تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386

ما دیوانه می اندیشیم

ما، يعني من و خودم و نيلوفر، معتقديم خريت نه تنها علف خوردن است. ما دوست داريم خرخره شما را با دندانهايمان بجويم. نه به خاطر اينكه از شما عصباني هستيم. بلكه چون مي خواهيم آن تارهاي صوتي را (مثل تاسيسات نطنز) منهدم كنيم. آنجا مركز غني سازي ماده اي است كه ما را تخدير و معتاد كرده است.

 

*   *   *

 

" دماغتو عمل مي كنم صدات زشت بشه!"

"مگه صداي من قشنگه؟"

 

*   *   *

 

بخشش، لازم نيست اعدامش كنيد.

بخشش لازم نيست، اعدامش كنيد.

ما بين دو راهي گير مي كنيم.

 

*   *   *

 

چرا هر چيزي را كه ما دوست داريم يادگاري نگه داريم ازمان مي گيرند؟ ( مثلا كارت دانشجويي) ما يعني من و خودم و نيلوفر به همه چيز ديدگاهي رمانتيك داريم حتي به پاركينگ شهرك آزمايش كه يك عده با آچار و چكش افتاده اند به جان ميخ هاي سربي روي پلاك هاي قديمي ماشين هايشان. ما دلمان براي 826 ب 97 تنگ مي شود.

 

*   *   *

 

ما نماز مي خوانيم و مي گوييم قل اعوذ برب الفلق، من شرالماخلق.

پس چرا از شر ماخلق پناهي نداريم؟

*   *   *

ياد يك مينيمال در پيت مي افتيم كه چندي پيش برايمان فروارد شده بود:

" اگر نتونيستي كسي رو ببخشي بدون گناه اون بزرگ نيست. دل تو كوچيكه"

ما با دل كوچك شكسته مان فرياد مي زنيم آنبرك ماي هارت...

نوشته شده توسط کاکتوس در 12:56 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386

عصر پنج شنبه اومد. مثل سقاهک پیر

روز و شب گند و  مزخرفي بود. آخرين متن پيوند استخوان آقاي اماني امروز تمام شد. از همه شان خيلي بدتر و بدقلق تر بود.اصلا هم تمركز حواس درست و حسابي نداشتم. يك جمله كافي است براي به هم ريختن اعصاب. " با تو بودن يعني از دست دادن تمام لذت هاي دنيوي"!!

 

 ظهر مامان آمد خانه و با آ ب  تاب خبري كه اتفاق افتاده بود بود را تعريف كرد: "دكتر شجاعي فوت كرده". فكر كردم از دو سال پيش كه آقاي سعدي نژاد فوت كرد تا الان عزرائيل افتاده توي مجتمع. آقاي سعدي نژاد حقيقتا مرد نازنيني بود، پنجاه و چند ساله بود اما چهل ساله مي زد.يك موي سفيد هم توي سرش نداشت. تا شش ماه هر وقت از دم خانه شان رد مي شدم برايش فاتحه مي خواندم. او را مرد فرشته صفت ناميده بودم. يادش مي افتادم كه وقتي مرا مي ديد كه با سرعت از پله ها پائين مي روم مي گفت عمو جان چرا با پله مي ري؟ مي خواي ورزش كني؟!

خانم شجاعي زن محكمي بود كه تمام كارهاي مراسم آقاي سعدي نژاد وباباي من را او انجام داد. مامان كه عصر به ديدنش رفت من هم وظيفه خود مي دانستم بروم. يادم مي آيد آن موقع كه جسد بابام دراز به دراز افتاده بود وسط خانه و من و مادر عين يك تكه گوشت افتاده بوديم ، او بود كه همه كارها را جمع و جور كرد. چشم ها و دهان  بازمانده پدر را بست، رويش ملافه كشيد، زنگ زد پزشكي قانوني و آمبولانس و بعد زنگ زد به پسرعموهايم، سفارش حلوا داد، زنگ زد گفت تفت بياورند... نمي دانستم به زن محكم و قوي اي چون او چگونه بايد تسليت و دلداري بدهم. فكر كردم شايد هم انتظار اين واقعه را مي كشيده. خودش بارها گفته بود سي سال است پرستاري اش را مي كند.

 

متن مزخرف آقاي اماني كه تمام مي شود مي روم دارالترجمه كه تحويلش بدهم. به خاطر پولي كه خانم ستار كف دستم مي گذارد حقيقتا شگفت زده ام چرا كه تقريبا يك سوم حق و حقوقم است. نمي گويم رويم نشد يا شرم و حيا مانع شد سر يك قرون دوزار چانه بزنم. بيشتر مناعت طبعم بود( اوه اوه) شايد هم بي حوصله بودم و دلم گرفته بود يا فكر كردم زنك گيج و ويج است خودش بعدا متوجه مي شود اشتباه كرده اما خستگي متن مزخرف پيوند استخوان ماند به تنم.

 

دلم گرفته. هوس مي كنم بيرون گشتي بزنم و هوايي بخورم. شلوارم كوتاه است. يادم مي افتد امروزعصر پنج شنبه است و احتمالا سگ هار در ماشين مدل بالايش انتظارم را مي كشد و هر چه بگويم شلوار من از چكمه هايم بلند تر است و پايم پيدا نيست ممكن است حرفم را قبول نكند. به خانه مي روم و شلوار بلندي مي پوشم. مادر هنوز به خانه برنگشته. دلم گرفته. بغض مزخرفي مي آيد توي گلويم و مي رود. نه آنقدر مسئله مهم است و نه بغض آنقدر عرضه دارد كه اشك به چشمانم بياورد. فقط بيخودي مجراي مخاطي بيني ام را مي سوزاند. بودن با تو يعني چشم پوشي از همه لذت هاي دنيوي!! آن همه نه يك بار كه چندين بار، نه شوخي كه جدي جدي. خيلي بد است آدم بغضش بيايد ولي اشكش نيايد و بدتر آنكه بغضش مربوط به يك موضوع درپيت مبتذل باشد و بد تر از آن هم اينكه دختر سفت و محكمي با اين همه ادعا مدعا از چنين موضوع افتضاح سطح پائيني ناراحت شود؟ خوب حقيقت را شنيدي دختر!

 

حالم از شلوغي خيابان نظر و قيافه هاي اجق وجقي كه مي بينيم به هم مي خورد.من در ميانشان با آن ريخت و قيافه و بدون حتي يك قلم آرايش به منگولي مي مانم! غلغله روم است. مي زنم به خيابان و از كنار خيابان راه مي روم . به خودم فحش مي دهم: مي خواهي در تنهايي خود راه بروي و تفكرات بنمايي آخه چرا گذارت را به اينجا انداختي؟

 

"تروريست، متحجر، خ خ ضايع كن، سانسور چي،...حالا تو فحش بده"

سكوت

" بگو ديگه"

"فحشم نمي آد"

"چطور فحشت نمي آد مگه هميشه" نمي دونم چي چي شاخ دار" به من نمي گفتي؟"

سكوت

"تو كي هستي؟ نيلوفرو چي كار كردي؟"

"خوردمش، موجود زائدي بود."

 

و اين  جمله در سرم زنگ ميزند:" بودن با تو يعني چشم پوشي از همه لذت هاي دنيوي"!

 

ابراهيم نبوي نابغه طنز ايران در مقاله ای جدی نوشته مردم به خيابان ها بريزند و نگذارند حاكمان مملكت را به سوي جنگ بكشانند. پيش خود حساب مي كنم اگر البرادعي و سولانا سه روز ديگرگزارششان را بدهند و شوراي امنيت يك هفته بعدش سومين قطعنامه اش را بدهد حدود دو هفته ديگر جنگ خواهد شد! آن وقت دختر و پسر هاي اصفهاني دارند توي خيابان نظر راه مي روند و نظر بازي مي كنند و شماره مي گيرند و شايد تا وقتي جنگ شروع شود با هم دوست شده باشند. دوست دارم برايش نامه بنويسم و بگويم ابراهيم جان مردم در سكوت خبري و سانسور وحشتناك رسانه اي و دروغ پردازي هاي پي در پي و وقيحانه دولتمردان آنچنان به خواب خوش فرو رفته اند كه  اصلا خبر ندارند همين پايين در خليج فارسشان چه خبر است. خوشحال مي شوم كه در ميان افكار صد تا يك غاز موجود در مغزم لااقل يكي اش يه ذره منوالفكرانه و ميهن پرستانه است.

 

بر مي گردم خانه. امروز روز ما نبود. حتي شكلات فروشي هم گفت رافائلو تمام كرده. نمي دانم چرا به ما كه مي رسد همه تمام مي كنند. از كنار مجتمع كه رد مي شوم دوباره فكر خانم شجاعي توي مغزم وول مي خورد. حتما بايد بهش سر بزنم و تسليت بگويم حتي اگر از اتمام سي سال پرستاري چندان ناراحت نباشد. تفتي با رديفي از چراغ ها رنگي روشن دم در مجتمع است با عكسي از دكتر شجاعي. شش ماه پيش همين جا عكس پدر من روي تفت بود.

نوشته شده توسط کاکتوس در 21:50 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386

سلام بچه ها ما اومدیم ما اومدیم

دوستان عزيز مي دانم دلتان خيلي برايم تنگ شده بود. از اينكه چند روزي نبودم تا به ابراز احساسات پاكتان پاسخ دهم پوزش مي طلبم. مي بخشيد كه پس از بازگشت به موطن خويش دچار نارسيسيزم شدم!

*

سه شب و دو روز از هفته جاري را در شهر زيباي  ميبد ويزد گذراندم. قرار بود از خيلي وقت پيش يك بار با مرجان به ميبد بروم كه بالاخره فرصت دست داد و ما راهي سفر شديم. شب اول بعد از رسيدن بلافاصله در رختخواب بي هوش شدم كه باعث شد هم اتاقي هاي مرجان بر من ظن برند كه آدم خوابالويي هستم. صبح روز بعد ناگهان تصميم گرفتم يكه و تنها به ديدن جاهاي ديدني يزد بروم. بچه ها به راننده اي ، غلامي نام، زنگ زدند تا مرا در اين سفر خطير همراهي كند. اول فكر كردم غلامي غلامي كه مي گويند بايد مرد جاافتاده و ميانه سالي باشد اما طرف پسر دهاتي ساده دل مهرباني با لهجه يزدي بود كه گفت مال يكي از روستاهاي ميبد است. بنده خدا خودش هم هيچ جاي يزد را بلد نبود و همه جا را پرسان پرسان پيدا كرد اما انصافا همه جاي شهر را نشانم داد. خودش هم در جو توريست بازي فرو رفته بود و بعضي از جاهاي شهر را كه مي گفت خودش هم نديده از ماشين پياده مي شد تا ببينيد. حسش را به خوبي درك مي كردم و مي دانستم احتمالا حسي نظير احساس من و دوستان، به كاترين و كورادو دارد! من هم همان حس قدر شناسي را نسبت به پسرك داشتم و حتي براي بيان آن حس از همان كلمات كاترين استفاده كردم:" اگر تو نبودي من اين همه جا را نمي ديدم".

روز دوم هم به غلامي عزيز زنگ زدم و اين بار مرا به ميبد برد و همانقدر در شهر چرخاند. ميبد و يزد حقيقتا شهرهاي فوق العاده اي بودند مخصوصا براي من كه عشق عجيبي به كاهگل و بناهاي خشتي قديمي دارم بسيار حيرت انگيز بودند. مهرباني مردم  اين شهر اما حيرت انگيز تر بود. وقتي در ابتداي كوچه دو ماشين شاخ به شاخ مي شدند به جاي اينكه به هم فحش بدهند و هر كس با بستن راه ديگري طرف مقابل را مجبور كند عقب عقب برود و برايش راه باز كند، به هم لبخند مي زدند و هر كدام به ميل خود مرام مي گذاشتند و با خوشرويي عقب مي رفتند و راه را به طرف مقابل مي دادند.

*

زندگي در خوابگاه را تا حالا تجربه نكرده بودم و حالا پس از سه شب خوابيدن در خوابگاه بهتر مي فهمم مرجان چرا هر بار با عزا و ناراحتي راهي ميبد مي شود و به آنجا " اون خراب شده" مي گويد. البته بودن در كنار دوستان و اموختن تجربه هاي استقلال بسيار نيكو است اما نه آنقدر كه به خاطرش نتواني لحظه اي با خود خلوت كني وبا حريم خصوصي خداحافظي كني. بگذريم از كلي امكانات كه خانه دارد و خوابگاه ندارد( توالت ها و حمام ها عمومي نيست، غذا حاضر و آماده است، مجبور نيستي ساعت 8 و نيم حاضري بزني...)

*

سرم محكم كوبيد به در كوتاه برج كبوتر ميبد. آنقدر محكم كه چند لحظه اي گيج و منگ شدم و چند قدم عقب عقب تلو تلو خوردم و نزديك بود تعادلم را به طور كامل از دست بدهم. سربازي كه كليد كفتر خانه را به دستم داده بود گفته بود مواظب باش كبوتر ها را بيدار نكني. نگفته بود كفتر ها همه تاكسي درمي شده اند. سرم كه كوبيد به در، غم انگير بودن صحنه كبوترهاي خشك شده را كه در لانه هاي كفتر خانه براي هميشه به يك نقطه خيره مانده بودند، را فراموش كنم. امروز كه موهايم را بعد از حمام شانه زدم هنوز احساس درد كردم!

*

خشايار يك كارتون بين حرفه اي است و حافظه عجيبي در به ياد آوردن نام شخصيت هاي كارتوني دوران كودكي دارد. مثلا امروز گفت ژاكت سبزت شبيه ژاكت "فانتين" است. گفتم فاتنين ديگه كيه؟ گفت مامان كوزت! يك بار هم كه داشتم درباره خودم خالي مي بستم و مي گفتم مثل قرقي فلان كار را انجام مي دهم گفت "قرقي" اسم ماشين چاق و لاغره!(اسم ببره تو دهكده حيوانات هم " جناب ببر" بود اسم پسرشم مياگو بود...)

*

امير هنوز در اس ام اس هايش گاهي مرا دخترخاله خطاب مي كند. وقتي فهميد ميبدم پرسيد طناز را نديدي؟ او هم آنجا دانشجوست. طناز دختر لوس و گنده دماغ و اخمويي كه خواهر دوست امير بود و يك بار در يك مهماني موفق به زيارتش شده بودم. خوشبختانه نه من طناز را ديدم و نه بچه هاي اتاق مي شناختندش اما ظهر كه داشتم بر مي گشتم در ترمينال ميبد دخترخانمي كه چشمهايش را شبيه جادوگرها كشيده بود و طول فوكلش 5سانتي متر بود و بيني اش را به طرز اغراق شده اي رو به بالا گرفته بود سوار شد و درست پشت سر من نشست. گفتم امير غلط نكنم خودشه!!! او هم چند بار مرا نگاه كرد و وقتي در ترمينال اصفهان تاكسي براي شاهين شهر دربست كرد گفتم امير خود خودش بود!! فكر نمي كردم اين شخصيت دلچسب و دوست داشتني را اينجا ملاقات كنم( تو آسمونا دنبالت مي گشتم عزيزم...!)

*

تلويزيون دارد فيلم نيما يوشيج را نشان مي دهد. فكر مي كنم اگر عمه من با 90 سال سن مي خواست دو تا بازيگر براي نقش هاي سيمين و جلال انتخاب كند بهتر از اين عمل ميكرد. بابا خوبه بانو دانشور هنوز زنده اس!!!

 

نوشته شده توسط کاکتوس در 0:24 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجشنبه هفدهم آبان 1386

دست هایش

روم نشد یا نخواستم یا چی؟

نوشته شده توسط کاکتوس در 18:10 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجشنبه هفدهم آبان 1386

ماجراهای نیلوفر و دوستان!

پس از سه چهار هفته زندگي ماشيني- گوسپندي، هفته خوبي را گذراندم. نمي دانم چگونه و از كجا آغاز به نوشتن اين همه بكنم.

*


ادامه مطلب
نوشته شده توسط کاکتوس در 18:2 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یکشنبه سیزدهم آبان 1386

به علت استقبال مردم شريف ايران از داستان دختر بچه اي كه زمين افتاد، اين را اضافه مي كنم كه ديروز دخترك را دوباره ديدم كه داشت در حياط آپارتمان بازي مي كرد. تا من را ديد با صداي لوس لوسي و لهجه اي متمايل به اصفهاني گفت:" يادتونه خوردم زمين؟!!!" و شروع كرد غش غش خنديدن.

در مورد پست قبلي هم از اينكه به سلامت عقلي من شك نكرديد ممنونم.

داستان " كاترين" و " كورادو" توريست هايي كه امروز تور كرديم را هم سر فرصت، يك بار كه از شدت خستگي رو به موت نبودم و دست و پايم نمي لرزيد و چشم هايم آلبالو گيلاس نمي چيد، مي نويسم.
نوشته شده توسط کاکتوس در 19:53 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شنبه دوازدهم آبان 1386

شعر شب شنبه

ديوانه لكنتي رفت، ديوانه لكنتي آمد

ما نيز شعرمان مي آيد

فقط شب هاي شنبه شعرمان مي آيد

شب هاي شنبه متين چشم هايش سبز مي شود

روزها رنگ خاك

شاعر مي گويد شعرت از زبان ديوانه نبود. منطقي بود. منطقش مو لا درزش نمي رفت.

گفت منطق كانت ، يا دكارت

مدير جلسه مي گفت چرا ديوانه هاتان همه مردند؟

و من ديوانه اي شدم كه زن است

و امروز اين ديوانه بعد ازمدت ها خود را به ريخت آدميزاد ديد!

شايد اشتباه مي كنم و آن شكل قبلي بيشتر به آدميزاده اي طبيعي شباهت داشت

و حالا با اين پودر و كرم و ريمل و سايه

-راستي خط چشمت را پر رنگ تر بكش-

 همان لولو بده هلو بگير بود

و فردا من و سه تا ديوانه ديگر

ميدان شاه

امام

نقش جهان

و او كي خواهد آمد؟

او خواهد آمد چون آن روز اوايل شهريور

چون عكسي در قاب پنجره سمت چپ ماشين جا گرفت

پرهيبي بلند

كه بي تفاوت و بي توجه

چون هوس

 جلو مي آيد

با يك دست در جيب

و چشماني حريص

 و آرنج هايش كه تيكه داده به ميز و دست هايش را گره كرده جلوي صورتش

و افتاب اول شهريور مي سوزد

همچون بوسه اي كه مردي كه ام پي تري پلير در گوشش بود هرگز نديد

و او نيز هرگز نچشيد

و محوشد در منتهي اليه سمت چپ آينه جلوي ماشين

چون پرهيبي بلند

و چون ديوانه لكنت گرفته بود

و آفتاب چون هوس مي سوخت

آفتاب شهريور نقش جهن و آفتاب پائيز نقش جهان

و من فردا با سه ديوانه ديگر

- مي خوايم خر و خور بازي در بياريم

چون سرودن شعري بي هدف

چون شب هاي شنبه

يا شب هاي چهار شنبه

كه روز محبوب من در هفته است

يا چون شب هاي همه روز هاي همه هفته هاي خاكستري

خاكستري

رنگ خاك

كه نه با منطق دكارت جور در مي آيد نه كانت

و زنانگي از آن مي تراود

و هوس در آن خود را از پشت همه ايسم هاي تاريخ بيرون مي كشد

تا چشمان حريصش را از آن خود كند

و نوك انگشتانش كه روي نوك انگشتان او بود

و بعد كه او با مارمولكي رفت

دوباره دور بزند تا برسد به همان شب هاي شنبه

كه از آن شعر مي تراود

شعر " روشنفكرهاي خل"!

شعر شب شنبه

 

نوشته شده توسط کاکتوس در 22:30 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجشنبه دهم آبان 1386

قهرمانان شکسته

به روز 13 آبان كه نزديك مي شويم ،علاوه بر تمام  مناسبت هايي كه در اين روز وجود دارد، و شايد تاريخ اين كشور را تا هميشه دستخوش تغييرات زيادي كرده باشد، يك نام هم هست كه آن را زياد مي شنويم: حسين فهميده. اين جناب فهميده و همتاي خارجي فداكارش، پترس، كه هر دو با همراهي دهقان فداكار و چوپان دروغگو و كبري و كوكب خانم و غيره و ذلك، جزء قهرمانان كتاب هاي درسي دبستانمان بودند، هميشه براي من شخصيت هاي  سوال برانگيزي بودند. مثلا اينكه چرا آقاي فهميده با اين شجاعت و تهور مثال زدني و حيرت انگيز، به جاي اينكه نارنجك به خودش ببندد و به زير تانك برد، ضامن نارنجك را نكشيد بيرون و آن را به طرف تانك دشمن پرتاب نكرد؟ چنين جوان دلاوري به جاي اينكه جانش را بر سر از بين بردن يك تانك بدهد، با اين همه رشادت كه داشت مي توانست صدها تانك دشمن را نابود كند، پس چرا اين اتفاق برايش افتاد؟ و از همه بالاتر چرا با انجام اين كار به چنين شهرتي رسيد؟ به حدي كه عكس آن را روي اسكناسهاي يك مملكت چاپ كنند؟ من شخصا به خصوص براي شهيدان ارزش و احترام زايد الوصفي قائلم ولي آيا انجام يك عمل فداكارانه كافي است تا انسان را از استفاده از سلول هاي مغزي بي نياز كند؟ در مورد پترس فداكار عزيز نيز هميشه از همان كودكي اين سوال روحم را مثل خره مي خورد كه جناب پترس آيا نمي توانسته به سرعت برود دهكده و بزرگتري را از سوراخ شدن سد خبر كند؟ مگر فاصله دهكده تا سد چقدر بوده و مگر دبي آب خروجي از آن سوراخ چقد بوده كه دراين  فاصله همه جا را آب بر مي داشته است؟!  يا حتي اگر پترس خان نمي توانسته اين ريسك را قبول كند چرا يك كار بهتر نمي كرده؟ مثلا وقتي حس كرد يك انگشتش دارد از سرما بي حس مي شود آن را در بياورد و انگشت ديگرش را در سوراخ سد فرو كند، يا چند ثانيه انگشتش را  دربياورد، به آن " ها كند" و وقتي گرم شد مجددا آن را داخل سوراخ سد فرو كند. حالا نمي گويم سنگي ،‌چوبي ، چيزي از همان اطراف پيدا مي كرده و داخل سوراخ مي كرده...آيا بهتر نبود اين قهرمانان دنياي كودكي ما اندكي عقل و هوش خود را بيشتر به كار مي انداختند تا به بلاهت متهم نشوند؟

نوشته شده توسط کاکتوس در 13:31 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سه شنبه هشتم آبان 1386

پست باید خودش بیاد!

امروزسر در جيب مراقبت فرو برده بودم و داشتم با خودم فكر مي كردم چرا تناوب پست گذاشتن هايم كاهش پيدا كرده و نه به آن موقع كه بعضي وقت ها روزي سه چهار بار آپ مي كرديم و نه به آلان كه روز ها از پي هم مي ايند و مي روند و چنته ما از هر نوشته اي خالي است. بنابراين تصميم گرفتم به اطرافم توجه بيشتري مبذول دارم بلكه موفق شدم حرفي براي گفتن داشته باشم.

*

همين طور كه به اطرافم با دقت نگاه مي كردم تا موضوع قابل ذكر مناسبي پيدا كنم چشمم به درختان پر برگ و بار خرمالوي همسايه افتاد كه شاخه اش به داخل خيابان كج شده بود. خوشحال شدم كه در اين فصل زيبا و مبارك دواي درد تنبل ها رسيد. تنبل هاي عزيز مخصوصا تا اول فصل است و خرمالو ها گس اند بشتابيد فرصت را براي درمان از دست ندهيد. درك منظور راقم اين سطور را به ضريب هوشي خواننده وا مي گذارم . دوستان عزيز خواهش مي كنم ربط خرمالو به برطرف شدن تنبلي را از من نپرسيد كه به علت حفظ نواميس از بيان آن معذوريم!

*

اين جلسات هفتگي انجمن ادبي هم دارد ما را به مذاق خوش مي آيد. به شرطي كه رئيس محترم جلسه به شعر ديوانه لكنت دارگير ندهد. دفعه پيش هر جور بود از زيرش در رفتم به اين اميد كه دست بردارد اما در كمال ناباوري گفت براي هفته ديگر نامه عاشقانه ديوانه لكنت دار را ينويسيد و من وار فتم! متين مي گويد اين احتمالا يك سال از تو كوچكتر است. تازگي ها به افراد زيادي بر مي خورم كه از من كوچكتر و از من موفق ترند.

*

ديروز كلاس ايروبيك كه رفتم مربي عزيز بهم گفت ده كيلو كمبود وزن داري. و بهم پيشنهاد داد پلو و چلو  سيب زميني و تخم مرغ و شكلات با خودم بياورم و بعد از ورزش بخورم. بهش نگفتم مي آيم ورزش تا لاغر شوم وگرنه قطعا به سلامت عقلم شك مي كرد!

*

وقتي با كارمندان آموزش دانشگاه پيام نور روبه رو شدم ، كه اي كاش هرگز نمي شدم، چون فكر مي كنم در اين دو روز يك سال از طول عمرم كم شد، ياد كارمندان مهربان و مهرورز و خوش اخلاق دانشگاه عزيز و دوست داشتين خودمان افتادم ، آقاي ستار ، آقاي انوري، آقاي مسجدي ، شما را مي بوسم مي گذارم روي سرم. بابا خدا آقاي مسجدي را پدرش را بيامرزد كه برگه هامان را مي خواست امضا كند يك لبخند شيرين تحويلمان ي داد  حتي دفعه آخر بهم گفت " موفق باشيد". حالا مي فهمم چهار سال در چه بهشت بريني بودم. اين پيام نوري ها يك مشت سگ وحشي بودند كه قلاده هايشان را گم كرده بودند.

*

اين دارالترجمه يا به قول خشي دايرة المعارف ، بيشتر به دارالمجانين شباهت دارد. علاوه بر صاحبش كه زني خل وضع و دوست داشتني است هر كسي هم بهش مراجعه مي كند انگار دچار مشكل مي باشد. ا زجمله پسري كه آن روز آمد و در عرض 5 دقيقه به صورت كامپكت، تا جان در بدن داشت خالي بست. مثلا چند نمونه اين كه "...من توي ذوب آهن آشنا دارم آنجا به عنوان مترجم استخدامت مي كنم. توي همه كارخونه ها آشنا دارم اصلا با مدرك خودت مي برمت سر كار..." بعد هم ادعا كرد المپياد فيزيكي كه در دانشگاه صنعتي برگزار شده او مسئولش بوده بعد هم كلي از سفرهاي خارجش تعريف كرد و اينكه آنجا خانم هاي بي حجاب را كه مي ديده هيچ مسئله اي برايش نداشته(!) دست آخر هم بشنويد دو كلمه از مادر عروس كه ايشان فرمودند براي اينكه قبض موبايل را بدهي بايد سندش را داشته باشي!!!!!

*

امروز داشتم از پله هاي ساختمان پايين مي رفتم، عجله داشتم. دختر لوس همسايه كه 7 سال دارد گفت چقدر تند مي ري، و از راه پله آن طرفي شروع كرد به كورس گذاشتن با من. من هم بازيم گرفت و خواستم به روحيه كودكانه اش احترام بگذارم(!) و مثل او از پله ها پايين دويدم كه يكهو در طبقه اول دخترك پخش زمين شد و مثل صاعقه كه اول نورش مي آيد بعد صدايش ، بعد از كسر از ثانيه صداي عر و بوقش به هوا رفت. فقط سر و صدا مي كرد و چشمش را مي ماليد بلكه در تلاشي مذبوحانه موفق شود اشكي از چشمش سرآزير كند كه موفق نشد ، فقط صداي عر و عور بود. پايش را ماليدم و كلي الكي قربان صدقه اش رفتم و بوسيدمش و سعي كردم بخندانش. كلا هر هنري در چنته داشتم بروز دادم و آخر بلندش كردم. فكر كردم بازيگر ماهري است چون عين يك فلج مادرزاد شروع كرد به شل زدن و نرده هاي راه پله را گرفت و همين جور لنگ لنگان و نق نق كنار راه افتاد. دخترك هيچ چيش نبود . شكي نيست كه تمارض مي كرد، ولي كلا از عقل وشعور خودم بيشتر انتظار داشتم!

*

امشب نگهبان نامه اي به دستم داد كه مال يكي از دانشگاه هاي خارجي اي بود كه برايش تقاضا كرده بودم. به سرعت فشار خون و ضربان قلبم رفت بالا و با عجله عين وحشي ها پاكت نامه را پاره كردم و داشتم در روياي خود پذيرش تحصيلي يا بورسيه يا يك عالمه چيزهاي خوب ديگر را ميديدم اما نامه را كه باز كردم نوشته بود مرسي كه اينجا تقاضا داديد لطفا مداركتان را به موقع بفرستيد. نمي دانم چرا همان موقع به عقلم نرسيد كه من كه هنوز مداركم را نفرستاده ام چگونه ممكن است پذيرش گرفته باشم!!! ياد يارو كه بچه دار نمي شد  افتادم كه هر روز كلي دعا و نذر و نيازمي كند، عاقبت يك روز جبرئيل به او مي گويد بابا تو يه بار زنتو...، اگه بچه دار نشدي اون وقت دعا كن!!!

نوشته شده توسط کاکتوس در 20:0 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شنبه پنجم آبان 1386

حیات وحش ايران محل دفن ريگان

خبر و تصوير خود كشي 79 دلفين در ساحل خليج فارس بسيار تكان دهنده و ناراحت كننده بود. نه كه فكر كنيد چون محيط زيست خواندم اين حرف را مي زنم ولي واقعا جا داشت ما به عنوان انسانهايي كه با عنوان جعلي اشرف مخلوقات اين زمين را به گند كشيده ايم از غصه ديدن اين تصاوير بميريم و از خودمان شرم كنيم كه آنچنان  با خودخواهي عرصه را بر زندگي ساير موجودات تنگ كرده ايم كه آنها چاره اي جر خودكشي ندارند و آن وقت نام خود را انسان و آنها را وحوش گذاشته ايم. خوب براي اينكه نوشته ام شبيه بيانيه هاي گروه هاي فعال زيست ميحطي بي خاصيت نشود همين جا اين اعتراضيه شديد الحنم را به پايان مي برم ولي بي نهايت ناراحت و عصباني  و حقيقتا از انسان بودن خويش خجل مي باشم...

نوشته شده توسط کاکتوس در 21:59 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چهارشنبه دوم آبان 1386

باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

خوب خوشبختانه تمام مشكلات بشريت حل شدند و ما گوسپندانه به زندگي سابق خود بازگشتيم. از جمله اينكه عكس هاي پرسنلي كه فكر مي كردم در آموزش دانشگاه جا گذاشته ام لاي دفتر خاطراتم بودند و سي دي اي كه متين برايم رايت كرده بود واقعا سي دي شهيار بود و دو روز است دارم باهاش حال مي كنم و به نوعي شهيار قنبريسم حاد مبتلا شده ام و نمونه اش گوشه چشمي از ترانه زيباي ايشان در پست پيشين است كه خاطرات دوري از اردوي پايان دوره شمال و سال آخر دانشگاه را فرا يادم مي آورد و مرا به نوستالژي خوابگاه خيرودكنارو جنگل سمسكنده ودشت ناز ساري و صداي هوهوي مخوفي كه با سعيده نامش را " روح جنگل" گذاشتيم، فرو مي برد.

با صداي با شكوه شهيار ديوانه مي شوم وقتي كه مي گويد لالالا ديگه بسه گل لاله و مي گويم اي كاش من هم يك پلي تكنيكي بودم با شادماني پر مي كشيدم... پر كه نمي كشيدم مثل يك سياهي لشكر فقط مي رفتم ببينم چه خبر است و بقيه چه مي گويند و شايد گاهي براي يكي شان كف هم زدم و بعد هم براي خودم تحليل هاي در پيت صادر كنم و چند صباحي ياد آرمان خدابيامرزم بيفتم كه چه زود دردريايي از  دغدغه هاي زندگي شخصي غرق شد و جز يادي كه آن هم كم رنگ تر و كم رنگ تر مي شد چيزي از او نماند. و بعد شايد چشمم به كساني بيفتد كه در تلاش براي رسيدن به آرمان من از خود من پيشي گرفتند و از جمله آنها دختر كردي كه چندي است در بند زندان اسير است و در روزآن لاين شرح حال او را خواندم و با توصيفاتي كه مادرش در مصاحبه با اين روزنامه اينترنتي كرده و مقاله اي كه خواهرش درباره او نوشته او را شناختم ( لطفا با فيلتر شكن وارد شويد) و جا داشت كه با خواندن اين صفحه هاي مجازي هاي هاي گريه سر دهم كه دختري 21 ساله فقط به خاطر حمايت از زنان  كودكان محروم به بند افتاده است و آن گونه كه خواهر دخترك نوشته از 5 سال پيش در چند انجمن دفاع از حقوق زنان فعال بوده و در كمپين يك مليون امضا هم فعاليت مي كرده ( رياضي ام ضعيف است اما مي توانم حساب كنم يك دختر 21 ساله 5 سال پيش فقط 16 سال داشته) و تمام زندگي اش را وقف زنان و كودكان فقير و بدبخت كرده و تو خود مفصل خوان از اين مجمع و آن وقت چون مني با اين همه ادعا، غرق لجن زندگي حيواني خود شده و فقط نشسته ببيند كه ديگراني چون اين دختر معصوم در عمل به آرمان هاي مورد ادعايش ، از او اين همه پيشي گرفته اند و خلاصه تف به روحم و خاك بر سرم بيشتر از اين نمي توانم چيزي بگويم...!

نوشته شده توسط کاکتوس در 23:12 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چهارشنبه دوم آبان 1386

تو به دل ریختگان چشم نداری بی دل

آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

نوشته شده توسط کاکتوس در 22:0 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin