تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن

شنبه سی و یکم فروردین 1387

the end

فقط برای اینکه بهم ثابت بشه همیشه هم اون چیزی که تو ذهنت هست برات پیش نمی آد...
نوشته شده توسط کاکتوس در 9:12 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387

دارم فكر مي كنم به سوژه هايي كه اين چند روزه دور و برم بوده اند و تصميم داشته ام انها را بنويسم و الان هيچ كدامشان يادم نمي آيد . آقاي هاروني مي گويد سوژه اي كه گيرتان مي آيد را پشت بليط اتوبوس هم كه شده بايد بنويسيد. فكر مي كنم نمايشگاه مطبوعات غير حرفه اي كه قرار است هفته ديگر داشته باشيم خيلي جذاب است. آنقدر جذاب كه تا مدت ها بايد سرم را گرم كند. خانم صالحان هم مي گويد از يك اردو هم بيشتر خوش مي گذرد!

سوژه ها اما  از مغزم پريده اند.

 مثلا اينكه مي خواستم در مورد مژگان دوستم بنويسم كه يك ضرب فوق قبول شد و الان دانشجوي فوق است. قبل از عيد امتحان دكتراي دانشگاه آزاد را داده، اندكي بعدش هم امتحان زبان تربيت مدرس را، يك هفته ديگر هم امتحان دكتراي دولتي را بايد بدهد، تا 6 ماه ديگر هم بايد پروژه اش را تمام كند. مژگان گفت اگر كسي بخواهد درباره زندگي ما كتابي بنويسد مي نويسد كنكور داد، كنكور داد، كنكور داد،...، مرد!!! اين روزها كسي را نمي بينم كه از وضعش ننالد. آن كه دارد فوق مي خواند مي نالد، آن كه سركار است مي نالد، آن كه بيكار است مي نالد، آن كه منتظر نتيجه فوق است مي نالد...

همچنين مي خواستم درباره يكي از همكران نشريه مان بنويسم و بحثي كه درباره آزادي پوشش زنان در جلسه كرديم. من گفتم زنان بايد آزاد باشند هر نوع پوششي كه دلشان مي خواهد داشته باشند. اين دختر خانم با تعجب نگاهي به من انداخت و گفت خب الان هم هر كي هر چي دلش مي خواد مي پوشه!! البته الان كه به صحبت هاي دوست عزيزم فكر مي كنم مي بينم راست مي گفت. مثلا يكي دوست داره روسري آبي سرش كنه مي تونه، يكي دلش مي خواد روسري طوسي سرش كنه هم مي تونه، اون يكي هم دلش مي خواد روسري ببري پلنگي سرش كنه هم آزاده! بعضي ها هم آزادند مقنعه سر كنند. خيلي ها هم از آزادي انتخاب بين چادر ايراني و چادر ملي و چادر عربي برخوردارند!! به به!! به به!!( با لهجه آقاي شصتچي بخوانيد) آدم واقعا از اين همه آزادي و اينكه زنان خوب ما تا اين حد به حقوق خويش واقف اند لذت مي برد!!

يا مثلا مي خواستم بنويسم طي تحقيقاتي كه من و نگار به عمل آورديم مرد ها در سن پيري بخش اروتيك مغزشان خيلي فعال تر از پسرهاي جوان است!! جامعه آماري مان هم بازي هاي بدمينتونمان هستند كه ان شاأ الله در يك فرصت مناسب آنها را يكي يكي معرفي مي كنم. مثلا امروز آقاي قازاريان و آقاي ساربان كه هر دو قطعا بالاي 50 سال سن دارند درباره رژ لب جديد نگار اظهار نظر كردند( يكي مثبت و يكي منفي). اين كه چطور توانستند اين كار را بكنند(!) بحثش جداست ولي مسئله اين است كه مثلا مهرداد هيچ وقت چنين حرفي نمي زد يا حتي آقا حبيب!! كه درباره اين مورد اخير نگار قطعا او را به قتل رسانده بود.

راستي تصميم گرفته بودم ديگر نام كامل كسي را ننويسم!!‌البته چند وقتي است كه ديگر اين كار را نمي كنم اما ديروز كه دانشگاه بودم ديگر بر من يقين حاصل شد كه نبايد اين كار را بكنم. اين داستان را هم بايد به ماجراهاي من و وبلاگم اضافه كنم! رفته بودم از دكتر متين خواه نامه بگيرم. نامه ام را داد. اندكي بيش از هميشه خوش رو و خوش اخلاق بود.

 "راستي اون چيزتو هم خوندما"!!! اندكي فكر كرد :" وبلاگتو"!!!

 " واي استاد چه جوري پيداش كرديد؟!!"

"سرچ زده بودم "متين خواه" وبلاگ تو رو برام آورد!!" و اضافه كرد:" حالا خوبه چبز بدي درباره ما ننوشته بودي!!!"

 

پست من درباره دکتر متین خواه

نوشته شده توسط کاکتوس در 20:53 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یکشنبه هجدهم فروردین 1387

به سلامتیٍ تریا!!

از سالي كه دانشكده ما تاسيس شد و به جمع دانشكده هاي دانشگاه صنعتي اصفهان پيوست ( سال 72) و تا سالي كه ما وارد آن شديم ( سال 81) و تا سالي كه ما از آن فارغ التحصيل شديم (سال 85)، آرزوي همه دانشجويان دوره هاي مختلف اين دانشكده اين بود كه براي دانشكده تريايي تاسيس كنند. سالهاي سال دانشجويان رفتند و آمدند و همه تشكل هاي دانشجويي اعم از انجمن اسلامي و شوراي صنفي و حتي انجمن علمي، خودشان را خفه كردند بلكه موفق شوند مجوز ايجاد يك ترياي كوچك را براي دانشكده بگيرند و البته در اين را ه توفيقي حاصل ننمودند و ناكام از اين بار سفر بربستند. ما دانشجويان اين دانشكده، فقط مي توانستيم با ديدن ترياهاي دانشكده هاي ديگر آه حسرت بكشيم كه چرا ما جاي كوچكي نداريم كه در ساعات كوتاه بين دو كلاس، چيزي بخريم و بخوريم و چند ديقيقه اي با دوستانمان دور هم بنشينيم و گپ بزنيم. در سالهاي حضور ما در اين دانشكده مهم ترين مانع ايجاد تريا، شخص شخيص رياست دانشكده، آقاي دكتر خ، بود كه به شدت با اين امر مخالفت مي ورزيد. دكتر خ مرد ميانه سال ،بسيار متين و با شخصيت بود. سال اول دانشكده كه بوديم به ما "صفري" مي گفتند وهيچ كس حتي آبدارچي دانشكده هم آدم حسابمان نمي كرد در حالي كه اين آقاي دكتر خ در آسانسور را براي ما مي گرفت يا دم در يا راه پله مي ايستاد و ساعت ها بهمان تعارف مي زد كه" نه خواهش مي كنم شما اول تشريف ببريد". ادب و فروتني فوق العاده اش نشان از والامنشي بي نظير ايشان داشت. آقاي دكتر خ دوره دو رئيس جمهور را درك كرد وسر  سه تا رئيس دانشگاه را خورد. در خبر بود كه ايشان آدم نان به نرخ روز خوري است و عادت دارد دل همه را شاد كند براي همين توانسته مسند قدرت خود را شش سال آزگار حفظ كند وگر نه طول عمر رياست دانشكده دو سال بيشتر نبود. همچنين مي گفتند ايشان هيچ گاه براي گرفتن بودجه كافي براي دانشكده تلاش چنداني نمي كند وآدم كم توقعي است و اين است كه از ما بهتران از دستش راضي اند. يكي از دلايلي كه آقاي دكتر خ براي عدم موافقتش با ايجاد تريا در دانشكده داشت اين بود كه دانشكده ما به بازارچه نزديك است. به هر حال آقاي دكتر تا وقتي كه سر كار بود اجازه تريا را نداد كه نداد. اما عمر رياست آقاي دكتر بر دانشكده منابع طبيعي، يك سال پس از فارغ التحصيل شدن ما به اتمام رسيد و رياست به آقاي دكتر م رسيد كه به او هيتلر دانشكده مي گفتيم و بر عكس دكتر خ آدم بسيار سخت گير و جدي اي بود و نمي گذاشت حق و بودجه دانشگده پامال شود و درست از بدو ورود او دانشكده دستخوش تغييرات اساسي مثبت خيلي زيادي شد از جمله اينكه فضاي كتابخانه دو برابر شد، تعداد كامپيوتر ها افزايش يافت، استادهاي جديد استخدام شدند، و از همه مهم تر!!! بچه هاي منابع بالاخره صاحب تريا شدند!! روزي كه اين خبر را از يكي از سال پاييني هامان شنيدم از خوشحالي جيغ خفيفي كشيدم و انديشيدم چهارده دوره دانشجويان اين دانشكده بالاخره به آرزوي ديرينه خود رسيدند!! فكركردم جاي آن دارد همه دانشجويان و فارغ التحصيلان اين دانشكده روزي دور هم جمع شوند و دور دانشكده منابع حلقه اتحاد تشكيل دهند و به سلامتي هيتلر دانشكده هورا بكشند. گرچه ترياي منابع خيلي حقير تر از ترياهاي  دانشكده هاي ديگر بود اما رنگ و بوي مطالبات ساليان سال بد بخت هاي منابعي را داشت! در واقع ميراثي بود كه براي آيندگان به جا مي ماند تا ديگر مجبود نباشند براي سد جوع و خريدن يك بسكوثيت صد توماني سه ساعت تا بازارچه بروند. تا بلكه آيندگان بدانند  در اين راه چه خون دل ه از ما رفته است!!

نوشته شده توسط کاکتوس در 22:21 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387

نقدی ابلهانه بر یک کتاب

كتاب "ابله" داستايوفسكي را يك روز سرد برفي خريداري كردم و از همان روز نيت كردم وقتي خواندن آن به اتمام رسيد نوشته اي درباره آن بنگارم. همچنين قصد داشتم پيش از آنكه نقد و ديدگاه خود را درباره كتاب بنويسم سخنراني غرايي درباره گراني كتاب و حذف تدريجي آن از سبد خردي خانوار و بي مهري دولت در برداشتن سوبسد از روي كاغذ، بكنم، كه به علت لوث بودن و تكراري بودن اين مباحث از بيان آن مي پرهيزم.

چندي پيش با دوستان وبلاگي بازي اي را آعاز كرده بوديم به نام " كتاب هاي ناخوانده" يا " كتاب هاي دير خوان". ابله در بعضي اپيزودها به شدت به جاده كتاب هاي دير خوان مي لغزد و بعضي توصيف ها و گفتگو هايش به شدت خسته كننده مي شود. در اين مواقع ، تورق هر برگ و به پايان رسيدن هر صفحه، به مثابه خبر خوشي است كه به خواننده مي رسد! فضاي سرد كه انگار ويژه داستان هاي روسي است، گفتگو هاي خسته كننده كه گاهي اوقات بيشتر به خطابه هاي سياسي شبيه مي شود تا بخش هايي از يك رمان، به كسل كنندگي آن مي افزايد.  نا گفته نماند كه كتاب در بعضي قسمت ها نيز حقيقتا جذاب است و سير حوادث گيراي بي نظيري دارند.

قهرمان اصلي كتاب پرنسي است از يك تبار قديمي روسي در حال انقراض كه مدت ها براي معالجه بيماري رواني خود- كه از نوشته هاي كتاب اين گونه بر مي آيد كه چيزي شبيه سرع است- در خارج از روسيه بوده و به تازگي به وطن بازگشته است. در بازگشت از وطن با افرادي آشنا مي شود به پيشبرد  بقيه سير داستان كمك مي كنند. شخصيت هاي داستان به طرز عجيب و غير قابل باوري همه با هم ارتباط و رفت و آمد و آشنايي خانوادگي دارند. علت وجود بعضي از شخصيت ها در داستان نامعلوم است و در واقع بي هيچ دليل خاصي وارد داستان مي شوند و چند فصل از كتاب را به خود اختصاص مي دهند و از آن خارج مي شوند و در واقع به پيشبر اصل ماجرا هم هيچ كمكي نمي كنند.آدم هاي داستان و روابط آنها همگي عجيب و غريبند. مثلا در يك صحنه پرنس قهرمان داستان با فردي به نام " راگوژين" كه از شخصيت هاي اصلي داستان است، صليب رد و بدل مي كنند( كه گويا نشان برادري آنهاست) و نيم ساعت بعد همين راگوژين با چاقو قصد قتل پرنس را مي كند!! يك هفته بعد پرنس دوباره راگوژين را در آغوش مي گيرد و مي گويد بيا همديگر راببخشيم!! يا مثلا شخصيت هاي داستان در يك مهماني به شدت يكديگر را استهزا مي كنند و به هم مي خندند و چند دقيقه بعد با نهايت احترامات فائقه از هم جدا مي شوند!! نمي  دانم شايد آدم هاي روسي واقعا اين گونه باشند اما اين گونه فضا سازي ها براي ما به شدت بيگانه است.

فكر مي كنم به عنوان يك خواننده آماتور آثار ادبيات كلاسيك چندان جالب نباشد از دست كار نويسنده بزرگي چون داستايوفكس ايراد بگيرم اما اشكال در شخصيت پردازي ها محدود به حين ماجرا نيست. در پايان ماجرا نيز شخصيت هاي داستان تقريبا همگي ابتر مي مانند و به پايان با شكوهي دست نمي يابند. مثلا شخصيتي چون "آگلايا" كه دختري است بسيار زيبا و تند مزاج و گستاخ و خاطرخواه هاي فراواني دارد، و در طول داستان بسيار به آن پرداخته شده و جزء شخصيت هاي اصلي داستان محسوب مي شود، در ده صفحه پاياني كتاب، به شيوه سريال هاي ايراني، ناگهان دچار سرنوشتي مي شود كه به هيچ عنوان در شان آن همه پردازش شخصيتي نيست. انگار نويسنده مي خواسته خودش را از دست اين آدم خلاص كند و سر و ته اش را هم بياورد. بنابراين آگلايا با يك مرد ثروتمند لهستاني ازدوج مي كند كه كلاش و دروغ گو از آب در مي آيد و ثروتمند هم نيست و... بقيه شخصيت هاي داستان هم كم و بيش به اين سرنوشت دچار مي شوند. حتي خود پرنس خوب قصه ما هم در آخر دوباره به مرض " ابلهي" دچار مي شود و به همان آسايشگاهي در سوئيس روانه اش مي كنند كه مدت ها در آنجا زندگي مي كرده. در واقع كتاب با وجود تمام فراز و نشيب هايي كه دارد، فصل پاياني اش واقعا عذاب آور تر از همه قسمت هاي ديگر آن است. در واقع خواننده آن همه صفحات مياني كتاب را به اميد پاياني غير منتظره و هيجان انگيز و در خور، تورق مي كند در حالي كه پايان جالبي نيز در انتظارش نيست.

با اين حال داستان و آدم هاي داستان احتمالا حالت نمادين دارند. پرنس نماد حقيقتي است كه در ميانه دروغ و دغل كاري، ساده لوحانه مي نمايد. پرنس ساده و صادق است و در همه حالات در مقابل افراد ديگر دست پايين را مي گيرد و همه  درهمه حال از او طلبكارند. در واقع داستايوفسكي با توصيف حالات روي دادن حمله صرع از زبان پرنس، در واقع حالات خويش را توصيف مي كند ( در خبر است كه آقاي داستايوفسكي خدا بيامرز خود مبتلا به صرع بوده است). زيبايي از ديگر مولفه هايي است كه نويسنده دو تن از شخصيت هاي داستان را نماد ان قرار داده است: آگلايا، دختري كه وصف آن رفت كه چندان خوش عاقبت نمي شود، و " ناستاسيا فليپوونا" كه زني عجيب و مرموز است و كارهاي غيرومنتظره اي مي كند و دست آخر توسط راگوژين كه بسيار هم خواهان او بوده، به قتل مي رسد. شايد نويسنده به اين شكل مي خواسته آخر و عاقبت زيبايي و حقيقت را بدين شكل در قالب تمثيل بيان كند.

به هر حال اين با تمام فراز و فرود هايي كه دارد، جزء كتابهايي است كه بايد بخوانيد پيش از آنكه بميريد! خواندن آن را به تمام دوستان توصيه مي كنم. اگر هم كسي آن را خوانده منتظر نظرات وي هستم.

 

نوشته شده توسط کاکتوس در 18:58 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سه شنبه سیزدهم فروردین 1387

سال هاي دور از خانه

ديروز بعد از ده روز به اصفهان برگشتم. واقعا دلم براي شهر قشنگمان تنگ شده بود. در اصفهان البته همه چيز كما في السابق سرجاي خودش بود. ترافيك، خيابان ها و چراغ هاي شهر... با راننده جواني از ترمينال به خانه برگشتيم كه خيلي بد راننگي مي كرد. مرگ را پيش چشم ديديم تا به خانه رسيديم. موقع پياده كردن چمدان هايمان ازمان خداحافظي كرد و بريمان آرزويي سال خوبي كرد. گفتم پدر جان شما هم مواظب خودتان باشيد و قدري بهتر رانندگي كنيد. شاكي شد:" يعني من بد رانندگي مي كنم؟"

 -"بله تازه يه چراغ قرمز را هم رد كرديد."

-" همه اش يكي بود."

-" به هر حال ما كه مسافريم و مي رويم. شما مواظب خودتان باشيد."

به فكر فرو رفت. لحظه اي كه داشتم وارد خانه مي شدم بهم نگاه متفكرانه اي كرد و رد شد!

 

سال سال اين چند سال...

هميشه روزهاي آخر اسفند را بيشتر از روزهاي اول فروردين دوست داشته ام. همه آدم ها در تلاش و تكاپو هستند كه كارهاي ناتمامشان را تمام كنند و عيدي و لباس نو و وسايل سفره هفت سين را بخرند.وقتي توپ سال نو را در مي كنند خيال همه راحت مي شود. آن وقت نفسي به خوشي مي كشي و مي گويي اين همه بد بختي براي همين يك ثانيه بود؟ كلا فكر ميكنم آمدن بهار و سال نو و لحظه سال تحويل و اين قبيل چيزها از وقتي آدميزاد عقل رس مي شود  و سوا از بزرگتر ها،‌انديشيدن را آغاز مي كند، تا چند سال مي تواند برايش جذاب باشد. بعد از آن همه چيز لوث مي شود و جذابيت سالهاي خوش بلوغ را از دست مي دهد. ديگر جوانه در آوردن شمشاد ها شايد آنقدر چيز غيرمنتظره و محيرالعقولي نباشد. اين رسم زمانه است پدر جان . بيخود ذوق نكن. ما هم جزئي ازآن هستيم.

 

سفر نامه

قرار بود امسال عيد را با مادرجان و خواهر جان و شوهر خواهر جان، به يزد و كرمان برويم. جالب است همشيره و همسرش پارسال هم دقيقا به همين شهر ها سفر كرده بودند. نمي دانم چه حالي دارد آدم دو سال متوالي به دو شهر تكراري سفر كند! بنده خدا ها فداكاري كردند و به خطر ما دوباره اين جاهاي تكراري را ديدند. البته حتما اين دفعه بيشتر بهشان خوش گذشت چون من همراهشان بودم!

 

شهر بادگير ها

يزد را حدود چهار ماه پيش به طور كامل ديده بودم. البته ان يزدي كه من ديده بودم با اين يزد زمين تا آسمان فرق مي كرد. البته چون آدمي هستم كه از شلوغي به شدت بيزارم و مشاهده هم زمان بيشتر از 7 نفر آدم باعث ايجاد نوعي سردرد در من مي شود، آن يزد ساكت و خلوت را ترجيح مي دادم. دفعه قبل متوليان آثار تاريخي، درب اين بنا ها را مخصوص خود من باز مي كردند. بعضي هايشان كه اصلا كليد را دست خودم مي دادند! يادش بخير خودم يكه و مجرد پا به آتشكده گذاشتم و بوي خاصي كه در فضا مي آمد چقدر مرا گرفت! اين بار بايد عين ضريح اما رضا هي هل مي دادي و به جلو مي رفتي تا بتواني از دور چيزي شبيه مجمر آتشدان را ببيني! دور و بر و بالا و روي سر و كول عمارت امير چخماق هم حدود 367 هزار نفر توي هم مي لوليدند. يادش بخير آن دفعه در حمام خان به جز من و آقاي غلامي راننده و دو نفر گارسون هيچ كس ديگر در حمام نبود. اين دفعه از صداي جيغ و داد زن و بچه و صداي مردم كه در سقف حمام اكو مي شد دوست داشتي گوش هايت را بگيري و فرار را به قرار ترجيح دهي. كلا فكر مي كنم در شهر يزد تراكم جمعيت نسبت به سطح ، اندكي بيش از حد استاندارد بود.

 

هتل سنتي

هتلمان در يزد يكي از اين خانه هاي مجلل قديمي بود كه بازسازي اش كرده بودند. چند حياط و اتاق هاي متعدد و پشت بام و پنج دري و سه دري و زير زمين و آب انبار و هزار و يكي سوراخ سمبه ديگر داشت . فكر كردم چقدر آدم هاي آن موقع خوشبخت بودند كه در اين قوطي كبريت ها زندگي نمي كردند و اينقدر جا براي قايم شدن داشتند و تلفن هايشان هم شنود نمي شد! البته خواهر خانم به نكته خوبي اشاره كردند: آن موقع كه تلفن نبود!!

پيش خود فكر مي كنم اگر يك زن قجري بودم تا الان احتمالا 7 تا بچه و 2 تا نوه و دو تا هوو داشتم و با چادر چاقچور و روبنده و در معيت " آقا" البته چند قدم عقب تر از او، در خيابان راه مي رفتم و توي مغز بچه هاي هوو سوزن فرو مي كردم و توي ظرف حناي هووي جوان زرنيخ مي ريختم تا موهايش بريزند و از رمال مهره مار و داروي افزايش مهر و محبت مي گرفتم و در سن سي سالگي هم مي مردم.

خدايا شكرت به خاطر قوطي كبريت و ساير نعماتي كه به ما عطا كردي كه چون زن صد و پنجاه سال پيش نزييم!

 

سردار سازندگي حمايتت مي كنيم

در اين چند روزه موزه اي نبود كه آن را نديده باشيم. يكي از آن جالبهاش، موزه رياست جمهوري در شهر رفسنجان بود. همه هدايايي را كه روسا و سفراي كشور هاي مختلف به آقاي رفسنجاني و خانواده اش داده بودند، كه بسي نفيس و زيبا بودند،را در اين موزه گذاشته بودند. هديه ها اكثرا ظرف و ظروف و آثار هنري كشور ها ي مختلف و بعضي هايشان هم ايراني بودند. چند تاي اول را با دقت نگاه كرديم و كفمان بريد اما كم كم بمباران اطلاعاتي شديم و بقيه را با دقت كمتري نگاه كرديم. جالب اينكه به نظر مي آمد اين آقاي سردار سازندگي مال هزار سال پيش باشد . كسي باور نمي كند كه ايشان تا اين حد مغضوب درگاه شده باشد و كارش به جايي برسد كه در دور دوم انتخابات بعد از شنيدن نتايج بگويد "من شكايتم را پيش خدا مي برم".

 

كارمانيا

كرمان شهر زيبايي است. بزرگ و مدرن است. خيابان هاي پهن و ماشين هاي شيك دارد. كلا به اندازه يزد سنتي نيست و خوشبختانه به علت بزرگ بودن آنقدر هم شلوغ نيست. احساس مي كني در شهر كرمان آسانتر مي تواني نفس بكشي چون نه خيلي مرتفع است و ساختمان هاي بلند دارد و نه آنقدر به هم فشرده است. جالب است كه بين همه ساختمان ها اندازه چند بلوك فاصله وجود دارد. كرمان از يزد خنك تر است و شب ها آسمان زيبايي دارد.

 

"چي خوردي بالاي لبت جوش زده؟"

بخت و اقبال انگار ميل دارد در سال جديد به ما رخ بنمايد! مرد كچل شكم گنده اي از رستوران هتل تا آسانسور دنبالم مي آيد و با اين جمله سر حرف را بازمي كند:

"چي خوردي بالاي لبت جوش زده؟"!!!!!

اول قدري از من سين جيم مي كند وشروع ميكند به حرف زدن درباره خودش: " من 35 سالم است،‌( اوه سن مادر بزرگ منو داريد) دكتري سيويل(!!) دارم،( آهان) رئيس يك شركتي هستم،( در اينجا كارت ويزيتش را مي دهد)، تا فردا بيشتر اينجا نيستم..." ادامه مي دهد:" ببين من خيلي مغرورم. منتظر نمي مانم. از تو رستوران حواسم بهت بود. ميشه شمارتو بدي؟"!!!!( نه آخه برا چي؟)دوباره ادامه مي دهد:" خيلي پر رو هم هستي. سخته بات حرف زدن. واي دهنم خشك شد...خوب شماره ات رو بده ديگه" !!! كارت آقاي مهندس را در دستم جا به جا مي كنم" زود باش. من تا فردا بيشتر اينجا نيستم ها"!!!( موفق باشيد ايشالا به شما خوش بگذرد)" اذيت نكن ديگه" ( در اينجا يك پيرمرد و يك پسر بچه مي آيند و با او شروع مي كنند به حرف زدن. از فرصت استفاده مي كنم. " با اجازه خداحافظ شما" و از نظر ها ناپديد مي شوم!)

 

Celebrities

ديدن يك ادم معروف از نزديك چه احساسي به شما مي دهد؟ چه احساسي به خود آن آدم معروف مي دهد؟ در هتل كرمان كه بوديم چند تا از خواننده ها و هنرپيشه هاي سينما و تلوزيون ( از قبيل بهنوش بختياري ، محمد علي كشاورز...)، هر شب برنامه اجرا مي كردند. بعضي هايشان كاملا منتظر بودند بهشان سلام كني و لابد بگويي واي واي شما چه آدم جالب و هنرمندي هستيد تو را به خدا به من امضا بدهيد!! كساني كه هم سن من و خوش حافظه باشند شايد يادشان باشد كودك كه بوديم شخصيت تلويزيوني اي  بود به نام " آقا نيكي" كه خيلي بي مزه و خنك بود و كيف مخصوصي دست مي گرفت كه به كيف آقا نيكي معروف بود. همين هنرپيشه فراموش شده درجه چندم جوري براي آدم قيافه مي گرفت كه انگار خود خود آل پاچينو است! راستي شهرت چيز خوبي است يا بدي؟ بايد بعدا آن را به بحث بگذاريم.

 

از ميان آتش و عود

تا قبل از اينكه در سفر قبلم به يزد آتشكده اي را از نزديك ببينم فكر مي كردم آتشكده بايد يك زمين بزرگ باشد كه در آن يك خروار چوب و خاشاك ريخته اند و اين چوب ها پيوسته مي سوزند و زرتشتيان در ميان دود و آتش هم دارند خدايشان را عبادت مي كنند!! آتشكده يزد اما بك اتاق نسبتا كوچك بود كه بخشي از آن شيشه اي بود و پشت شيشه يك مجمر يا گلدان برنجي بود كه داخلش آتش كوچكي زير خاكستر مي سوخت. دور تا دور اتاق پر از عكس هاي زرتشت و سخنان او و آيه هاي اوستا بود و بوي عود مخصوصي كه نظير آن را هيچ كجا نشنيده بودي به مشامت مي خورد. آتشكده جو خاصي داشت و انرژي در آن موج مي زد. آتشكده كرمان هم فضاي روحاني خاصي داشت . جالب است ما كه به عنوان مسلمان وارد يك آتشكده يا كليسا مي شويم معنويت بيشتري از در آنجا درك مي كنيم تا در مسجد هاي خودمان. فكر مي كنم زرتشتيان مردمان جالبي باشند. درموزه و آتشكده كرمان چند دختر زرتشتي با لباس هاي زيبا درباره دين خود توضيح مي دادند.فكر نمي كنم در مجموع آنها زياد از عقايدي كه مسلمان ها نسبت به خودشان دارند خوششان بيايد چون بعد از اينكه درباره هر چيزي توضيح مي دادند مي گفتند" پس همانطور كه مي بينيد اينها تهمت است كه به ما بسته اند" مثلا "ما آتش پرست نيستيم فقط عناصر اربعه را احترام مي گذاريم...، پس اين تهمتي است كه به ما زده اند". يا"اهريمن در دين ما به معني انديشه بد است ...، پس اينكه به ما تهمت دوگانه پرستي زده اند دروغ است..." فكر مي كنم زرتشتيان به علت پاسداشت همه سنت هاي ايران باستان، خود را ايراني تر مي دانند تا ماها يا شايد حق آب و گل بيشتري براي خود در اين سرزمين قايلند. جالب است آنها شهيد هاي خود را "كشته شدگان در راه وطن" مي نامند و به شدت به آنها افتخار مي كنند. آرش و كاوه و داريوش را خيلي بيشتر از آن خود مي دانند تا از آن بقيه ايرانيان. نوروز و هفت سين و چهارشنبه سوري را خيلي درست تر از ما پاس مي دارند و فلسفه آن را بهتر از ما مي دانند. سپندارمزگانشان ولنتاين ايرانيزه شده نيست، به آن اعتقاد دارند و آن را به خوبي مي شناسند...خانمي از يكي از اين دختر ها پرسيد مقبره پيامبر شما كجاست؟ دختر جواب داد در مورد سال تولد و ظهور و وفات پيامبرمان اخبار دقيقي در دست نيست و اين چيزها هم براي ما مهم نيست. مهم خودش است و گفته هايش و كتابش كه در دست ماست...

 

دين عليه دين يا دين عليه لائيسيته؟

يكي ا زدختر هي زرتشتي مي گفت قديم ها رسم زرتشتي ها اين بوده كه فرزندانشان از سن 7 تا 15 سالگي وقت داشتند فكر و تحقيق گنند كه آيا دوست دارند زرتشتي بمانند يا نه. و اگر تصميم مي گرفتند زرتشتي بمانند جشني شبيه جشن تكليف خودمان برايشان مي گرفتند و انها رسما به اين دين در مي آمدند. البته دختر بعدا اضافه كرد كه الان ديگر ازشان نمي پرسند!، فقط اين مراسم را برايشان مي گيرند.

ممكن است همه ما در سنين خاصي(همان 14-15 سالگي) كه معمولا سن شناخت دنيا تعمق كردن در آن و ساختن عقايد فردي  باشد، به اديان ديگر علاقمند شده باشيم و درباره آنها مطالعه كرده باشيم. ولي امروز اين سوال را از خودم مي پرسم كه آيا واقعا كسي هست كه دلش بخواهد از اسلام به مسحيت يا دين زرتشت برود؟ با توجه به اينكه اصول ( و حتي فروع و بسياري ا زجزئيات) همه اديان يكي است كسي به چه هدف ممكن است اين كار را بكند. يك بار دوست لاييكي بهم گفت تو كه مي گويي مسلمان هستي و با تحقيق اسلام را پذيرفتي چه تحقيقي درباره ساير اديان كردي كه فهميدي اين يكي از بقيه بهتر است؟ ولي من فكر ميكنم در دنياي امروز ما كه لائيسيته جهان شمول ترين دين است، اين اديان نيستند كه در مقابل هم و در مقايسه با هم قرار مي گيرند. بلكه اديان در مقابل لائيسيته بايد حرفي براي گفتن داشته باشند.

 

مارچ آمد و رفت و خبري نيست، عجب مسخره بازي است!

در اين مدت چند بار پروفايل دانشگاه هايم ار چك كردم. ماه مارچ هم به سلامتي آمد و رفت و اين كانادايي هاي گشاد هنوز تصميمي درباره وضعيت پا در هواي ما اتخاذ نكردند. استرس دارم. خيلي مي ترسم. خيلي بد است كه براي آينده ات منتظر تصميم گيري ديگران نشسته باشي.

 

 

خوشا شيراز و وضع بي مثالش

شيراز را بوي عطر بهار نارنج برداشته. براي همين است كه مردمش اينقدر مشنگ و بي حالند! جو چنين چيزي را مي طلبد!

شهر شيراز براي من با اصفهان فرقي ندارد. همه جايش را صد بار ديده ام و برايم تكراري شده. اما در شيراز درخانه خواهر جان مي توان نشست و از داستان هاي نغز چخوف لذت برد و كارتون تن تن ديد. جالب است موقعي كه كودك بوديم كتابهاي ماجرايي پليسي تن تن خيلي برايم جذاب بودند اما اين بار كارتون هايش چندان هيجان انگيز نيود. شايد ديدن چنين ماجراهاي دور از ذهني كه آخر و عاقبتش دقيقا به نفع تن تن و دوستان تمام مي شود و همه معما ها به دست تن تن با هوش زمانه حل و فصل مي شود، در سن بزرگي، آنقدر هيجان انگيز نباشد. اما خوب بعضي ديالوگ هايش هنوز خنداه دار است.

 

 

اينكه زاده آسيايي رو مي گن جبر جغرافيايي

در ايران بودن بدبختي نوع اول

جوان بودن بدبختي نوع دوم

دختر بودن بدبختي نوع سوم

در اصفهان زندگي كردن بدبختي نوع چهارم

( در اصفهان از هر ده تا ماشين يكي گشت ارشاد است و از هر ده نفر آدم يكي شان تيز كرده تو دستت را بكني توي دماغت تا راپرتت را به منزل بدهند!)

 

عرض مي كردم كه كسي كه همه اين چهار نوع بدبختي را با هم داشته باشد آن وقت يكي از هيجان انگيز ترين كارهايي كه مي تواند انجام دهد اين است كه با شلوار كوتاه سوار دوچرخه شود!! از بدبخت بودن و محروم بودن خودمان خنده ام مي گيرد.

 

13 به در

آن موقع كه محصل يا دانشجو بودم 13 به در مخصوصا غروبش خيلي دل گير و غم انگيز بود. ولي الان كه هر روزم تعطيلات است نه فرا رسيدن روزهاي تعطيلي خيلي خوشحالم مي كند نه تمام شدن آن.  از فردا روزهاي بهتري آغاز مي شوند.

 

 

 

 

نوشته شده توسط کاکتوس در 21:33 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin