شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
به دعوت م.ن. ش جان بازي وبلاگي جالب كتاب هاي نيمه خوانده را ادامه مي دهم! راستش موضوع خيلي جالبي بود كه تا حالا به آن فكر نكرده بودم. بعد از اندكي تامل فهرستي از كتاب ها نيمه خوانده و رها كرده به ذهنم آمد. براي كمك بيشتر به اين حافظه آلزايمري نگاهي به كتابخانه ام نيز انداختم!
اما ليست كتبهاي نيمه كاره رها شده من و دلايل ناكام ماندن انها!
1. حاجي باباي اصفهاني اثر جيمز موريه. با اينكه جالب دو نمي دانم چرا تا ته نخواندم.
2. چه بايد كرد اثر دكتر شريعتي. حس كردم سنگين است و تا آخر ادامه ندادم. البته فكر كنم در سن 17 سالگي بودم!
3. چرم ساغري اثر بالزاك
4. هم نوايي شبانه اركستر چوب ها اثر رضا قاسمي
اين چند تا كتاب را هم يكي دو صفحه اول را كه خواندم كنار گذاشتم:
1.دل فولاد اثر منيرو رواني پور
2 . دعوت به مراسم گردن زني از ولاديمير ناباكوف
4. مامور معتمد اثر گراهام گرين
علت: زيادي سوراال بودند!
از اين بازي استقبال مي كنيم. هر كسي كتابهاي ناخوانده اش را همين جا كامنت بگذارد.
جمعه بیست و ششم بهمن 1386
دوست و همكلاسي اي داشتيم به نام آرش. اين آقاي آرش دفترعقايد و نظراتي داشت كه در هر صفحه آن سوالي پرسيده بود و خودش اول از همه به آن جواب داده بود و آن را به همه دوستانش داده بود تا برايش پر كنند. يكي از سوالات اين دفتر اين بود:
" آيا فكر مي كنيد براي جنس مخالف جذاب هستيد؟"
اكثرا جواب داده بودند بله، يا سعي مي كنم جذاب باشم يا...
كلا فكر مي كنم هر جواني كه از سلامت روحي و جنسي برخوردار باشد دوست دارد براي جنس مخالف جذاب باشد. اما جواب من به اين سوال اين بود:
" اگر كسي برايم جذاب باشد من هم سعي مي كنم براي او جذاب باشم." به عبارتي دوست ندارم زنانگي ام را هر جايي خرج كنم.
كلا هيچ وقت نمي توانم دخترهايي را كه سعي دارند به هر قيمت ممكن براي هر هر نوع فردي از جنس مخالف( از جمله عمله سر كوچه) جذاب باشند و به هر لطايف الحيلي براي دستيابي به اين هدف چنگ مي زنند را درك كنم. مثل دخترهاي جيغ جيغوي جلفي كه امروز همسفرمان بودند و اعصابمان را خرد كردند. جالب است كه اي دخترها مدام مورد طعن و تمسخر پسرهايي كه مثل قلاب آويزانشان شده بودند قرار مي گيرفتند اما همچنان دست از كارهايشان برنمي داشتند. از امير حسين پرسيدم آيا اينها همانقدر كه اعصاب ما را خرد مي كنند اعصاب شما را هم خرد مي كنند؟ گفت "شايد نه به اندازه شما". البته مسلم هم هست شايد اين گونه پسر هايي هم اگر بودند نفرت پسرها را بيشتر بر مي انگيختند تا ما.
هميشه در مقايسه خودم و گروه دوستانم كه رابطه مان با جنس مخالف بر اساس احترام متقابل است ، با اين گروه از دختران، واقعا در عجب فرو مي روم. البته ما هميشه خودمان را برحق مي دانيم چون ما "با شخصيتيم" و با تكيه بر زنانگي مان وارد روابط اجتماعي نمي شويم. ولي فكر مي كنم شايد خيلي از رجال به ظاهر متمدن و منورالفكر هم در واقع اين گروه از نسوان را ترجيح دهند.
برادر دوستم صبا كه دانشجوي دكتري است و خيلي جدي و باشخصيت است، پنج شش سالي است با دختري از اين چنيني دوست است كه هر سال او را در تولد صبا مي بينيم. آن شب با سعيده به اين نتيجه رسيديم كه مردان تحصيل كرده گاهي اوقات چنين زناني را ترجيح مي دهند.( كه تمام مجلس بياد وسط عربي و اسپانيايي برقصه و هنر نمايي كنه نه مثل من و تو بشينه همه اش از درس حرف بزنه و بحث سياسي كنه!)
ياد داستاني از چخوف مي افتم كه خانمي داشته براي خواهرش نامه مي نوشته. شوهر ش از راه مي رسد و نامه را مي خواند و شروع مي كند به ايراد گرفتن از همسرش و بد و بيراه گفتن به او و غلط هاي املايي و انشايي و بي سوادي او را به رخش مي كشد.زن ناراحت مي شود و مي گويد متاسفانه در زندگي اش فرصت نكرده به دبيرستان برود و سوادي كسب كند. اما مرد لختي با خود مي انديشد و ترجيح مي دهد همسرش همين زن زيباي ابله پر از كرشمه و ناز باشد. و اين زن را به زنان فاقد ظرافت تحصيلكرده ترجيح مي دهد. هر وقت هم دلش خواست با زني بحثي جدي بكند مادام فلاني هست كه زن باسواد و با فضل و كمال است و با او مي تواند درباره ادبيات صحبت كند، بانو فلاني هم هست كه زن دانشمندي است و در مواقع لازم مي تواند با او به بحث بنشيند. دوشيزه فلاني هم زن تحصيلكرده با سوادي است كه مي تواند درباره علم با او صحبت كند...
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
هپی ولنتاین!!
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
two special girls
ساعت يك و نيم. كنار ايستگاه مترو هفت تير. روبه روي بانك ملت.
*
او اول مرا مي شناسد. با صورتي خندان و باز صدايم مي زند. چشمانش برايم شناست. احساس مي كنم سالهاست يكديگر را مي شناسيم. با اينكه دفعه اول است هم را مي بينيم اما خيلي چيزها از هم مي دانيم. خيلي بيشتر از يك دوستي دورادور شش هفت ماهه. جالب است كه انرژي هايمان اينقدر با هم هماهنگ است. بعد از چند دقيقه شروع ميكنيم به گفتن و خنديدن و مسخره بازي. عين دوست هاي قديمي. مي گويم من اينتر نت را خيلي دوست دارم چون مي تواني دوست هايي پيدا كني كه در زندگي عادي هيچ گاه امكان آشنايي با آنها را نداشتي. با او هم مدرسه اي يا هم دانشگاهي يا همسايه نبودي. در مهماني را رستوران يا تولد فلان دوست مشترك نديدي. نسبت خانوادگي نداري،در كلاس زبان يا بدنسازي يا نقاشي هم او را نديده اي. حتي ممكن است همشهري هم نباشي! و مي انديشم به چيزي اعتقاد دارم به نام شانس يا تصادف يا قسمت يا شايد همان روح دنيا باشد ولي هر چه هست هيچ چيزش غير تعمدي نيست. راه مي رويم و تمام شهر را گز ميكنيم. كليسا، كتاب فروشي، رستوراني كه تقريبا بيرونمان مي كند! ، پارك ساعي، سينما با سيستم گرمايشي خراب، راننده تاكسي بداخلاق، ... تهران هم مي تواند به آدم خوش بگذرد اگر يك دوست خوب داشته باشي!
*
اين دو روز كه من و نيلي با هم بوديم ذكر خير همه دوستان وبلاگي ( و غير وبلاگي!) عزيز شد. براي شادي روحتان صلوات هم فرستاديم!
اين دو روزه همه چيزو نيلي حساب كرد. البته اينو مي شه به حساب اصفهاني بودن من گذاشت! در يك فرصت مناسب عمرا كه جبران كنيم!!
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
بازگشت گودزیلا!!
به خاطر شادی روح همه دوستان و بازدید کنندگان عزیزی که قادر به خواندن فونت من نبودند دست از سر تایم نیو رومنس برداشتم. به این امید که این یکی تو هم تو هم نباشد و خاطر یاران مکدر نگردد. اگر این یکی فونت اشکالی ندارد لطفا مرا آگاه کنید تا همه از بهاری سبز و شیرین لذت ببریم!
به زودی در این مکان یک عالمه چیز نوشته خواهد شد!
فعلا یا حق
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
طالبانیسم نوین. طالبانیسم پله پله
يكي از مواردي كه گفته مي شود طالبان در افغانستان در پي انجام آن بودند حذف زنان از عرصه عمومي و محدود كردن آنها به حصار خانه هاي خود بود. به طوري كه حتي براي يك خريد كردن ساده نيز زنان آزاد نباشند به تنهايي از خانه بيرون بروند و حتما يك مرد محرم نيز بايد همراه آنها باشد. ساير اقدامات محدود كننده اي كه غل و زنجير هاي فراواني به پاي زنان افغان مي بست نيز فراوان بودند كه همگي شرح آنها را خوانده و شنيده ايم. طالبان طرفدار اقدامات ضربتي بودند. يعني از روزي كه سر كار آمدند بودن هيچ رودرواسي از تريبون هاي رسمي خود، سينه سپر كرده و سياست هاي خود را با صداي بلند فرياد زندند تا همگان از ابتدا تكليف خود را بدانند. بي شك بزرگترين ايراد آنها هم در همين اعمال يك باره تغييرات و دگرگوني يك شبه بود. در حالي كه طالبان اگر زيركي و سياست داشت به خوبي مي توانست همين تغييرات را به طور تدريجي اعمال كند. سياست و زيركي اي كه حاكمان ايران بر عكس طالبان به وفور واجد آن مي باشند.
*
طالبانيسم نوين در ايران به صورت زيرساختي عمل مي كند نه با هوچي گري. چند سالي است در بعضي رشته هاي دانشگاهي سهميه بندي جنسيتي اعمال مي شود تا از درصد روبه افزايش ورودي دختران به دانشگاه جلوگيري شود. دولت به جاي اينكه علل رواني كاهش علاقه و انگيزه پسران براي ورود به دانشگاه را واكاوي كند، از ورود دختران به دانشگاه جلوگيري مي كند. تازگي ها هم خبر هاي خوشي مي شنويم كه محتواي كتاب هاي درسي بايد دخترانه و پسرانه شود و يكي از آقايان متصدي آموزش و پرورش هم افروده كتاب هاي درسي بايد به سال 1328 كه محتواي ان براي دختران و پسران متفاوت بود تغيير يابد. اولين بيمارستان زنانه نيز افتتاح شد كه در آن هيچ مردي از پزشك گرفته تا بيمار حق ورود ندارد چون زنان بايد به دست پزشكان زن درمان شوند. طرح هاي سخت گيرانه حجاب نيز كه مدت هاست در دست عمال است. اخراج زنان از اداره جات ، كوتاه كردن ساعت كار آنها، ممنوعيت بعضي مشاغل براي آنها همگي سياست دولت در زمينه زنان است. به نظر مي رسد طالبانيسم ايراني باز هم سعي در حذف زنان از عرصه عمومي دارد ولي مسلما اشتباهات طالبان افغانستان را تكرار نمي كند، بلكه مسالمت آميز تر و به شكل خزنده تغييرات مورد نظر خود را اعمال مي كند. با اين شيوه حتي مي تواند به اذهان نيز راه يابد. به طوري كه امروزه شايد بسياري از زنان خود باور كرده باشند كه زن نبايد به دست نامحرم معالجه شود يا واقعا تفاوت هاي روحي دختران و پسران چون بسيار متفاوت است كتاب هاي درسي شان هم بايد متفاوت باشد و حجاب محدوديتي براي زن نيست بلكه براي مرد است!
*
بنيادگرايي در همه جاي دنيا محتوايش يكي است. فقط شيوه اعمال آن است كه متفاوت است و ميزان درايت اعمال كنددگان را مي رساند.
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
موقع خداحافظي نه تو به من نگاه كردي نه من به تو. دلم مي خواست صدات مي كردم و يه بار يگه يه دل سير نگات مي كردم. از تو آينه بغل سمت راست ماشين دور شدنتو ديدم. راستش با اينكه موقع اذيت كردنت واقعا لذت مي بردم ولي واقعا متاسف شده بودم. كارم خيلي ناجوانمردانه بود ميدونم. من هيچ وقت نمي تونستم به بي رحمي تو باشم. از اينكه يهو تونستم ابتكار عملو به دست بگيرم و بازي باخته رو اين جوري ازت ببرم واقعا به خودم افتخار مي كردم. فكر مي كنم روحي شيطاني در من حلول كرده بود!روح آن دختر خاك بر سر غمگين رفته بود و زن مكاري از همان ها كه فردوسي مي گويد بهتر است با اژدها لاي خاك برود جايگزين آن شده بود. از اينكه هنوز به من حسادت مي كردي لذت مي بردم. وقتي گفتي "ناراحتم" آخرين تير تركشمو هم بهت زدم:"اگه به خاطر منه ناراحت نباش. من ارزش ندارم. اگرم به خاطر چيز ديگه اي هست بازم نميتونم برات كاري بكنم چون همه كارام نتيجه عكس مي ده." از اينكه حرفاي خودتو به خودت برمي گردوندم غرق در لذت مي شدم. صورتتو كردي به سمت پنجره تا نبينمت. مي دوني مثل مادري شده بودم كه بچه اش رو مي نه تا ادبش كنه و در عين حال دلش براش ضعف رفته و دلش مي خواد بغلش كنه و نوازشش كنه. دلم مي خواست فاصله پل فردوسي تا چهار راه شيخ صدوق هيچ وقت تموم نمي شد. ايستادم كه از اون جاي هميشگي شير موز بخرم."من شير موز نمي خوام. حالم خوب نيست" از لحن صدات ترسيدم شايد هم تحت تاثير آهنگي كه برات گذاشته بودم قرار گرفته بودي. ولي بيشتر از اون از اينكه اين جوري شكستت داده بودم لذت مي بردم. از اينكه اينقر خوب مي شناختمت و عين موم تو دستم بودي. فاصله جهاراه شيخ صدوق تا دروازه شيراز غمگين ترين نقطه اين شهر شده بود! بعد از چندين روز دوباره دلم خواست گريه كنم. اين بار به خاطر تو. ترجيح مي دادم مثل اون دفعه درو از روم بكوبي تا اينكه با صداي لرزون بگي "خداحافظ". تا حالا فكر مي كردم سخنور خيلي خوب نيستم. انتقام گرفتن باعث شده بود خودمو هم بهتر بشناسم! شب كه گفتي "همه حرفات درست بود" بيش از پيش لذت بردم.گفتي "حالا يك يك شديم". گفتم تو بيش از اين حرفا از من جلويي البته به اين حرف اعتقاد نداشتم. من خيلي از تو جلوتر بودم. حالا كه ازت انتقام گرفتم ديگه نمي تونم اونقدر خبيث باشم. آخه من مثل تو نمي تونم يكي رو نابود كنم و برم پشت سرمو هم نگاه نكنم! برا همين از آينه بغل ماشين دور شدنتو نگا كردم تا از خيابون رد بشي! راستش دلم نمي خواست با اين حال از اصفهان بري. با اينكه دلم برات پر مي كشه ولي بايد به حال خودت بذارمت. راستي نگفتي آهنگي كه برات گذاشتم ارزش گريه كردنو داشت؟
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
کارکار انگلسیی هاست!!
براي همه ما پيش آده كه به پدر و مادر و بزرگتر هاي خود با لحن گله و شكايت آميز و گاهي تحقير آميزي بگوييم "چه مرگتان بود انقلاب كرديد؟"
يا " خوشي زده بود زير دلتان!"
و جالب اينكه بلا استثنا همگي با اين پاسخ مواجه مي شويم كه"ما نبوديم انقلاب كرديم."!!
و ميخواهند جوري وانمود كنند كه انگار اين جمعيت هاي ميليوني كه فيلم هاي زمان انقلاب نشان مي دهد( مثل جمعيت حقيقتا ميليوني استقبال از آقا ي خميني) همگي مونتاژ شده يا كارتون اند يا حقه هاي هاليودي مي باشند!
آنهايي كه اندكي با انصاف ترند مي گويند "ما نمي خواستيم اين تغييرات ايجاد شود" يا" آنچه ما مي خواستيم اين نبود". يا" فكرش را هم نمي كرديم روزي اين طور شود". اين افراد فراموش كرده اند يا شايد به صرفشان است فراموش كنند خودشان هم با اينكه شايد جزء گروه هاي چپ و به اصطلاح ماترياليست و بي دين و ايمان بوده اند، روزي چادر و حجاب به سر كرده اند و به تظاهرات رفته اند. يا حتي به ياد نمي آورند چپ ترين گروه ها ( مثل چريك هاي فدايي خلق) هنگام بازگشت آيت الله خميني به ايران براي خوش امد گويي به ايشان بيانيه صادر كرده اند و جلوي پاي ايشان گوسفند كشته اند.( نامي از مجاهدين خلق نمي برم كه اصلا ايشان بودند كه براي نخستين بار به آيت الله عنوان "امام" را اطلاق كردند و در بازگرداندن ايشان به وطن نقش اصلي را ايفا كردند). اينها هيچ كدام حاضر نيستند اعتراف كنند كه بله آقاي خميني هر چه كه بود به هر حال كاريزماي غير قابل انكاري داشت و يك ملت حرفش را مي خواندند. حاضر نيستند بگويند بله اين جعيتي كه در فيلم ها مي بينيد روي سر و كول هم مي ريختند و به پيشوار " آقا " رفته بودند، خود ما بوديم. شايد اگر اين اعترافات را مي كردند و يك كلمه مي گفتند " آقا جون ما بوديم ولي اشتباه كرديم"، راحت تر مي توانستيم دركشان كنيم،به جاي اينكه مدام انكار كنند و مردم داخل خيابان را موجوداتي از كرات ديگر بنامند.
جالب تر از همه تز جديدي است كه خيلي از اين انقلابيون سابق هم به آن شديدا معتقدند. البته اين مسئله حرف جديدي نيست. تقريبا مي شود گفت از همان زمان صفويه كه پاي خارجي ها به اين مماكت باز شد هر اتفاقي كه در اين كشور مي افتاد به پاي اجنبي ها نوشته مي شد و چه راهي آسان تر از اين براي از سر باز كردن مسئوليت؟
اين دسته از انقلابيون دهه پنجاه مصرانه عقيده دارند انقلاب ايران كار آمريكايي ها و انگليسي ها بوده! ديروز خانم طوري (دوست مادرم) خانه مان بود و مي خواست با دلايل متقن به من ثابت كند كار آمريكايي ها بوده. البته شايد صحبت هايش براي خودش مستدل و تا حدي قبل قبول بود ولي او هم حاضر نشد اعتراف كند كه بله ما هم قاطي اين جريانات بوديم، ولو اشتباه مي كرديم، ولو احساساتي شده بوديم...من مي گويم ممكن است مردي در حالت مستي بزند كسي را بكشد ولي وقتي به هوش آمد نمي تواند بگويد من او را نكشتم همسايه كشت! حداقل اين جرات را داشته باشد بگويد آقا من كشتم ولي آن موقع نمي فهميدم دارم چه كار مي كنم...
آري اي برادر! اين است تراژدي اجتماعي ما!
*
راستي من از سرود ها ي انقلابي خيلي خوشم مي آيد! نمي دانم چرا! احساس مي كنم حقيقا شور انگيزاند و واقعا از دل برآمده اند و شايد به خاطر همين هنوز بر دل مي نشينند.
جمعه دوازدهم بهمن 1386
يادم نمي آيد اولين خاطره ام با او كي بود. ولي يادم مي آيد كه تنها خاطرات خوب كودكي ام با او بود.
تقريبا هم سن بوديم. البته او 8 ماه از من بزرگتر بود و سخت به اين مسئله افتخار مي كرد. آن موقع براي هر دويمان 8 ماه خيلي بود! هميشه هم به خاطر اين هشت ماه از من زرنگ تر و دانا تر بود. بيشتر وقت ها فقط وقتي همديگر را مي ديديم كه ما تهران مي رفتيم يا آنها اصفهان مي آمدند. دوست هاي مشتركي داشتيم مثل آقا بامزه هه ي شماره يك و دو كه يكي شان نگهبان بلوك آقاجون و مامان جون بود و يكي شان فروشنده " تريا ترنج". بدترين خلاف كودكي مان اين بود كه از تريا ترنج " سن تاپ " و " ميراندا" بخريم كه معمولا هم با واكنش تند بزرگتر ها روبه رومي شديم : سن تاپ و ميراندا گران بودند. يكي ديگر از كارهاي بدمان اين بود كه تا طبقه نهم با پله برويم. خودمان به شدت از اين كار لذت مي برديم اما بزرگتر ها به دلايل نامعلومي دعوايمان مي كردند. او كه از من زرنگ تر بود موقع رسيدن به طبقه نهم به من مي گفت صبر كن تا نفسمان سر جايش بيايد بعد زنگ بزن اما من ساده همان طور نفس نفس زنان زنگ مي زدم و مامان جون دعوايمان مي كرد كه چرا از پله آمديد...يك بار كه اصفهان بود و ماهنوز خانه كوي استادانمان بوديم با هم پيكان قهوه اي آقاجون را با گل هاي خرزهره صورتي عين ماشين عروس تزئين كرديم. هر كار خاص يا شيطنتي مي كرديم معمولا پيشنهادش از او بود. بد ترين خاطره مشتركان اين بود كه موقع برگشت از شهر بازي ما را جلوي وانت نشاندند و ما را از بزكترين لذت زندگي مان محروم كردند چون ما از بقيه كوچكتر بوديم من آسم اطفال داشتم و نبايد باد به سر و صورتم مي خورد. خواهر و برادرهايمان و بقيه بچه هاي "بزرگتر" همه عقب وانت نشستند...يك شب تا صبح در خانه شان عر زدم و خواستم.مرا به اكباتان برگردانند. گرچه خودم هيچ وقت اين حادثه را يادم نمي ايد. خيلي چيزها او از من يادش مي آمد كه من يادم نمي امد. آخر او هميشه هشت ماه از من بزرگتر بود... بزرگ مي شديم. او هميشه هشت ماه زود تر از من بزرگ مي شد و هميشه از من زرنگ تر و دانا تر بود و هنوز هميشه وقتي همديگر را مي ديديم كه ما تهران مي رفتيم يا آنها اصفهان مي آمدندد. با اينكه خيلي از هم متفاوت شده بوديم و ديگر بهترين دوستان هم نبوديم، اما هنوز احساس همدردي خاصي نسبت به او مي كردم.احساسي كه انسان مي تواند نسبت اولين دوست زندگي اش و اولين كسي كه با او رازي به اشتراك گذاشته، داشته باشد. او هنوز هر سال هشت ماه زود تر از من به دنيا مي ايد. مريم خانم،دختر خاله! تولدت پيشاپيش مبارك!
*
(وبلاگ تازه احداث دخترخاله ام)

