پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387
تشکر و قدردانی
جمعه بیست و دوم شهریور 1387
happy my birthday
چهارشنبه بیستم شهریور 1387
در جستجوی شرزه
دوشنبه یازدهم شهریور 1387
کمدی- تراژدی سفارت کانادا
با رسيدن عقربه هاي زمان به روي 6، نخستين بارقه هاي خورشيد از كوچه منتهي به سفارت نمايان مي شود اما متاسفانه ساعت مي گويد هنوز حداقل يك ساعت و نيم ديگر تا آمدن كارمندان سفارت وقت باقي است. در طول اين مدت مرتبا به طول صف افزوده مي شود وخيلي از در صف ايستندگان تا حالا با هم رفاقتي بر هم زده اند. طفيلي هايي كه از قبل سفارت نان مي خورند هم كم كم از لانه هايشان بيرون مي آيند. اين افراد آدم هاي جالبي هستند، مثل عريضه نويس هاي روبه روي دادگشتري، كه فرم هاي سفارت را براي مراجعان پر مي كنند و 10—12 هزار تومان هم بيشتر نمي گيرند ( يك وكيل براي انجام دادن همين كار حداقل يك مليون تومان طلب مي كند). بعضي از اين طفيلي هاي خان نعمت بي دريغ سفارت هم شب زنده داراني هستند كه در قبال دريافت وجه حاضرند شب در صف بخوابند و نوبت بگيرند.
ساعت 7.5 است كه اولين كورسوي اميد با پديداد شدن اولين كارمند سفارت كه انگار كليد دار آن است به درخشش در مي آيد. كليد دار مردي ميانه سال، سيبيلو و قد كوتا هي است كه او را آقاي شماره 1 مي ناميم و خوش اخلاق ترين كارمند سفارت است. از آن رو كه با چهره اي گشاده با مراجعان حرف مي زند و به سوالاتشان پاسخ مي گويد. آقاي شماره 1 چند نكته از باب تذكر مي گويد و به هر كسي شماره زرد رنگي مي دهد. چند دقيقه بعد آقاي شماره 2 فرا مي رسد كه كاملا عكس آقا ي شماره 1 است. نه فقط از آن رو كه قد بلند است و سبيل ندارد، بلكه از آن رو كه بي نهايت بد اخلاق و سگ صفت است. از بس اخم كرده چهره اش دفرمه شده، بيني عقابي دراز و چانه درازي دارد كه در غبغب آويزانش فرو رفته و با خشم و نفرت به اطرافيانش مي نگرد. آقاي شماره 1 و 2 مسافران فرنگ را به صف مي كنند. آقاي با شخصيت كه نفر اول صف بود، روبه رو باجه تحويل مدارك قرار مي گيرد و پس از او نوبت به من مي رسد كه ترسان و لرزان پشت باجه قرار گيرم. فردي كه مدارك را تحويل مي گيرد يك زن است. اين را از صدايش كه با بلندگو صحبت مي كند ميتوان فهميد. زن، موجودي فرا زميني به نظر مي رسد.
عزيزان متولد سال هاي دهه شصت به ماقبل حتما كارتون كارآگاه گجت را به ياد مي آورند. يكي از آرزوهاي كودكان آن سال ها اين بود كه دشمن كارآگاه گجت را كه"مت" منام داشت ببينند! هرچند كارتون تمام شد و تا آخرين قسمتش چهره مت لو نرفت. فقط مي شد دست هايش را ديد و صدايش را شنيد. خانم فرازميني هم مثل دشمن كارآگاه گجت، ديده نمي شد. از او فقط صدايي وجود داشت كه به علت صحبت كردن با ميكروفون، كامپيوتري و غير قابل فهم شده بود. پنجره اي كه جداكننده موجود فرا زميني، از متقاضيان سفر به ينگه دنيا بود با زرورقي پوشانده شده بود. فكر مي كنم حالتي شبيه شيشه رفلكش داشت يعني از داخل مي شد خارج را ديد ولي ولي بلعكسش خير. البته بيشتر به شيشه رفلكش دم غروب شباهت داشت. يعني اگر خوب دقت مي كردي( كه اين دقت در مورد اقايان نام ديگري دارد) مي توانستي بفهمي كه چرا موجود فرا زميني پشت زرورق مستور شده: فرازميني چادر چاقچور روبنده به تن ندشت. تي شرت آستين كوتاه صورتي رنگي پوشده بود و موهاي كوتاه مشكي داشت. هر چند صورتش مثل دشمن كارآگاه گجت، تا آخر معما باقي ماند.
علت ديگري كه زن پشت پرده را به موجودي فرازميني مبدل مي ساخت، وحشتي بود كه آقاي شماره 1 و 2 در دل در صف ماندگان مي انداختند. آقاي شماره 1 با دلسوزي و آقاي شماره 2 با نفرت، در طول صف حركت مي كردند و به افراد گوشزد مي كردند كه: عصبانيش نكنيد،اگر به سوالاتش درست جواب ندهيد مي فرستتان آخر صف، مداركتان را از توي پاكت در بياوريد و گر نه ناراحت مي شود،... انگار موجود فرازميني اژدهايي بود كه اگر خلاف ميلش كاري انجام مي دادي مي توانست يك "ها"ي جادويي بكند و تو را بسوزاند! من هم چندبار نزديك بود مورد خشم مولوكانه واقع شوم. يكي اينكه به جاي 2 تا عكس 4 تا عكس داده بودم( دو تاي اضافي را با نهايت احترامات فائقه جلويم پرتاب كرد) ديگر اينكه دوتا از مداركم توي پاكت بود. البته از سركار عليه انتظار نمي رفت انگشتان ظريف خويش را براي از پاكت بيرون آوردن نامه هاي من خسته كند، بنابراين باز هم با اداي همان احترامات دو پاكت را جلويم پرتاب كرد: "درش بياريد". و نابخشودني ترين گناهم هم اين بود كه چون صداي خانم كامپيوتري و غير قابل فهم بود ايشان مجبور شد سوال " براي چه تاريخي پذيرش داريد؟" را دو بار تكرار كند. واقعا شانس آوردم كه عنايات عليه شامل حالم نشد، و به ته صف كه حالا بيشتر از 100 نفر مثل منتظران صف مستراح ، در ان، اين پا و ان پا مي كردند، پرتاب نشدم، كه فرستاده شدن به آحر صف در اين حالت مثل اين بود كه در مرحله يكي مانده به اخر يك بازي كامپيوتري ، آخرين جانت هم در برود و "بسوزي" و بروي اول بازي. كه خوشبختانه من نسوختم و فرازميني مداركم را داخل يك جاكاغذي زرد رنگ گذاشت و اذن دخول داد. چند دقيقه بعد در سفارت باز شد و آقاي شماره 2 در حالي كه با نگاه هاي خشمگينش در چهارچوب در ايستاده بود، من و خانم بعد از من را به داخل فراخواند و ما همراه او وارد اتاق كوچكي شديم. آقاي شماره 2 كه نه تنها سگ بود، بلكه هار هم بود، ابتدا موبالم را گرفت، بعد كليه زيور آلات فلزي ام را،و بعد با نهايت گستاخي محتويات كيفم را كه مثل چاه ويل عميق بود گشت ( شانس آوردم دوربينم را نديد ورنه مجازاتم احتمالا 3 بار اعدام در ملا عام بود). حتي به عينكم هم رحم نكرد. كساني كه اين جانب را از نزديك مي شناسند مي دانند كه من بدون عينكم مثل ماهي بيرون افتاده از آب مي مانم و نه تنها حس بينايي ام به تشخيص رنگ هاي در هم و بر همي تقليل مي يابد، بلكه ساير حواس 5 گانه ام ( شنوايي، بوياييي،...) را هم از دست مي دهم. البته باز من خوشبخت بودم چون آقايان مجبور بودند كمربند شان را هم باز كنند! آقاي شماره 2 تا كامل اطمينان حاصل نمي كرد كه فرد از هر گونه فلزي در لباس هايش عاري است اجازه عبور از زير گيت مغناطيسي را نمي داد. گيت مغناطيسي شبيه گيت هاي ضد دزدي فروشگاه ها بود كه اگر كسي لباسي بلند كرده باشد به محض نزديك شدن به آن ويق ويق مي كنند. پس از عبور موفقيت آميز از گيت ويق ويقو، اولين كاري كه كردم به چشم زدن عينكم بود. بعد از آن روي صندلي هاي انتظار نشستم تا نوبتم بشود.
آقاي با شخصيت، كه همانطور كه مي د انيد قبل از من در نوبت بود، اولين كسي بود كه فراخوانده شد. و من هم نفر دوم بودم. فردي كه مدارك را مي گرفت مرد جواني بود كه باز هم با بلندگو و از پشت شيشه با صدايي كامپيوتري با فرد مراجع صبت مي كرد و مداركش را مي گرفت. ايشان علاوه بر اينكه به طور كامل قابل رويت بود، بلكه نسبت به خانم فرا زميني بسيار خوش برخورد و خوش اخلاق بود. حتي مي توانم بگويم لبخندي بر لب داشت. و نسبت به كارمندان اداره جات دولتي خودمان هم هم از اين حسن برخوردار بود كه به علت تميز بودن و سه تيغه زدن صورت، تصوير باكتري مولد حصبه را فراياد نمي آورد. ايشان به قدري خوش لباس بود كه از كراوات استفاده كرده بود. آقاي كراواتي مداركم را گرفت و با مهرباني نامم را در كامپيوتر تايپ كرد و حتي با خوش خلقي پرسيد چرا در رسيد بانكي به جاي صد و ده هزار تومان صد و يازده هزار تومان پرداخت كرده ام. آقاي كراواتي چند تا سوال ديگر هم كرد و رسيدي مثل رسيدي كه موقع خريد از مغازه، مي دهند، به دستم داد و گفت 7 مهر ساعت 2 بعد از ظهر براي گرفتن جواب مراجعت كنم. با اتمام كار، آقاي شماره 2 كه مدام از داخل به بيرون سفارت در رفت و آمد بود و همچنان با كينه به كل كاثنات مي نگريست، موبايلم را بازپس داد و دكمه اي آيفن مانند را فشار داد تا درب مباركه سفارت عليه به رويم گشوده شود و به آفتابي كه بيرون اين قفس مي تابد سلامي دوباره گويم. بيرون اين اتاقك مخوف، در صف ايستندگان هنوز اين پا و ان پا مي كردند، و من در حالي كه به 7 مهر چشم دوخته بودم هنوز به آقاي شماره 1، آقاي شماره 2 ، زن فرازميني و مرد كراواتي فكر مي كردم. كه همگي ايراني بودند. كه حتي اگر ايراني نبودند هم باز به اين معني نبود كه اجازه هر برخوردي را با ما دارند. در واقع تنها فرد غير ايراني كه من آن روز در سفارت ديدم و باعث شد اين گونه قضاوت كنم كه تنها فرد غير ايراني موجود در سفارت است، پسر افغاني نظافت چي اي بود، كه خيلي هم تر و تميز و اتو كشيده بود و از قضا او هم حتي به آرزومندان سفر به فرنگ، فخر مي فروخت. هر چند نظير چنين برخورد هاي توهين آميزي را به كرات در اداره جات دولتي و بانك و پست و آموزش دانشگاه و غيره ديده ايم و مي بينيم. پس انتظار بيهوده است كه در سفارت يك كشور خارجي كه همه كارمندانش از جنس همان كارمندان بانك و پست و اداره برق و آموزش هستند، طمع برخوردي خوش داشته باشيم. بگذار اين گونه بگويم: ما راست قامتان هميشه تاريخ، به توهين عادت كرده ايم.
پنجشنبه هفتم شهریور 1387
حال آنكه مرا زبان از هر پاسخي عاجز بود؟
و مرا ميل آن نبود كه با تو برگويم برعكس تو، حتي اگر پيكرم در خاك شود، و از خاكم سبزه برويد، نا رفيقي ها از خاطرم محو نخواهد شد.
و مرا ميل آن نبود كه حتي با تو گلايه اي بر گويم،
يا غم زمانه را با تو برنالم،
كه با دوست از دل مي گويند و تو بر من ديگر غريبه اي بيش نبودي.
حتي ميل آن نبود كه چون شاعر غريب گويم
"تو هم از ما نبودي يار!"
كه يار را ديگر ياري اي نمانده
و نه از آن آتش حتي شرري مانده
كه " آتش خاكستر را هم سوزانده"!
و مرا ديگر ميل آن نيست كه اين گونه، كلماتت را با جان خويش بنوشم،
كه كلماتت همه فريبند،
و من تو را جايي پشت آن دلبركان فريبا، كه روزي و روزگاراني مرا طلسم كرده بودند، جا گذاشتم
تو را پاك مي دانستم، پاك و بخشنده و بزرگوار، چون مسيح! مسيح ات!
ولي سحر ساحران فرعون بودي، نزد عصاي موسي!
كوهي بودي، در منتهي اليه آنجا كه خورشيد با زمين بدرود مي گويد،
و آنجا كه خورشيد پشت زمين به گل مي نشيند
كوهي بودي، اما مقوايي!
و من "ساده دل بودم كه مي پنداشتم دستان نا اهل تو بايد مثل هر عاشق رها باشد"
برو اي كوه مقوايي برو! با من ديگر سخن از مهر نگو!
ديگر حتي سخن از صياد و شكار نيست،
و اين بار برايت از سنگ و شيشه نيز نخواهم نوشت،
"ما رو باش!"
برو اي نارفيق برو!
بگذار تمام لحظاتي را كه عقربه هاي ساعتم در آنها هرز مي چرخيدند، از ميان لب هايت باز پس گيرم،
و بوي تنت را به دست باد سپرم،
و چون ققنوس از خاكستر خويش زاده شوم
نه چون ققنوس، كه ققنوس خود آتش بر خويش مي افكند،
اما تو بر من آتش افكندي و از دور بر شعله ور شدنم خنديدي
مرا نه ديگر حتي آن باشد كه بر خويش افسوس خورم، چون شاعر
- "افسوس بر من، افسوس بر من!"
با اينكه من نيز چون او "گوهر خود را فشاندم
در پاي بت هايي كه بايد مي شكستم"
از آن رو كه من نيز همه را از براي تو شكستم
و تو مرا شكستي!
برو اي تبر به دست، و ديگر هيچ سراغ از آن شكسته مگير،
برو وبا من از مهر ديگر هيچ سخن مگو،
برو به همانجا كه پيش از آمدنت، پنهان از خاطرات من، در منتي اليه آنجا كه خورشيد در پشت زمين به خون مي نشيند، چون كوه ايستاده بودي و به دنياي من نظري نيز نمي افكندي
برو كه مرا با تو حتي ميل به گلايه اي نيست، زبان به كنايه اي نيست،
نه اشكي، نه حتي خشمي،
نه كلمه اي و ترانه اي ،
و نه حتي غرلي از حافظ تا بر تو بر گويد:
"حيف باشد دل دانا كه مشوش باشد"
برو اي همه كلمه برو، كه كلمات مرا با تو كار نيست،
كه كلماتم بر چشمان لطيف تو ملال مي افكنند!
آري چشمانت را- كه زماني مي پنداشتم دنيا در آنها جاري است
از روي كلماتم بركش – از روي نگاهم كه به آساني توانستي بر كشي!
و نگذار ساحت كلماتم را، نگاه غريبه ات بيالايد،
آري مرا با تو ميل آن نيست، و ياراي آن نيست، كه با تو سخن در كشم
از آنكه سجده كردنم را به درگاهش به سخره گرفتي خواستم تا به من آرامش ببخشد،
و او دريايي آرامش و فراموشي را با هم به من هديه كرد،
برو و بر اين دريا موج ميفكن،
برو، مرا با تو ديگر هيچ كار نيست،
من بار گرانم غريبه،
مرا بگذار و بگذر...
یکشنبه سوم شهریور 1387
با دلم مي گويد،
كه دروغي تو دروغ،
كه فريبي تو فريب

