سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
عیدانه!
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
شركت كردن يا نكردن؟
فعلا تا چند ساعتي كه به آغاز انتخابات باقي مانده همه دارند آخرين تحليل هايشان را درباره آن رو مي كنند . ما نيز به عنوان يك شهروند مسئول و سياسي حيفمان امد فرصت را از دست بدهيم و خلق خدا ر از تحليل هاي با ارزش خويش محروم سازيم.
1.فكر مي كنم اين قصه دنباله دار شركت يا عدم شركت در انتخابات ديگر در كشور ما خيلي كش دار و خسته كننده شده. از آنجا كه ما يك كشور كاملا دموكراتيزه شده هستيم كه سالي يك انتخابات در آن برگزار مي شود، سالي يك بار ناگزير به تكرار اين مباحث هستيم و هر دفعه هم به جاي نمي رسيم و معمولا همان بلايي كه نمي خواهيم هم به سرمان مي آيد. اما اين دفعه ديگر اي دعوا بيش از اندازه لوث شده. به طوري كه انگار تكرار اين مكررات ديگر انگيزه اي در افراد بيدار نميكند.اين جانب به شخصه براي خيلي از تصميم گيري هاي سياسي ام به تحليل هاي موجود تمسك مي جستم ولي اين بار به عنوان كسي كه بيشتر تحليل هاي انتخاباتي را دنبال كردم، دلايل موافقان و مخالفان هر دوبه نظرم تكراري و ملوث رسيد. هيچ كدام از دلايل شركت يا عدم شركت در انتخابات انگيزه كافي را به دست انسان نمي دهد. مثلا نه مقاله هاي اخير اكبر گنجي درباره عدم شركت در انتخابات به حد كافي متقن است و نه ابراهيم نبوي به مدد نبوغش در طنز و حتي تمسك به مقالات جدي و احساس برانگيز، موفق مي شود انگيزش كافي را براي شركت به دست بدهد. فعلا كه روند دموكراسي در ايران گرفتار دور تسلسلي باطل شده است و به نظر مي رسد اين داستان ساليان سال ادامه خواهد داشت و همچنان طرفداران تحريم و مشاركت بر دلايل خود پافشاري خواهند كرد.
2.اما خارج از اين مباحث من با اصطلاح " مجلسي يك دست" و " يك دست شدن حاكميت" مخالفم. همانطور كه در مورد مجلس هفتم ديده شد به نظر مي رسد حكومت هيچ گاه به يك دستي كامل نمي رسد و اختلافات درون جناحي و مخالفت با دولت به حدي هست كه نتوان به آن يك حاكميت يك دست گفت. همانطور كه ديديم همين مجلس هفتم در يك اقدام بي سابقه سه بار وزير نفت پيشنهادي رئيس جمهور را رد كرد و با وجودي كه خيلي اوقات تاييد كننده و بله قربان گو و وكيل دولت بود، اما مخالفت هاي آشكاري نيز از خود نشان داد و جالب اينكه اين مخالفت ها بيشتر از طيف اصولگرا بود تا اقليت منفعل مجلس. به نظر مي رسد مهره هاي اصول گراي نسبتا تند رويي مثل احمد توكلي ( در مسايل اقتصادي) يا عماد افروغ ( در مسائل فرهنگي) ، در مخالفت با دولت خيلي بهتر و شجاعانه تر عمل مي كردند تا چند نماينده خاموش اصلاح طلب ( اكبر اعلمي يك استثنا است). و از آنجايي كه تيم اصلاح طلبان تاييد صلاحيت شده هم فاقد مهره اي قدر هستند، باز هم به نظر مي رسد يك اقليت خاموش بي بو و بي خاصيت نتواند اهداف ما را از شركت در انتخابات برآورده كند.
3.يكي ديگر از دلايلي كه طرفداران انتخابات بر آن پافشاري مي كنند اين است كه اگر مجلسي با تعداد قابل قبولي اصلاح طلب تشكيل بشود، سكويي مي شود براي رياست جمهوري مجدد سيد محمد خاتمي. خاتمي براي اصلاح طلبان تنها آس بازي است كه هنوز قدرت امتياز گيري دارد و با وجود تمام اتفاقاتي كه در دوره رياست جمهوري وي و پس از آن افتاده هنوز اقبال عمومي به وي بيشتر از احمدي نژاد است. اما در حواب اين استدلال طرفداران مشاركت در انتخابات مي توان گفت مگردر خرداد 76 بستر حاكميت براي ظهور پديده اي به نام خاتمي مناسب بود؟ مگر مجلسي اصلاح طلب بر سر كار بود تا سكوي موفقيت وي شود؟ همه دو سال ابتداي رياست جمهوري خاتمي را بهترين سال ها و آزاد ترين فضاهاي اجتماعي مي دانند. مگر اين دو سال مصادف با مجلس محافظه كار پنجم نبود؟ و مهم تر از همه ينكه آيا آقاي خاتمي واقعا قصد شركت در دوره رياست جمهوري بعدي را دارد؟ به نظر من شخصيتي مثل خاتمي با آن كاريزمايي كه دارد فقط متعلق به خودش نيست ،اما آيا او حق ندارد به دلايل شخصي ( مثل ديسك كمر معروف ايشان) از پذيرفتن كانديداتوري خودداري كند؟ خاتمي تا همين چند وقت پيش در يك سخنراني در جمعي از دانشجويان،در حالي كه آنها شعار " خاتمي پاينده،رئيس جمهور آينده" را سر مي دادند، دست هايش را به شدت تكان داد و با جديت گفت "نه به هيچ عنوان!" آيا بالاخره او حاضر مي شود اين آخرين آس بازي را هم رو كند؟
4.همانطو كه گفتم دلايل هيچ كدام از دو طرف ماجرا به حد كافي قانع كننده نيست. دلايل تحريمي ها هم همه تكراري است و كاركرد خود را از دست داده. تحريم در جوامعي با ساختار سياسي دموكراتيك يك ابزار سياسي مسالمت آميز براي نشان دادن اعتراض است. اما در ايران اين سياست به چند دليل به كار نمي آيد:
اول. ايران يك كشور در حال گذار است و در ساختار سياسي اش چنين اعتراض مدني اي تعريف نشده است. به عبارت ساده حاكمان شعور درك چنين اعتراضي را ندارند!
دوم. نظام در هر حال 50 درصد راي دهنده ثابت دارد كه نظاميان و بسيجيان و علاقمندان به حكومت و مردم شهرهاي كوچكتر هستند.
سوم. ساختن آمار هاي تقلبي بسيار ساده است.
4. اگر بخواهم اين بحث را جمع كنم بايد بگويم متاسفم كه داده هاي موجود، جز گزينه بي تفاوتي، انتخاب ديگري را براي انسان باقي نمي گذارد. مي دانم فاجعه است. ولي شرايط گاهي انسان ها را به فاجعه سوق مي دهد. فعلا بايد نظاره گر اين دور باطل باشيم و هر سال نزديك انتخابات همين دعواهاي كهنه را تكرار كنيم .
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
ماجراهای من و وبلاگم!
امروز نگار پيشنهاد كرد پستي بنويسم به نام ماجراهاي منو وبلاگم! تصميم داشتم وقتي قسمت هاي سريالي مجتمع فولاد مباركه تمام شدند اقدام به نوشتن اين پست باز هم به صورت سريالي بكنم اما چون موضوع به نظرم جالب رسيد آن را در اولويت قرار دادم.
اول از همه بايد بگويم افراد موجود در اين پست نه تنها حقيقي هستتند بلكه حقيقتا وبلاگ مرا هم مي خوانند و ممكن است با خواندن اين پست هر گونه فكر و نظر و تخيلي درباره اينجانب به ذهنشان خطور كند كه البته ما را از اين بابت چه باك چون آنچه نبايد تا حالا پيش مي آمد متاسفانه پيش آمده و آب كه از سر گذشت چه يك وجب چه صد وجب. توفيري نميكند. اصولا وبلاگ نويسي، به خصوص در صورتي كه جمعيت عظيمي از دوستان و آشنايان و اقوام دور و نزديك آدرس آن را داشته باشند،به مثابه اين است كه تو به آنها اجازه داده اي در مورد خودت و افكارت هر نوع قضاوتي بكنند. مثل اين است كه در ميان جمعي عريان بايستي و به آنها اجازه بدهي عيوبت را ببينند. البته نوشتن كلا شامل اين حكم است. به نظر من نويسندگي تنها هنري است كه با گذشت زمان و پيشرفت تكنولوژي هنوز ماهيت هنر بودن خود را از دست نداده و ماشين نتوانسته جاي آن را بگيرد. اما با اين مقدمه طولاني برويم بر سر اصل مطلب! ماجراهاي من و وبلاگم!
*
اي بميري خودت و اون صدات!!
پست "صداي او" اولين پست دردسر ساز وبلاگ من بود كه مربوط مي شد به وبلاگ 360 ام. البته من در وبلاگ 360 سعي مي كردم حد و حدود هاي بيشتري نگه دارم. مثلا هيچ وقت مستقيما از كسي نام نمي بردم يا مستقيما به ماجرايي اشاره نميكردم. اما پس از نوشتن اين پست همه كنجكاو شده بودند ببينند اين آقاي صداي او كه پس از مدت ها به من زنگ زده كي بوده! مثلا نيما مهرابي سه پيچ داده بود به نيلوفر خانم ( دوستم كه هم نام خودم بود) كه اين آقاي صداي او كيست، و با پشتكار وصف ناپذيري قضيه را پيگيري مي كرد. نمي دانم آخر موفق به كشف اين معما شد يا نه. مي گويند زنان از راه گوش عاشق مي شوند. جالب است الان كه من وآقاي صداي او به شدت زديم به تيپ هم و چند بار به فجيع ترين شكل ممكن يكديگر را منهدم كرديم، هنوز هم صدايش را كه مي شنوم احساس خوبي بهم مي دهد. پس لرزه هاي ماجراي صداي او تا همين اخيرا هم ادامه داشت به طوري كه حدودا ده روز پيش كه نهال علي حيدري را توي اتوبوس ديدم پرسيد "راستي اون دوستت كي بود كه بعد يه مدت بهت زنگ زده بود؟"!!!
*
من عاشق هر چي كتاب روانشناسي ام!
از همين جا به نيلوفر خانم و ارسلان خان سلام عرض مي نمايم! از اينكه اين كانال را براي تماشا انتخاب كرده ايد سپاسگزاريم! فكر مي كنم قضيه اين قهر ما ديگر خيلي خز شده. ملت خودشان را جر دادند و موفق نشدند من را از خر شيطان پياده كنند. در مورد كتاب روانشناسي مي دانم خطا از من بود. آخر دندان اسب پيش كشي را كه نمي شمارند. ولي اخر من فكر ميكردم چهار ديواري اختياري است و حق دارم عقايد و نظرات خودم را اينجا به رشته قلم در بياورم. ناراحت نباشيد چون به حد كافي تقاصش را پس دادم. سه انسان به نام هاي نگار و هدي و مريم به مدت يك هفته به صورت شبانه روزي مثل مته برقي توي مغز و روان من بودند و مرا شماتت و سرزنش مي كردند كه اين كارت خيلي زشت و اشتباه بود. البته هر سه شان در پايان اين چالش نفس گير از من نااميد شدند:" هر چي بگيم اين نكبت باز كار خودشو مي كنه..."!
*
صمد با دوست هايش به مدرسه مي رود!
در اين داستان به هيچ شخصي اعم از حقيقي يا حقوقي يا هيچ قوميت يا لهجه خاصي توهين نشده! فقط اين جانب كه اي كاش دستم قلم شده بود! نوشته بودم با چهاردوستم ( همان سه تا مته برقي) بعد از ساليان سال به مدرسه قديمي مان سر زديم كه ا ي كاش پايمان قلم شده بود و سر نمي زديم! بعد از اين پست، سونامي عظيمي به راه افتاد. البته اين آتش خانمان سوز موفق نشد انگشتان ما را از كي برد جدا كند. فقط از اين پس مجبوريم پيش از هر نبشته اي مجوزهاي لازمه را از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي دريافت كنيم! البته سه تا مته برقي هم اين دفعه سياست موازنه منفي را در پيش گرفتند چون مي دانستند" اين نكبت به حرف هيچ كي گوش نمي ده". ولي از آنجا كه ما اگر حرفي را كه در گلويمان قلنبه شده بيان نكنيم دچار ايست قلبي مي شويم، بار ديگر از اين تربون به نيلوفر خانم سلام عرض مي نماييم و پس از احترامات فائقه جسارتا عرض مي نماييم برادر من آخه شما كه شب قبلش خبردار شده بودي ما داريم مي ريم مدرسه!
*
نيلوفر جلال چي شده؟
بعد از تعريف چند ماجراي دوستانه بهتر است يك ماجراي خانوادگي را هم اينجا بنگارم! بعد از شنيدن ماجراي بيماري جلال ( پسرخاله ام) از آنجا كه چندي است ظرفيتمان براي شنيدن خبرهاي بد به حد اشباع رسيده، پستي نوشتيم از نوستالژي روزهاي كودكي، زماني كه همه مرده ها زنده بودند و همه سفركرده ها ولايت بودند و... اين پست تحولي عظيم در اعضاي خانواده جعفري در اقصا نقاط دنيا ايجاد كرد به طوري كه خاله ها و شوهر خاله ها از بلاد فرنگ خانم ولده را تلفن كش كردند و بابت داشتن چنين دختر نويسنده اي به ايشان تبريك گفتند. خانم والده هم آمد با صندلي نشست بست كنار من و گفت تا وبلاگت را نشانم ندهي امشب نمي خواهم! من هم ناگزير كانكت شدم و وبلاگ را باز كردم و ايشان پست مربوطه را مطالعه نمودند و مثل ساير اعضاي نسبي و سببي خانواه جعفري، دستخوش احساسات هندي شدند! تصميم داشتم فردايش پستي بگذارم و بنويسم " خاله ها، شوهر خاله ها، مامانم اومد وبلاگمو خوند، حالا كرمتون وا هَشت؟!!" (خاهران جعفري عزيز، اين اصطلاح شهرضايي است ! فكر ميكنم معادل فارسي هم نداشته باشد! از اينكه معادل شوشتري آن را بلد نيستم عذر مي خواهم اگر معادل دارد آن را برايم كامنت بگذاريد)
اما اي كاش اين داستان همين جا تمام مي شد!! قسمت اصلي داستان وقتي بود كه مريم از قبرس اس ام اسي زد و سراسيمه پرسيد" نيلو جلال چي شده؟"!! شستم خبر دار شد كه اين پاره نوشته هاي من بوده كه بند را به آب داده. چون خاله فاطي نمي خواست تا قبل از تمام شدن امتحان هاي مريم، به او داستان بيماري جلال را بگويد. وقتي مريم گفت " از تو وبلاگت خوندم" انگار آب جوش ريخته باشند روي سرم. به خودم و زمين و زمان فحش دادم و تصميم گرفتم نويسندگي را تعطيل كنم بروم سراغ يك شغل آبرومند! البته مريم جان لطفي نمود و به مامانش گفت يك بار با مانا چت مي كرده مانا بهش گفته! حالا كه جلال خدا را شكر حالش دارد خوب مي شود، فكر نمي كنم چندان مهم باشد كه مريم از كجا فهميده!
*
اين يكي رو ديگه كجاي دلم جا بدم؟!!
از اينكه هنوز داريد نوشته اي طولاني مرا دنبال مي كنيد سپاسگزارم. قول مي دهم اين يكي آخرين داستان باشد و بيتشر از اين سرتان را درد نياورم! از قضا اين آخرين داستان از همه فاجعه بار تر هم هست. آن قبلي ها پيرامون دوستان و فك فاميل اتفاق افتاده بود اما اين يكي ...! هنوز از پس لرزه هاي اين يكي ماجرا خلاصي نيافته ام! داستان بر مي گردد به پست تقسيم بندي لهجه هاي اصفهاني و آقاي مهندس مودب ما! فكر مي كنيد چه حالي پيدا كردم وقتي فهميدم مهندس خوب قصه ما اين پست را خوانده؟!! البته من كه چيز بدي ننوشته بودم و سهيل هم گفت خيلي خوشش آمده و كلي خنديده و كلي تاثير مثبت رويش گذاشته( اي تاثير مثبت بخوره تو اون سرم!) ولي شايد جالب نباشد كسي كه با او ارتباط كاري داري و يك هفته بيشتر نيست با او آشنا شده اي بداند در برخورد اول چه فكرو قضاوتي درباره او كرده اي و پيش خود او را چگونه تصور كرده اي. البته نگار مي گويد دانستن اين تصور براي او جالب است. بعله البته كه براي او جالب است پدر جان! ولي براي من جالب نيست!
*
با همه اين بلاهايي كه به سرم آمده اما نمي توانم وبلاگ نويسي را ترك كنم. از تغييراتي كه اين كار در زندگي ام داده خوشحالم. دوستان زيادي از اين راه پيدا كرده ام و با نظرات زيادي آشنا شده ام. نوشته هاي من مي تواند دوستانم را به جان يكديگر و خودم بيندازد يا خانواده مادري را دچار احساسات نوستالژيك كند. نوشتن زندگي من را عوض كرده،شايد بعد از اين بيشتر هم عوض كند.
از همه عزيزاني كه در اين پست ذكر خيري از ايشان شده در خواست مي كنم مرا از نظرات و پيشنهادات خويش آگاه سازند تا همه از بهاري سبز و شيرين لذت ببريم!
شنبه هجدهم اسفند 1386
مجتمع فولاد مبارکه. قسمت سوم
پروسه فولاد سازي:
اولين بخش كار من قسمتي بود به نام " انباشت و برداشت". اين قسمت ايستگاه آخر خط آهن باري اي بود كه سنگ معدن را از معدن هاي گل گهر كرمان و چند معدن ديگر به مجتمع مي آورد و روي هم كپه مي كرد. پروسه فولاد سازي بسيار حيرت آور و اعجاب انگيز است. خيلي جالب است كه فكر كني چطور ممكن است از سنگ معدني كه حالت پودري دارد، ورق فولادي بسازند. بعد از انباشت و برداشت سنگ معدن را با نوار نقاله به بخش آهن سازي منتقل مي كنند و انجا پروسه هايي رويش انجام مي دهند و آن را به صورت گندله در مي آورند. گندله گلوله هاي كوچكي اندازه فندق است كه (گلاب به روي همگي) به پشكل گوسفند شباهت دارد! متاسفانه من حلقه اصلي فرآيند فولاد سازي را از دست دادم و آن تبديل گندله ها به ورق فولادي است. آخر همانطور كه گفتم من و مهندس ع قرار بود بازديد ازواحد ها را بين خودمان تقسيم كنيم. بعضي از بخش ها را با هم بازديد مي كرديم، بعضي بخش ها را من يا اوبه تنهايي. و فولاد سازي از آن بخش هايي بود كه پاي من هرگز به آن نرسيد. بعد از فولاد سازي هم در بخش هاي نورد گرم و نورد سرد 1 و 2 ورق هاي فولادي را مي كشند تا به ضخامت مورد نظر برسد و آن را با اسيد مي شويند تا از ناخالصي ها پاك شود و در نهايت مي برند و بسته بندي مي كنند.
عظمتي به نام مجتمع فولاد مباركه:
قبل از اين، من و سه تا از دوستانم دريك شهرك صنعتي كار مي كرديم. كارمان تحقيق در مورد فاضلاب كارخانه هاي آن شهرك بود. تصوري كه از كارخانه داشتم در حد همان چند تا كارخانه فكسنتي بود كه اكثرا يك اتاق يا سوله ده متر در دوازده متر بودند كه دو تا ديگ گذاشته بودند وسط و چهارتا كارگر مافنگي هم داشتند كار مي كردند. رئيس كارخانه هم معمولا مردي سرخورده و از دنيا نا اميد بود كه ميگفت قصد دارد همين را هم ببندد برود دنبال خانه زندگي اش! اما عظمت مجتمع فولاد مباركه چيزي فراي اين حرف هاي بود. عظمتش واقعا آدم را مي گرفت! خيلي جالب بود كه مي توانستي با ماشين از لابه لاي خط توليد و از بين نوار نقاله ها و ماشين آلان بگذري. چنين عظمتي كه به دست توانمند جوانان برومند ايتاليايي ساخته شده بود واقعا انسان را به حيرت وا مي داشت. اينجاست كه در مقابل عظمت صنعت سر تعظيم فرو مي آوري و فكر مي كني چيزي كه انسان با دست خودش ساخته تا چه حد مي تواند باشكوه باشد
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
مجتمع فولاد مبارکه. قسمت دوم
آقاي ع:
آقاي ع مدير پروژه طرحي بود كه روي آن كار مي كرديم. پسري بود 27-8 ساله با ريش هاي بور تنك كه خيلي صاف و صوف بود و سيخ راه مي رفت و قدم هاي بلندي برمي داشت كه من كه خودم تند تند راه مي روم به سختي به او مي رسدم . او لهجه تركي غليظي داشت كه در پايان روز، بعد از حدود ده ساعت وقتي از او جدا مي شدم خودم هم احساس مي كردم لهجه گرفته ام.آقاي ع فوق ليسانس عمران محيط زيست دانشگاه شريف و فوق العاده باهوش بود اما بعضي وقت ها هم خنگ بازي هاي فاحشي از خودش بروز مي داد.
بار اول او را در دانشگاه شريف ملاقات كردم. از اين نكته بگذريم كه ورود به دانشگاه شريف فكر مي كنم از ورود به ساختمان اصلي پنتاگون هم سخت تر باشد. آن روز آقاي ع دقيقا پروژه را برايم شرح داده بود و گفته بود من آنجا چه كاري از دستم بر مي آيد و نقشم در اين طرح چيست. يكي دو روز خودم به تنهايي كار را انجام داده بودم اما در روزهاي بعدي او هم به اصفهان آمد و بيشتر واحد ها را با هم مي ديديم.
مدل سازي پراكندگي آلاينده هاي هوا:
كار من اين بود كه بايد به تك تك واحد هاي مجتمع فولاد سر مي زدم و مسئول مربوطه را پيدا مي كردم تا درباره آن بخش هايي از پروسه توليد آن واحد كه آلودگي هوا توليد ميكند شرح دهد و محل دودكش ها را روي نقشه نشانم دهد. قطر و اندازه و چند و چون دودكش هاي هرواحد و گازهاي خروجي و سرعت و دبي خروج گازها و... از جمله اطلاعاتي بودند كه بايد جمع ميكردم. آقاي مهندي ع هربار كه مي خواستيم به يك واحد برويم به من يادآوري مي كرد كه چه اطلاعاتي را بايد از مسئول اين واحد بگيرم و اينقدر جملاتش را تكرار مي كرد كه يك بار عصباني شدم.
" آقاي مهندس چرا هر بار كه من مي خوام برم تو يه واحدي اينا رو تكرار مي كننين؟"
فكركنم از خشمم كه درمايه هاي خشم اژدها بود خنده اش گرفت و دفعه بعد دوباره همان جملات را تكرار كرد!
قبل از اينكه به هر واحدي برويم كارمندان بخش محيط زيست بايد با آنها هماهنگ ميكردند و وقت مي گرفتند. من اسم مسئول هر واحد را با نام آن واحد مي خواندم. مثلا آقاي نورد گرم، آقاي آهن سازي ، آقاي نورد سرد 2!!
ادامه دارد...
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
لذت زندگی کردن در حال
من و نگار دوست جديدي پيدا كرديم به اسم آقاي دكتر خ كه مرد ميانه سال و بي نهايت نازينيني است. نگار كه حافظه اش زياد درب و داغان نيست به ياد آورد كه اين انسان بزرگوار هر روز صبح ها به پارك مي آمد و با يك عده ديگر واليبال بازي مي كرد. دكتر به نگار كفته بود حدود 90 درصد فعاليت هاي پزشكي اش را متوقف كرده و فقط به ورزش و تفريح مي پردازد و عاشق زندگي كردن در لحظه حال است. امروز كه او را در پارك ديدم واقعا به نظر نمي آمد عجله اي براي رفتن به سركار خاصي داشته باشد. برايم خيلي جالب بود كه در اين دوره كسي حرص پول را نزند و لحظات شاد زندگي اش را براي يه قرون دوزار اين زندگي حرام نكند.
امروز من و نگار داشتيم با او و مرد مسن ديگري كه مي گفت مريضش بوده است واليبال بازي مي كرديم. بحث خوردن و لاغري بيش از حد من پيش آمد. من گفتم نصف لذت زندگي به خوردن است! يك لحظه تصور كردم اگر خشايار الان بود به خوبي مي گفت نصف ديگر لذت زندگي در چيست! البته دكتر خ نگذاشت جاي خالي او را احساس كنم چون بلافاصله گفت نصف ديگر لذت زندگي براي مردها، "زن" است! البته احتمالا انتظار نداشت ما هم بگويم نصف ديگر لذت زندگي ما" پسرها" هستند! نگار گفت نصف ديگر لذت ما " تفريح" است. هر كسي بخواهد جلوي آن را بگيرد با ان مبارزه مي كنيم!حتي اگر از جنس نر باشد!
فكر كردم واقعا لذت زندگي من چيست؟
امروز بعد از مدت ها بدمينتون بازي كردم! هنوز سمت راست بدنم درد مي كند! هم بازي ام پسر كچلي بود كه گفت سرباز سپاه است و الان از مسابقات كاراته برگشته است. البته چون خيلي سوسول بود دكتر خ گفت بيشتر بهش مي آيد بزمي كار باشد تا رزمي كار!
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
به تقلید از خواهر نیلی!
من هم امروز اولين ريجكشن ام رااز دانشگاه كارلتون دريافت كردم. هنوز سه تا شانس ديگر دارم كه انها هم ظرف يكي دو هفته آينده ممكن است به سرابي تبديل شوند و چيزي كه بيش از يك سال روي آن فكر كرده بودم و آمادگي روحي برايش داشتم به باد فنا رود. حتي از حالا شروع كرده بودم به هوم سيك شدن! اين فكر مدام ر كله ام زنگ مي زند كه نكند چون ايراني هستم... و حالا من هم به اين فكر مي كنم كه بعد از اين ممكن است چه اتفاقاتي برايم بيفتد. شايد همانطور كه آقاي كنعاني خواسته تيم جي آي اس شركتشان را راه اندازي كنم و ده سال بعد از زمين طرق رود يك مجتمع تورتستي دربياورم. يا سال ديگر همراه با سيزده هزار علاف ديگر در كنكور فوق شركت كنم و اگر خيلي خوشبخت باشم و رتبه يك تا پانزده را كسب كنم بتوانم دوباره پشت همان ميز و نيمكت هايي بنشينم كه چهار سال مي نشستم و استادانم همانهايي باشند كه سوادشان به زور تا حد ليسانس قد مي داد. يا شايد مثل خانم ستار يك پيردختر خل وضع شدم كه مايه خنده همه است. شايد هم زن يكي از اين مردهاي شب جمعه اي كه از طرف فلان خاله خان باجي به ما معرفي شده است شدم كه بي شك خانم والده آنها را خيلي بيشتر مي پسندد تا آن " الدنگ" هايي كه من مي پسندم . مردي كه شلوار مردانه و كفش نوك تيز مي پوشد و فرق كج مي زند و در سن 35 سالگي موفق شده فوق تخصص ناخن انگشت كوچيكه پاي اطفال 2-6 ساله را بگيرد و درچلقوز آباد مطب زده و خيلي هم اهل خانواده است و جمعه ها خانم بچه ها را به پارك مي برد. شايد حتي براي بچه ها بستني خريد و آنها را روي تاب نشاند و هل داد...آن روز شايد با اولين چروكي كه پاي چشمم افتاد در آينه به خود نگاه كردم و گفتم هي فلاني زندگي شايد همين باشد...
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
مجتمع فولاد مبارکه. قسمت اول
بخش تحقيقات:
ساختمان بخش تحقيقات محلش كاملا جدا از سايت اصلي مجتمع فولاد بود و با ماشين پنج دقيقه اي با سايت فاصله داشت. ساختماني بود بسيار تر و تميز و سوت و كور كه صداي هيچ موجودي در آن به گوش نمي رسيد. اولين روزي كه به آنجا رفتم مسئول بخش قرار د اد ها كه دوست پدرم بود و معرف من به تيم مشاور اين پروژه ، زونكني را به من داد كه شناسنامه طرح و مشخصات كامل و شرح وظائف تيم پيمانكار در آن نوشته شده بود. او همچنين اتاقي را به من نشان داد و كليدش را داد و گفت معمول تيم هاي پيمانكار جا و مكانشان اينجاست. اتاق بزرگ و بسيار شيكي بود با مبلمان اداري درجه يك ، خط تلفن، كامپيوتر، سونا ، جكوزي، و كليه امكانات تفريحي رفاهي ديگر كه به محض ورود به آن ازش فيلم گرفتم و تا مدت ها هر كس ازم مي پرسد محل كارت چگونه است اين اتاق را نشانش مي دادم! هيچ وقت هم نگفتم در تمام مدت كارم اين بار اول و آخري بود كه در ان اتاق نشستم !
آبدارچي بخش تحقيقات:
مردي بود حدودا چهل ساله كه قدش به سخي به يك متر و نيم مي رسيد و به محض ورود من به انجا ، به بهانه هاي مختلف، مثل جارو كردن، گرد گيري،... هي وارد اتاق مي شد و حرف مي زد.
بار اول آمد :" خيلي خوشحالم كه از اين به بعد شما اينجا كار مي كنيد.." -" خيلي ممنون" حدودا نيم ساعت سخنراني مي كند و در آخر مي گويد مزاحم كارتان نشوم!
.بار دوم دوباره در مي زند و وارد مي شود :" اگر مي خواهيد برايتان چاي بياورم." -" روزه ام"( ماه رمضان بود) دوباره مي رود و مي آيد و يواشكي مي گويد "يه وقت شما تو رودرواسي نگفته باشيد من روزه هستم، اگر نيستيد برايتان چاي و خوراكي بياورم..." از من اصرار كه من روزه ام ، از او انكار كه نه حتما بايد يه چيزي بخوري! !
يك دفعه ديگه مي آيد:" من خواهر ندارم ، خيلي خوشحال مي شوم شما جاي خواهر من باشيد..."!! لبخندي حاكي از بلاهت تحويلش مي دهم.
اندكي بعد با يك قاب مقوايي مي آيد:" اين را براي شما آوردم، يه منظره (!!) از خودتان بگذاريد داخلش"!! سرش را نزديك ميكند و صدايش را يواش مي كند: " لطفا زير كاغذهايتان قايمش كنيد كسي يك وقت نيايد تو ببيند"!! بعدا ديدم از روي تابلو اعلانات آن را كنده، داخلش از اين كاغذها بوده كه رويش شعار هفته مي نويسند!!
نزديك ساعت سه بعد از ظهر كه اتوبوس هاي شيفت راه مي افتند دوباره سر و كله اش پيدا مي شود:" من دارم مي روم آمدم ازتان خدا حافظ كنم." -" خداحافظ . خسته نباشيد."
-" شما فردا هم اينجا هستيد؟" -" نمي دانم بله احتمالا باشم."
-" مي شود شماره تلفنتان را به من بدهيد؟" -" ها؟"
-" شماره موبايلتان را كه بتوانم به شما زنگ بزنم. آخر شما مثل خواهر من هستيد..."!!
مدتي نگاهش مي كنم و فكر مي كنم مردم چقدر اعتماد به نفس دارند. خوشبختانه نه ديگر به بخش تحقيقات مي روم و نه آبدارچي عزيز را مي بينم.
ادامه دارد...
شنبه یازدهم اسفند 1386
مدل سازی به شیوه ایرانی
از چندي پيش به اين فكر افتاده بودم كه پستي درباره مجتمع فولاد مباركه و زماني كه آنجا كار مي كردم بنويسم. تا اينكه امروز آقاي س رئيست كل محيط زيست مجتمع را به صورت تصادفي در جايي ديدم كه هرگز فكرش را هم نمي كردم( جلسه سالانه شبكه تشكل هاي زيست محيطي).اولش كه با او سلام عليك كردم مرا نشناخت. پرسيد من شما را كجا زيارت كرده ام؟ گفتم من به همراه آقاي ع در فاز اول پروژه مدل سازي آلاينده هاي هوا آنجا كار مي كرديم. اين را كه گفتم به جا آورد و گفت احتمالا براي فاز دوم پروژه هم از شما استفاده خواهند كرد. بسيار متعجب شدم. فكر مي كردم اين پروژه بايد تمام شده باشد. چون مدت انجام پروژه در شناسنامه طرح 14 ماه ذكر شده بود. و از تاريخي كه ما مطالعات فاز اول را شروع كرده بوديم تا به امروز حدودا دو سال گذشته بود. جالب اينكه تيم مشاور پيمانكار اين پروژه كه من هم جزئشان بودم، گروهي بود از انسيتوي آب و انرژي دانشگاه شريف و رئيس اين تيم يكي از استادان عمران محيط زيست اين دانشگاه به اسم آقاي دكتر ت بود كه ظاهرا تحصيل كرده آمريكا بود به سخت گيري و ديسيپلين آمريكايي و خوش قول بودن معروف بود و اصلا بخش محيط زيست مجتمع فولاد مباركه هم از بين چند گروه، اين پروژه را به گروه دكتر ت داده بود صرفا به خاطر اينكه به خوش قولي ايشان ايمان داشت. هنوز نمي توانم باور كنم اين گروه فاز دوم پروژه اي را كه فاز اولش مهر پارسال تمام شده بود، هنوز شروع نكرده باشند. در تماس هاي بعدي اي كه با يكي از اعضاي اين گروه داشتم فهميدم كه آقاي ع مدير پروژه كه اين مدت با هم كار مي كرديم پذيرش گرفته و به انگليس رفته و يك نفر ديگر از اين گروه كار را ادامه مي دهد. وقتي امروز به آقاي س گفتم چطور ممكن است اين پروژه را اين همه لفت داده باشند نگاه عاقل اندر سفيهي بهم انداخت كه احتمالا منظورش اين بود كه اينجا ايران است كارها هزارتا پيچ و خم دارد!
*
شنبه یازدهم اسفند 1386
علی سنتوری
بالاخره من هم فيلم علي سنتوري را ديدم. توصيه مي كنم اگر زمينه خودكشي يا سابقه افسردگي داريد از ديدن اين فيلم خودداري كنيد. قصد نقد فيلم را ندارم. البته براي اينكه لال از دنيا نروم من هم مثل بقيه بايد بگويم فيلم اصلا در حد داريوش مهرجويي نبود و اصلا داستان تازه اي نداشت و مي توان گفت مشابه باكلاس شده فيلم آبگوشتي " پر پرواز " با بازي شادمهر عقيلي( اي جان دلم!) بود. اصولا شايد داريوش مهرجويي هم اگر فيلمانه پرپرواز را مي ساخت، يا كارگردان پرپرواز فيلم نامه علي سنتوري را مي ساخت، همان كار از آب در مي آمد. حتي شايد بتوانم بگويم بازي بهرام رادان هم چندان درخشان نبود. ونقشش كليشه يك معتاد مافنگي سنتي مثل " آتقي" آينه عبرت يا "سيد" گوزن ها بود( صداي تو دماغي ، پشت خميده، مف آويزان...) داستان فيلم از آغاز تا انتها كليشه خسته كننده اي است كه باعث مي شود بارها خط پايين ويندوز مديا پلير را نگاه كني ببيني چقدر ديگر به پايان مانده. به علاوه اينكه كيفيت فيلم دزديده شده هم بسيار افتضاح است.
اما هدفم اينجا از پرداختن به علي سنتوري چيز ديگري بود. در روزنامه خوانده بوديم كه داريوش مهرجويي وقتي كه شنيده فيلمش لو رفته و روي پياده رو ها به فروش مي رسد بسيار عصبانش شده و گفته من اصلا راضي نيستم كسي اين فيلم را بخرد و نگاه كند و اين كار حرام است. نمي دانم آيا براي يك هنرمند درآوردن عوايد اثر هنري اش مهم تر است يا ديده شدن و درك شدن آن اثر.فكر مي كنم اگر جاي آقاي مهرجويي بودم ترجيح مي دادم مردم با ديدن فيلمم، هم اثر كار مرا ديده باشند( كه در اين حالت به علت محدوديت هاي موجود از آن محروم هستند) هم بدين وسيله به متوليان امر تودهني زده باشند كه براي ميزان شعور بينندگان آثار سينمايي توهين مي كنند و اجازه مي دهند تصميم بگيرند مردم چي ببينند و چي نبينند. اما از طرفي كارگردان و تهيه كننده بنامي چون مهرجويي وقتي سال ها پول و وقت و سرمايه اش را در يك فيلم خوابانده باشد آيا دوست ندارد عوايد مادي اين اثر هم به خود او برسد تا چند سودجوي سوء استفاده چي؟ راستي شنيدم حساب بانكي اي كه روزنامه اعتماد باز كرده بود كه هر كس اين فيلم را ديد به تعداد نفراي كه ديده اند پول بليط سينما را به حساب بريزند، را مسدود كرده اند.
جمعه دهم اسفند 1386
از حاج کاظم تا حسن ننه گلاب
پنجشنبه نهم اسفند 1386
عادت می کنیم
امروز به اين نتيجه رسيدم كه آدم خيلي دلقك و مسخره و موقعيت نشناسي هستم! قرار بود به شركتي بروم كه يك نفر را براي كار جي آي اس احتياج داشتند و از نزديك با پروژه و نوع كارشان آشنا شوم. با مهندسي كه مدير پروژه بود يكبار تلفني صحبت كرده بودم. تا امروز كه به شركتشان رفتم. پسر ريزه ميزه مثبتي بود با پيراهن و شلوار مردانه و عينك پنسي و لهجه اصفهاني مودب.
(در پرانتز اين نكته را بگويم كه كساني كه با لهجه اصفهاني آشنايي دارند مي دانند اين لهجه چند نوع دارد:
اصفهاني كه كه اي!: مخصوص ميوه فروش ها ، موبايلي ها، راننده تاكسي ها و حاجي هاي بازار فرش فروش ها و فروشندگان صنايع دستي ميدان نقش جهان كه معمولا از ميدان انقلاب به پايين شنيده مي شود و در دروازه دولت به اوج خود مي رسد!
اصفهاني كش دار: آخر حروف را به طرز اغراق شده اي مي كشند به طوري كه شنونده دلش مالش مي رود! من كه شخصا موفع شنيدنش تمام تنم كهير مي زند. اين لهجه را مي توان با انگليسي بريتيش يا ايرلندي قياس كرد. اين لهجه اكثر نسوان اصفهاني است.
اصفهاني شيطان: مخصوص بعضي پسرهاي جوان و پيرمرد هاي باحال اصفهاني. اين لهجه شيرين ترين و زيباترين نوع لهجه اصفهاني است.
اصفهاني مودب: مخصوص بچه مثبت ها، دانشجوهاي پزشكي كه اكثرا در حال تاس شدن هستند،مهندس هاي سخت كوش، كارمند ها و دبيرهاي بدبخت. كه مهندس قصه ما نيز به اين لهجه صحبت مي كرد.)
داشتم عرض مي كردم در معيت جناب سهيل ( دوست نگار) كه معرف من به مهندس مثبت بود، وارد شركت مذكور شديم و با آقاي مهندس سلام عليكي كرديم. مهندس اتاق بغلي را نشان داد و گفت لطفا چند دقيقه آنجا تشريف داشته باشيد تا من بيايم. درست متوجه نشدم به كجا اشاره مي كند. گفتم " كجا تشريف داشته باشم؟!"!!!! شانس آوردم سهيل خودش آدم مشنك و دلقكي بود و لاي ماجرا را درز گرفت. ياد حرف متين( پسرم)افتادم كه گفت اگر فكر ميكني با كسي راحتي اشكال ندارد اين جوري حرف بزني اما برايت تبديل به عادت مي شود.
( اين داستان همين جا به پايان مي رسد بيخود منتظر ادامه داستان نباشيد. در ادامه مهنس قدري درباره كار توضيح مي دهد و من هم ايده هايم را بيان مي كنم ومهندس هم خوشش مي آيد و مي گويد من تشنه اين چيزها هستم و من هم در پايان مي گويم " ان شاء الله كه توفيق داشته باشم در اين پروژه با شما همكاري كنم")
پنجشنبه نهم اسفند 1386
تومور مغزی من و انرژی های موجود در جهان
داستان تومور مغزي من از شب تولد صبا شروع شد موقعي كه داشتم با بچه ها خداحافظي ميكردم . ناگهان احساس سرگيجه شديدي بر من عارض گشت به طوري كه نزديك بود بيفتم. خواستم ان را بهانه كنم و از مسافرت به تهران طفره بروم ولي نشد و اين سرگيجه ها پس از آن هم ادامه يافت. همان روزها ناگهان احساس كردم اشتهايم برعكس هميشه به طرز عجيبي افزايش يافته و قد خرس مي خورم و سيرماني ندارم! آن روز ديگر يقين پيدا كردم تومور مغزي دارم! جالب اينكه از روزي كه شروع تكرار اين كلمه كردم، واقعا دچار سردردها و سرگيجه هاي شديد شدم و حتي حس كردم قسمت سمت چپ مغزم درد مي كند و در اثر استمرار كار با رايانه اين درد تشديد مي شود! ياد خانم خدايار مربي يوگا افتادم كه مي گفت فكر بيماري هميشه قبل از خود بيماري به سراغ انسان مي آيد. فكر كردم آيا ممكن است با تلقين "تومور مغزي" واقعا من دچار تومور مغزي شوم؟
*
هميشه به وجود چيزي اعتقاد داشته ام به نام "انرژي هاي موجود در جهان". و اين عبارت را به اين شكل ترجمه مي كنم كه" هر چه در فكرت باشد همان برايت پيش مي آيد." بارها صحت اين تئوري به من ثابت شده. بارها شده تصميم گرفته ام مثلا فردا فلان ساعت در حال انجام فلان كار باشم. در صورتي كه حتي تا يك ساعت قبلش هيچ يك از اسباب و ابزارهاي مادي اتجام آن عمل فراهم نبوده است. وقتي انسان به چيزي اعتقاد داشته باشد آن اعتقاد برايش صد در صد درست عمل مي كند. مثل زن عوامي كه پاي پسر افليجش را به امام زاده دخيل مي كند و امام زاده هم او را شفا مي دهد. افراد بي اعتقاد اين شفا را به دلايل علمي و پزشكي كاملا دقيق نسبت مي دهند اما در واقع امام زاده بوده كه پسرك را شفا داده. پس چطور اگر من بي اعتقاد براي حاجتم نزد امام زاده بروم جواب نمي گيرم؟
*
"هر كي از هر چي بترسه سرش مي آد." اين جمله را بارها شنيده ايم. نيلي مي گويد" انرژي ها" جوري زندگي رابرايت پيش مي آورند كه آن اتفاق برايت بيفتد تا ترس تو از آن مساله بريزد. مثلا خواهر من به شدت از هواپيما مي ترسد هر وقت هم سوار هواپيما مي شود هواپيماشان دچار لرزش هاي شديد مي شود يا در رعد و برق و باران و طوفان گير مي كند. يا دوستم هدي از دزدي مي ترسد وبه شدت توهم دزدي دارد. مدام هم در كوچه شان يا براي آشنايانشان مورد هاي دزدي پيش مي آيد. يك بار كه ماشينم را پارك كرده بودم هدي براي جلوگيري از دزديده شدن آن "دعاي ضد دزدي" خواند و به طرف ماشين فوت كرد. مطمئن بودم اگر ماشين او بود دزد به هيچ عنوان به سراغش نمي آمد. چون او به اين دعا "اعتقاد" داشت.
*
اپرا وينفري چند روز پيش برنامه اي داشت درباره "ترس". مهمان برنامه اش كتابي نوشته بود به نام " موهبت ترس". مي گفت ترس يك حس حيواني است كه انسان نيز دارد و هديه اي است كه به حفظ جان انسان كمك مي كند. من معتقدم فكر ترس از خود ترس بدتر است.همانطور كه فكر تصادف از خود تصادف بدتر است. يا فكر تومور مغزي كه از خود آن بدتر است. يك بار در دوران جواني و دانشجويي متاسفانه گرفتار حادثه ناگواري شدم كه انتظامات دانشگاه كارت دانشجويي ام را گرفت و گفت فردا صبح بروم از حاج آقا ض آن را بگيرم. آن شب از ترس برخورد با آقاي ض تا صبح در رختخواب جفتك انداختم و صبح زود با سر و ريخت كلفت ها و با حجابي كاملا اسلامي با دست و پايي لرزان نزد حاج آقا ض رفتم. بارها پيش خود تمرين كرده بودم چه بگويم. حاج آقا مرد خوش برخوردي و نرم خويي بود. چند سوال و جواب ساده كرد و كارتم را پس داد. نيم ساعت پس از اين ماجرا ا آرامش تمام پشت دانشكده نشسته بودم و در دفتر يادداشت هاي شخصي خود مي نوشتم" ترس رويارويي با واقعيت هميشه از خود آن بدتر است."
پنجشنبه دوم اسفند 1386
زنده باد مبارزه. مرگ بر امپریالیسم!
خبر دل كندن شير پير سياست، دلاور كوه هاي سيرا مائسترا، رفيق فابريك شهيد چه گوارا، حضرت فيدل كاسترو، رادر سن 81 سالگي، از قدرت شنيديم كه بسيار ما را متاثر كرد. آخر چرا برادر؟ تو كه سني نداشتي؟ تازه اول چل چليته .ماشاء الله چشم بد دور صحيح و سالم هم كه هستي و اندازه ده تا جوون اين دوره زمونه انرژي داري. مدت زيادي هم كه حكومت نكرده بودي. آخر حيف نبود ملت شريف كوبا را از وجود خويش محروم ساختي؟ بنده بدين وسيله اين خبر ناگوار را به عموم ملت شهيد پرور كوبا تسليت عرض مي نمايم و اميدوارم حالا كه رفيق فيدل ديگر رئيس جهمور مادام العمرتان نيست لا اقل سايه اش بر سرتان مستدام باشد.
*
نظر به اينكه دختر چه گوارا در سفر به ايران گفته بود " درست است كه ما ثروتمند نيستيم اما در عوض ملت آزاده اي هستيم "، كدام يك از گزينه هاي زير صحيح است:
1.ما ملت آزاده اي هستيم كه از گرسنگي مي ميريم.
2. ما ملت آزاده اي هستيم كه يك ديكتاتور چهل سال است مثل بختك چسبيده به زندگي مان.
3. ما آزاديم بعد از فيدل برادرش رائول را به رياست جمهوري انتخاب كنيم.

