تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن

پنجشنبه ششم تیر 1387

بارکلی!

اي كاش دستي از خواب بيدارم مي كرد تا مي يافتم اين همه را در خوا ب ديده بودم،

‌يا نشاني از او در بيداري مي يافتم كه مي ديدم او حقيقتي بوده كه از نزد من گريخته است.

شايد هم روياي من بود كه رنگي از وجود به خود گرفته بود،

 هر چند واقعي تر از آن به نظر مي رسيد كه از جنس خيال باشد

 نه نه!‌ نشاني نيست! بايد باور كنم او را در رويا زيسته بودم: باركلي!

نوشته شده توسط کاکتوس در 23:46 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم تیر 1387

هانیش

این طرف من و دوستم. پیش از جدایی. کیک شکلاتی و قهوه. شب های اوایل پاییز. شاید هر شب. آن طرف  من و همه خاطرات خوش. خنده و جوانی. این طرف من و چشمانی حریص. در یک شب سرد زمستانی که نامی خاص داشت. این طرف تروریستی با انگشتان بلند. آن طرف من و دوستانم. پشت آن میز.  خنده هایی دوست داشتنی. ناهار یک روز آفتابی با سس گوجه و سس مایونز قاطی شده. این جا من و همخون هایم و یک شب تعطیلی. این سو من و کسی سمت چپم. میلک شیک آناناس با طعم ترس، و تلاش برای گریختن. اوایل پاییز. آنجا من و دوستم و حرف هایی معمولی. اینجا من و آب انار و عکس هایی عجیب.  آنجا من و یک کوچک دوست داشتنی  و حرف هایی از سرمهربانی. اینجا من و آخرین یاد، آنجا من و اولین خاطره. اینجا پاییز، آنجا گرما. من و دوستی، کسی، کسانی. هر کسی.  

هانیش، آن زیر زمین دوست داشتنی را با کلنگ خراب کردند. خاطراتم را اما نه.

نوشته شده توسط کاکتوس در 22:20 |  لینک ثابت   •