جمعه سی ام آذر 1386
التماس
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
داستان کوتاه: اندر مصائب اقای ف
هم كلاسي اي داشتيم به اسم آقاي ف كه هم دوره اي ما ولي با گرايش شيلات بود. آقاي ف تقريبا اولين پسري ود كه در ميان هم دوره اي هايمان با او سلام عليك پيدا كرديم. پسر بود نه چندان خوش ظاهر، مال يكي از دهات سميرم. از اينهايي كه سر كلاس سوالات عجيب غريبا از استاد مي پرسند و استاد را گير مي اندازند. آقاي ف بسيار بامطالعه و باسواد نيز بود و كتابهاي خارجي هم زياد مي خواند، كاري كه در ميان هم دوره اي هاي ما چندان متداول نبود. ايشان درسش نيز خوب بود. از اينهايي كه براي يك صدم نمره كه استاد بهش كم و زياد داده بود ساعت ها توي دفتراستاد مي نشست و با او چانه مي زد و كسب نمره اي كه خودش مي پنداشت حقش نيست باعث به وجود آمدن ياس هاي فلسفي و ابراز انزجار وي از عالم هستي و كليه مخلوق دست خداوند مي شد. دست آخر هم آقاي ف با مقام سوم گرايششان از دانشكده فارغ التحصيل شد. ايشان نزديك امتحان فوق به مدت بيشتر از يك ماه به صورت يك باكتري در دانشكده حاضر مي شد چون از 8 صبح تا 2 بامداد در كتابخانه بود و دست آخر نيز موفق به كسب رتبه 2 ازمون فوق ليسانس شد. تنها زماني كه آقاي ف در دانشكده خوشحال و در حالتي به جز حالت گريان و نالان و نااميد از روزگار ديده شد همان روز اول اعلام رتبه ها بود، كه آن نيز به دلايلي كه بعدا ذكر خواهد شد ديري نپاييد.
آقاي ف يك سياسي تمام عيار نيز بود. در تمام جلسات و تيريبون آزادها و ميتينگ ها حضوري پررنگ داشت و دو سال عضو انجمن اسلامي دانشكده بود.وي تا حدودي عقايد متمايل به كمونيستي داشت و معتقد بود پولدارها حق فقير ها را خورده اند و از آنجا كه خودش ادعا مي كرد يك كشاورز زاده است ما دخترهاي سوسول فوفول شهري را عامل بدبختي طبقه خود مي دانست و بارها ما را مرفه مي درد مي ناميد و هر گاه كه مي ديد من با اتوموبيل به دانشگاه مي آيم از انداختن هر گونه متلكي فروگذار نمي كرد، يك بار به او گفتم "باباي بيچاره من سي سال تو اين مملكت جان كند تا توانست در سن 70 سالگي اين اتول غراضه را بخرد"، اما آقاي ف همچنان به متلك هاي خود ادامه مي داد.
آقاي ف مشكل بزرگي كه داشت اين بود كه بسيار موقع نشناس بود. يعني دقيقا همان موقع كه حالش را نداشتي ظاهر مي گشت و از آنجا كه خيلي پرحرف بود ساعت ها مخت را مي زد و از گله و شكايت از دست استادهاي گروه محيط زيست كه به او خوب نمره نمي دهند گرفته تا ذكر خاطراتي چند از خوابگاه و ناله از دست جامعه طبقاتي فلان فلان شده ايران ، داد سخن مي داد. يكي از نشانه هاي موقعيت نشناسي آقاي ف در كلاس ارزيابي محيط زيست رخ داد. استاد مربوطه گفت يك نفر بيايد درس جلسه پيش را توضيح دهد. آقاي ف دست گرفت و رفت جلوي كلاس و بعد از ارائه توضيح مختصري درباره درس جلسه قبل، زد به صحراي كربلا:" ... از ديدگاه ماركس كه به قضيه نگاه كنيم..." استاد يكهو دست و پايش را گم كرد و خودش را رساند به جلوي كلاس:" آقاي ف بيا پايين بيا پايين واسه ما دردسر درست نكن، بيا برو بشين جانم..." آخرش هم همين ماجراجويي هاي آقاي ف بود كه كار دستش داد چون يك بار در نمايشگاه 16 آذر جوگير شد و در شاخه جوانان يكي از گروه هاي معلوم الحال ثبت نام كرد. تابستاني كه او منتظر دريافت نتيجه امتحام فوق بود از اطلاعات كل استان اصفهان با او تماس گرفتند و او را براي ارائه پاره اي توضيحات خواستند. يك روز داغ تابستاني ايشان مثل هميشه البته بيشتر از هميشه مغموم و افسرده با من تماس حاصل كرد و از اين مسئله ابراز نگراني كرد. مي ترسيد كه به اين علت در طرح آ.ت.ت قبولش نكنند. البته با فرا رسيدن ماه شهريور و اعلام نتايج،نگراني آقاي ف برطرف شد و ايشان يكي از كرسي هاي كارشناسي ارشد را در دانشگاه تهران به خود اختصاص داد.
آقاي ف در آن تنها روزي كه در دانشكده خوسحال رويت شد يعني روز اعلام رتبه هاي فوق، به شدت از دانشگاه صنعتي و استاد هايش ابراز انزجار كرد و گفت دانشگاه زابل را مي زند بعد دانشگاه صنعتي. و بعد مقادير معتنابهي دشنام نثار استادهاي دانشكده منابع طبيعي به ويژه استادهاي بخش محيط زيست كه خوب نمره نمي دهند كرد. حدودا يكي دو هفته پس از قبولي ايشان در دانشگاه تهران كه به نوعي كعبه آمال نه تنها او كه همه هم دوره هاي ما بود، ايميلي سراسر شكوه و شكايت از ايشان دريافت كردم كه: اين دانشگاه مزخرف ترين نقطه در تمام هستي است،استادهايش بسيار بي سوادند، خوابگاه بسيار افتضاح است،همكلاسي ها بسار بد و بي جنبه اند، صنعتي بهشت روي زمين بود و ما قدرش را ندانستيم، دكتر ميم بهترين استاد دنيا بود و ما او را رها كرديم، آزمايشگاه هاي ما پيشرفته ترين آزمايشگاه ها بود و ما ندانستيم، افسوس و دو صد افسوس،...(احتمالا در آن لحظه حتي حاضر بود دست استادهاي گروه محيط زيست را كه خوب بهش نمره نمي دادند ببوسد)
آقاي ف اكنون دانشجوي سال دوم فوق ليسانس است و مشغول انجام پروژه پايان دوره، اما هنوزدر تماس هاي گاه و بيگاهي كه با هم داريم از همه چيز و همه كس مي نالد: كار براي من نيست، پول ندارم، مقاله نداده ام، دكتري قبول نمي شوم،... البته مشكلات آقاي ف اين اواخر بيشتر در باب نظريات فرويد و فرويديسم بود. همان سال اخر ليسانس ايشان عاشق يكي از دختر هاي همكلاسي شان شده بود و چون من كلا براي همه ابناي بشر مثل يك خواهر راهبه مي مانم كه مي توانند رازشان را به من بگويند، مرا از راز دل خويش آگاه كرده بود. دختر فوق الذكر به زودي از خاطر ايشان محو شد واما تمايلات فرويديسم اين بار او را عاشق دختري ديگر از اقوامشان كرده بود و من باز نقش مشاور خانواده را داشتم. جالب است كه اقاي ف يك مشكل مبتذل دم دستي سطح پايين را كه براي هر كسي پيش مي آيد ، براي خويش جوري حلاجي مي كردند كه انگارغامض ترين شك فلسفي و مسئله بودن يا نبودن است. باباجون عاشق شدي آخه اين چه ربطي به كشاورززاده بودن و طبقاتي بودن جامعه مادر فلان ايران دارد؟
*
يك شب اواخر پاييز، ساعت 12 نصف شب.
موبايلم زنگ مي خورد.
-"الو"
آقاي ف است. صدايش از ته چاه مي آيد، شايد هم از آن دنيا.
-"به نظر شما يه پسر بايد چي كار كند كه يه دختر هرگز اورا فراموش نكند؟"
-" اخه پسر جان ساعت 12 نصف شب زنگ زدي به من اينو مي پرسي . من چه مي دونم."
-"خواهش مي كنم جواب بدين."
-"من نمي دونم اگه اشكالي نداره فردا فكرامو بكنم بهت زنگ بزنم."
به ساعت نگاه مي كنم كه اندك اندك از 12 دارد مي گذرد. دلم مي خواست خبر مرگم در اين ساعات پاياني شب دو دقيقه در آسايش براي خودم از خواندن داستانهاي كوتاه نغز چخوف لذت ببرم.
-" هيچ كس به فكر باغچه ها نيست، هيچ كس به فكر گلدان ها نيست، گنجشك ها همه مرده اند..."
آقا ي ف اين اواخر شعر هم مي گفت.
با حالتي عصبي راه مي روم و ساعت را نگاه مي كنم، با صدايي عصبي و خش دار در دل مي گويم: اين كار تو يعني تجاوز به حريم خصوصي من!!!
-"پرنده ها همه مرده اند، باران ديگر بند نمي ايد،..."
ان و مني مي كند و مي گويد:" البته اين از بزرگواري شماست كه داريد حرف هاي مرا گوش مي دهيد."
و ادامه مي دهد...
-"به نظر شما بزرگترين عيبي كه من دارم چيه؟"
براي اولين بار با نهايت صراحتي كه دل خود سراغ داشتم و مي ترسيدم ناراحتش كند گفتم:
-"بزرگترين عيبت اين است كه خيلي ناله مي كني."
نه تنها ناراحت نشد و به رويش هم نياورد بلكه گفت:
-"خوب من براي شما ناله مي كنم براي او كه ناله نمي كنم . آدم كه ناله اش را هر جايي نمي برد." [اي خدا مگه من چه گناهي كردم !!!]
ادامه مي دهد...
از حرف هايش اين طور برداشت مي كنم كه عاشق دختري شده كه يك آقا پسر ديگر هم دارد مخ او را مي زند:"او مثل يك خرگوش است، خرگوشي كه عقاب دارد او را مي دزدد. من نمي توانم بي كار بنشينم و ببينم او دارد اشتباه مي كند، نبايد بنشيني و ببيني عقاب دارد خرگوش را شكار مي كند، حتي اگر دوستش هم نداشتم وظيفه انساني ام حكم مي كرد..."
فكر مي كنم اين همه كتاب هاي درپيت و فيلم فارسي هاي آبگوشتي درباره عشق هاي مثلثي ساخته اند كدامشان اينقدر فلسفي و عميق به اين مسئله نگاه كرده اند!
-" گل ها مرده اند، اين بهاي جان ماست، آي آدم ها..."
ساعت نزديك دوازده و نيم است.
-" ببين من الان ساعت خوابم گذشته! مي شه فردا بهت زنگ بزنم هر چي به فكرم رسيد بهت بگم؟"
-" آخه تو جامعه اي كه زنان اين گونه فكرو ذهنشان مسخ شده ، خدا شاهده من اون هفته يه جلسه رفته بودم، از اينا كه درباره حقوق زنان بحث مي كنن، وقتي من خودم به عينه دارم مي بينم يك زن چگونه قدرت تفكر را از دست داده..." [اگر به جاي رقيب با تو نشسته بود هم همين گونه مي گفتي مشاعرش را از دست داده؟]
-" آره خوب بالاخره تو جامعه ما اين چيزا هست..."
-" اره ولي خوب شما گوش كنيد..."
كتاب چخوف را مي بندم و نفس عميق بلندي مي كشم. دستم رو تلفن عرق كرده. ديگر نااميد شده ام. من محكومم امشب به حرف هاي او گوش كنم حتي شده تا خود صبح!
-" نگاه كنيد آخه ما،... خدا شاهده..."
بالاخره انگار خودش هم خسته مي شود:" خوب ببخشيد وقتتان را گرفتم. شبتان به خير."
-" خداحافظ."
ساعت نزديك يك ربع به يك نصف شب است. از خير كتاب خواندن گذشتم كه هيچ، شيرين ترين ساعات تنهايي ام را هم در شبانه روز از دست دادم. خودم را زير پتو سراندم و با اين سوال خوابيدم كه اين آدم هاي اهل چس ناله از زندگي شان چي مي خواهند؟
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386
علم بهتر است یا ثروت؟
دندان كشيدن آنقدرها كه فكر مي كردم بد نبود و درد نداشت. آنچه بدتر بود ديدن مبلغ نوشته شده توسط منشي دكتر در دفتر چه بيمه ام بود: بيست هزار تومان!!! بيست هزار تومان براي يك دندان كشيدن ناقابل! حساب مي كنم روي هم رفته اگر دكتر سي ثانيه وقت براي آمپول زدن صرف كرده باشد ( كه عمرا اينقدر طول كشيده باشد) و پانزده ثانيه هم با دندان بي نوا زور ورزي كرده باشد تا موفق به كشيدن آن شده باشد،يعني روي هم رفته اين كار چهل و پنچ ثانيه از وقت دكتر را گرفته. يعني هر چهل و پنج ثانيه دكتر بيست هزار تومان مي ارزد. يك حساب سرانگشتي مي كنم كه اين مبلغ دستمزد حدود پانزده ساعت كار كردن من است كه مجبورم با كمر و گردن خم شده روي متن ها ي مزخرف ملت دولا شوم و كار كسل كننده اي مثل ترجمه انجام دهم و دست آخر دانشجوي محترم يا صاحب كار يا هر كي كه هست جوري پول بشمارد و كف دستم بگذارد كه انگار خيلي بيشتر از كاري كه كرده ام و زحمتي كه كشده ام از او مطالبه كرده ام. البته يادم به پارسال تابستان هم مي ا فتد كه در ان گرماي وحشتناك با سه تا از دوستانم روي پروژه فاضلاب شهرك صنعتي كار مي كرديم. آن موقع حقوق يك روزمان ده هزار تومان بود كه چون تجربه كار و حتي مدرك هم نداشتيم همان را هم با كله قبول كرديم. يعني حقوق دو روز كار كردن ما به مدت هشت ساعت اندازه چهل و پنج ثانيه دكتر مي ارزد. اين را هم اضافه كنم كه دكتر عزيز چون آشناي خانوادگي مان بود حتما ما را از تخفيفات ويژه بي نصيب نگذاشت و اختمالا نرخ واقعي دندان كشيدن حدود پنجاه هزار توان باشد يعني دستمزد حدود چهل و پنج ساعت ترجمه كردن من يا معادل پنج روز كاري در شهرك صنعتي به عبارت يك هفته و...!! چقدر همكلاسي هاي خر و خورمان را كه خودشان را براي پزشكي و دندان پزشكي خفه مي كردند مسخره مي كرديم!
شنبه بیست و چهارم آذر 1386
شاید!
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
قاتل!
داستان قاتل ولودر شهر اصفهان مثل توپ صدا كرده و تبديل به نقل مجالس شده! امروز خبرگزاري خانم مقيم زاده اعلام كرد قاتل امروز تهديد كرده كه يك دختر دانشجو را مي كشم! در بدو امر از شنيدن اين خبر خوشحال شدم! آخر من دانشجو نيستم! قبلا تا جاي ممكن سعي مي كردم خودم را داخل دانشجو ها جا بزنم. مثلا هنگام ورود به اماكن تاريخي يا نمايشگاه ها يا هر جاي ديگري كه بليط لازم داشت خودم را قاطي دوستان دانشجويم ،آن زير مير ها رد مي كردم و فوقش مي گفتم كارت دانشجويي ام همراهم نيست. كلا از دادن جواب منفي به سوال" شما دانشجويين؟" هم خيلي خوشم نمي آمد چون سوال هاي متعاقبش را نيز يه همين ترتيب چندان دوست نداشتم:
"شما دانشجويين؟
"نه"
" سر كار مي رين؟
"نه"
"پس براي فوق دارين مي خونين؟"
"نه"
"پس ببخشيد شما در طول عمر گهر بارتان چه غلطي دارين مي كنين؟"
بعد مجبور مي شدم سه چهارم داستان زندگي ام را تعريف كنم و به همين خاطر هم شد كه فكر كنم به جز آقاي رجبي مستخدم و آقاي مختاري آبدارچي دانشكده، فقط سعدي و حافظ شيرازي هستند كه نمي دانند من قرار است صد سال ديگراگر سنگ از آسمان نيايد بروم ينگه دنيا ، آن هم احتمالا چون به رحمت خدا رفته اند....
بگذريم، داشتم مي گفتم در ابتداي امر خوشحال شدم كه هدف تير قاتل عزيز قرار نمي گيرم و حالا مي توانم با خيال راحت سرم را بالا بگيرم و بگويم من دانشجو نيستم!!! ولي بعد از اندكي تامل به اين نتيجه رسيدم كه قاتل احتمالا قبل از شليك كردن كارت دانشجويي نمي بيند.و اين امر باعث نفرت من و ترس خانم والده شد. خيلي دختر جماعت توي اين مملكت خوشبخت و آزادند، حالا ديگر از اين به بعد عزرائيل علاوه بر تمام پشت فرمان و هنگام رد شدن از خيابان، به اشكال ديگري هم دارد دنبالمان مي گذارد. البته خانم والده كه كلا از همه چيز فوبيا دارد و فكر مي كند همه چيز توطئه دشمنان است و كلا همه مي خواهند ما را نابود كنند گرگند در لباس آدميان و غيره... و خلاصه اين داستان هم مزيدي بر نگراني هاي مادرانه شد و ما حالا اينجا مانده ايم ببينيم پرسنل از جان گذشته نيروي انتظامي چه گلي به سرمان مي زنند و اين عزيز رفته سفر را كي به چنگ مي اندازند تا بلكه دوباره بتوانيم اصفهان خودمان را آزاد و آباد ببينيم!!
* امروزبه مامانم گفتم در آمريكا كه اسلحه آزاد است ملت چي كار مي كنند؟ راست راست بدون هيچ ترسي در خيابان گذر مي كنند. بگذار لااقل اين يك چيزمان مثل آمريكا باشد!
استاد خوشنويسي ام هم امروز با لهجه شيرين اصفهاني اش گفت: همه عمرمان شانس نداشتيم يه بار تو يه قرعه كشي بانك يه هزار تومن برنده بشيم،حالا اگه شانس ماست كه قاتله همين عدل مي آد سر وقت ما!
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
تگزاس نصف جهان!
من تقريبا يك هفته اي است كه از اوضاع ايران و جهان كاملا بي اطلاعم چون نرم افزار فيلتر شكنم با كارت اينترنت جديدي كه خريده ام كار نمي كند و روزنامه اعتماد كه مامانم مي خواند هم كلا هيچ ميل ورغبتي در من بر نمي انگيزاند. ولي امروز از نگار خبر جالبي شنيدم كه يك قاتل مسلح چند روزي است در اصفهان آزادانه در حال گردش است!!
نگار نيوز اعلام كرد اين قاتل عهد كرده هر روز يك پليس و يك توريست را بكشد! تا امروز نيروهاي خدوم پليس موفق نشده اند اين اقا را كه راست راست واسه خودش توي شهر پلاس است دستگير كنند. البته خوب حق هم دارند چون اينقدر كارهاي مهم تري براي انجام دادن دارند كه وقتشان را سر چنين كيس بي اهميتي تلف نمي كنند. اين همه بد حجاب،اين همه شلوارهاي توي چكمه ، اين همه شال و كلاه ها ي بي روسري، اين همه ناامني اخلاقي، آن وقت يك قاتل مسلح كه تا حالا يك پليس و يك توريست فرانسوي را كشته چه اهميتي دارد؟! جالب تر اينكه نگارنيوز به نقل از منابع آگاه خبري اعلام كرد ديشب و پريشب صد درصد نيروهاي پليس حالت آماده باش داشتند!
يك سوال: پس آن همه الگانس هاي گشت ارشاد و امنيت اخلاقي كه پريشب پنج د قيقه يك بار رد مي شدند و عين سايه در تمام نقاط شهر دنبالمان بودند و زهره ما را مي تركاندند چه بودند:
الف )آنها جرء 100% حساب نمي شوند.
ب)نيروهاي پليس بيشتر از 100% اند.
ج)بدحجاب مجرم است ولي قاتل دوست ماست.
د) وقتي استعداد نداري مجبوري اداي ابراهيم نبوي رو دربياري؟!
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
نمی خوااااااااااااااااااااااام!!
امروز عكسي كه از دندانم گرفته بودم را به دكتر نشان دادم. گفت يك شنبه ساعت 8.5 براي كشيدن دندان عقلم بروم. همين عقل شكسته كرم خورده نصفه نيمه اي كه داريم را هم مي خواهند بكشند! از روزي كه يك تكه از اين دندان هنگام مسواك زدن شكست مي دانستم بايد بروم و زودتر از شرش خلاص شوم و آمادگي روحي اش را كاملا داشتم اما امروز كه ديگردكتر رسما بهم وقت داد ته دلم ريخت پايين و بوي مواد دندانپزشكي حالم را به هم زد. هميشه از دندانپزشكي متنفر بودم( البته در زندگي ام كسي را نمي شناسم كه به دندانپزشكي علاقه اي داشته باشد!) براي همين شايد تا سن شانزده سالگي يك بار هم دندانپزشك نرفته بودم و يك دندان پركرده هم نداشتم. البته آن موقع فكر مي كردم كسي كه شانزده سالش است سني ازش گذشته! حالا مي دانم كه شانزده سالگي در تمام سالهاي زندگي چون پلك بر هم زدني است. خلاصه از الان پيوسته آرام نخواهم داشت تا يك شنبه ساعت 8.5 صبح!
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
خطاط مي نويسد:
هم موسم بهار دل انگيز بگذرد
هم فصل ناملايم پاييز بگذرد
گر ناملايمي به تو روي آرد از قضا
دل را مدار رنجه كه اين نيز بگذرد
*
كاش زمان در آن تنها شبي كه دوستم داشتي هرگز نمي گذشت.
*برگرفته از ذهن آشفته يك بلاگر رواني زرد درپيت
دوشنبه نوزدهم آذر 1386
این آخرین اخطار است!
نیلی مي گه مينيماليست شدين خانوم! چي برات بگم جان خواهر كه اين متن هاي عريض و طويل و مشورح و مبسوط كم كم داره واسه ما درد سر ساز مي شه! امروز هدي مي گه "نيلو جون تو همه چيزو تو وبلاگت مي نويسي؟" البته لحن هدي خيلي مهربانانه تر از لحن چند ماه پيش مريم بود . شايد هم به اين خاطر كه مريم به هدي انذار داده بود كه سر اين موضوع با من بحث نكنه و خودشو خسته نكنه چرا كه حرف اول و اخر من اينه كه بابا جون چهار ديواري اختياري، مال خودمه هر چي دلم بخواد توش مي نويسم. اما خوب احساس مي كنم اين طرز تفكر داره يه ذره خودخواهانه مي شه. يعني من مي تونم خودمو در معرض قضاوت قرار بدم اما حق ندارم ديگران رو تو درد سر بندازم. هدي( وديگران) هم حتما دلشون نمي خواد هر دفعه كه واسه خودشون در صلح و صفا نشستن تو خونه و از همه جا بي خبرن يهو يكي زنگ بزنه و غافل گيرشون كنه: مي بينم كه رفته بودين اين جا، مي بينم كه رفته بودين اون جا،...جالبه كه دهن لقي بعضي افراد يك امر هميشگي نيست يعني بگير و نگير داره ، ولي انگار در مورد ما چاك دهن مبارك به هيچ عنوان بستي نداره ، حالا من بدبخت اين وسط چه گناهي دارم خدا مي دونه. البته مي دونم كه تقصير خودمه. خود كرده را تدبير نيست. بگير نوش جونت كه چون نيك نظر كني پر خوبش در آن مي بيني. بنابراين اصلا شايد از اين به بعد مثل اين آدم هاي خل مشنگ احساس روشنفكري،فقط مينيمال نويس شدم. شايد هم اصلا اين عشق و عطش بي پاياني كه به نوشتن دارمو بذارم واسه همون دفتر خاطرات دويست توماني پنهان شده ته كمدم كه لااقل اون يه حريمي داره، حرمتي داره، حتي اگه كسي رفت سرش و تورقش كرد بوق ورنمي داره دادار دودور كنه... آخ چي بگم كه دلم پره...
یکشنبه هجدهم آذر 1386
آدم برفی
-"من ديشب سرماخوردم تو كيو؟!"
-" من سالمم."
-"كوفتت بشه !هي دستتو كردي تو يقه من، من سرما خوردم. خيلي بي رحمي!"
*
به جاي جلسه انجمن ادبي از كافي شاپ هتل آسمان سر در آوردم.
*
-"اردك!"
-" تو اين سرما رفتي تو آب چي كار؟!!"
*
-" اگه گفتن چه نسبتي با هم دارين مي گم من نسبت به ايشون يه مقدار بلندترم!"
*
"من تا شريعتي بيشتر نمي رم،يه خانمي عينكشو همين الان تو جاگذاشت و پياده شد،بنده خدا تازه هم خريده بود، فاكتورش هم هست،بيست تومان خريده..." از پر چانگي راننده به ستوه آمده ام. ناخنش را روي ناخنم مي كشد.
*
-" من ديشب سرما خوردم تو كيو؟!"
-" من سالمم."
-"يادم بيار تلافي كنم!"
-" اگه خودم يادم بود باشه!"
و دست هايم را مي بويم كه هنوز بوي دست هاي يخ كرده ش را مي دهد.
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
بازگشت به خویشتن!!
ديشب ديگر حقيقتا به وطن خويش، اصفهان، بازگشتم و بار سفر را جمع كردم و به آغوش ياران برگشتم! يك شنبه شب در شيراز خانم سيمين غانم كنسرت داشت. گويا سالي دو سه بار براي بانون كنسرت برگزار مي كند. شايد تنها جايي بود كه زنان محترمه توانستند روسري هاي خود اندكي عقب بكشند و بدون ترس و واهمه دست بزنند و كل بكشند و روي صندلي قر بدهند! با خودم فكر مي كنم زن يعني زندگي....كمبود عنصر شادي در جامعه نسوان به قدري فشار آورده بود كه خانم ها حتي با آهنگ گل گلدون من هم دست مي زدند!! اما ماجراي اصلي پس از كنسرت شروع شد.
قبل از كنسرت چند تا خانم دم در مي پرسيدند موبايل داريد يا نه؟ و اگر جواب مثبت بود خانم هاي را به ميزي راهنمايي مي كردند كه يك نفر پشت ميز موبايل ها را مي گرفت و رويش برچسبي مي زد و يك شماره به صاحب موبايل تحويل مي داد. بعد از پايان كنسرت يك نفر از بالاي سن اعلام كرد خانم ها برويد از اداره ارشاد موبايل هايتان را بگبريد. اداره ارشاد چسبيده به تالار محل بگزاري كنسرت بود. زنان با سرعت نور پشت در شيشه اي اداره هجوم آوردند و شروع به هل دادن كردند. چند نفر خود ار با زور از در شيشه اي غبور دادند. پشت در شيشه اي هم خيلي اوضاع بهتر از اين نبود. چهار نفر آدم داشتند از داخل كارتوني كه قريب به 700 تا موبايل داخلش بود يكي يكي دنبال موبايل هاي افراد مي گشتند...جيغ ، داد، فحش، فشار، اعتراض،... يادم آمد يك لحظه داخل سالن هنگام هنرنمايي خانم غانم و گروهش فكر كرده بودم كشورم را دوست دارم وحداقل آنقدر كه فكر مي كنم ازآن خسته نيستم و هنوز دلم خيلي چيزهايش را مي خواهد. با ديدن اين صحنه ها تمام آن نفرت و انزجار برگشت. اينجا مثل حيوان با ما رفتار مي كنند، مثل گوسفند، تازه يكي از كساني كه پشت ميز نشسته و موبايل ها را پس مي دهد در جواب اعتراض دختري، با لحن تند بي ادبانه اي مي گويد اين شما هستيد كه براي ما مشكل درست كرديد!! با خود فكر مي كنم اينجا سرزمين مردم متمدن ايران است، شهر فرهنگ و هنر، حافظ و تخت جمشيد و بيشينه فرهنگي و سابقه تمدني طولاني و خلاصه فرهنگ و تمدن از در و ديوار مي ريزد و مردم از شدت فرهنگ دارند خفه مي شوند، آنوقت عرب هاي بي فرهنگ مارمولك خوار وحشي آنطور، اينها اين طور... هنوز دبي جلو چشمم است!
*
از بين همه جاها ديدني شيراز باغ عفيف آباد را فقط يك بار آن هم بار اولي كه با ستاره (دختر دايي ام) شيراز رفتم ديده بودم. سپيده (خواهرم) تازه شيراز قبول شده بود. تابستاني بود كه مي رفتم اول دبيرستان. ستاره آن سال ترم تابستاني گرفته بود و همه تابستان اصفهان بود. شيراز كه رفتيم فواد( نوه دايي مامانم) هم آنجا بود. باغ عفيف آباد را چهارتايي ديده بوديم. ما مسحور تزئينات و گچ بري هاي حيرت انگيز ساختمان باغ شده بوديم آنوقت فواد از نگهبان پرسيده بود آقا شاه اينجا دستشويي نمي رفته؟!!! چقدر از اين سوال خجالت كشيديم و خنديديم! يكهو احساس كردم چقدر دلم برايش تنگ شده.( شب خانه دايي حسن بوديم، نشسته بوديم كه برايم از يك خط ايرانسل اس ام اس آمد: سلام. روزت مبارك. از جمع پرسيدم امروز چه روزي است؟ مرجان بچه را در بغلش جا به جا كرد و گفت روز معلول!! به ايرانسلي جواب دادم "خيلي ممنون، شما؟ " -" فوادم خره!!")
ساختمان باغ عفيف آباد به شدت بوي نفتالين مي دهد. فكر مي كنم براي نپوسيدن فرش هاي اعلا و روكش مبل ها... در تابلو هاي راهنما ، اتاق قمار را نوشته اتاق بازي هاي ناسالم!!! فكر مي كنم آن موقع كه شاه با ملكه باسليقه و تحصيل كرده اش با مهمانان جشن هاي 2500 ساله ، در اين اتاق هاي مجلل بازي هاي ناسالم انجام مي داده، در زيرزمين هاي نمور و تاريك، نطفه گروه هاي چريكي مسلح در حال شكل گيري بوده است. با همه نارضايتي از وضع فعلي هيچ گاه با يادآوري خاطرات تاريخي دوره شاه احساس نوستالژي نمي كنم. براي همين شايد يك بار كه ديدم يكي از كانال هاي سلطنت طلب براي سي دي عكس هاي شاه تبليغ مي كرد و نام آن را "خاك ناسپاس " گذاشته بود،از شدت خشم دندان به دندان ساييدم!! تمام ثروت مملكت ايران را به توبره كشيدند، اين همه خون به پا كردند، آن وقت "خاك ناسپاس"؟؟
*
با دوربين سپيده كه تقريبا شبيه دوربين مفقوده خودم است از باغ زيباي پائيزي چندين ده عكس زيبا مي گيرم. ياد دوربين عزيزم مي افتم كه با او ايران گردي و جهان گردي را آغاز كرده بودم. ياد 150 تا عكس يزد مي افتم كه نرسيدم بريزم تو كامپيوتر. به غلامي گفته بودم با اين عكس ها پولدار مي شوم! گفته بود اگه با عكس مي شد پولدار شد كه الان همه ملت پولدار شده بودند! ولي بعدا خودش هم در گفته خودش شك كرده بود و گفته بود پولدار شديد سهم ما يادتان نرود. خودش هم فهميده بود من انگار بيشتر از آنكه دوست داشته باشم همه جا را "ببينم" دوست داشتم از همه جا "عكس بگيرم". شايد به خاطر همين داخل يك كارگاه كوزه گري و سراميك سازي كه شده بوديم به اوستاي كوزه گر گفته بود اين خانم مي خواهد چند تا عكس بگيرد! ( نه ببيند)
مثل بچه ها پا كوباندم زمين و با لج گفتم د-و-ر-ب-ي-ن-م... اما ته دلم روشن بود كه ساكي را كه در تاكسي جا گذاشتيم پيدا خواهيم كرد. به اين گفته نغز معتقد بودم كه چيزي كه مال تو باشد اگر ولش كني باز هم به سمت تو برمي گردد. فكر مي كردم جا ماندن ساك تقصير راننده تاكسي است( بالاخره بايد تقصير يكي باشد!) و به هر چي راننده تاسي هندي خرفت بود فحش مي دادم اما اميدوار بودم الي بتواند پي گيري اش كند. يادم آمد بالشتي كه موقع رفتن به دوبي در طي يك اقدام كماندويي بي كلاس مدل ايراني ، از هواپيما بلند كرده بودم هم داخل آن ساك بوده! مال دزدي بركت ندارد! مال كادويي هم بركت ندارد چون بقيه چيزهايي كه داخل ساك گم كرده بودم همه هديه بودند: كفش هاي اي كه پاني از فرانسه برايم آورده بود،ژاكت هديه خاله زهره، خود دوربين هم كه هديه سامان بود!
*
هنگام بازگشت به ايران اولين خبري كه از شهريار نيوز به اطلاعم رسيد اين بود: چكمه هاي بلند ممنوع!! مراسم عروسي هم كه محل فسق و فجور است!! من مي گم اصلا دولت عروسي كردن را ممنوع كند چون بالاخره قرار است فسق و فجور اتفاق بيفتد و زبانم لال يك زن و مردي پس از اين جشن هاي عروسي به هم برسند!
ديشب هم شيرين نيوز گفت ايران، دقت كنيد، ايران، آمريكا را تحريم كرده،دوباره دقت كنيد، ايران آمريكا را تحريم كرده!! براي همين امتحان تافل ديگر در ايران برگزار نمي شود!!!
حسن از چندي پيش مخ شيرين را به كار گرفته بود كه توي آينه بغل سمت راست ماشين نيلوفر يك چيز خيلي قشنگ وجود دارد برويد با هم فكر كنيد آن چيز چيست!!! من حدس زدم دماغ خشي باشد! هر چه بود مربوط به همان روز بود چون حسن به جز آن روزسوار ماشين من نشده بود. بالاخره حسن خودش جواب معما را داده بود: "چيزها در آينه نزديك تر از آني هستند كه شما مي بينيد، يعني اهداف شما در زندگي از آنچه كه فكر مي كنيد به شما نزديك ترند"!!!!! ماشين نيلوفر هم حتما نكته انحرافي اش بوده!
خشا نيوز هم اعلام كرد 17 سازمان جاسوسي آمريكا اعلام كردند فعاليت هسته اي ايران صلح آميز است!! بابا يه آدم سالم تو كل اين دنيا پيدا نميشه؟!! فكر مي كردم به ايران كه برگردم جنگ شروع شده. يك بار هم خيلي سال پيش خواب ديده بودم دم در قنادي نيوشا هستم كه يك بمب خورده روي ساختمانمان و اتش از آن شعله ور است. فكر مي كدم به اصفهان كه بازگردم تعبير خوابم را خواهم ديد! يكي تكليف ما رو معلوم كنه بابا!
*
يكي از عواملي كه باعث مي شد در دبي احساس خوشبختي بكنم وفور "رافائلو" بود!! ديگر مجبور نيستم هر روز با گردن كج بروم از شكلات فروش پاساژ مريم بپرسم آقا رافائلو داريد؟ او هم بگويد تمام كرديم، آن هفته مي آريم، توي بارمان است هنوز نرسيديم باز كنيم،... يادم نمي ايد كدام ادم كج سليقه اي رافائلو كه خورده بود گفته بود مزه همان ساق عروس خودمان را مي دهد!!
دلم براي دبي تنگ شد، دفعه اولي نبود كه مي رفتم و خيلي چيزها به اندازه دفعه اول برايم جذابيت نداشت اما خيلي چيزها هم بيش از دفعه اول جاذبه داشت. لذت بخش است كه در محيطي زندگي كني كه كسي نگاهت نمي كند و در موردت قضاوت نمي كند. جايي كه مجبور نيستي دروغ بگويي و خودت را از هزار تا فيلتر رد كني جون همانطور كه هستي پذيرفته مي شوي. آن وقت ما نشسته ايم و با ديدن برج هاي بلند و ماشين هاي آخرين مدلشان با خود زمزمه مي كنيم ز شير شتر خوردن و سوسمار، عرب را به جايي رسيده است كار، كه ... سپيده پيشنهاد مي كند بيايم دبي كارخانه بازيافت راه بيندازم!
*
امروز با نگار و هدي و مريم به مدرسه سابقمان سر زديم. مي خواهند براي تمام فارغ التحصيلان آن مدرسه جشني بر پا كنند. رفته بوديم براي آن جشن ثبت نام كنيم. دخترهاي دبيرستاني جوري نگاهمان مي كردند انگار چهار عضو از يك قبيله آفريقايي آدم خوار كه يك برگ مو تنشان است را نگاه مي كنند! يكي شان كه پشت سرمان راه افتاده بود و مناطق ديدني را بهمان معرفي مي كرد: اين دفترمديراست ،آن كلاس است،... مي خواستم بگويم بچه پر رو آن موقع كه تو پستانك مي خوردي اينجا مال ما بود! يكي از دختر ها هم كه دم كلاسشان ايستاده بود گفت خانم مهندس ها بياييد تو! البته ما واقعا هم آنجا غريبه بوديم. كليه كادر مدرسه عوض شده بودند حتي آبدارچي و باباي مدرسه ، و اتاق ها تغيير كاربري داده بودند! كلاس شده بود دفتر ، دفتر شده بود كلاس، آزمايشكاه شده بود دفتر مشاوره،... براي آمفي تاتر وديو پروژكتور خريده بودند، دبيرستان و پيش دنشگاهي در هم ادغام شده بودند... خلاصه ما آنجا عين اصحاب كهف راه افتاده بوديم و ديوار ها و كلاس ها و آجر به آجر مدرسه را به هم نشان مي داديم و مي گفتيم يادته فلان روز اينجا اين كار را كرديم، بهمان روز اينجا آن كار را كرديم! دست آخر هم ناظم مدرسه بيرونمان كرد! گفتم ما كه اينجا سر و صدا نمي كنيم! گفت آره ولي اينها شما را مي بينند سر و صدا مي كنند!
*
عصر با شيرين قرار است به نماشگاه ان جي او ها برويم. پيام سبز هم آنجا غرفه دارد. از آخرين باري كه فعاليت جدي اي در پيام سبز انجام دادم دو سه سالي مي گذرد. گرچه اعتراف مي كنم كه حتي تا همين اواخر هم خير دفتر پيام سبز در دانشگاه به من مي رسيد. چند بار از كامپيوتر و پرينترش استفاده كردم و خانم عالي برعكس هميشه كه با خست نمي گذاشت دست به اموال دفتر بزنيم، با خوشرويي گذاشت از كامپيوترش استفاده كنم و به حساب تشكل پرينت بگيرم. احتمالا امروز آخرين روز يللي تللي است. بايد به زندگي سابق خود بازگردم.
شنبه دهم آذر 1386
جاتون خالی صفایی بود!
سلام !
از اینکه چند روزی نبودم تا به احساسات شما ملت عزیز پاسخ بدم عذر می خوام!! تقصیر خودم بود که کارهام اینقدر هول هولی شد که فرصت نکردم یه پست خدافظی بذارم و شبهه بی معرفت بودن دامان مرا گرفت!! حتی امرزو که بعد از حدود ده روز کامنت های گذشته رو خوندم اصلا یادم نیومد که تو آخرین پستم چی نوشته بودم و این نظرات زیبا و نغز پاسخ به کدام جملات من می باشند! فکر می کنم چند روزی طول بکشه تا دوباره به قول فرنگی ها ریکاوری بشم و خودمو جمع و جور کنم و به وضعیت سابق برگردم ، دوباره دوستانم، شهرم ، اتاقم، حجاب، بوق ، لایی کشیدن، گشت ارشاد ، غنی سازی ، جنگ، قیافه های عبوس، ... دلم برای اصفهان تنگ شده، هر چند به قول خشایار ایران هیچ تفاقی جدیدی نیفتاده که دلت براش تنگ بشه، روزی سه نوبت صبح و ظهر و شب بمون تجاوز می کنن، گاه یاوقات هم یک دور اضافی عصر ها...!
قول می دم سر فرصت بیام به همتون سر بزنم دوستان نازنینم( نه تو رو خدا!!)

