دوشنبه سی ام مهر 1386
بعد از يك باران دل انگيز پاييزي شايد چندان جالب نباشد كه مجبور باشي دريكي از خانه هاي طبقه پنجم آپارتمان دلگيري محبوس باشي و ترجمه كني.
به قول دوستي صداي بارون هميشه هست، منم كه اينجا كرِكَرَم...
شنبه بیست و هشتم مهر 1386
هذیان
رسيده ام به آغاز قلم يا پايان آن و دلم برايش تنگ شده است. براي اتود زرد رنگ روترينگم كه عاشقانه دوستش مي دارم و از وقتي اتود قبلي ام كه سبز رنگ بود و آن را نيز دوست مي داشتم گم كردم، همدمم شد. براي قلم كه بر عكس اين كي برد لعنتي هيچ وقت چيزي را اشتباه نمي نويسد. به جاي ط، ز نمي گذارد، حرفي را در وسط كلمه از قلم نمي اندازد. براي پيدا كردن يك حرف مرا حتي براي كسري از ثانيه نيز معطل نمي كند... و من از آغاز به پايان رسيدم. مدت ها بود با خود اين چنين نينديشيده بودم. با خلوت ديوانگي خويش و خسته از همه چيز. همه چيز خوب پيش مي رفت. بدون حتي لحظه اي ديوانگي. بدون لحظه اي تهوع. آري همه چيز عالي است! دندانم درد مي كند، لثه ام اندكي ورم كرده، فكر كنم از بس پسته خورده ام اين جوري شده، نازي مي گويد ايراني ها در دنيا به پسته خواري معروفند. من هم يك ايراني پسته خوارم. نازي دانشجوي هنر است. دانشجوي فوق هنر. دندانم درد مي كند. صداي غرغر مته دندان پزشكي مي پيچد توي گوشم و بوي نفرت انگيز موادي كه با آن داخل دندان را پر مي كنند و چشمان خسته دكتر كه از پشت عينكش دهان مرا بررسي مي كند و صدايش از پشت ماسك سفيدش انگار كه از ته چاه بيايد با نااميدي مي گويد يك دندان خراب هم اين بالا داري. كرم ها آمده اند. تلويزيون بعد از مدت ها اپرا وينفري را آورده. آرايشش عوض شده و خيلي سياه تر به نظر مي آيد. اپرا، زن مورد علاقه من! حتي شايد بگويم الگوي من در زندگي. يك زن واقعي ميان آن همه ضعيفه كه بلد نيستند پارك كنند. عكسي كه براي مدركم گرفتم روي ميز است. يك عكس 13 در 18 اشانتيون بهم داد. عكسهاي 3در 4 هيج جا نيستند. نه در پاكت دانشگاه ،نه در كلاسوري كه همراه برده بودم، نه در كيفم،احتمالا در اتاق آقاي " آريا ستار " جا گذاشته ام. آموزش اتاق 7. ترجمه هايي كه گرفته ام روي ميزم است. مي خواهم يك امشب را استراحت كنم از برگرداندن كلمات از يك زبان به زباني ديگر، در آغاز كلمه بود و كلمه خدا بود، نيچه مي گويد خدا مرده است. شاعر هم امروز مي گفت كلمه مرده است. مي گفت بدون كلمه هم مي توان ارتباط برقرار كرد. مي گفت از زبان ديوانه اي كه لكنت دارد يك نامه عاشقانه بنويسيد. از من مي خواست شعر بگويم! من كه نه ديوانه ام و نه لكنت دارم چرا نامه عاشقانه ام را پاره مي كني و دور مي اندازي و در جوابش فقط برايم مي نويسي "ها؟!" چرا يك لحظه مي رسم به جايي كه آن صداي زيبا را نمي خواهم و لحظه اي ديگر در نشئه همان صدا آن چنان غرق مي شوم كه قول و قراري كه با خودم گذاشته ام را فراموش مي كنم؟ "نگرانت شدم گفتم آخر چرا يكهو اين جور شد". نگهابان جديدمان يك اس ام اس باز حرفه اي است. كارت بنزينم تقريبا 450 ليتر داخلش دارد مي دهمش به كساني كه در لحظات نياز آن چنان به دادمان رسيدند كه مي دانم اگرآن اتفاق بر عكسش افتاده بود ما آنقدر براي آنها مايه نمي گذاشتيم. هنوز صداي اپرا مي آيد . دختر و نوه الويس را آورده. هر دو به زيبايي نياي خود هستند. مي بافم. همچنان مي بافم. يك رج آبي يك رج سبز. متين مي گويد سي دي شهيار را اشتباهي برايم آورده.كاكتوس هايم را امروز آب دادم. متين مي گويد خارهاي كاكتوس فرومي رود در تن مسافر 150 سانتي متري...و من همچنان در تب مي سوزم. خانم ستار مي گويد عكسهاي عروسي خواهرم را ديدم از خارج فرستاده بود، اونا مامانشون خوبه براشون شوهر پيدا مي كنه مامان ما فرق مي كنه، خل و ديوونه اس مثل خودم... ياد آواز سگ ها افتاده ام "كنار مطبخ ارباب آنجاا، بر آن خاك اره هاي نرم خفتن، چه لذت بخش و مطبوع است و آنگاه، عزيزم گفتن و جانم شنفتن..." براي پايان جمله راهي نيست جز نقطه اي. و اگر پاياني بر آن نبود دو نقطه ديگر در كنارش بگذاري و انگشتانت را از كي برد كنار بكشي...
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386
نعمتی به نام ماشین در بیابانی به نام دانشگاه صنعتی اصفهان
به يمن آشنايي با رفيقي، دوستان انتظاماتي اجازه دادند امروز ماشبن داخل دانشگاه ببرم، البته بعد از كلي سين جيم هاي آقاي محلوجي عزيز كه به " اون چشم رنگيه" معروف بود. كارمند پرايد سوار انتظامات كه به حجاب دخترها گير مي داد و بي نهايت بداخلاق و بي ادب بود و پرتو هاي لطف و كرامتش امروز دامن من را نيز گرفت.
بايد براي شروع كارهايم اول از كارنامه انگليسي ام زيراكس رنگي مي گرفتم. از چند تا زيراكسي هاي دانشگاه كه هميشه كارهايمان را به آنها مي داديم سوال كردم. در تمام 4 سال دانشجويي هيچ وقت به زيراكس رنگي احتياجي پيدا نكرده بودم و باورم نمي شد در تمام اين خراب شده يك دستگاه زيراكس رنگي وجود نداشته باشد. مجبور شدم كارنامه را بدهم برايم اسكن كند و بعد پرينت رنگي بگيرد كه هم حدود نيم ساعت وقتم را گرفت و هم كاري را كه با 500 تومان مي شد تمام كرد 4000 تومان پايم آب خورد( از ديروز خيلي خسيس شدم براي خود كارنامه انگليسي 15تومان پول ريختم تو حلق اين آموزش بي خاصيت دانشگاه فقط بابت يك مهر و امضاي آقاي مسجدي)
براي گرفتن معرفي نامه دوباره به آموزش رفتم. آقاي انوري نامه را برايم نوشت و گفت به منشي بدهم كه تايپ كند. منشي در حال گفتن و خنديدن با تلفن بود. ربع ساعت بعد نامه اي را كه تايپ كردنش 30 ثانيه طول مي كشيد به دستم داد و گفت يا براي امضا شنبه بيايم يا بروم آقاي مسجدي را از آزمايشگاه صنايع غذايي پيدا كنم! تازگي ها به اين اصل كلي و جهاني اعتقاد پيدا كردم كه آدم هر چي در ذهنش باشد همان برايش پيش مي آيد و من به شدت در ذهنم بود كه تا قبل از ساعات اداري آن روز اين كار را انجام دهم.
كوبيدم رفتم تا دانشكده كشاورزي. پرسان پرسان آزمايشگاه صنايع غذايي را پيدا كردم و آقاي مسجدي كه با روپوش سفيد آنجا نشسته بود بر عكس هميشه با خوش رويي برايم امضا كرد. دوباره تا آموزش رفتم تا دبيرخانه اش نامه را ثبت كند.
مقصد بعدي سازمان مركزي. همانجا كه يك بار دورش با بچه هاي تحصن حلقه اتحاد تشكيل داديم يار دبستاني را خوانديم و به دانشجويي پولي يا به قول خودشان " دوره مشترك" اعتراض كرديم. من دست دختري را گرفته بودم و او هم دست دوست پسرش را. اول با يك چوب به هم وصل شده بودند! بعد چوب را انداختند و دست همديگر را گرفتند. يكي از سازماندهندگان تحصن كه ازبسيج دانشجويي بود با خنده گفت "حاجي كي محرم شديد؟ " پسرك گفت " مگه بده كار شما را راحت كرديم" تنها روزهايي كه هيچ كس با هيچ كس دشمن نبود همين روزهاي تحصن بودند...
بخش بين الملل سازمان مركزي را به سختي پيدا كردم. هميشه در بيانيه هاي دانشجويي به رئيس و معاونان دانشگاه " كاخ نشينان سازمان مركزي " مي گفتند. دفعه اولي كه اينجا كارم گير افتاده بود و قدم به اين ساختمان عظيم گذاشتم حقيقتا اين نكته را درك كردم. خوشبختانه بقيه كار به راحتي انجام شد. سه خانم خيلي خوش اخلاق و خوش برخورد( گرچه يكي شان خيلي كند كار بود) كارم را راه انداختند. اولي با دقت و وسواس خاصي كپي ها را برابر با اصل مي كرد. تا اين وظيفه خطير را انجام مي داد من هم در و ديوار اتاقش را وارسي مي كردم. روي كتابخانه اش زوم كردم وتعداد زيادي زونكن و زونكني كه رويش نوشته بود " دوره هاي مشترك"! پرسيدم هنوز دوره مشترك مي گيريد؟ گفت دو سال است ديگر نمي گيرند. فكر كردم رئيس جمهور عزيز هيچ كاري كه براي اين مملكت تا حالا نكرده و هر خراب كاري كه تا حالا كرده اما اين يك بار خواسته ما را برآورده كرده و ما را به مراد دلمان رسانده است!
خانم اتاق بغلي مهر هاي كپي برابر اصل را امضا كرد. خانم اتاق روبه رويي هم كارنامه هايم را برايم توي پاكت هاي زرد رنگ مهر و موم شده گذاشت و گفت هر پاكتي 3 تومن!!! سرم داشت از اين همه خرج كردن هاي الكي سوت مي كشيد اما به لطف خانم خوش اخلاق( فكر كنم چون مربوط به بخش بين الملل يود خوش اخلاق تر بود اصولا هر چه به خارج نزديك تر بشويم كارمندها بهتر مي شوند. محلوجي كجا و اين كجا!) بابت هر پاكتي 2 تومان دادم ( كه البته باز هم پول زيادي مي شد) و خوشحال و خندان و البته با عجله از سازمان مركزي بيرون آمدم. توي كيفم دنبال كليد رخش عزيز و كثيفم گشتم و تازه فهميدم آن را در اتاق خانم خوش اخلاق جا گذاشته ام. آقاي محلوجي مي توانست جواب دهد چگونه بدون رخشم به اين همه كار مي رسيدم؟!
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386
بای ذنب؟
وقتي مي شنيدم فلاني در زمان انقلاب يا دهه 60 مثلا به ده سال يا پنج سال زندان محكوم شده پيش از هر چيز به اين فكر مي كردم كه اينكه آدم بيست ساله به زندان برود و بيست و هشت ساله برگردد يا بيست و پنج ساله برود و سي ساله برگردد يعني چه؟ چه چيزي مي تواند جبران اين عزيز ترين و قشنگ ترين سال هاي زندگي آنها را بكند؟ چه چيزي مي تواند جاي اين روززهاي بر باد رفته را پر كند؟ تمام اين روزها به حساب كه چون خاكستري بر باد رفتند؟ به حساب كي؟ به حساب چي؟ به حساب كدام عمل فداكارارانه؟ فداكاري براي چه كسي؟ اصلا در ازاي سوختن اين سالهاي قشنگ كدام آرماني ، كدام مطالباتي به دست آمد؟ كدام حق به حق دار رسيد در ازاي فنا شدن پنج سال يا هشت سال يا ده سال از بهار عمر؟
.
.
.
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
قرآن مي گويد خدا در جهنم به گناهكاران نهيب مي زند كه مسخ به بوزينه شويد كه شما از مقام انسانيت خارجيد. كسي مي داند چرا در همين دنيا بيشترمان به بوزينه و ساير حيوانات مسخ شده ايم؟
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
قدر شناسی
چهارشنبه هجدهم مهر 1386
فمنیسم در آرایشگاه زنانه
من نشسته ام زير دست دختر خانم آرايشگر. خانم آرايشگر روي صورت يكي از دو خواهري كه مشتري اش هستند كار مي كند. خواهر ديگر كارش تمام شده و نشسته منتظر.
خانم آرايشگر خطاب به خواهر اولي كه ظاهرا ماماست:" چند سال كار كردي؟"
خواهر اولي:" سه سال كار كردم بعد ولش كردم."
خانم آرايشگر :" خوب كاري كردي ايشالا شوهرت اينقدر پول داشته باشه كه تو فقط بخوري و بخوابي و بگردي و پولاي مرده رو خرج كني."
و ادامه مي دهد:" كار كردن زنو از بين مي بره."
دختر خانم ارايشگر:" آره زن نبايد آلوده بازار كار بشه."
خانم آرايشگر:" زن بايد فقط خانميه خودشو بكنه ، بايد سروري كنه، شان خودشو داشته باشه"
خواهر دومي كه تازه زايمان كرده:" من هم مي گم زن مال تو خونه اس."
.
.
.
بحثشان هنوز ادامه دارد، حالا موضوع صحبت عوض شده.
خواهر اولي:" مامان من خيلي زود ما رو شوهر داد، از اينا بود كه مي گفت دختر كه رسيد به بيست بايد به حالش گريست." ادامه مي دهد:" خود من 18 سالگي شوهر كردم ولي اين- اشاره به خواهرش- 20 سالش بود."
خواهري كه تازه زايمان كرده:" آره ديگه تو يه سني خواستگارا به اوج خودشون مي رسن آدم بايد از بين اينا يكيو انتخاب كنه"
خواهر اولي:" حالا ديگه دخترا سركش شدن تا بيست وپنج شش سالگي شوهر نمي كنند."
خانم آرايشگر:" اخه از بس اسباب و وسايل ازدواج گرون شده. يه جهيزيه حداقل ده مليون در مي آد."
خواهر اولي:" اره من با اينكه چند سل پيش ازدواج كردم جهزم رو دو مليون و نيم بود. آخه من خونه به نامم داشتم. وگرنه اين- اشاره به خواهرش كه تازه زايمان كرده- ده مليون برد."
خواهري كه تازه زايمان كرده:" آخه طرف من اصفهاني هم بود."
خودش ادامه مي دهد:" پدر شوهرم براي جهز دخترش فقط يه روتختي سرمه دوزي خريد دو مليون. تو هم بايد حواست باشه- خطاب به دختر آرايشگر- همه مي گن اين مامانش آرايشگره حتمي خوب جهاز مي ده."
دختر آرايشگر از خنده ريسه مي رود: مامان گوش دادي چي مي گن؟" و از خواهر دومي ادرس آنجايي را كه روتختي سرمه دوزي مي فروشد را مي پرسد.
.
.
.
كارم تمام شده. كار دو خواهر هم تقريبا هم زمان با من تمام مي شود. خواهر اولي كه لاغر و تركه اي است اول از در خارج مي شود . خواهر دومي كه هنوز شكمش بزرگ و بر آمده است و پانچويي بته جقه اي تنش كرده به دنبالش. من هم به عكاسي رو به رو مي روم كه براي روي مدركم عكس پرسنلي بگيرم...
سه شنبه هفدهم مهر 1386
اینجا اصفهان . پشت کوه سید ممد
بعد از يك روز و نصفي معطلي در بنگاه كاريابي و اداره كار و سر و كله زدن با تعدادي كارمند كند ذهن بد اخلاق بالاخره موفق شدم نامه عدم اشتغال بگيرم و امروز آن را به دانشگاه ببرم. خوشبختانه از وقتي انتظامات دانشگاه تصميم گرفته ماشين ها را به داخل دانشگاه راه ندهد، به يمن پاركينگي كه سمت راست در ورودي ساخته اند و براي ورودي هر ماشين 200 تومان مي گيرند، منبع در آمد خوبي براي دانشگاه فقير ما فراهم شده! يادم مي آيد آن موقع كه در اعتراض به دانشجوي پولي دو هفته دور دفتر رياست دانشگاه بسط نشسته بوديم يكي از اصلي ترين دلايلي كه رئيس وقت و معاونانش در توجيه دانشجوي پولي تحويلمان مي دادند همين كسري بودجه دانشگاه بود. حالا خدا را شكر كه مسئولين دانشگاه با همين 200 تومان ها مي توانند مويي از خرس بكنند وحداقل خرج بنزين پاترول انتظامات يا آن پرايد سفيد معروف كه يك چراغ قرمز بالاي سقفش داشت و نسبت به پاچه كوتاه دانشجويان دختر واكنش نشان مي داد را تامين كنند. و علاوه بر آن باعث مي شود دانشجويان( يا حتي فارغ التحصيلاني چون من) هر روز مقادير معتنابهي ورزش و پياده روي كنند چرا كه از در دانشگاه تا نزديك ترين دانشكده يا تالار برگزاري كلاسها حداقل نيم ساعت راه است! با همه اينها نمي توانم انكار كنم كه دانشگاه سابقم را دوست دارم. و هنوز يادم نرفته روزي كه تصفيه حساب كردم و كارت دانشجويي ام را كه رويش نوشته بود" دانشگاه بايد كارخانه آدم سازي باشد" سوراخ كردند ،چه حس نوستالژيك غم انگيزي بهم دست داده بود. با وجب به وجبش خاطره دارم. همانجا كه به آن " صنعتي لعنتي" مي گفتند، كه نمي دانم چرا آرزوي همه مان بود اما تا واردش شديم جز اخ و تف هيچ چيز نداشتيم كه نثارش كنيم! و دلم تنگ مي شود براي جاده هايش.براي آن روزي كه هشت نفره سوار 206 مريم شديم و دم در نگهبان به مريم گفت ايشالا خدا به همه دوستات هم يكي از اينا بده! براي رينگ دوردانشگاه كه در آن كورس مي گذاشتيم يا اهنگ "پلنگه چشم قشنگه" را بلند مي كرديم و مي زديم و مي خنديديم و احتمالا به خاطر همين كارها بود كه مسئولين دلسوز انتظامات ديگر به دوره هاي بعد از ما اجازه نمي دهند ماشين به داخل دانشگاه بياورند!...
امروز آخرين كارهايم را با اين يك تكه زمين برهوت پشت كوه سيد ممد هم انجام دادم. كارمند آموزش گفت هفته ديگر با دو قطعه عكس بيايد و مدرك دايمتان را بگيريد...
یکشنبه پانزدهم مهر 1386
خداحافظ فرمانده
امروز من براي دومين هفته پياپي مجله شهروند امروز را خريداري كردم و بدين وسيله با جامعه مطبوعاتي كشور آشتي نمودم! اين شماره را از شماره پيشين مجله بيشتر دوست داشتم شايد چون مطالب سياسي اش بيشتر بود و من اصولا يك جانور سياسي هستم و شايد هم به خاطر تصوير چه گواراي محبوب من و مقالات زيادي بود كه درباره او در اين شماره چاپ شده بود. جالب تر نوشته ها و نظرات افراد مختلف درباره "چه" بود. از جمله يكي از اين افراد كه گفته بود ما چندان به چه علاقه اي نداشتيم هم به خاطر اينكه مذهبي نبود و هم به خاطر اينكه سيگار مي كشيد! و اين آقا پشت بند سخنانش اين جمله حكيمانه را اضافه كرده:" كسي كه سيگار مي شد و به فكر سلامتي خودش هم نيست چگونه مي تواند به فكر نجات جان بقيه انسان ها باشد"!!!
شنبه چهاردهم مهر 1386
سوتی می دهیم!
استاد جي آي اس از دستمان عصباني شده بود و داشت نصيحتمان مي كرد، خيلي خشك و جدي:" شما آدم هاي عاقل و باقلي هستيد..."
شنبه چهاردهم مهر 1386
این با اون فرق می کنه!
نگهبان مجتمعمان را كه نامش آقا خان بود بيرون كردند و امروز فرد جديدي پست او را تحويل گرفت اما هنوز همسايه ها از بالا و پايين و اين ور و آن ور مجتمع داد مي زدند" آقا خان"! انگار كه هر نگهباني چون صرفا نگهبان اينجاست بايد نامش آقا خان باشد. مثل هر مايع ظرفشويي كه نامش ريكا ست يا هر پودر لباسشويي كه تايد است!
شنبه چهاردهم مهر 1386
یاستین گاردر داستان فروش
يكي از مزاياي بي بديل بي كار بودن اين است كه مي تواني تمام صبح دل انگيز نيمه مهر خود را روي تخت خواب بنشيني و در آرامش و سكوت مطلق در حالي كه خود را از خنكاي باد مهرگان، در پتو مسافرتي چهار خانه اي پيچيده اي، كتاب بخواني. و فقط به خاطر عدم گرفتگي عضلات نشيمن گاه مجبور شوي جا به جا شوي يا فقط توسط دو اس ام اس و دو بار زنگ تلفن سرت از روي كتاب بلند شود و ترجيح دهي تلفن سوم را جواب ندهي تا برود روي پيغام گير...
هيچ وقت كسي با گريه از هندسه اقليدسي و سيستم دوره اي اتم خداحافظي نكرده. هيچ كس براي جدايي از اينترنت و جدول ضرب حتي يك قطره اشك هم نريخته. اين دنيا، زندگي ، افسانه ها و ماجراهاي آن است كه با آن وداع مي كنيم. بايد از انسانهايي جدا شويم كه به راستي دوستشان داريم. شايد اين طور به نظر بيايد كه دلم مي خواسته در زماني پيش از كشف جدول ضرب و فيزيك و شيمي مدرن زندگي كنم يعني پيش از آنكه همه چيز را بدانيم، يعني در دنياي جادويي گرد! اما من در حال حاضر زندگي مي كنم كه جلوي كامپيوتر نشسته ام و اين سطور را براي تو مي نويسم. خود من دانشمندم و بدون شك با دانشمندان دشمني ندارم. اما هيچ وقت ديدگاه اسطوره اي ام رابه زندگي از دست نمي دهم، حتي نيوتن و داروين هم نتوانستند معناي اصلي زندگي را از من بگيرند...
سطور فوق را از كتاب " دختر پرتقالي " ياستين گاردر انتخاب كرده ام. اولين بار با كتاب "درون يك آينه، درون يك معما" كه سال هاي اول دبيرستان از مريم هديه گرفتم با اين نويسنده آشنا شدم. بعد از آن من و مريم تمام كتاب هايش را گرفتيم و خوانديم و بعضي از نوشته هايش حقيقتا حيرت انگيز بودند. قهرمان هاي كتبهاي ياستين گاردر معمولا كودكان و نوجوانان هستند. با اين حال به نظر مي رسد رمان هاي فلسفي او بيشتر مناسب حال كودكان پنجاه ساله باشد! نثر كتابها ساده و فاقد آرايه هاي ادبي است اما جملات كتاب و سبك معما گونه و خلاقيت و هوش بي نظير نويسنده حقيقتا نوشته هايش را از خيلي كتاب هاي ديگر متمايز مي كند. آخرين كتابي كه چند سال پيش از او خواندم " راز فال ورق " بود كه بي شك يكي از بهترين كتاب هاي عمرم بود و پس از چند سال دوباره دو تا از كتاب هاي جديد او باز هم از طريق مريم به دستم رسيد. "مرد داستان فروش" و اين آخري" دختر پرتقالي" را در يك صبح دل انگيز نيمه مهر ،ساعت 8.5 كه از خواب بيدار شدم شروع كردم و 4 ساعت بعد در حالي كه بعد از مدت ها احساس مي كردم شيار هاي مغزم باز شده اند و حقيقتا دارم نفس مي شكم به پايان بردم.
اري زندگي بخت آزمايي عظيمي است كه فقط در آن شماره هاي برنده را مي توان ديد. خوش به حال تو كه يكي از آن برنده هايي!
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
از خاطره اي كه يادم آورده بود كه در واقع علامتي بود بين خودمان دو نفر حسابي خنده ام گرفته بود. گفتم" با هيچ كس اندازه تو خاطره ندارم."
آن روز تمام شهر را با هم پاي پياده گز كرده بوديم. از ميدان شهدا تا دروازه دولت ، از خيابان سپه تا استانداري و از آنجا مستقيم تا فردوسي. از فردوسي تا ميدان انقلاب... و گفته بوديم و گفته بوديم و گفته بوديم. در يك روز اوايل مهر. مثل همان روز هاي اوايل مهر كه براي اولين بار با هم دوست شده بوديم. مهر 9 سال پيش . از نشئه پوشيدن لباسهاي سورمه اي دبيرستان هنوز سر خوش بوديم. در اين لباسها ديگر دختران بزرگي به حساب مي آمديم و بعد از سالها از دست آن خاكستري چرك نفرت انگيز راحت شده بوديم. او با دوستش رديف كناري ما مي نشستند. وقتي با دوستش قهر كرد و آمد كنار ما نشست دوستي مان شروع شد. دختر باهوش و شوخ و شنگي بود. فقط با هم مي خنديديم. بي خيال دنيا و زندگي. و نمي دانستم او روزي بهترين و صميمي ترين من خواهد شد. در يك روز اوايل مهرو يك پائيز زرد زيبا.
و آن روز در يك مهر زيباي ديگر ، يك پائيز دوست داشتني ديگر با هم همه خيابان هاي شهر را راه مي رفتيم. هنوز هم به هم كه مي افتاديم همانها بوديم . همان دو تا دختر خل مشنگ بي خيال دنيا، مثل چهار سال دبيرستان كه هر كاري مي كرديم حتما به هم مي گفتيم و به طرز عجيبي همه كارمان با هم همراه مي شد. با هم عاشق مي شديم، با هم فارغ مي شديم. با هم نمره هاي خوب و بد مي گيرفتيم،با هم كتاب مي خوانديم، با هم فكر مي كرديم، با هم فيلسوف مي شديم، با هم سياسي مي شديم، با هم تصميمات مهم براي زندگي مان مي گرفتيم. حتي ان يك سالي كه او رياضي بود و من تجربي. باز هم همه چيزمان با هم بود.من سال پيش دانشگاهي يك هفته دير به مدرسه رفتم. وقتي رفتم معلوم شد كلاسمان را از هم جدا كرده بودند و او با مدير صحبت كرده بود و كلاسمان را يكي كرده بود كه وقتي من برمي گردم غافل گيرم كند! كنكور مثل سيل بنيان افكني آمد و رفت. من همين جا ماندم و او به تهران رفت. اما همچنان بهترين من بود. همه هفته منتظر رسيدن پنج شنبه ها بودم تا از كرج به تهران برود و بتوانم به او تلفن كنم. گرچه گاهي اينقدر در روزمرگي ها غرق مي شديم كه آخر هفته ها از يادمان مي رفت. ولي هنوز تنها كسي بود كه مي شد همه چيز را به او گفت، حتي با چند ماه تاخير. هنوز تنها كسي بود كه به خوبي اخلاق گند مرا مي توانست تحمل كند چون هر دويمان به يك اندازه تلخ زبان و تند مزاج بوديم. هنوز تنها كسي بود كه به جاي اينكه بگويم" عزيزم كجا بودي دلم برات تنگ شده بود" بهش مي گفتم" كدوم گوري بودي خبر مرگت" و با اين جمله محبتي را به كام او مي ريختم كه فقط خود او شعور درك آن را داشت.
و حالا با هم همه خيابان هاي شهر را متر مي كنيم. من و او با اميد به آينده و با ياد گذشته. با يادآوري تمام همكلاسانمان كه اسمشان يادمان نمي آمد و آن دوستانمان كه مدت ها از آنها بي خبر بوديم. من بودم و او. مثل آن روز ظهري كه خانه مان آمده بود تا افطار بيرون برويم. روي تخت دراز كشيده بوديم و با مارمولك هاي شني ام بازي مي كرديم. گفتم "برايشان اسم بگذار" فكر كرد و گفت" مولان" گفتم " مولك" مولان و مولك، مارمولك هاي شني بزرگ و كوچك. با آنها بازي مي كرديم. با دست شكل هاي مسخره به آنها ميداديم. او مارمولك ها را از دم آويزان مي كرد. برايشان صدا مي گذاشتيم و نمايش اجرا مي كرديم. يك لحظه موقعيت سوق الجشي مان را به عنوان دو تا دختر 23 ساله گنده فراموش كرديم. شديم همان دو تا دختر سر به هواي دبيرستاني هفته اول مهر. مي گويم " خاك بر سرت اگه شوهرت داده بودم تا الان بچه ات پنج سالش بود" و مي زنيم زير خنده. خودمان هم مثل آن دو مارمولك لش و بي خياال و فارغ ازهر فكر و دغدغه ايم. فارغ از فكر موضوع پايان نامه و پذيرش از دانشگاه خارجي. دو تا دختر گنده دماغ 14 ساله با مانتو هاي سورمه اي ، دختر هايي كه هنوز زنانگي به وجودشان راه نيافته.
و بازمن و اويم كه خيابان هاي شهر را طي مي كنيم. دو دختر 23 ساله ايم كه زنانگي در آنها موج مي زند. شايد فقط او مي داند و من ،كه رفيق 14 سالگي اش كه در يك روز اوايل مهر ، مثل امروز،به علت يك تصادف با او آشنا شد، امروز نقاب آن دختر خانم با شخصيت سنگين رنگين را كه دغدغه هاي بزرگانه دارد و مثل آدم بزرگ ها حرف مي زند و رفتار مي كند، را به چهره مي زند، در واقع همان دختر بچه گيج و گول دبيرستاني است، همان كه نشئه پوشيدن لباس ادم بزرگ ها - مانتوي سورمه اي!- و هول رسيدن به روزهاي بزرگي- شايد 23 سالگي- را همچون هوسي شيرين مي چشيد، و امروز هنوز همان نوجوان 14 ساله است. اين را فقط او مي داند و من: مولان و مولك!
دوشنبه نهم مهر 1386
اصفهان
یکشنبه هشتم مهر 1386
ایجا ملک طلق منه. بابا جون مال خودمه!
شنبه هفتم مهر 1386
حریم خصوصی
شنبه هفتم مهر 1386
من در اينجا از همين تريبون بازگشت قهرمانانه آقا محمود را از بلاد ينگه دنيا به ميهن اسلامي به همه هم وطنان عزيز تبريك عرض مي كنم. ولي سوالي هست كه مثل خوره روح مرا مي خورد: آيا براي مردم ايران فرقي هم مي كند كه نماينده آنها در مجامع خارجي شخصيتي مثل سيد محمد خاتمي با آن ادبيات و سخنان باشد يا كسي مثل همين آقا محمود؟
بازديد عمو چاوس هم كه به سلامتي در اسرع وقت پس داده شد. فكر مي كنيد چگونه مردم آمريكاي جنوبي به زبان فارسي سليس شعار مي دهند مرگ بر آمريكا؟!!
شنبه هفتم مهر 1386
جمعه ششم مهر 1386
جمعه ششم مهر 1386
چهارشنبه چهارم مهر 1386
چهارشنبه چهارم مهر 1386
مامانم گفتن
دو پسر بچه كوچك دبستاني از مدرسه بر مي گشتند. يكي شان از داخل كيسه فريزري چيزهايي را كه به نظر مي آمد يك لقمه نان و پنيرباشد كه به علت فشار در داخل كيف مدرسه تغيير شكل داده است را تكه تكه در مي اورد و تند تند در دهانش مي گذاشت. آن يكي با لهجه غليظ غليظ اصفهاني خطاب به دوستش گفت:آخه چرا اينا رو مي خوري؟ يه دقه نخور ببين چي مي شه. پسر همان طور كه لقمه ها را در دهانش فشار مي داد گفت :مامانم گفتن خوراكيامو حتما بخورم.
سه شنبه سوم مهر 1386
شايد هيچ كس به اندازه يك جانباز شيميايي تاوان جنگي كه ۱۲ سال از پايان آن مي گذرد را نمي پردازد. افرادي كه براي ما شايد در بعضي شخصيت هاي فيلم هاي حاتمي كيا يا قهرمانان فيلم گريه آور ميم مثل مادر خلاصه شده باشند. كساني كه بالاترين چيزي كه داشتند را- سلامتي شان را -فدا كردند تا ما به خاطر امتيازات اندكي كه نصيب خانواده شان مي كنند يا نمي كنند بر آنها خرده بگيريم يا حتي احساس انزجار كنيم. نمي خواهم شعار بدهم كه از آن بيزارم. ولي همه ما به طور مثبت يا منفي تحت تاثير تبليغاتي هستيم كه از جانب همان كساني پخش مي شود كه ادعا مي كنيم خط فكري مان از آنها جداست. ولي خودمان تا حالا شده با خودمان بينديشيم كه واقعا به اين افراد كه چيزي پر اهميت را به خاطر ما از دست دادند، مديونيم؟
علي شيميايي به اعدام محكوم شد. جانبازان شيميايي ما مهجور و گمنام در آسايشگاه ها با مرگ دست به گريبانند.
سه شنبه سوم مهر 1386

