چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
جزیره ویرانی
من معتقدم کشور ما در وضعیت فعلی اتوموبیل ترمز بریده ای است که با سرعت مرگبار دارد به دره سقوط می کند. حوادثی که در چند روز اخیر یکی پس از دیگری در صدر اخبار قرار می گیرد به حدی ساده و در عین حا به حدی پیچیده اند که گاهی حس می کنم با همه سادگی حماقت بارشان، گاهی مغزم از دریافت این همه ورودی های ضد و نقیض عاجز است. آری این سهل و متنع بودن اخبار گاهی گیج کننده است. نمی دانم اما احساس می کنم اتفاقات عجیبی انتظار کشورمان را می کشد که جز افول، سقوط، نابودی، و تباهی نام دیگری نمی توان بر آن نهاد.
پرونده فسادهای اخلاقی و جنسی مدعیان اخلاق که یکی پس از دیگری دارد برملا می شود، از سردار رشید نیروی انتظامی گرفته تا دو تا از نماینده های مجلسی که امام زمان پای اسمشان را امضا کرده بود، تا قاضی ای در قزوین که در اتوموبیلش هنگام لواط دستگیر شده و پرونده های تجاوز مسئولین دانشگاه های مختلف به دختران دانشجو و این آخری هم معاون دانشجویی دانشگاه زنجان که پخش فیلمش در اینترنت تیر خلاص را بر تمام این جریانات زد. آن هم توسط کسی که چندی پیش به علت آنچه نامش را "فساد اخلاقی و رابطه دختر و پسر" گذاشته بود، دستور تعطیل انجمن اسلامی این دانشگاه را داده بود. نمی دانم چرا با افشای این پرونده ها حس می کنم دلم خنک شده! آن آقای نیروی انتظامی یا این آقای معاون دانشجویی که به تمام جوانان به شکل هرزه های فاسدی که باید با چاقوی جراحی آنها اصلاح شود می نگریستند و هیچ گاه از تهمت زنی و اهانت به افراد، کوتاهی نکردند، حالا یکی یکی مشتشان دارد باز می شود و آن هم با سرعتی بار نکردنی که فکر نمی کنم در هیچ کدام از حکومت های سکولار و غیر اسلامی یا حداقل آنهایی که این همه داعیه دین و اخلاق ندارند، سابقه داشته باشد. جالب است که شهردار نیویورک به محض برملا شدن رابطه غیر اخلاقی اش استعفا داده و از مردم عذر خواهی می کند ولی هیچ کدام از مسئولین وزارت علوم تا کنون راجع به این افتضاح واکنشی از خود نشان نداده اند.
از طرفی یک روز فردی گمنام به ناگهان سرو کله اش پیدا می شود و در چند جلسه سخنرانی تمام سران و ریش سفیدان نظام که به نوعی شناسنامه حکومت هستند را متهم به فساد مالی می کند و بلافاصله هم دستگیر می شود. این فرد ظاهرا کارمند بخش تحقیق و تفحص مجلس بوده اما ناگهان مجلسیان هر گونه ارتباط با او را نفی می کنند. به جز دخترخاله فرد نامبرده که در تمثیلی شیرین می گوید این فرد(پسرخاله جان) مثل مهمانی بوده که وارد خانه ای شده، درست نبوده برود بگوید داخل این خانه چه خبر بوده و چه چیزهایی داشته اند!!!
چیزی که برای من جالب است این است که با وجودی که بدخواهان خیلی تلاش می کنند خاتمی را با انواع لطایف الحیل از صحنه سیاست ایران، به ویژه کاندیداتوری دور بعدی ریاست جمهوری خارج کنند، ولی به جز پرونده سازی های اخلاقی بی ارزش ( مثل لیوان پایه بلند سر میز شام، یا ماجرای دست دادن با یک خانم فرنگی)، موفق به چسباندن هیچ گونه اتهام فساد مالی یا اخلاقی به او نشده اند. وگرنه مطمنئنم اگر حتی می توانستند ثابت کنند او یک برگ کاغذ از بیت المال جابه جا کرده، ازاشاعه هیچ گونه تهمتی خودداری نمی کردند.
بسته پیشنهادی اروپا هم که بلافاصله رد شد. رد این بسته برای اروپا و آمریکا احتمالا به معنی پایان مذاکرات است و یعنی ایران به هیچ وجه حاضر به تعلیق غنی سازی نیست وبه عبارتی این گره با دست باز نمی شود و آنها برای حل این مشکل مجبورند به روش های فیزیکی دست بزنند. هنوز 5 ماه تا پایان دوره ریاست جمهوری جرج بوش مانده و او قول داده است مشکل ایران را تا پیش از پایان دوره اش حل کند. تحریم های بی سابقه ای در انتظار ایران است. شاید هم جنگ و ویرانی. هر چند معادلات پیچیده جهانی نشان می دهد که هیچ چیز به همین سادگی نیست و هر چند اوضاع وخیم اقتصادی و تورم در کشور به حدی است که برای نابودی آن نیاز به هیچ گونه کمک خارجی ای نداریم.
وقتی با مقیاس زمان به حوادث بنگری اهمیت خود را از دست می دهند. شاید امروزه این فقط یک افسانه به نظر برسد که روزی دراصفهان، شهر من، وقتی که شاه سلطان حسین با تسلیمی صوفی مابانه شهر را به افغان ها تقدیم کرده بود، پدری برای سد جوع، سینه دختر مرده اش را با دشنه جدا کرده و به دندان کشده باشد. شاید آن مرد و دخترش روزی بر همین خاکی قدم گذاشه بودند که امروز من بر آن راه می روم یا شاید خانه شان در همین زمینی بود که من شب ها سر بر آن می گذارم. وقتی با مقیاس زمان به حوادث بنگری آن وقت برای کسانی که سیصد سال دیگر پا بر این زمین خواهند نهاد چندان هم مهم نباشد که روزی این کشور سراشیبیهای سقوط را با سرعتی باور نکردنی طی کرده بود و با دست خود این اتوموبیل ترمز بریده را به قعر قهقرا انداخته بود.
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
۱.یک صفحه سفید در مقابل دست هایی بی تاب نوشتن، خیلی وسوسه کننده است.
*
نمی دانم نوشته ام را باید چه شکلی آغاز کنم و اصلا از چه چیزی باید بنویسم و اصلا آیا باید بنویسم و اصلا آیا نیازی هست به این صفحه سیاه کردن یا... تازگی ها دیگر زیاد میل و رغبتی به نوشتن در این فضای مجازی ندارم. به تاریخچه نوشته هایم که نگاه می کنم بازه وسیعی از خاطره نگاری های روزمره و نوشته های ساده تا سورال ، مینیمال و سفرنامه و مقاله و بحث و نقد کتاب و حدیث نفس و هزار و یک چیز دیگر در آن می یابم که خیلی هایشان سخیف و فاقد ارزش ادبی هستند، برخی برعکس از نظر خودم دارای ارزش، برخی طنز، برخی جدی، به هر حال همیشه از یک چیز در نوشتن، و کلا در زندگی روزمره ام، بیزار بودم و آن "مثل همه بودن" و مبتذل بودن است. به نظرمن پدیده "الکی غمگین بودن" هم چیزی است در حد الکی خوش بودن و در همین حد مبتذل و در پیت و متاسفانه فکر می کنم این اوخر خودم هم در دامش اسیر شده بودم. زنگ خطر واقعی وقتی برایم به صدا درآمد که خاله عزیزم بهم گفت این جور نوشتن در میان جوانان ایرانی "مد" شده است. یعنی ناله نوشته های من هم چیزی است مثل روسری زرد و مانتوهای خفاشی با پارچه کشی و... چه افتضاحی بد تر از این!! هر چند در صدد توجیه خود باشم و گویم من واقعا یک فاجعه روحی را پشت سر گذاشتم. فاجعه ای که به کلی مرا شکست و من دیگری از من ساخت، اما اینها همه برای توجیه ابتذال نه تنها کافی نیستند که عذر بدتر از گناهند. بله من نباید صرفا چون خواهر زاده کسی هستم با دیگران فرق داشته باشم!
*
2.هیچ چیز اینجا تصادفی نیست. حتی ترتیب قرار گرفتن کلمات درکنار یکدیگر.
*
امروز سری به نامه های قدیمی زدم. خواندنشان برایم لذت بخش بود و به دلیل استعداد ذاتی نویسنده شان در طنز، بعد از بیشتر از یک سال و نیم هنوز با خواندنشان از خنده روده بر شدم. فکر کردم گذشت زمان چقدر می تواند در ماهیت آدم ها و شناختی که از آنها داریم نغییر ایجاد کنند. و فکر کردم شاید اگر خود او هم این نامه های قدیمی را از داخل گنجه مادربزرگ بیرون بکشد و غبار از آنها بزداید بی شک خود را نخواهد شناخت و باور نخواهد کرد این قلم اوست که بر روی این کاغذ پاره ها نقش و نگارهایی ایجاد کرده به شکل کلمات... وقتی با مقیاس زمان به حوادث بنگریم، اهمیتشان را از دست می دهند.
*
آقای امید به من:" تو هیچی کتاب نخوندی، هیچ اطلاعاتی هم نداری."
من به آقای امید:" تو پارانویید هستی و افکار دایی جان ناپلئونی داری."
اینها بخشی از بحث های سیاسی من و همکاربغل دستی ام است. یعنی که خیلی دموکراتیم!
*
دوست داشتم می توانستم در مورد محل کار و جو شرکت و همکارانم چیزی بنویسم. فکر می کنم نوشته طنز خیلی خوبی از آب در می آمد اما چون متاسفانه آدرس وبلاگم را احتمالا همه دوستان و همکاران عزیز دارند مجبورم در مقابل این وسوسه برخود مسلط شوم. حتی درمورد آلبوم کامل 12 ساعته مهستی هم نمی توانم چیزی بنویسم چون احتمالا همکاران عزیز همه مهستی دوست دارند که روزی 8 ساعت صدای قشنگش دارد از اسپیکرها پخش می شود!
*
3.با چشمان متعجب و دهان نیمه باز جوری نگاهم می کرد انگار موجودی از سیاره دیگر را می نگرد.
*
این نوشته ناقص است. می دانم. هر چه برای کامل کردنش بیشتر می اندیشم، کمتر به جواب می رسم. من دیگر نمی خواهم مورد قضاوت واقع شوم. نمی خواهم افکارم را عریان کنم تا زشتی شان بر همه آشکار شود و دیگران برای بر طرف کردن این زشتی بر آن سرخاب سفیداب بمالند و آن را چون عجوزه کریهی زشت تر کنند.
.
چهارشنبه هشتم خرداد 1387
این منم اینجا. زنی تنها در آستانه فصلی گرم!
در باغچه کوچک حیاط این خانه و در میان گل های ارکیده و گل های اطلسی و گل های میمون و بوته خزنده انگور و درختچه ابریشم مصری و شاخه های نعنا،
و بوی خاک خیس که از روی سنگفرش های حیاط بلند می شود، وقتی مرد با پیچ و تابی به اندامش، بر آن آب پاشی می کند.
و صدای جیک حیک پرندگان که در این هوای ابری نام یکدیگر را می خوانند.
ولی من هم مثل رودخانه و نسیم ماندنی نبودم، با اینکه نام او را فریاد می زدم، و با خودکار ظریف نویس و سنگین اش فقط می نوشتم تا خطی از خود به یادگار بگذارم هر چند کم بها یا بی بها باشد. و هر چند دستی برای نوشتن نمانده باشد.
و از این آسمان مه گرفته بادی به سو ی من نمی وزد، تا ریه هایم را از هوای تازه پر کند،
ولی من سر به زمین می آورم و از نشئه همه بوهای خوش کودکی چون شاعر غریب با خود زمزمه می کنم بگذار این آسمان پاک چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد...
چشمانم را می بندم تا از سکوت بهار سرمست شوم اما صدایی می آید، از دور دست است یا از همین نزدیکی؟
-"می خواهم تو را کامل داشته باشم"
-"می دانم!"
-"می توانم تو را کامل داشته باشم؟"
-"نمی دانم!"
می دانست! چون رفت. و همچنان شاعر بود که به جای بهار در گوشم زمزمه می کرد
هی فلانی زندگی شاید همین باشد!
سه شنبه هفتم خرداد 1387
خیلی برایم جالب بود که بعد از نزدیک 7-8 سال دوباره او را ببینم و با او در فاصله کمتر از نیم متری چشم توی چشم شوم و جالب تر آنکه گویا او مرا شناخت! گر چه فکر می کنم نگاه توام با بلاهتی که به او انداختم و بد تر از آن اینکه چند ثانیه به چشمانش زل زدم تا مطمئن شوم خودش است و وقتی مطمئن شدم هم بهش سلام نکردم، همگی حاکی از بی ادبی و بی نزاکتی من در محضر استاد داشتند. آن هم استادی قدیمی! و بیشتر از دیدن مجدد او در صف مغازه لبنیاتی آنچه برایم عجیب و دوست داشتنی بود نگاه های آشنای او بود. با اینکه دانش آموز درخشانی برایش نبودم و هیچ وقت مثل خیلی های دیگر به علت "خیلی خوب بودن" یا "خیلی بد بودن"، بارز نبودم، اما مطمئنم مرا شناخت! انگار او هم داشت مرا پیش خود محک می زد و در پشت چهره جدید من، صورت "محصل" تنبل خود را می دید که یک ترم از درس او 11 گرفت آن هم در مدرسه ای که نمره کمتر از 19 اشک دختران لوس و نازپرورده آن را در می آورد. بعد از اینکه چند ثانیه مردد به چمانش زل زدم فورا صورتم را از او برگرداندم. وقتی صدایش را شنیدم که چند کلمه ای با فروشنده مغازه لبنیاتی حرف زد و پولش را حساب کرد، و وقتی دست هایش را دیدم که اسکناس ها را به دست فروشنده می داد یقین حاصل کردم که این مرد عینکی، با سبیلی بور و پوستی سفید، معلم ریاضی دبیرستان من است. نمی دانم چرا آن موقع قدش به نظرم بلندتر می رسید. امروز انگار به سختی تا شانه من بود. تنم را منقبض کرده بودم و فقط آرزو می کردم هر چه زودتر کارش تمام شود و از مغازه بیرون برود. از اینکه به او سلام نکرده بودم سخت خجل بودم. وقتی دیدمش قبل از اینکه هر خاطره خوب یا بدی از او یادم بیاید یا هرکدام از کلاس هایش برای تداعی شود بیشتر ازهر چیز یاد اسمش افتادم. تمام دختر خانم ها و آقا پسرهای اصفهانی که همزمان با من دانش آموز دبیرستان بودند، "تی بی تی" را خوب به خاطر می آوردند. آن مرد آرام محجوب را، صدای نازک و ولوم پایینش را، نحوه گچ دست گرفتن اش را، پایش را که همیشه موقع ایستادن کج می گذاشت، "محصل" گفتنش را...!
تی بی تی آن روز دو کیلو شیر و شاید یک قالب پنیر یا یک سطل ماست خرید و رفت. اما ای کاش برایش می گفتم تابع درجه nام زندگی محصل کودنش، چه x ها که به خود ندیده است، ای کاش می گفتم نمودار حد روزگار او گاهی به صفر میل می کند و گاهی به بی نهایت، و می گفتم او تابع اکپوننشیالی است که بی نهایت مجانب دارد! و ای کاش می گفتم همیشه به شاگردانش بگوید زندگی سینوسی است که گاهی اوج است و گاهی حضیض، گاهی صعودی است و گاه نزولی ، گاهی صفر است، گاهی یک و گاهی هم منهای یک...
جمعه سوم خرداد 1387
من يك زنم. تا امروز مي انديشيدم پيش از اينكه زن باشم يك انسانم. امروز فهميدم فقط يك زنم و شايد انسان نيز نباشم!
من يك زنم. در زندان هاي نژاد و جنسيت و جغرافيا اسير. من يك پرنده سبكبالم. ميله هاي اين قفس اگر بگذارند!
من يك زنم. و قرن هاست مردان بافرهنگ سرزمينم مرا با جنسيتم تحقير مي كنند. زن بودن من بساط خنده و تمسخر رجال فرهيخته اين شهر است!
اما من يك زنم. بايد همه حقارت ها را به جان بخرم!
من يك زنم. بغض خشكيده كنيزكان،
روح خاكستر شده همه دختركان زنده به گور ،
اشك معشوقگان،
من لبخند پنهان شده پشت پلك هاي خيس همه مادران تاريخم!
من يك زنم. كنج عزلت در گوشه مطبخ گزيده.
من يك زنم. امروز دانستم چرا در اين شهر، مجرمان را لباس من بر تن مي كنند و با حقارت پيش چشم مردمان مي گردانند: آخر آنها هم بر من شرف دارند!
آري من يك زنم !
