تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

گفت"با من كه هستي به ساعت نگاه نكن". و من به همه لحظه هايي مي انديشيدم كه عقربه هاي زمان در آنها، مثل عقربه هاي ساعتش هرز مي چرخيدند. درست فهميده بود. من نمي توانستم ساعت او را براي تعمير ببرم.
نوشته شده توسط کاکتوس در 21:56 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

مثبت اندیشی

من به هيچ دردي نمي خورم.

*

اين عقيده من است. خواهش مي كنم به عقايد ديگران احترام بگذاريد.

نوشته شده توسط کاکتوس در 21:55 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

به جای شکار نوشت صیاد! ولی نگفت چرا خسته شدن از هر روزه ها گناهی نابخشودنی است!
نوشته شده توسط کاکتوس در 13:53 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

خسته شده  ام. من از تكرار هر روزه ام خسته شده ام. من از انديشيدن به هميشه ها خسته شده ام. من از نشخوار خودم خسته شده ام. از شنبه ها و يك شنبه ها تا جمعه ها خسته شده ام. از هر روز صبح بيدار شدن و شروع زندگاني بيهوده ام. از نشستن هاي ممتد پشت كامپيوتر و ور رفتن هاي بيهوده با آن نقشه هاي مزخرف. از نگريستن در آينه شكسته ماشينم خسته شده ام. آينه من شكسته است. نام نجات دهنده اي را براي من به زبان نمي آورد! من از بازخواني ديروزها و هنوز ها خسته شده ام. از بغض لج بازي كه يك ماه است در گلويم مسكن گزيده. از سوزش دايم چشم هايم. از آب شوري كه مي ريزد روي لب هايم خسته شده ام. من از فراموش كردن آرزوهايم خسته شده ام. از تلاشي بيهوده براي ساختن آرزوهاي جديد. من از ترس از دست دادن خسته شده ام. از انديشيدن به عشقي بيهوده. از رج زدن و سياه كردن كاغذ سفيد و چرند نوشتن و بعدش هم احساس پيروزي و روشنفكري كردن خسته شده ام. و از خواندن كتابها، انگار كه مي خواهم انجام وظيفه كنم.  از اينكه با وسواسي مسخره قلم ني را روي كاغذ گلاسه بسرانم. من از هر چي كاغذ است و هر چه كه مي نويسد خسته شده ام! من از انديشيدن به اينكه هنوز هم "هيچ چيز خوبي  نيستم" خسته شده ام. از اينكه سعي در راضي نگه داشتن همه داشته باشم. از اينكه بينديشم به اينكه بايد به فلان دوست زنگ بزنم يا اگر به بهمان دوست زنگ نزنم ناراحت مي شود، خسته شده ام. من از خواهر راهبه همه بودن خسته شده ام. من از شنيدن جمله "نيلو جون چي شده؟" خسته شده ام. از شنيدن حرفهايي كه حوصله شان را ندارم اما ادب حكم مي كند گوش كنم. از اينكه مثل دلقك ها لبخندي حاكي از بلاهت روي صورتم نقاشي كنم و براي همه نقش بازي كنم. من از قضاوت كردن و مورد قضاوت واقع شدن خسته شده ام. ازاتاقم و هر چه روي در و ديوارش هست. از خوابيدن و خواب هيچ چيز را نديدن. من دلم مي خواهد آزاده باشم. مثل يك پرنده در هوا، يا يك ماهي در دريا، يا يك كرگردن تنها، اما من فقط يك "متوسط" بيچاره هستم. نه يك كلمه بيشتر نه يك كلمه كمتر! من دلم مي خواهد داد بزنم تا همه بدانند : من در اين دنيا هيچ چيز باارزشي براي از دست دادن ندارم.

نوشته شده توسط کاکتوس در 22:21 |  لینک ثابت  

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387

ساعت ها ماساژ قلبي هيچ فايده اي نداشت. آخر چطور مي توانست قلبي را كه با دشنه دريده شده بود، با ماساژ قلبي احيا كند؟!خسته از آخرين تلاش ها، خود را روي تن داغ و خيس از خون او انداخت و هق هق گريه سر داد. روح او را مي ديد كه دست تكان مي دهد و با لبخندي از او دور مي شود،

دور،

دورتر،

دورتر...

و صدايش در گوشش مي پيچيد كه مي گفت" وقتي كسي را كشتي ديگر نمي تواني او را زنده كني..."

دورمي شد،

 دورتر،

دورتر،

مي گريست. و اثر انگشتش تا هميشه روي دشنه مانده بود...

 

 

نوشته شده توسط کاکتوس در 8:21 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

تهوع

قرمز، قرمز،‌باز هم يك چراغ قرمز ديگر. بي اراده ترمز مي گيرم. ماشين بي اراده خودم مي رود و هر جا لازم باشد مي ايستد. چشم هايم سياهي مي رود واز خيره شدن ممتد به سلول هاي سفيد كامپيوتر مي سوزد. چراغ هاي ترمز ماشين جلويي چشم هايم را مي زند. پلك هايم را مي بندم اما هنوز نور هاي قرمز عذاب آوري در كاسه چشمم نشسته اند. صداي غير عادي موتور ماشين بغلي مي پيچد در گوشهايم. مجاري مخاطي ام از ورود اشكي قريب الوقوع مي سوزد. گاز، ترمز، بوق، و گلويم متورم مي شود. آفتاب اردي بهشت آسمان را با گرماي خود مي سوزاند. گره مقنعه بيشتر از هميشه به زير گلويم فشار مي آورد. گاز، كلاج، يك چراغ قرمز ديگر. و بغض گلويم را به هم مي دوزد. و صدايش مي پيچد در گوشم "اوني كه بايد ببخشه كس ديگه اس". و صداي فين فين مي آيد، مثل مرد مافنگي همسايه. بوي دود اتوبوس از پنجره به داخل مي خزد. و چشمانم را مي بينم كه به طرز احمقانه اي مثل چشمهاي قورباغه باد كرده اند. صفحه سفيد كامپيوتر مي آيد جلوي چشمم با همه خطوط طراز و لايه هاي توپوگرافيك و صداي كليك مواس كامپيوتر هاي بغلي با قيافه هاي عبوسي كه زل زده اند به صفحه هاي تخت . گاز، ترمز، پيچش ناگهاني فرمان. يك چراغ قرمز ديگر. اشك مي آيد. همچون خودي كه فرو مي ريزد. تمام چيزهايي كه فكر مي كردي درست بودند و اكنون ديگر نيستند. تمام آنچه ساخته بودي چون خانه اي مقوايي با يك فوت فرو مي ريزد. اقيانوس بزرگ و عميق ات سراب از كار در آمد! بوق،‌بوق. چراغ قرمزي ديگر. درخت هاي سبز بهاري روي سنگفرش خيابان سايه افكنده اند. "سنگفرش خيابان از طلاست!!" چقدر زشت! چقدر مبتذل! صداي بوق ماشين عقبي كه چسبانده پشت سرم مي آيد. كاش مي توانستم به غار تنهايي خويش بخرم. از همين جا بعد از همه اين چراغ قرمز ها يك راست بروم به جايي كه در آن هيچ كس نباشد هر چند" از خودت مي خواهي به كجا فرار كني؟" و تمام وجودم پر مي شود از نفرت، از تهوع، از كثافت بدترين ساعت بدترين روز عمرم و باز سوزشي چشمانم را در خود مي گيرد و قطره آبي شور روي لبهايم فرو مي چكد. مرد دوباره آمده. همچون روزهايي كه عاشقش بودم. همچون روزهايي كه از او زندگي آموختم. از اوبودن آموختم.از او نوشتن آموختم !" اما من نه خوبي عيسي را داشتم نه بدي قارون. من يك "متوسط" بيچاره بودم، و محكوم به اين كه پس از آن نيز ، "باشم و زندگي كنم ". نه ،‌ باشم و زنده بمانم...و در برزخ شوم اين "پيداي زشت" و "ناپيداي زيبا" خرد شوم، كه اين سرگذشت دردناك و سرنوشت بي حاصل ماست،‌ در برزخ دو سنگ اين آسياي بي رحمي كه... "زندگي" نام دارد..." و دوباره مرد مي گريزد به قاب عكسش روي ديوار، و آن تهوع به سراغم مي آيد. از ديدن تصويري كه آينه نشانم مي دهد بيزارم. كاش مي شد همان تصويري را نشان دهد كه تا ديروز نشان مي داد! چقدر پر مدعا بود! و چه راحت شكست و بوي گند اين لجن متعفن همچون صداي كليك هاي ممتد ماوس كه لحظه اي قطع نمي شوند، مي پيچد در سرم. " چه فايده وقتي هر جا كه بروي خودت را هم با خودت مي بري..." و بيزاري تمام تنم را فرا مي گيرد. با بغضم كه پشت بند صدايش مي آيد. وبدنم از سردي نيمكت توي پارك مي لرزد. كلاج، دنده خلاص. يك چراغ قرمز ديگر. و من همچنان همچون عكس مرد روي ديوار، لاي سطر سطر حرف هاي نگفتني اش، ، بايد باشم و زنده بمانم و هرگز فراموش نكنم "امروز"ي هم در زندگي ام بوده. و اين عكس چندشناك توي آينه را بايد تا ابد با خود حمل كنم، پشت تمام چراغ قرمز ها، و پشت همه سلولهاي سفيد كامپوتر و خطوط توپوگرافي، و روي تمام نيمكت هاي سرد پارك، نيمكت باغ ابسرواتوار!
نوشته شده توسط کاکتوس در 21:36 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387

صمد در نمایشگاه مطبوعات

امروز بعد از سه روز متوالي كه 12 ساعت در نمايشگاه بودم، به نمايشگاه نرفتم. چند روز خيلي خوبي بود و تجربه خيلي خوبي هم برايم بود. فكر مي كنم روز 5شنبه كه بيايد و برود چقدر دلم براي دوست هاي جديدي كه پيدا كرديم تنگ مي شود...

 

گزارش و خبر تا سر حد مرگ!

دو روز نمايشگاه كارمان فقط اين بود كه به غرفه ها سر بزنيم، يا اگر يكي از مقامات استاني يا پيشكسوت هاي مطبوعات به بازديد غرفه آمد بدويم جلو و عين مگس بچسبيم بهشان و گزارش و مصاحبه تهيه كنيم. از آنجا كه آقاي هاروني عزيز علاقه خاصي به من داشت براي همه گزارش ها و مصاحبه ها من بيچاره را مي انداخت جلو. فكر مي كنم چون مثل دخترهاي ديگر غرغر نمي كردم و آدم بي دردسري بودم. جز همان دقايق آخر شب آخر هم هيچ گونه درگيري لفظي اي هم با ايشان پيدا نكردم. فكر ميكنم ايشان هنوز با اصطلاحات من اشنايي ندارد وگرنه از عبارتي مثل "عمه نود ساله من" اينقدر به خنده نمي افتاد.

بعد از مصاحبه و تهيه گزارش، تازه اول بدبختي ها بود. بايد يك جا را پيدا مي كردم كه آرام و ساكت باشد و كسي با من حرف نزند، و به تهيه و تنظيم خبر مي پرداختم.

آخرش هم بعد از اين همه زحمت پسر خنگ و خولي كه قرار بود صفحه بندي هايمان را بكند نتوانست نشريه مان را به موقع به مسابقه برساند و تمام زحمت هايمان به هدر رفت .

 

زيست محيطي ها

من بيشتر وقتم را در غرفه زيست محيطي ها مي گذراندم تا غرفه خودمان. مخصوصا ديروز كه در غرفه خودمان ميكرب هاري پخش شده بود و آقاياني كه ديشب تا صبح نخوابيده بودند و حدودا سه روز بود حمام نرفته بودند، از خنگ بازي هاي صفحه بند عزيزمان ناراحت بودند و با دلواپسي خاصي دور لپ تاپ جمع شده بودند و در حالي كه فشار عصبي فراواني را تحمل مي كردند منتظر بودند ببننند موفق مي شوند نشريه را به موقع به مسابقه برسانند يا خير كه آخر هم جوابش "يا خير" شد!!

  به هر حال من چون همه دوستانم در غرفه زيست محيطي بودند بيشتر وقتم را آنجا مي گذراندم.بيشتر وقت ها شيرين بود. يا شيرين هم كه نبود سهيل و ايمان حداقل بودند. اول فكر كردم سهيل و ايمان خيلي وقت است با هم دوست اند. وقتي ايمان گفت سه روز است دوست شده ايم خيلي تعجب كردم. البته تعجبي هم ندارد. مشنگ هاي عالم همه جا يكديگر را جلب مي كنند!!

 

من عاشق هر چي پسر قدبلندم!

متاسفانه ميانگين قدي پسرها در ايران رقمي به شدت  نااميد كننده را نشان مي دهد! ايمان مي گويد چون ما در سالهاي جنگ به دنيا آمده ايم، مادرانمان در آن سالها استرسهاي زيادي را تحمل مي كردند براي همين ما كوتاه قد شده ايم!‌ البته ايمان و سهيل خيلي سعي مي كنند سينه صاف كنند و قدشان را بلند نمايند ولي راه به جايي نمي برند! ايمان ميگويد يعني هر پسري هر چقدر بي ريخت باشه، ولي قدش كه بلند باشه به نظر تو خوبه؟!!

 

ما سه تا دختر خاله!

ديروز كه مريم و نگار به نمايشگاه آمدند با آقاي رهنما مشغول تنظيم گزارشي بوديم. از جمعه كه از تهران برگشته بوديم سه تايي با هم همديگر را نديده بوديم. من فكر مي كنم خنگ و خول ها به يكديگر فاز مي دهند! مثلا اينكه بچه ها و بهزاد رهنما متقابلا از يكديگر خوششان آمده بود! احتمالا اين به انرژي هاي متصاعد شده مربوط مي شود!

 

يك با يك برابر هست يا نيست؟

غرفه متين اينها خيلي قشنگ بود و پر بود از تابلو ها و مجسمه هاي تخت جمشيدي و بافته هاي لري و شباهت زيادي به چادرهاي ايل بختياري داشت! فكر مي كنم اگر متين نبود يا اگر آشنايي من با متين نبود، ‌من هم الان اينجا نبودم. براي همين هم ديشب به مادرش گفتم واقعا بايد به داشتن چنين پسري افتخار كند!

ايمان و اشانتيون هايش

يك بار با شيرين و ايمان و يكي از انگل هاي غرفه زيست محيطي به بخش حرفه اي ها مي رويم.ايمان براي گرفتن خودكار و ليوان و دفترچه تلفن اشانتيون حاضر است هر كاري بكند و حتي فرم خبرنگار آزاد تمام روزنامه هاي حرفه اي را هم پر مي كند، با همه غرفه داران طرح دوستي مي ريزد و حتما اصرار دارد همه را به نام كوچك صدا كند! فكر مي كنم آخرش هم ليوان هاي زرد رنگ شهروند امروز ماند به دلش!

 

من و فاطي جون ها!

همانطور كه گفتم دوستان زيادي در اين نمايشگاه پيدا كردم. خواهران بي سيم به دست امربه معروف هم جزء اين دوست ها بودند! يكي شان كه زن ميانه سال خوش اخلاقي است و با هم سلام عليك پيدا كرده ايم، بعد از اينكه با چند تا از دخترهاي غرفه ما دعوا راه مي اندازد، مرا از دور صدا مي زند و بعد از كلي خوش و بش مي گويد من خيلي از شما تعريف كردم و گفتم شما اون اول مشكل داشتي ولي الان خيلي خوب شدي و با هم دوست شديم!!!  آن ديگري كه زن تپلي با لهجه شيرازي بود هم گفت آره من از خيلي دلم مي خواست بيايم با شما حرف بزنم اما روم نمي شد!! و افزود "به شما بايد جايزه داد"!! بعد در حاليكه بازويم را نوازش مي كرد گفت ماشالا چه دخترخوبي، همه اش سرش به كار خودش است، يا توي غرفه نشسته يا دارد چيز مي نويسد...!!!

 البته فاطي جون هاي پير و جوان مطالب ديگري را هم من باب درد دل عنوان كردند مثلا اينكه چرا اينها از ما مي ترسند، ما كه خوش اخلاقيم در حالي كه گروه قبل از ما با كتك مقنعه دخترها را مي كشيدند جلو،... مطالبي را هم درباره ترس ازخدا و لزوم امر به معروف و نهي از منكر و ضرورت حجاب در جامعه و... هم عنوان كردند. فكر كردم اين بنده خدا ها كجايند و ما كجاييم. آنها چه فكر مي كنند و ما به چه مي انديشيم. البته شايد اگر پاي صحبتشان بنشيني بتواني بهتر دركشان كني. و بهتر دريابي كه پدرجان اين ديگر سياست نيست. اين واقعا عقيده انهاست.

 

 

آويژه

بچه هاي مجله آويژه بهترين و خوش اخلاق ترين بچه هاي نمايشگاه بودند و هميشه صد نفر آدم توي غرفه شان بود. مي پرسيدم شما چند نفريد چرا اينقدر زياديد؟!!‌ و آنها در جواب مي گفتند اينها همه از غرفه هاي بغلي مهمانند!! واقعا هم مهربان و مهمان نواز بودن و هركس وارد غرفه شان مي شد محال بود بدون خوراكي از آنجا خارج شود! دختري ريزه ميزه نگين نامي هم بود كه گلويش بدجوري پيش سهيل گير كرده و از معدود افرادي است كه معتقد است دختر و پسر قد كوتاهش خوب است! البته سهيل كه ديشب با نهايت جديت گفت "من بهش شماره نمي دم"!! (نه تو رو خدا)

 

تجربه اي متفاوت

هر چند مطالبمان كه اينقدر برايش زحمت كشيده بوديم به موقع به چاپ نرسيد و به قول آقاي هاروني خستگي اش ماند به تنمان، اما تجربه روزنامه نگاري برايم تجربه جالبي بود.

امروز عصر قرار دوئل من و هاروني است. هر چند ديشب پيش از رفتن از طريق سطر هاي كتاب با يكديگر دست دوستي داديم.

دنيا بازي هاي زيادي دارد. شايد كسي در اين دو سه روزه پي نبرده باشد كه من در پس اين همه شلوغي و شيطنت كلا ميل زيادي به حرف زدن با كسي نداشته باشم. دوست دارم براي خودم فرجه اي بخرم و خوب فكر كنم ببينم چه خاكي بايد توي سرم بريزم. راستش زياد هم مهم نيست آن هم وقتي كه عمر زندگي اينقدر كوتاه است. صدايي زيبايي اش در ميان آن همه همهمه گم مي شود و من پي مي برم كه از آن بيماري خلاصي يافته ام و دوباره مي توانم توجه كنم يا مورد توجه واقع شوم. و مهم اين نيست كه كجا باشم و كه باشم. فوق پرفسوراي فيزيك هسته اي داشته باشم يا يك خبرنگار غير حرفه اي! اما هر چه باشم بايد با اين جمله محيط پيرامونم را توجيه كنم كه " حتما يه چيزي بوده كه اين جور شده..."

 

نوشته شده توسط کاکتوس در 10:58 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

حالا که فکر می کنم می بینم خیلی هم مهم نیست که یهویی ریده بشه تو برنامه ای که واسه زندگ ات ریخته بودی. چهارتا فرنگی که هیچی همه دنیا هم که جمعه بشن و دست جمعی بهت بگن نه هم خیلی مهم نیست. تنت سلامت پدر جان. هزار و یکی راه دیگه واسه زندگی کردن هست. اصلا کی گفته اهمیتی داره که نه ماه دیگه تافلت اکسپایر می شه. برو خدا رو شکر کن نه ماه دیگه قرار نیست اتفاق دیگه ای بیفته! اصلا تو چه گلی به سر این دنیا زده بودی و به اعتبار کدام خدمتی که در حق بشریت انجام داده بودی اینقدر به آینده امید بسته بودی؟ اصلا بریده باد زبانی که گفت "گاهی مسیر جاده به بن بست می رسد".به قول یارو گفتنی خر جل ابریشمی هم که بپوشه باز خره. فکر کردی اینجا و اونجا برای تو فرقی می کنه؟ اصلا کی گفته این چیزا مهمه؟ از یارو می پرسن درد عشق بدتره یا گرسنگی؟ می گه وسط خیابون شاشت نگرفته تا هر دو شو فراموش کنی...

( یادش بخیر خدابیامرزی یه بار بهم گفت تو با یه مویز گرمی می کنی و با یه غوره سردی...)

نوشته شده توسط کاکتوس در 21:58 |  لینک ثابت   •