيدم. اگر مي دانستم دكتر متين خواه به اين آساني نامه ها را مي نويسد وامضا مي كند از روز اول پيش همين مي آمدم. استاد گروه محيط زيست نيست كه نباشد. نمره هايم از درس هايش خوب نبوده كه نبوده. لااقل اين همه كلاس الكي هم نمي گذارد... خودم نامه ها را در پاكت گذاشتم. در پاكت را چسب زدم. دادم استاد كه با يكي از دخترها پاي كامپيوتر نشسته بود امضا كند. روي امضايش را چسب زدم و در تمام اين دقايق جلوي چشمانم تيره و تار بود. انگار كه از پشت شيشه اي مات به همه چيز بنگري. از حاصل كار خوشم آمد: چهار تا پاكت مهر و موم شده براي چهار دانشگاه خارجي. با صداي خروسك مانندي كه تركيبي از بغض و اشك و آه و تف و مف بود از استاد تشكر كردم و از دفترش بيرون آمدم. چه افتضاحي!
از راهروي پشتي بالا رفتم و در آينه دستشويي روشن و دلباز دانشكده كه زماني پاتوقمان بود خودم را نگاه كردم. چه قيافه ضايعي! هر كي ببيند مي فهمد گريه كرده ام. آن هم من كه مثلا ادعا دارم عرعرو و اشكم دم مشكم نيستم!
از راهرو رد مي شوم. از جلوي دفتر همان استاد لعنتي. چهار پنج متري دورتر نشده ام ، دم دفترش مي ايد :" خانم علوي... " بر مي گردم پشت سرم را نگاه مي كنم" چند لحظه تشريف بياوريد."
حالا داخل اتاقش هستم. اه دوباره بغض لعنتي آمده . نمي خواهم جلوي همچين آدم مزخرفي ضعف نشان دهم. صندلي اش را مي كشد" بنشينيد." از جايم تكان نمي خورم. بي توجه در و ديوار اتاقش را نگاه مي كنم، از پشت شيشه اي مات." فقط مي خواستم بگويم تعمدي در كار نبوده...." به صفحه مانيتوركامپيوترش خيره شده ام و با تمام نيرويي كه در خودم سراغ دارم خودم را محكم گرفته ام كه اشكم سرازير نشود" شما حق داريد من معذرت مي خواهم ولي خواهشا در برخورد هايتان تحمل بيشتري داشته باشيد. شما وضع مرا نمي فهميد.باورتان مي شود من الان مرخصي ام..." فكر كردم بيشتر از چهار سال تحمل؟ و فكر كردم بله منشي صبح گفته بود مرخصي هستيد.
" ناراحتي؟"
" نه استاد"
" نه بگو. من ناراحت نمي شم."
دوباره به ديوار اتاقش خيره مي شوم. به نقشه ايران برجسته كه بالاي مانيتورش زده. صداي ناهنجار بغض آلودي به سختي از ته گلويم در مي آيد " نمي توانم حرف بزنم. ببخشيد." به خودم فحش مي دهم: ضعيفه!
" به هر حال هر جا كه هستيد برايتان آرزوي موفقيت مي كنم." فكر كردم جايي كه باشم. هر جايي غير از اينجا، هر جايي كه از تو و امثال تو خبري نباشد ،"حق با شماست. فقط بدانيد تعمدي در كار نبوده..."
از اتاقش بيرون مي ايم. بدن رعايت هيچ گونه اصول ادب و نزاكت و حتي بدن خداحافظي. از راهرو خارج مي شوم.از پله ها سرآزير مي شوم. شايد براي آخرين بار. قطعا براي آخرين بار.
اما خودم را مي بينم كه دارد از پله ها بالا مي رود. در اتاق استاد را مي كوبد . " واقعا از شنيدنش ناراحت نميشي؟ " و عقده هاي تمام اين چهار سال را با همان صدايي كه تركيبي ازبغض و اشك و آه و تف و مف است را بر سرش فرو مي ريزم.به خاطر تمام چهار سالي را كه با ما مثل حيوانات مزاحم رفتار مي كرد، به خاطر تمام كم فروشي هايي كه در حقمان مي كرد، به خاطر تمام چيزهايي كه يادمان نداد، به خاطر توهين ها و تحقيرهايي كه مي كرد. به خاطر آن لبخند ابلهانه و نگاه عاقل اندر سفيهي كه ترم دو تحويلمان داد و پشت بندش گفت" شما برويد درستان را بخوانيد" چون ما چند نفر بوديم كه مي خواستيم قدري بالاتر از نوك دماغمان را هم بيينيم... و با زخودم را مي بينم. آخرين جمله ام را هم به طرفش پرتاب مي كنم" مي خواستم با خاطره خوبي از اين دانشكده بروم..."
*
.پله هاي دانشكده را پايين آمده ام. شايد براي هميشه، قطعا براي هميشه...
شنبه هفدهم شهریور 1386
شمارش معکوس
صبح توي پارك سوار دوچرخه شدم. دو روز است نويد با دوچرخه از خانه شان مي آيد تا نگار توي دوچرخه سواري يا به قول خودش چرخ بازي كند. امروز من هم سوار شدم. آخ كه دوچرخه سواري بعد از مدت ها چه كيفي مي داد. ركاب زدن با سرعت، پارك خلوت، هواي عالي دم صبح،... باد خنك با شدت به صورتم مي خورد و مغزم را از هر فكري تهي مي كرد.چقدر دلم مي خواست اين مقنعه لعنتي را از سرم بردارم تا باد داخل موهايم بدود. با اين حال باز هم كيفور بودم، لذت يك پرنده رها را داشتم. يا يك كودك بازيگوش. فكر مي كنم لبخند احمقانه اي به پهناي صورتم ، به هر كس كه مرا مي ديد نشان مي داد چقدر ذوق زده ام!
*
برگشتم خانه، بوي غذا مي آمد. پيش خودم فكر كردم مربوط به چه غذايي مي تواند باشد. يادم آمد روزه ام! گرسنگي زياد اذيتم نمي كند اما تشنگي بد جوري بهم فشار آورده. مخصوصا من كه عادت دارم در طول روز مقدار معتنابهي آب مي نوشم. روزه را دوست دارم. گرسنگي اش را دوست دارم. صداي اذان را دوست دارم. هر كسي مي تواند كاري كه دوست دارد را انجام دهد اما هر كسي نمي تواند كاري كه دوست دارد را انجام ندهد. اين كار شجاعت و جسارت ار با هم مي خواهد.
*
بعد از نزديك سه سال دو جلد از كتاب هايم را كه پيش بهاره بود ازش پس گرفتم. نمي دانم چرا با اينكه بهاره لائيك بود و اين را همه جا با افتخار مي گفت ، كتاب فاطمه فاطمه است و كوير را از من خواسته بود. البته خودش هم اعتراف كرد چند صفحه از هر كدام را بيشتر نخوانه و كنار گذاشته است. كتاب فاطمه فاطمه است را كه ورق زدم يادم به وقتي افتاد كه آن را از كتابخانه پدرو مادرم دزديده بودم. داخل كتاب پر از آثارمن بود. زير خيلي از جمله هايش خط كشيده بودم و حتي بعضي جاها در حاشيه اش چيز هايي نوشته بودم. اين كتاب فردي را وارد زندگي من كرد كه به تدريج همه زندگي من شد و روحم را به تسخير خود در آورد: دكتر علي شريعتي . گرچه اين بار كه به سطور همان كتاب نگاه كردم، حتي سطوري كه خودم 8-7 سال پيش زيرش خط كشيده بودم، ديگر آن جاذبه سابق را در آن نيافتم.دكتر خاصيتش اين است كه فكر كردن را ياد مي دهد نه افكار را... . به قول يك دوستي كسي كه با شريعتي مسلمان بشود با شريعتي هم كافر مي شود! براي همين شايد مي تواني به آساني از معلم خود عبور كني اما هنوز او را به جد دوست بداري. چقدر آرزو مي كنم سفارت كانادا برايمان مصاحبه بگذارد كه مجبور شوم بروم سوريه!!
*
5 روز ديگر تولدم است!
جمعه شانزدهم شهریور 1386
از خانه همسایه صدای آهنگ می آید
از خانه همسايه صداي آهنگ مي ايد. دلم هوس عروسي كرده. تلويزيون دارد سريال يانگوم نشان مي دهد. صداي داد و بيداد چند جوان داخل كوچه از پنجره مي آيد. ترجمه هايي كه دستم است بد جوري مخم را پيچانده. بيچاره صاحب ترجمه كه احتمالا اصلا نخواهد فهميد چه برايش نوشته ام و بيچاره اجدادم كه صاحب ترجمه احتمالا آن ها را مورد نوازش قرار خواهد داد.
پس از تعطيلي شرق از يك شهروند مسئول و آگاه تبديل به يك آدم مزخرف شدم .رويداد هاي سياسي را دنبال نمي كنم و مدت هاست هيچ روزنامه اي نخوانده ام . اما هنوز سياست در خون من است. آري من يك سياست باز حرفه اي ام. در آستانه 17 شهريور هستيم. تلويزيون جمعيتي را نشان مي دهد كه به صحبت هاي فردي گوش مي دهند. صداي آن آقا كه بسار هيجان انگيز است از تلويزيون بلند بلند پخش مي شود. مامانم مي گويد صداي آقاي طالقاني است. نام طالقاني را با نوستالژي بر زبان مي آورد. با احساسي كه شايد من و هم نسلانم نسبت به خاتمي داشته باشيم. چند لحظه بعد تصوير خود ايشان هم روي صفحه تلويزيون نمايان مي شود. فكر مي كنم دوره سخنراني هاي شور انگيزي كه ملت گوش تا گوش مي ايستادند و مي شنيدند و براي سخنران كف مي زدند به سر آمده. شايد خاتمي نسل ما آخرين سخنراني بود كه حرف مي زد و ملت برايش هورا مي كشيدند. دنيا با شخصيت هاي كاريزماتيك خداحافظي كرده است. و با ايدئولوژي نيز. چندي پيش به جنگ و ادبيات خاص آن فكر مي كردم: جبهه حق عليه باطل، مبارزه با كفر، نجات اسلام،... فكر مي كردم اگر جنگ ايران و عراق به جاي دو سال بعد از انقلاب، اكنون اتفاق مي افتاد، اين اصطلاحات ديگر نمي توانست مردم را بسيج كند چون داغ ايدئولوژي از كله مردم پريده بود و مناقشات مرزي دو كشور مسلمان و شيعه را جنگ حق عليه باطل يا اسلام عليه كفر تلقي نمي كردند.
جمعه شانزدهم شهریور 1386
اوج قله های خودخواهی!!!
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386
لحظه
سعي كردم وقتي با او حرف مي زدم مستقيم توي صورتش نگاه كنم. در واقع به صورتش زل زده بودم. نمي خواستم احساس ناراحتي كند. كمتر از نيم متر با هم فاصله داشتيم. براي بهتر شنيدن حرف هايش گاهي به او نزديك تر هم مي شدم چون صدايش بسيار آهسته و بعضي كلماتش نامفهوم بودند. او هم براي بهتر شنيدن حرف هاي من به من نزديك تر مي شد يا مجبور بودم بعضي جملات را چند بار تكرار كنم چون بيشتر شنوايي اش را از دست داده بود. گردن بند چوبي كه گردنش بود را گرفت" گردن من اندازه اين بود، اين به سختي توي گردن من مي رفت." هنوز به صورتش زل زده بودم. چهره اش دفرمه و بسيار بد شكل بود. پيشاني جلو زده ، گونه چپش به طرز اغراق آميزي برجسته، چشم هايش كج و معوج و در چشم خانه فرورفته و لنگه به لنگه( چشم چپ اندكي بزرگتر با گوشه افتاده تر)، و چانه و لب هايش كج بودند. روي چانه اش آثار بخيه و سوختگي بود كه از لابه لاي ريش هاي تنكش به خوبي پيدا بود. دهانش به سختي باز مي شد و دندان هاي شكسته بالا و پائينش را نشان مي داد. بيني اش هم كج و قوزي و شكسته بود. پاچه شلوارش را گرفت" اينو مي بيني؟ مال داداشم است. شلوار هاي خودم همه برايم بزرگ شده بودند. شلوار جيني كه پاچه اش از رانم بالاتر نمي آمد حالا برايم شده عين شلوار بگي."
هنوز به صورتش خيره شده بودم. هنوز نيم ساعت نمي شد با هم آشنا شده بوديم. قبل از اينكه بيايد دانا گفته بود يكي از دوستانم الان مي آيد هارد كامپيوترش را ازم بگيرد. قبل از عيد با يك ماشين با سرعت 110 تا تصادف كرده. و تاكيد كرده بود" قيافه اش خيلي وحشتناك شده."
هنوز داشتم به صداي آهسته ي كه از دهانش خارج مي شد به سختي گوش مي دادم." تا يك ماه پيش خودم را نديده بودم. همه آينه هاي خانه ام را جمع كرده بودند. خانه دوستانم كه مي رفتم مواظب بودند نروم دستشويي." و قبلش گفته بود از 14 سالگي تنها زندگي مي كند . خانواده اش خارجند. گفته بود از وقتي تصادف كرده ام زندگي ام شده خوردن و خوابيدن. گفتم زندگي كلا يعني خوردن و خوابيدن. گفته بود" خوردن و خوابيدن و دوست دختر!" و خنديده بود و به دانا رو كرده بود و گفته بود " دوستت قيافه اش شيطان است. دوست دارم با او شوخي كنم." گفت "هنوز نمي توانم پايم را درست خم كنم. " و اضافه كرده بود" تازه نمي داني فيزيوتراپ چند جلسه با من كار كرده تا اين جوري شده ام." گفت فردا هم عمل دارد." حالا ديگه چيزيم نيست. فقط چند تا عمل زيبايي..." دانا گفته بود" اينقدر هم خوشكل و خوش تيب بود..."
گفت كار طراحي نرم افزار انجام مي دهم ولي فرصت نكردم دانشكاه بروم. و اضافه كرده بود بدون مدرك كسي كارت را قبول ندارد. و مصممانه گفته بود مي خواهم كنكور بدهم. مي خواهم بروم پلي تكنيك. كار سياسي بكنم. زندان بروم! وبا خنده و لذت كسي كه خاطرات خيلي دور را مرور مي كند گفته بود قبلا هم زندان سياسي رفته ام. سر 18 تير . با اينكه دانشجو نبودم اما نگهبان دانشگاه مرا مي شناخت و همه جا دنبالم بود.
گفتم "چرا نميري خارج؟ اينجا موندي چي كار؟" گفت "دوستي ها..." دوستي مثل مرجان را كجاي اين دنيا مي توانم پيدا كنم؟( مرجان گرين كارت آمريكا را دارد. گفته با من ازدواج كن برويم آمريكا ، آنجا مجاني عملت مي كنند.)
آژانس كه دنبالش آمد آهسته از پله هاي پاساژ پائين آمديم. گفته بود زانويم مشكل دارد. سوار آژانس كه شد هنوز با چشمانم تعقيبش مي كردم و فكر مي كردم چگونه لحظه مي تواند بدون مشورت با انسان براي بقيه زندگي او تصميم بگبرد...
چهارشنبه هفتم شهریور 1386
هوس
چهارشنبه هفتم شهریور 1386
عید مبارک
خب وقتی خودمان عرضه نداریم خودمان را نجات دهیم لابد کسی باید بیاید دیگر!
دوشنبه پنجم شهریور 1386
ده گانه من
1. با خودم گفته بودم امتحانم كه تمام شد شروع مي كنم به رفيق بازي. صبح زور ساعت 6 و ربع با آني قرار گذاشتم. رفتيم پارك. همان جايي كه آني مي گفت زندگي جريان دارد. پر از آدم هاي مختلف بود. يك عده اين طرف واليبال بازي مي كنند. چند نفر اينجا و آنجا بدمينتون ي زنند و من و آني را ياد آن روز هايي مي اندازند كه در واحد تربيت بدني 2 ، در كلاس بدمينتون با هم اشنا شده بوديم. اين طرف دور تا دور زميني را برزنت كشيده اند و تعداد زيادي زن هاي گنده ،يكي دامن پوشيده ، يكي چادر دور كمرش بسته، يكي با كفش پاشنه دار،تمرينات اروبيك را انجام مي دهند.اينقدر شلوغ است كه مربي شان ديده نمي شود. آن طرف تر يك عده با دستگاه هاي ورزشي كه توي پارك گذاشته اند كار مي كنند. تعداد زيادي دختر و پسر هم دوچرخه سواري مي كنند يا مي دوند. بعد هم با آني به پل مارنان مي روزم. آني مي گويد حتما بايد بنشينيم و صداي آب را بشنويم . هر وقت اينجا مي آييم حتما اين كار را مي كنيم. دوست آني از ما جدا مي شود. خانه شان چسبيده به مغازه پوماست.
2. با مامانم به خانه هدي مي رويم. بازديدشان نرفته بوديم. مامانش مي گويد هدي دوست داشت حتما لحظه اي كه خطبه عقد را مي خوانند لباس سفيد پوشيده باشد و توي خانه باشد. يادم آمد كه چقدر باري عقد اولين دوست صميمي ام(يكي از ما 5 نفر) هيجان داشتم. و وقتي او را در آن لباس پف پفي با آن بزك دوزك خاص( نگين هاي روي پلك بالا كه چقدر بهش التماس كرده بودم تو رو خدا نذار آرايشگره اينا رو بچسبونه) و كفش پاشنه 12 سانت( بهم امضا داده بود كه من هيچ وقت كفش پاشنه بلند و جوراب پاريزين نمي پوشم. هنوز امضايش را دارم اما شرطش را هيچ وقت ادا نكرد) ديدم، ياد همه خاطراتي افتادم كه با هم داشتيم.شب هايي كه من تنها بودم و او مي آمد پيشم مي خوابيد. برعكس من ترسو و ملاحظه كار بود و حتما بايد در را قفل مي كرد و پنجره را مي بست شب از گرما خفه مي شديم اما حاضر نمي شد پنجره را باز كند. مي گفت دزد مي آيد توري را پاره مي كند مي پرد تو. براي عقدش كارهايي كردم كه براي عروسي خواهر و برادرم هم نكرده بودم و اصلا هم شخصيتم با اين جور كار ها جور در نمي آمد( قند سابيدن بالاي سرعروس و داماد، رقص كارد،...) وقتي آلبوم عكس هايش را آورد احساس كردم مال صد سال پيش بود!!! ناگهان چه زود دير مي شود!
3. با مريم و مرجان مي روم سينما. هر چه فكر مي كنم استاد كيميايي براي چه هنوز فيلم مي سازد و كساني چون من كه هنوز به ديدن فيلم هاي ايشان ميروند انتظار دارند از روي پرده طلايي چه شاهكاري بيرون بيايد ، به نتيجه اي نمي رسم. فقط از آن صحنه اي كه فرآمرز قريبيان فروشنده موارد مخدر را به باد كتك مي گيرد خوشم مي آيد آن هم چون ياد صحنه اي مشابه در فيلم گوزن ها مي افتم. خود جناب قريبيان هم انگار يك لحظه ياد بازي اش دراين فيلم مي افتد، فقط بهروز وثوق ديگر نيست.
مريم 4 تا جعبه جا جواهر چيني از مشهد سوقاتي برايمان آورده. براي ما 4 تا. ما هميشه 5 تا دوست بوديم. مريم فهميد كه من و يكي از اين 5 نفر مدت هاست قهريم. با لحن سرد هميشگي اش مي گويد چرا شما دوتا هميشه راديكال هستيد؟ و راديكال را با لهجه يك دانشجوي فوق زبان مي گويد: رديكال!! مي گويم رديكالو خوب اومدي!
4. با مرجان مي رويم آيس پك مي خوريم. آبكي و شل و وارفته و بد حالت است. مرد ميانه سالي كه انگار مسافر است مي گويد با اين شلنگ ها چه جوري بستني مي خوريد؟ خانمش هم مي پرسد اينجا چرا اينقدر پشه دارد؟ ( خانم مگر ما دعوتشان كرده ايم بيايند سراغ شما؟) تعريف فروشنده را از مرجان زياد شنيده بودم. علف بايد به دهن بزي شيرين باشد!
5. مي خواهم براي شيرين عزيزم دست به يك كار خطرناك بزنم. با او احساس هم ذات پنداري مي كنم چون مشكل او مي توانست مشكل من هم باشد. مي گويند از هر دست بدي از همان دست مي گيري!! گر چه من هميشه كمك هايم انسان دوستانه و بدون چشم داشت بوده است!
6. فكر نمي كردم يك روز خودم به خودم بگويم ضعيفه. رفتم بنزين بزنم. مامان از يك سري انسان هاي شايعه پخش كن شنيده بود كه كارگر هاي پمپ بنزين ممكن است كارت سوخت شما را وقتي حواستان نيست از داخل دستگاه دربياورند و به جايش يك كارت سوخت خالي بهتان بدهند. مي خواستم بهش ثابت كنم حواسم هست و براي ترس ها و احتياط هايش ارزش قايلم و انقدرها هم كه او فكر مي كند انسان سر به هوا و بي توجهي نيستم. خودم راسا از ماشين پيده شدم. اول سه ساعت دستگاه را نگاه كردم تا فهميد كارت را بايد وارد كدام قسمتش بكنم. بعد از كلي زور ورزي دسته شلنگ پمپ را از جايش بيرون آوردم و در باك بنزين را با كلي بد بختي باز كردم ( 2 بار سوئيچ ماشين از دستم افتاد) بعد در حالي كه با پيچ داخلي باك ور مي رفتم داشتم حدس مي زدم ماشين هاي پشت سري دارند چگونه در موردم فكر مي كنند. آخرش چون زورم به باز كردن پيچ مشكي نرسيد كارگر را صدا زدم. بازش كرد. سر لوله را داخل باك فرو كردم. شاستي اش را فشار دادم اما چيزي نيامد. در حالي كه از شدت خشم دندان هايم را به هم فشار مي دادم دوباره كارگر را صدا زدم. خودش برايم پرش كرد. پولش را دادم و رفتم داخل ماشين بنشينم كه كارگر كارت سوختم را به طرفم گرفت. يادم آمد كه هم اصل موضوع را فراموش كرده ام هم به احتمال زياد نتوانسته ام اعتماد مامانم را جلب كنم. در حالي كه به خودم و زمين و زمان فحش مي دادم از پمپ بنزين بيرون آمدم. نمي دونم كي به اين ضعيفه ها گواهي نامه مي ده.
7. گفتم وايسا دم پاستيل فروشه من اونجام. نمي دانم چرا باور كرد من آن همه راه را به خطر او مي كوبم مي آيم فرودگاه. خب حتما جدي گفتم كه باور كرد. شايد هم اگر اندكي بيشتر دقت مي كرد واقعا مرا دم پاستيل فروش مي ديد،اما بي حوصله و خسته بود و صداش از توي چاه مي آمد. سوار تاكسي شد و رفت.
8. علي رغم ميل باطني، 3شنبه شب دارم به شيراز مي روم. گذشت و فداكاري توي خون من است و اشكال ندارد .اين هم يك عمل انساني بود!گر چه من بي هيچ چشمداشتي كارم را انجام مي دهم ولي شايد اين بار توانستم امتياز بگيرم!
9. مامان هدي ديروز مي گفت زمان اشغال خرمشهر از رحم يك دختر14 ساله يك كيلو و نيم اسپرم بيرون آورده اند. چرا اينقدر بايد در كثافت غوطه بخوريم؟
10. هنوز پاييز نيامه انار آمد. قرمز و ترش . براي آمدنش روز شماري مي كنم. و بيشتر از آن براي تولدم كه امسال يوم الشك است!
شنبه سوم شهریور 1386
برادر
بزرگ بود، خيلي بزرگ، و من كوچك بودم، خيلي كوچك. وقتي با او بيرون مي رفتم( خريد يا خيابان يا جايي ديگر) هميشه چند قدم جلو تر از من راه مي رفت و مي گفت تو در سايه من راه بيا تا آفتاب نخوري. آخر من كوچك بودم. خيلي كوچك و در سايه او جا مي شدم. اما يادم نمي آيد كه آيا هميشه در سايه بزرگ او قدم بر ميداشتم يا نه. آخر من گيج و خنگ و بازيگوش و سر به هوا بودم.
هميشه هاله اي به دورش بود. هاله اي از تنهايي. حريم سختي بود كه كسي ياراي نفوذ و اجازه ورود به آن را نداشت.-گفت رفتم تا خودم باشم. به جايي كه آسان تر مي تواني خودت باشي. و من كوچك بودم. خيلي كوچك. خيلي كوچكتر از آنكه بفهمم آن هاله روزي دور تادور خودم را هم فرا خواهد گرفت.- آخر گفت تو هم مثل من متفاوتي.
و او هميشه مثل همان دوران كودكي من مهربان بود و بزرگ بود و شايد تنها كسي بود كه براي رهايي من از اين همه غل و زنجير هايي كه مي ديد دست و پايم را بسته اند تلاش مي كرد. دستي به سويم دراز كرده بود و گاهي بيشتر از خود من براي رهايي ام مي كوشيد. و من هنوز كوچك بودم . خيلي كوچك. و گاهي خنگ و بازيگوش و سر به هوا.
نمي دانم چه طور توانستم به او آن جملات را بگويم. خود خودم بودم كه آن جملات را گفتم . آري خود خودم با همه بي رحمي و بي انصافي كه در خودم سراغ داشتم. اما او هنوز خيلي بزرگ بود. و بغض من به اندازه او بزرگ شده بود. هر وقت دلم مي گيرد ميروم حمام. در حمام صداي هق هق گريه هايت در صداي شر شر آب گم مي شود. و درست نمي تواني تشخيص دهي خيسي چشمانت به خاطر آب داغي است كه از بالا روي سرت مي ريزد، با چيزي ديگر. و چشمانت هم اگر قرمز شد لابد شامپو توش رفته. ولي واقعا من چه طور توانستم؟
شايد اولين كسي بود كه بهم گفت قشنگ مي نويسي. جدي مي گفت يا براي دلخوشي من نمي دانم. چرا مي دانم. او جدي مي گفت. چون او متفاوت بود. چون او هاله اي دورش بود كه از آن هاله جز صداقت و صراحت چيزي به بيرون نمي تراويد. آري او بزرگ بود.
اما دست او هنوز به سمت من دراز است. براي بيرون آمدن از اين گرداب. او با آن همه بزرگي هميشه چند قدم از من جلوتر است.نه به خاطر اينكه بگويد ازمن بزرگتراست. بلكه براي اينكه مي داند من بايد در سايه او راه بروم تا آفتاب نخورم. و من هنوز خيلي كوچكم .خيلي. آنقدر كوچك كه در سايه او جا مي شوم. و مي دانم در سايه او راه خواهم رفت. هر چند هنوز خنگ و بازيگوش و سر به هوا هستم. چون او خيلي بزرگ است. و من خيلي كوچك.
شنبه سوم شهریور 1386
شهریور
اينقدر اين مدت گرفتار بودم كه اصلا نفهميدم مرداد كي رفت و شهريور كي آمد. يكهو تقويم را باز كردم و ديدم امروز سوم شهريور است!! معمولا عادت داشتم هميشه فرا رسيدن اين ماه مبارك را به همه دوستان شهريوري ام تبريك مي گفتم و خودم هم روز شماري مي كردم تا روز تولدم فرا برسد! هر چند بعد از 18 سالگي يا با ارفاق تا 20 سالگي ، روز تولد ديگر به معني يك سال بزرگتر شدن نبود، بلكه از يك سال پيرتر شدن خبر مي داد!
ولي خب با اين وجود باز هم خوشحالم كه شهريوري ديگر آمد و در يكي از آخرين روزهايش هم من متولد مي شوم و بعد از آن هم پائيز مي رسد. پائيز، پائيز، آخ كه چقدر دلم براي رنگ هايش تنگ شده!!
جمعه دوم شهریور 1386
تو قدغن من قدغن
يادم مي آيد پيش از انتخابات خرداد ۸۴ تريبون آزادي در دانشگاه برگزار شده بود با حضور يكي از فعالان اصلاحات( اگر اشتباه نكنم حميد رضا جلايي پور) درباره شركت يا عدم شركت در انتخابات. دانشجوي محترمي (از آنها كه مدت ها است از اصلاحات و اصلاح طلبان عبور كرده اند و نظايرشان روز ۱۶ آذر۸۳ خاتمي را مورد نوازش قرار داده بودند) رفت بالاي تريبون و داد سخن سر داد كه شما اصلاح طلب ها فكر كرديد اگر كس ديگري جز شما روي كار بيايد چه اتفاقي در اين مملكت مي افتد؟ مطمئن باشيد هيچ جرياني ديگر قادر نيست تغييرات اجتماعي چند سال اخير را به عقب بازگرداند. آقاي اصلاح طلب محترم( احتمال زياد حميد رضا جلايي پور) لبخندي زد و با آرامش گفت چرا فكر كرديد نمي توانند اوضاع را به عقب برگردانند؟
واقعا چرا ما فكر مي كرديم آنها نمي توانند؟

