تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن

پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387

برای نیلی

من هم دلم تنگ مي شود.براي همه روزهايي كه با تو سوار رنگين كمان مي شدم و خيابان هاي شلوغ شهرتان را با تو پياده طي مي كردم. انقدر قدم هايم با تو هماهنگ بود و بيشتر از آن افكارم، كه گاهي اوقات تو را با خودم اشتباه ميگرفتم. با تو كه بودم در خيابان هاي شهرت جز تو و چشمان پرنور و صداي گرمت هيچ چيز ديگري جريان نداشت و مي دانم بي تو اين شهر دوباره به همان جهنم پر دود و بوق و ماشيني تبديل مي شود با ساختمان هاي سيماني بلند و ديوارهايي خشن و... اما نه، حالا ديگر اين شهر براي من از خاطره مي گويد چون در همه جاي آن "تو" جريان دارد و هر گوشه از آن را كه مي نگرم خودم را مي بينم و تو را كه در سرماي خياباني كه برف كهنه و گل آلود چون رو اندازي رويش را پوشانده ، يا در بهار زير باران كه چقدر از آن بيزار بودي، يا در گرماي سوزاني كه آفتاب درخشانش به عمق چشمان سوزان تو حسادت مي كرد، راه مي رويم و راه مي رويم و باز هم راه مي رويم... و حالا كه من با چشمان خيس اين سطور را مي نويسم تو سوار بر پرنده آهنيني نشسته اي و به فردا ها مي روي و ما را اينجا در ديروز ها جا مي گذاري. آخرين خداحافظي را صبح امروز كه خواندم غم تلخ آخرين پيام با شادي نويد روزهايي سپيد براي تو،‌هر دو با هم به دلم نشست،‌و ياد آن اولين ديدار سرد زمستاني،‌ با آن آخرين خداحافظي ساده تابستاني،‌ هر دو در ذهنم به هم گره خوردند و يادم آمد كه هر دوي اين روزها، از پايين به تو نگريسته بودم،‌ و تو را در دل تحسين كرده بودم كه تو همه آن چيزهايي بودي كه من نداشتم و بزرگ بودي و بزرگتر از من و هرگز نگذاشتي اين كوچكي را احساس كنم. آري من هم دلم تنگ مي شود. براي روزهايي كه چه كوتاه بودند و چه عميق، و از ياد نخواهند رفت، چه تو در آن سوي زمين باشي و چه در آن سوي رنگين كمان.
نوشته شده توسط کاکتوس در 18:58 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام مرداد 1387

چرا بر خويش هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي كز آن گل كاغذين رويد؟
نوشته شده توسط کاکتوس در 21:38 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387

دشنه را از قلبش بيرون كشيد. از نوك تيزي اش خون مي چكيد. خوني آنچنان داغ و گرم، هر قطره اش چون شراره آتش. و دوباره آن را به قلب نيمه مرده جنازه نيمه جان فرو كرد.

دوباره،‌ ده باره، صد باره...

با هر ضربه دشنه آه خفه اي از ميان لب هاي سرد چون يخ و سفيد چون گچ جنازه نيمه جان بيرون مي آمد ، با چشمان بي روح خيره اش، ملتمسانه او را مي نگريست كه هر بار بي رحمانه تر از پيش دشنه را به قلبش فرو مي آورد و با هر ضربه قهقهه اي سر مي دهد.

دوباره،‌ ده باره، صد باره...

بالاخره با آخرين و كاري ترين ضربه دشنه،‌ توانست قلب دريده را از حفره سياهش بيرون بكشد. آن را با لذت در مشت خود فشرد- انگار سينه زني را در مشت مي فشارد!- قطرات خون به صورتش فواره زد، خوني آنچنان داغ و گرم، هر قطره اش چون شراره آتش. صورتش از قطرات خون چه گلگون و شاداب مي نمود!

غرق در نشئه اين لذت، قلب پاره پاره فسرده را به گوشه اي افكند. لگدي حواله جنازه كه حالا ديگر قلب نداشت كرد. برخاست و قهقهه زنان دور شد. مرداني- آنها نيز همه قهقهه زنان- همراهي اش مي كردند.

نوشته شده توسط کاکتوس در 22:45 |  لینک ثابت   • 

جمعه هجدهم مرداد 1387

ادبيات جنسي بخشي از ادبيات هر ملت و زباني است كه شور و هيجانات شهواني و عاشقانه را توصيف كرده و به تصوير مي كشد. اين گونه توصيفات يا نگاشته ها از حساسيت ويژه اي برخوردار است.  مي توان آن را به راه رفتن بر روي لبه تيغ تشبيه كرد كه بر اثر كوچكترين لغزش مي تواند به پرتگاه هرزه نگاري فروافتد و بر عكس اگر دقيق و استادانه نگاشته شود مي تواند عميق ترين احساسات عاشقانه و عارفانه انساني را به زيبايي توصيف كند. 

در ميان ادبيات داستاني نوين دنيا شايد بتوان نمونه هاي زيادي از اين دست پيدا كرد. كتاب " روسپيان سودا زده من" اثر گابريل گارسيا ماركز، مي تواند يك نمونه تيپيك اين نوع  ادبيات باشد. هر چند كه به عقيده من سير داستاني اين كتاب ناقص و به عبارتي داستان بي سر و ته و ابتر است،‌ اما نويسنده با هنرمندي تمام شور و هيجانات شهواني پيرمردي 90 ساله را در عشق به دختري نوجوان بيان مي كند،‌ احساسات ناب انساني كه حتي مي تواند زندگي 90 ساله پيرمرد را دستخوش انقلاب روحي عظيمي كند. اين شايد همان معشوقه زميني اي باشد كه عارفان مشرق زمين از طريق آن به سيرو سلوك عارفانه مي رسند.

"يازده دقيقه" پائولو كوئيلو هم بي شك در همين دسته قرار مي گيرد. احساسات فاحشه اي كه در نهايت فارغ از مسئله س.ك.س و شهوت،‌ عشق واقعي زندگي خود را مي يابد. البته شايد نثر پائولو كوئيلويي و نمونه هاي مشابهش كه زماني خيلي مد و همه گير و همه پسند شده بود، كتاب را خسته كننده سازد و مخصوصا پيام هاي اخلاقي اي كه راوي مي خواهد پس از بيان داستان،‌ خواننده را به سمت آن سوق دهد، كسالت بار به نظر برسد، اما كوئيلو هم موفق مي شود روايت را از افتادن به وادي هرزه نگاري، نگه دارد.

در ادبيات بومي ايران به علت تابو بودن صحبت درباره مسائل جنسي، و محدوديت هاي قانوني موجود، شايد نمونه هايي از اين دست كمتر داشته باشيم. اما نمونه هاي بسيار هنرمندانه اي نيز مي توان پيدا كرد كه شايد سلف همه آنها مثنوي مولوي باشد. هر چند مولانا گاهي پا را از عرصه ادب و عفت كلام فراتر مي گذارد و مثنوي هفتاد من كاغذ او، پر است از روايت هاي جنسي و كلمات ركيك و سخيف، كه در مورد ديوان شمس شايد بتوان آن را به وجد عارفانه او نسبت داد. به عبارتي عارف گرامي آنقدر از خود بيخود شده كه فقط مي چرخد و مي رقصد و نمي داند چه مي گويد، كلمات چون كف بر زبانش جاري مي شوند...

فروغ فرخزاد اما در بيان احساسات جسماني خود، جسارتي مضاعف دارد. از آن رو كه زن است و آتش هوس و شهوت يك زن را به تصور مي كشد و خيال هم آغوشي با معشوقي سخن مي گويد كه شايد خيالي است يا... فروغ بي شك از زمانه خود خيلي جلوتر است. از اين روست كه او را برنمي تابند و با شمشير بران انتقادات خود، او را به هرزگي متهم مي كنند.

محمود دولت آبادي و سيمين دانشور نيز احساسات جنسي را در رمان هاي خود استادانه و هنرمندانه به رشته قلم در مي آورند. توصيف لحظات عشق بازي مارال و گل محمد در زمان كليدر،‌ يا زري و يوسف، در رمان سووشون،‌ به غناي داستان مي افزايد و آدم هاي داستان را باورپذير تر مي سازد در خواننده حس همدردي را بر مي انگيزاند، بي آنكه سخيف يا زننده باشد.

*

ناصر غياثي نويسنده اي ساكن آلمان است كه با كتاب هاي "تاكسي نوشت" و "تاكسي نوشت ديگر" در ايران معرفي شده است. اين دو كتاب باريك با داستان هاي يكي دو صفحه اي بسيار كوتاه،‌ خاطرات  مواجهه يك راننده تاكسي ايراني در آلمان، با مسافرانش است.

اما ناصر غياثي در وبلاگش چندتا از داستان هاي ممنوعش را نيز گنجانده كه مسلما اميدي به اخذ مجوز براي چاپ آنها حداقل در ايران نبايد داشته باشد. سه نامه و يك گفتگو يكي از آنهاست و با اينكه شايد پرده دري را در توصيف حالات جنسي از حد گذرانده، اما هرزه و زشت  نيست و برعكس بسيار لطيف و هنرمندانه مي نمايد.

به نظر مي رسد اين وادي، قلمرويي است كه هر قلمي نبايد به آن وارد شود و هر كسي نمي تواند از اين پرتگاه مرگبار و لبه تيغ به آساني  عبور كند. شايد به قول عباس معروفي" تن فقط یک وسیله است برای عشقبازی. تن، خرج روح می‌شود."

 

نوشته شده توسط کاکتوس در 13:14 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم مرداد 1387

1.يك روز پاييز بود. شايد هم اوايل زمستان.شاگرد مدرسه اي بودم. اول دبيرستان يا شايد هم دوم. هر روز با اتوبوس به مدرسه مي رفتم. از سر خيابانمان تا مدرسه، با اتوبوس ربع ساعت راه بود و نيمي از خاطرات مدرسه ما در همين ربع ساعت و در همين اتوبوس ها مي گذشت. هميشه پيش مي آمد كه دوستانم در ايستگاه هاي قبلي سوار اتوبوس شده باشند يا در ايستگاه هاي بعدي به من بپيوندند. خيلي از دوست ها هم صرفا دوست هاي اتوبوسي بودند و فقط در اين فاصله آنها را مي ديدم و با آنها هم كلام مي شدم. دوست هايي كه حالا خيلي از آنها كاملا از خاطرم محو شده اند. اما آن روز مثل هميشه نبود. بر عكس هميشه آن روز هيچ كس نه قبل از من سوار شده بود و نه بعد از من سوار شد. كم كم به نزديكي هاي مدرسه مي رسيدم. وقتش بود كه دست در جيب بكنم و بليطي در بياورم. اما هر چه گشتم چيزي در جيبم نداشتم. بارها چنين حالتي پيش آمده بود و اگر دوستانم بودند از آنها بليط قرض مي كردم و موقع برگشتن يا صبح فردا از خجالتشان در مي آمدم اما آن روز هيچ آشنايي در اتوبوس نبود. ته كيف و جيب هايم را در آوردم بلكه پول خردي بيابم و به جاي بليط به راننده تحويل دهم. اما عجبا به جز چند سكه بي مقدار چيز ديگري ته جيبم هم نبود. سكه ها را با وسواس كودكي كه زير ميز پدر و مادرش پول پيدا كرده باشد، شمردم. شايد آن روز بليط5 تومان بود، يا 10 تومان، شايد حتي 15 تومان. و سكه هاي بي مقدار من قطعا خيلي كمتر از بهاي بليط بودند. و من همچنان در تلاشي مذبوحانه حفره هاي لباس سرمه اي مدرسه را قسم مي دادم. قبل از آن هم بسيار پيش مي آمد كه حتي يك قران هم ته كيفم نباشد و بعد از آن باز هم بسيار پيش آمد. نه فقط آن روز ها كه يك محصل سربه هواي دبيرستاني بودم، بلكه حتي همين اواخر هم كه به نظر مي آمد بايد زن كاملي شده باشم باز پيش آمد كه در مواقع ضروري جيبم از هر سكه و اسكناسي تهي باشد. آخرين بار همين چند  ماه پيش بود. زمستان سردي بود و چراغ بنزين ماشين،‌ از خالي بودن باك خبر مي داد. خسته و ناراحت بودم. از امتحان خط بر مي گشتم. البته خستگي و ناراحتي ام به خاطر امتحان خط نبود. حتي فكر كنم در راه رسيدن به پمپ بنزين گريه هم كرده بودم. باك ماشين را خودم پر كرده بودم. تازگي ها ديگر خودم بنزين مي زدم و فكر نمي كردم اين كار دون شان يك خانم است. اما موقع پرداخت پول به جز يكي دو اسكناس مچاله شده بي مقدار صد توماني يا دويست توماني،‌چيزي پيدا نكرده بودم. به ناچار كارت سوختم را نزد مسئول پمپ بنزين وديعه گذاشتم و اندكي پايين تر از از دستگاه خودپرداز پول گرفته و حسابم را با صاحب پمپم بنزين پاك كرده بودم. آن شب در خانه دوستانم منتظرم بودند . مادر اهواز بود و ما وقت داشتيم سه روزي زندگي مجردي دوستانه را تجربه كنيم. مي دانستم به اين كار احمقانه من ساعت ها خواهند خنديد. هر چند شايد وضعم رقت بار تر از آني بود كه اين كار را بكنند...

 به آن روز پاييزي يا شايد هم زمستاني برگرديم. روزي كه بليط نداشتم و پول كافي هم به اندازه بهاي بليط در كيفم نبود. خانمي كنار من نشسته بود. نه پير بود و نه جوان، اما بيشتر جوان مي زد. شايد حوان تر از آني كه فرزندي به سن و سال من داشته باشد. وقتي تلاش هايم را براي پيدا كردن يكي دو تومان بيشتر ديد، بدون آنكه چيزي به او گفته باشم يك بليط به سمتم دراز كرد. به صورتش نگاه كردم. نمي دانم زيبا بود يا نه اما لبخندي بر لب داشت:" انگار بليط نداري، اينو بگير!" لبخندش مثل لبخند مادري بود كه انگار فرزندي هم سن من دارد و فكر مي كند ممكن بود فرزند خودش در اين مخمصه، كه قطعا براي يك شاگرد دبيرستاني آوردگاه دشواري است، گير افتاده است.

 بليط را با تشكر فراوان از دست زن ستاندم و همان لحظه پيش خود تصميم گرفتم از اين به بعد بدون آنكه كسي از من كمك خواسته باشد به او كمك كنم. عين اين جمله را شب آن روز در دفتر خاطراتم نوشتم:" به كسي كمك كنم بي انكه او از من كمك خواسته باشد". هر چند شايد هرگز اين كار را نكردم يا كمتر پيش مي آمد اين كار را بكنم. شرمي هميشه مانع مي شد كه به كسي كه كمك نخواسته دست دوستي دراز كنم. هميشه فكر مي كردم ممكن است با گستاخي چشم به چشمانم بدوزد و با لحني كه جسارت از آن مي بارد و مرا به خجالت وا مي دارد، با فريادي كر كننده بگويد: "من از شما كمك نخواستم خانم!" و اين كلمه آخري " خانم " را مثل دشنامي به صورتم پرتاب كند. همان طور كه يك بار اين گونه هم شد.

*

2.صبح جمعه اي بود يا صبح پنج شنبه اي. با غ رضوان بوديم. با غ مردگان. و سر مزار پدر. مادر روي صندلي تاشويي كه هميشه در صندوق عقب ماشين بود نشسته بود و من ايستاده بودم. نمي دانم به چه مي انديشيدم اما ناگهان زني رشته انديشه هايم را از هم گسيخت. داشت به من و مادر نزديك مي شد. جوان بود،‌ شايد سي ساله. پوست چغر و آفتاب خورده و دست هاي سياه داشت و چادر كش دار كهنه اي به سر كرده بود. با اين حال تر و تميز بود و به گدا نمي ماند. سلام عليك ساده اي كرد. لهجه غريبي داشت. شايد مال يكي از شهرهاي جنوب. روي  سيمان قبر كنارپدر نشست. تسبيحي از جايي در زير چادرش، كه چون زير چادر بود نمي توانستم تشخيص دهم جيب اش بود يا كيفش، در آورد و زير لب  شروع كرد به دعا خواندن و وقتي ورد خواندنش تمام شد رو كرد به مادر: "حاج آقا شوهرتان بودند؟" و بعد از چند و چون فوت "حاج آقا" سوال كرد و آهي از سر درد كشيد. چهره ماتم زده و رقت باري داشت. بارها گداهايي را ديده بودم كه مي مدند و بر سر قبرهايي كه چند نفر دور شان جمع شده بودند فاتحه مي خواندند و از صاحب ميت پولي درخواست مي كردند. در تهران هم زن هاي كولي اي بودند كه روي سنگ قبر ارزن و دانه مي پاشيدند و صاحب عزا هم از سر ترحم اسكناس مچاله شده اي كف دست اينها مي چپاند. با اين حال همه اين صاحب عزاهاي دست و دل باز در صداقت اكثر اين گداها شك داشتند و احتمالا همان زمان كه پولي به آنها مرحمت مي كردند، با خود مي انديشيدند گداي محترم الان در دل دارد به سادگي آنها مي خندد، اما بازهم ترجيح مي دادند وجدان خود را با كمك به آنها آسوده كنند تا يك وقت روزي، شبي، نيمه شبي، ملامت اين وجدان دست و پا گير، گريبان آنها را نچسبد كه " حالا يك صد توماني به كجاي تو بر مي خورد؟"

ولي اين زن مثل آن گداها نبود. آمد دعايي خواند و نشست پاي قبر و سر حرف را بازكرد و لهجه غريبي هم داشت و سر و ريختش هم از وضع خوبي حكابت نداشتند اما انگار در قامتش كه بلند بود غروري نهفته بود كه او را از آن زن هاي ارزن پاش يا گداهاي قبرستاني ديگر جدا مي كرد. اگر آن روز تنها بودم هرگز پولي به طرفش دراز نمي كردم اما مادر اين كار را كرد و من هم ته دلم از اين كار خشنود شدم. اما زن با بيزاري خودش را، و چادر كهنه اش را جمع كرد و در حالي كه از روي سيمان قبر كناري پدر بلند مي شد تقريبا فرياد زد: " اشتباه گرفتيد خانم! من اين كاره نيستم" و آن كلمه "خانم" را با تاكيد بيشتري بر روي حرف "خ" ادا كرده بود و آن را مثل دشنامي به طرف ما پرتاب كرده بود. فكر كنم بعدش هم ادامه داده بود:" من گدا نيستم. اقوامم اينجا خاكند." و به سرعت از ما دور شده بود. بعد از اينكه از ما دور شده بود او را در خيال خود ديده بودم كه سر قبر همان "اقوام" اش رفته بود. دو زانو روي خاك نشسته بود و در حالي كه صورتش را با چادر كهنه اش پوشانده بود گريه كرده بود. و شايد هم زير لب به كسي كه زير خاك خفته بود با همان لهجه غريب، وبا لحني سرزنش آميز گفته بود " مي بيني اينها به من چه جوري نگاه مي كنند؟..." انگار كه تقصير آن "اقوام " مرده است كه بعد از مردنش مردم به خود اجازه مي دهند با او اين گونه رفتار كنند.

پس از آن زن را يك صبح جمعه ديگر يا صبح پنج شنبه اي ديگر ديده بودم. معمولا براي خيرات كردن شيريني اي ، خرمايي،چيزي، ميان قبرها راه مي افتادم و به زنده هايي كه دور مرده ها جمع شده بودند، آن چيز را تعارف مي كردم. و جمله " خدا رحمتشان كند" يا " برسد به روحشان" را زياد مي شنيدم. او هم كنار همان قبر "اقوام" اش نشسته بود و همان چادر كهنه را روي صورتش كشده بود و با دست هاي سياهش تسبيح مي گرداند. "بفرمايين". بي شك مرا شناخت. با نفرت روي برگرداند." من نمي خورم." حتي نگفت "خيلي ممنون" يا براي مرده ام بيامرزي اي نفرستاد. و دوباره ورد خواندن را زير لب ادامه داده بود و من هم از او دور شده بودم و انديشيده بودم هرگز به كسي كه از من كمك نخواسته كمك نخواهم كرد.

*

3. نيلي براي من يك دوست خوب بود. يك دوست خيلي خوب. از بعد از اولين باري كه يكديگر را ديدم، هر وقت تهران مي رفتم حتما ساعت هاي زيادي را با هم مي گذرانديم. راهپيمايي هاي طولاني مان كه گاهي هدف خاصي نداشتند جز با هم بودن و جز حرف زدن، معمولا از نقطه اي در شهر شروع مي شد و به نقطه اي در جهت كاملا متفاوت ختم مي شد. فقط وقتي به خانه بر مي گشتم متوجه خستگي پاهايم مي شدم. اما اين خستگي شيرين قطعا به هم صحبتي با او مي ارزيد.

"با نيلوفر داشتيم پياده سمت ولي عصر می رفتيم. يک دفعه نگاهم به پيرمرد لاغر و مرتبي افتاد که کنار پياده رو ايستاده بود. مثل پدربزرگي که يک لحظه وايستاده و به عصاش تکيه زده تا نفسش جا بياد. بعد فقط براي يک لحظه ديدم که دستش رو از دور عصا باز کرد و با حالت گدايي طرف ما گرفت و بعد خيلي زود دوباره بست و مظلومانه به ما نگاه کرد.

ازش که دور شديم به نيلوفر گفتم: اين پيرمرده چش بود؟ گدا بود به نظرت؟ نيلوفر گفت:فکر نکنم خيلي تميز و مرتب بود. گفتم: باور کن ديدم دستش رو يه لحظه طرفمون گرفت. برگشتیم. نيلوفر ازش پرسيد: پدر جان مشکلي براتون پيش اومده؟ زير لب زمزمه نامفهومي کرد که مريضم، بازنشستگي و بيمه ندارم... خودم خجالت می کشيدم پولي به سمتش دراز کنم ولي کردم. يک ذره که ازش دور شديم، يه دفعه دلم ريخت. گفتم: نيلو به خدا اين گدايي بلد نبود چيزي امروز گيرش نمياد، حتما مجبور شده. اي کاش بهش بيشتر کمک کرده بودیم. بدو بدو رفتيم جاي قبلي ولي پيرمرده نبود. دوتامون ماتمون برده بود. بغضم گرفت. فقط گفتم: واي نيلوفر ديدي گدا نبود... پرسون پرسون ردش رو گرفتيم و پيداش کردیم و يه مقدار پول بهش داديم..."

اين روايت نيلي بود از پيرمردي كه به نظر گدا مي آمد و حتي پس از ترك او هم نتوانستيم بفهميم واقعا بود يا نه. باز هم با خود انديشيدم اگر تنها بودم هيچ وقت براي كمك كردن به او پيش قدم نمي شدم. بي شك قدم هايم را سست مي كردم و دوباره با دقت نگاهش مي كردم و در دل به حالش تاسف زيادي مي خوردم. حتي سعي مي كردم در ذهن خود داستاني از زندگاني اش بسازم. شايد در جواني، مرد خوش سيما و خوش اندامي بوده است. شايد روزگاري به عشق دختري سر پيچ كوچه اي مي ايستاده تا محبوبه اش با چادر گل گلي و سري كه از شرم به زمين دوخته شده و گونه هايي كه از شرم به رنگ سيب تازه پاييزي در آمده، لحظه اي از كنارش عبور كند. شايد هم زماني سياسي بوده و در تظاهرات 30 تيربه هواداري رهبر ملي اش كتكي هم از پليس نوش جان كرده. شايد كارمند بلند مرتبه شركتي بوده يا كارگر دون پايه اي كه از درد ناچاري به تهران مهاجرت كرده. شايد اكنون بازنشسته اي است كه براي يك شاهي سنار نگاه التماس آميزش را به دست از ما بهتران دوخته، شايد... اما بعد از همه اين داستان هايي كه برايش مي ساختم هيچ گاه پولي به سمتش دراز نمي كردم چون همه اش از اين مي ترسيدم كه پول را توي صورتم پرتاب كند و فرياد بزند : "من گدا نيستم خانم." و خانم را طوري كه  انگار بدترين فحش دنيا را مي دهد، و با تاكيد بر روي حرف "خ" به صورتم بكوبد. و بعد مثلا ادامه دهد:" من اينجا فقط منتظر پسرم ايستادم كه بيايد و مرا به دكتر ببرد."  شايد پسرش هم مرد متولي باشد. رئيس يك كارخانه، يا معاون يك اداره دولتي كه يقه سه سانت پيراهنش را با وسواس خاصي بسته است، يا...

البته پيرمرد هرگز آن طور كه من فكر كرده بودم اين جملات را نگفت. پول را از دست نيلي گرفت و با نگاه حزن انگيزي چند ثانيه به ما خيره شد. انگار اين نگاه پايان دنيا بود. جايي كه كلمات با همه سرشاري ادعا آميزشان،‌جز سكوت چيزي ندارند كه به زبان جاري كنند. من و نيلي هرگر واقعا نفهميديم پيرمرد ، كمك خواسته بود يا نه. قرار گذاشتيم كه روايت هايمان را از اين حادثه بنويسيم. هرچند آن روزها من كمتر دست به قلم مي بردم و نيلي هم بعدا گفت دوست ندارد اين حادثه را به نوشتن آلوده كند، اما فكر مي كردم اگر من و او آن را بنويسيم روايت نيلي بي شك مهندسي تر و منطقي تر و روايت من رمانتيك تر خواهد شد. ولي روايت او از آن روز بعد از چند ماه، بي شك رمانس تر و احساساتي تر از روايت فرضي من از كار در آمده بود.  حتي در دفتر خاطراتم هم ننوشتم كه امروز به پيرمردي كمك كرديم كه كمك نخواسته بود، به گدايي پول داديم كه با اينكه گدايي نمي كرد اما از گرفتن پول ناخشنود نشد و چون دشنام زننده اي فرياد نزد: من گدا نيستم خانم." و خانم را يا تاكيد بيشتر روي حرف "خ" ادا نكرده بود. فقط نگاهش را به ما دوخته بود. نگاهي كه شايد زماني، با چشمان دختركاني چون ما، چه سرگراني ها كه نكرده بود.

 

نوشته شده توسط کاکتوس در 14:17 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم مرداد 1387

پس از مدت ها امروز بلاگفا را در قسمت آدرس تايپ كردم، سري به وبلاگ خودم زدم و وبلاگ دوستانم. بعضي ها حجم نوشته هايشان كه در اين مدت به صفحه مجازي خود اضافه كرده بودند آنقدر زياد بود كه از يك صفحه تجاوز مي كرد. و اين وسط انگار چون غريبه اي بودم كه بعد از مدت ها به جمع دوستانش وارد مي شود و تا دوباره انرژي اش با انرژي آن جمع هماهنگ شود مدت زمان اندكي طول مي كشد. نوشته بلدا را مي خوانم كه نوشته بود وبلاگ نويسي يك رسالت اجتماعي است  و هر ننه قمري حق ندارد هر چه به ذهن و قلمش خطور كرد در آن درج كند، نوشته هاي علي را مي خوانم كه پر است از نوستالژي وطن، م.ن.ش را مي خوانم كه چطور حوادث عادي مسخره اي را كه ممكن است براي هر كسي در طول روز اتفاق بيفتد با آب و تاب و زبان طنزگونه خاص خودش تعريف مي كند،‌طوري كه انگار جالب ترين اتفاق دنياست، مريم را مي خوانم كه مدت هاست مثل من انگار چنته اش خالي است،‌ شاه خاموش را مي خوانم و داستان پسربچه اي كه به مناسبت فرارسيدن ماه داغ، سرخ پوستي مي رقصد و ياد دختربچه عينكي اي در من زنده شد كه فقط روز اول تعطيلات را مي توانست تا لنگ ظهر بخوابد، نيلي را مي خوانم ومي انديشم او كه امروز از بهترين دوستان من است و چگونه مي تواند چنين افق وسيع و ديدگاه سترگي داشته باشد و داراي ان بعد. و ترجيح مي دهم فقط خواننده خنثي و بي نظر نوشته هاي همه آنها باشم بدون اينكه در بالابردن آمار نظرات آنها نقشي ايفا كنم يا در بحث هاي به درازا كشيده شان شركت كنم. مثل كودكي خجالتي كه تازه به مدرسه اي جديد رفته باشد.  و بعد به بقيه كساني مي انديشم كه وبلاگم را مي خوانند و اين مدت بارها ازم پرسيده اند چرا نمي نويسم،‌همه مقيمان فرنگ و همه دوستانم و همه كساني كه مي پرسند "نيلو جون چي شده؟" و همه كساني كه اين خطوط را مي خوانند تا فقط از من خبري داشته باشند و كساني كه اوضاع من آنچنان به نظرشان رقت انگيز مي رسد كه سعي در نصيحتم دارند و همه كساني كه با مشاهده يك نوشته طنز مي گويند " واي تو چه باحال مي نويسي" و با ديدن يكي از آن چس ناله ها ترجيح مي دهند با آرامش صفحه مجازي را ببندند و بروند سراغ يك فعاليت مفرح ديگر. و بعد به ياد مي آورم كه چقدر در اين حدود يك ماهي كه ننوشته ام اعصاب  خودم و ديگران در آسايش بوده است. مثلا مريم ديگر با لحني كه عاشقش هستم نمي گويد " نكبت باز تو رفتي ريدي تو اون وبلاگت؟!" يا هدي نمي گويد " چه شيك همه چيزو مي نويسي!" يا كسي نمي گويد " چقدر وبلاگت خالي است."  و من خالي از هر پر و خالي لحظه اي دلم براي تمام اين چيزها تنگ مي شود و بدون اينكه بخواهم براي كسي نقش بازي كنم يا خودم را شاد تر يا غمگين تر ، خوش قلم تر يا روشنفكتر از آن چيزي كه هستم نشان دهم، فقط دلم مي خواهد به اين شهر مجازي برگردم. شهر من، من به تو مي انديشم!

نوشته شده توسط کاکتوس در 23:42 |  لینک ثابت   •