سه شنبه سی ام مهر 1387
اپیزود اول:
فرض کنید یک روز سرد زمستانی است. شما 22 ساله هستید و در حالی که یک جا کاغذی زرد رنگ در دست دارید و در افکار خود غوطه ورید، بدون توجه به اطراف دارید مسیر خود را پیاده طی می کنید. دارید از پیچ دروازه شیراز به خیابان سعادت آباد می گذرید. ناگهان صدایی در سمت چپ خود می شنوید رو برمی گردانید و متوجه می شوید صدا متعلق به پسری است که مثل قارچ در کنار شما سبزشده و در سمت چپ شانه شما سایه به سایه می آید و با این جمله سر صحبت را باز می کند: "ببخشید می تونم مزاحمتون بشم؟" آقا پسر چندان هم کم سن و سال به نظر نمی آید. چشمان سبز و سر نیمه طاس و پوست سفید و قد نسبتا بلندی دارد و با لهجه اصفهانی کش دار نفرت انگیزی از شما، سنتان، کارو بار و میزان تحصیلات و برنامه تان برای آینده و... سوال می کند و بعد مثل آدامسی که بچسبد ته کفش اصرار می کند شماره اش را به شما بدهد و شماره شما را بگیرد. شما دو راه در پیش رو دارید. یا شماره تان را بدهید که در این صورت با ارزش ترین اطلاعات شخصی تان را جرینگی داده اید دست دشمن، یا هم می توانید هم شماره او را بگیرید با این خیال که وقتی از شر این مگس مزاحم راحت شدید دیگر هرگز او را نخواهید دید و شماره اش را هم به سادگی پاک می کنید . در این صورت انتخاب این گزینه سخت در اشتباهید چون آقای سمج –که خودش را مهران معرفی کرده- آنقدر اصرار می کند که همانجا جلوی چشمش برایش "میس کال" بیندازید که بدون انجام این کار مطمئنید شرش را از سر شما کم نخواهد شد. پس دیدید که هر کدام از دو راه حل را انتخاب کنید نتیجه یکی خواهد شد. شما از آقای سمج خداحافظی می کنید و جدا می شوید. البته موقع خداحافظی آقای سمج دستش را دراز می کند و شما خوشحال می شوید که یک جاکاغذی زرد رنگ در دستتان است چون به جای دستتان با جاکاغذی با او دست می دهید.
آقی سمج چند صباحی هر روز و روزی چند بار مثل مگسی که روی کباب می نشیند و هر چه کیشش بکنی باز برمیگردد، با شما تماس می گیرد. شما جوابش را نمی دهید یا او را "ریجکت" می کنید اما او با اعتماد به نفسی مثلا زدنی و پشت کاری خستگی ناپذیر کارش را تکرار می کند. چون خیلی از وقت ها هم از تلفن عمومی یا شماره های ناشناس زنگ می زند، شما هر شماره ناشناسی ببینید جواب نمی دهید.
آقای سمج بالاخره بعد از یکی دو ماه کاملا دست بر می دارد و شما به زودی اصلا وجود چنین آدمی را فراموش می کنید.
*
اپیزود دوم:
یک پیش از ظهر گرم اواسط مهر است. شما حالا 24 ساله شده اید. یک کیسه سنگین پر از کتاب در دست دارید و درحالی که در افکار خود غوطه ورید و به اطراف توجهی ندارید، از پیچ خیابان میر به سمت چهار باغ بالا می گذرید. ناگهان صدایی از سمت چپ خود می شنوید که متعلق به پسری است که عین قارچ کنار شما سبز شده و در سمت چپ شانه شما سایه به سایه می آید و با این جمله سر صحبت را باز می کند: "ببخشید می تونم مزاحمتون بشم؟" شما رو بر می گردانید و بلافاصله او را به جا می آورید که جالب است که دراین مدت ذره ای تغییر نکرده و هنوز آقا پسری است که چندان هم کم سن و سال به نظر نمی آید. چشمان سبز و سر نیمه طاس و پوست سفید و قد نسبتا بلندی دارد و با لهجه اصفهانی کش دار نفرت انگیزی حرف می زند و حتی جملاتی که برای باز کردن رشته سخن به کار می برد عینا تکرار همان جملات دو سال پیش هستند. فقط این بار بعد از چند ثانیه نگاه عجیبی به شما می اندازد و می گوید "چهره تان برایم آشناست!"
شما که خنده تان گرفته می گویید"بله آشناست" و اضافه می کنید "شما آقای مهران هستید؟!"
حالا او هم متعجب شده و می پرسد شما را کجا دیده. و شما می گویید دو سال پیش هم همین جوری توی خیابان یهو افتاده دنبالتان. در واقع خود شما هم از این تصادف شگفت زده شده اید و خنده تان گرفته و شاید از دیدن دوباره این ادم آن هم به این شکل مشعوف شده باشید. آقای سمج دوباره مثل آدامس می چسبد ته کفش و اصرار می کند شماره اش را بدهد و شماره شما را بگیرد. شما این دفعه دگر اشتباه دفعه قبل را تکرار نمی کنید و چون به میزان سماجت وی آگاهید پیش خود فکر می کنید چیزی بگویید که به طور کلی شرش کم شود. کاملا قابل پیش بینی است. شما می گویید نامزد دارید! آقای سمج همانطور که دو سال پیش اطلاعات کاملی درباره شما و کاروبار و میزان تحصیلات و.. شما کسب کرده بود، حالا همین سوالات را درباره نامزد فرضی شما می پرسد. شما یاد جک آن زنی می افتید که شوهرش گم شده. با زن همسایه نزد پلیس می روند. پلیس می گوید مشخصات شوهر گم شده تان را بگویید و خانم شروع می کن دبه تعریف که شوهر من مردی است جوان، خوش قیافه، خوش تیپ، پولدار... زن همسابه می گوید چرا دروغ می گویی شوهر تو کی این جوری بود؟ جواب می دهد بگذار حالا که می خواهد پیدا کند یک خوبش را پیدا کند! شما هم به همین ترتیب مشخصات نامزد خیالی تان را می گویید، مردی است تحصیل کرده، خوش تیپ، دارای شغلی مناسب با حقوق مکفی و....ولی آقای سمج هنوز دست بر نداشته :"حالا شماره منو داشته باش یه وقت اگه از نامزدت منصرف شدی زنگ بزن!!!" شما اعلام می کنید که از نامزدتان منصرف نخواهید شد و آقای سمج پس از اینکه برای شما آرزوی خوشبختی و موفقیت میکند از همان راهی که آمده بر می گردد و از سمت چپ شانه شما ناپدید می شود. شما نمی توانید انکار کنید از اینکه حادثه ای که احتمال وقوعش یک در میلیون است برای شما پیش آمده، هیجان زده نشده اید.
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
معاشران زحریف شبانه یاد ارید حقوق بندگی مخلصانه یادآرید
به وقت سرخوشی از اه و ناله عشاق به صوت و نغمه چنگ و چغانه یاد ارید
چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی زعاشقان به سرود و ترانه یاد آرید
چو در میان مراد آورید دست امید زعهد صحبت ما در میانه یاد آرید
نمی خورید زمانی غم وفاداران زبی وفایی دور زمانه یاد آرید
سمند دولت اگر چند سرکشیده رود زهمرهان به سر تازیانه یاد آرید
به وجه مرحمت ای ساکنان صدر جلال زروی حافظ و این آستانه یادآرید
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
"چرا اینقدر می لرزی؟!"
پشت دستم را به قلبش گرفتم و خنده ای زدم.
"کوفت"
نگفتم چرا اینقدر قلبت تند می زند.
شنبه بیستم مهر 1387
شنبه بیستم مهر 1387
شنبه بیستم مهر 1387
کین عمر طی نمودی اندر امیدواری
دوشنبه پانزدهم مهر 1387
سریال روز حسرت. توهین به شعور بیننده
هر ساله با شروع ماه مبارك رممضان شبكه هاي مختلف با ساخت سريال هاي مختلف سعي در جلب مخاطب و ربودن گوي سبقت از رقباي خود هستند. اما به نظر مي رسد سريال هاي امسال افت قابل ملاحظه كيفي و محتوايي از خود نشان دادند. پر حاشيه ترين سريال رمضان امسال سريال بزنگاه بود كه به علت پرداختن به برخي تابوهاي ا جتماعي در صدر اخبار رسانه اي قرار گرفت ولي قصد من در اين نوشتار نقد سريال روز حسرت است.
مدت هاست مقوله اي به نام "شعور بيننده" ، در روند سريال سازي سيما، به فراموشي سپرده شده است. اما اين شعور در سريال روز حسرت به طور قابل ملاحظه، بيش از ساير توليدات سيما، مورد توهين قرار مي گيرد. كارگرداني ضعيف، فيلم نامه بي سر و ته، شخصيت پردازي ها ي متزلزل، بازي هاي افتضاح، و عوامل حرفه اي بد، مجموعه اي را به وجود آورده كه فهم و شعور بيننده در آن به شدت دست كم گرفته شده است. شخصيت هاي داستان همگي بلاتكليف و پادر هوا هستند. مثلا "فريده" يك روز زني شيطان صفت و كلاش نشان داده مي شود و روز ديگر دختري معصوم كه فقط در فكرمادر شدن است. "معصومه" كه سعي شده هماننداسمش كاملا معصوم جلوه داده شود از شدت حماقت كفر بيننده را در مي آورد. انگا زن خوب و پاك و ايده آل از ديدگاه تلويزيون چي ها، زني است كه شعور كشيدن ترمز دستي يا چرخاندن فرمان اتوموبيل يا باز كردن كمربند ايمني خود را هنگام تصادف ندارد، يا عقلش نمي رسد به شوهرش بگويد تا وقتي ترمز اتوموبيل را درست نكرده حاضر نيست سوار آن شود.آري زن ايده آ ل تلويزيوني زني است كه وقتي شوهرش يك آهنگ "مجاز" شش و هشت مي گذارد به او چشم غره برود ، يا در نهايت بزگواري زنانه به او بگويداگر مي خواهد برود زن ديگري بگيرد!! "نرجس" زن ديگر داستان، شخصيتي در اوج بلاهت است. اين خانم كه برعكس بقيه خانم هاي ايراني عروسش را بيشتر از پسرش دوست دارد، شب ها با هفت قلم بزك دوزك، نماز شب مي خواند! صحنه هاي مربوط به مكاشفه هاي عرفاني اين بانوي محترمه، به غايت احمقانه است..انگار برنامه ساز قصد اكيد داشته با گنجاندن اين صحنه هاي حماقت بار، تمام مقدسات و اعتقادات شخصي و قلبي بيننده به عوالم غيب را يكباره به نابودي بسپارد. صحنه هاي خيالي بهشت و برزخ و دوزخ، جز توهين به معنويات كار ديگري نمي كند. سكانس هايي كه حاج خانوم و حاج آقا براي طرح سوالات مذهبي خود نزد روحاني مي روند نيز همين قصد را دارد. خوشبختانه در ماه مبارك رمضان كانال هاي تلويزون ساعاتي از برنامه هاي خود را به سخنراني هاي مذهبي و برنامه هاي احكام و تفسر قرآن و حديث و غيره مي پردازند و مردم عزيز روزه دار در آن برنامه ها از نصايح ارزشمند روحانيان بهره مند مي شوند. اما آيا جاي وعظ و خطابه يك روحاني، در سريالي تلويزيوني است؟ آيا جز اين است كه برنامه ساز با موقعيت نشناسي، و زور چپان كردن موعظه و نصيحت، هم قشر روحاني را بي عزت و هم مردم را از مسايل مذهبي زده مي كند؟
داستان روز حسرت انگار در يك كشور تخيلي اتفاق مي افتد. يك معتاد عملي سنگين، به راحتي از روزي كه اراده ميكند، بدون هيچ گونه دردسر و ناراحتي و عذاب روحي و بدن درد ، اعتياد خود را كنار مي گذارد. فقط براي خالي نبودن عريضه خانم معتاد درحال ترك يك ذره رنگش مي پرد! كه آن هم اگر اندكي عقل و شعور داشت مي تواننست با سرخاب ماتيك از سايرين مخفي اش كند!
يا مثلا يك ساقي مواد مخدر در مواجهه با پليس، اول چند دقيقه مثل عقب ماندگان ذهني به پليس بر و بر نگاه مي كند ، بعد كيفش را كه پراز مواد است به او تحويل مي دهد! در حقيقت پليس براي كشف يك باند احتمالا مخوف توزيع مواد مخدر، كمتر از سي ثانيه وقتش را هدر مي دهد!
در كشور خيالي اي كه اين داستان اتفاق مي اتد، كارگري كه از كارخانه اخراج شده مي تواند وكيل بگيرد و از كارفرماي خود شكايت كند. گويي برنامه ساز خبر ندارد در دنياي واقعي، به علت تغيير قانون كار، هر ساله هزاران نفر كارگر از كار خود اخراج مي شوند و اگر هر كدام بخواهند به دادگاه شكايت كنند كل سيستم قضايي كشور بايد درگير رسيدگي به كار اين از كار بيكار شدگان بي نوا شود!
از طرفي معلوم نيست دو تا دختر خانمي كه در دفتر وكالت نرجس خانم كار مي كنند و به نظر مي رسد منشي يا كارآموز خانم وكيل باشند، چرا او را نرجس، صدا مي زندد! شايد در كشور خيالي آقاي كارگردان منشي مي تواند رئيسش را، مثل دخترخاله اش، با نام كوچك صدا كند و به او دستور بدهد.
مسئله ازدواج هاي مجدد و ازدواج پنهاني دوم (وسوم و...) هم كم كم دارد در سريال سازي هاي صدا و سيما به روندي دائمي تبديل مي شود. گويي از عمد برنامه سازان عزيز قصد از بين بردن قبح اين مسئله و شكستن تابو آن را در جامعه دارند. جالب اينكه در تمام اين سريال ها، زن اول، ابتدا قدري ناراحت مي شود ولي به زودي شوهرش را مي بخشد و زن دوم هم با توجه به اينكه زني بد بخت و بي پناه بوده، تبرئه مي شود، مرد اندكي احساس ندامت مي كند، دوتا زن با هم آشتي مي كنندو هر سه نفر ساليان سال به خوبي و خوشي در كنار هم زندگي مي كنند!!
واقعا مطرح كردن چنين داستان هايي جز اينكه توهين به شعور بيننده است، چه نام ديگري مي تواند داشته باشد؟ آيا جاي آن ندارد كه هر مرد و زن آزاده ايراني با ديدن چنين برنامه هاي مستهجن و مبتذلي از شرم به خود بلرزد و از كساني كه سعي دارند هر مزخرفاتي ار به خود مردم دهند، اظهار بيزاري كند؟ ساخت چنين برنامه هايي كه توهين به شعور تمام مردان، تمام زنان، تمام ابناي بشر، و كل كائنات است، با چه هدفي ساخته مي شود؟ آيا اصلا در كشور ما مرجعي هست كه بتوان با شكايت از چنين برنامه سازاني، از ملت فهيم ايران كه شعورش تا اين حد دست كم گرفته شده، اعاده حيثيت كرد؟
یکشنبه چهاردهم مهر 1387
عشقی شاعر خون و آزادی
عشقي به تمام معنا فرزند زمان خود است. يعني فرزند محيط و اقتضائات دوره استبداد زده پس از مشروطه و پس از كودتاي رضا خاني. و مسلما چنين روشنفكري را بايد در ظرف زمان خود سنجيد و آثارش را در مقياس زمان و مكان خود به نقد كشيد. عشقي هم نظير همه روشنفكران دوره استبداد ايران زمين از ويژگي هاي شتاب زدگي و برداشت ها ي احساساتي از محيط خود برخوردار است. چنين ويژگي اي به بيش و كم در تمام هم عصران او مشاهده شود.گويي روشنفكر در فضاي خفقان و استبداد، چون بيمار محتضري است كه دستي دارد گلويش را مي فشارد و هر لحظه او را به مرگ نزديك تر مي سازد و او در اين لحظات اندك پيش از مرگ فقط مي تواند فرياد بزند. او فرصت ندارد تحقيق كند، بينديشد، مطالعه، مباحثه و نتيجه گيري كند، مسئوليت اجتماعي و ميهن پرستي و ظلم ستيزي، آن هم در آن فضاي رعب و وحشت، به علاوه جواني و احساسات تند و شورو حرارت آن، تنها به او مجال فرياد مي دهد. فرياد هايي كه شايد در خارج از ظرف زمان و مكان، هذيان گونه هايي بيش نباشند.
مقاله "پنج روز عيد خون" عشقي از زمره همين فرياد گونه هاست. عشقي در ديباچه اين مقاله مي نويسد در اين مقاله با همه دنيا حرف مي زند و مخاطبش تنها ايران و ايراني نيست: "اين است تقديمي من براي دنيا. دنيايي كه بي نهايت به اين تقديم محتاج است: اي دنيا! اي وطن! اي بشر! آورده ام براي تو چيزي را كه سعادت تو را هميشه سالم نگاه خواهد داشت!" اما پيشنهادي كه عشقي در اين مقاله به كل دنيا ارائه مي كند اين است كه مردم دنيا به جاي اينكه چند روزي از سال را به اعياد مذهبي يا آئين هاي بومي خود بپردازند، پنج روز مشخص از سال را بر درخانه افرادي كه حقي از آنها ستانده اند يا ظلمي در حق مردم روا داشته اند جمع شوند، خانه شخص ظالم را با خاك يكسان كنند و او را به قتل برسانند.
"عيد خون گير پنج روز از سال سيصد و شصت روز راحت باش"2
گويا عشقي از اجراي عدالت به شكل قانوني خود به حدي نااميد شده كه كل دنيا را با دعوت به انجام چنين مراسمي تشويق به ستاندن حقوق پامال شده خود به شكل فيزيكي مي كند. اينها را نمي توان به پاي بي رحمي و خونخواري و خشونت طلبي شاعر گذاشت. در ظرف زمان كه به او بنگريم شايد اين تقديمي كه از ديد وي ميراثي گرانبها براي بشريت و شاهكار فكر و ذهن خلاقه اوست، آخرين و تنها راه حل پيش روي باشد.
عشقي آرمان گرا و ميهن پرست و از جان گذشته است. روحه انتقادي و قلم تندي دارد كه چندان مورد پسند دستگاه حاكمه نيست.
"زبان عشقي شاگرد انقلاب است اين زبان سرخ زبان نيست بيرق خون است"3
نوشته هاي عشقي را مي توان در دو دسته مقالات و اشعار جدي كه بيشتر محتواي اجتماعي و وطن دوستانه دارند، و هزليات و هجويات طبقه بندي كرد. اشعار كنايه آميز عشقي را به سختي مي توان در تعريف "طنز" گنجاند. چه از آنها بيشتر مضامين تمسخر و بد دهاني و تند زباني برداشت مي شود تا طنز مقبول و نجيبانه. طنز را اگر به چاقو جراحي تشبيه كنند كه درد مي آورد اما سلامت مي بخشد، قلم عشقي را بايد به چاقويي تشبيه كرد كه جان را مي ستاند. اين مسئله را نيز قطعا مي توان با توجه به فضايي كه عشقي در آن مي زيست توجيه كرد. عشقي و هم عصرانش براي بيان خود راهي جز رو آوردن به هزل و هجو نداشته اند.
آثار عشقي، شايد به علت عمر كوتاه شاعر و شايد به علت سانسور، چه در دوره حيات و چه پس از حياتش، آنچنان مجال حضور در عرصه احتماعي را نيافته و به مقبوليت عام دست نيافته باشند. اما خيلي هم نمي توان به قاطعيت گفت زبان مردم كوچه و بازار از زبان عشقي، كه شايد به علت عمر كوتاه و محدوديت در نشر نوشته هايش، مخاطب زيادي نداشت، تاثير نپذيرفته است. عشقي يك روزنامه نگا ربود. آن هم در دوره اي كه دامنه توزيع نشريات پايتخت بسيار محدود و درصد مردم باسواد و روزنامه خواني كه دغدغه هاي احتماعي داشته باشند بسيار از آن محدود تر بود. اما بسياري از اشعار و ضرب المثل هاي مردم عامه هست كه از اشعار عشقي وامدار باشد.
"اي كه شيران را كني روبه مزاج، احتياج اي احتياج!"4
مصرع فوق ترجيع بند شعري از ميرزاده است با نام "احتياج". در ميان سروده هاي عشقي، از اين دست اشعار و عبارات كه مقبوليت عامه يافته اند و وارد زبان مردم كوچه و بازار شده اند، فراوان است.
عشقي مدافع سرسخت حقوق زنان و شايد از نخستين پيشگامان جنبش هاي برابري طلب در ايران باشد. نمايشنامه كفن سياه را مي توان منظومه اي در دفاع از حقوق زنان دانست
"شرم چه ؟ مرد يكي، ينده و زن يك بنده زن چه كرده است كه از مرد شود شرمنده؟"5
منظومه "سه تابلوي مريم" نيز با اينكه مي توان آن را داستاني با درون مايه هاي احتماعي انتقادي دانست اما از درون مايه هاي فمنيستي خالي نست.
با تمام اين اوصاف عشقي مرد بزرگي است كه جان در راه آزادي وطن مي گذارد. آخرين اشعار عشقي كه در روزنامه قرن بيستم وي چاپ مي شوند و منجر به توقيف روزنامه و قتل وي مي شوند هزلياتي اند در مذمت جمهوري رضاخاني با نام جمهوري نامه و مظهر جمهوري. زبان تند و استفاده از عبارات نه چندان مودبانه و خارج از حد تحمل شاه، وي را بر آن داشت تا ماورانش را به درب منزل عششقي بفرستد و با ضرب گلوله به زندگي كوتاه او پايان دهد. . پاياني كه بي شك نمي توان آن را پايان شاعر و پايان آزادگي دانست. عشقي در ظرف زمان خود روشنفكري تاثير گذار بود كه شايد بتوان در عصر حاضر نير بديل هايي براي او يافت.
دوشنبه یکم مهر 1387
معایب دخترها و پسرها از دید یکدیگر
*
وقتي تعدادي دختر دور هم جمع مي شوند غيبت مي كنند، و وقتي تعدادي پسردور هم جمع مي شوند؟
بله خالي مي بندند!
اين يك اصل كلي يا شايد هم يك قانون است!
فمنيست ها و حتي بسايري از آقايان مدافع حقوق زنان با به كاربردن اصطلاح "خاله زنك" مشكل دارند و اين عبارت را توهيني به قشر نسوان تلقي مي كنند. اليته با پيشرفت جوامع بشري بسياري از خلق و خوهاي جنسي هم تغيير يافته و عنايت داريد كه يكي از نشانه هاي آخرالزمان هم اين است كه دختر و پسر را نمي توان از هم تشخيص داد و اين امر خود بر وارونگي خصوصيات جنسي صحه مي گذارد. بنابراين ديگر با قاطعيت نمي توان گفت غيبت كردن صرفا يك ويژگي زنانه و خالي بستن صرفا يك ويژگي مردانه است، با اين حال مي توان آن را يك خصوصيت وابسته به جنس دانست كه شايد نه وابسته به كروموزوم هاي جنسي اما قطعا وابسته به هورمون هاي جنسي هست!
مثلا به جمله هاي زيركه از ديالوگ هاي مختلفي جمع آوري شده است، توجه كنيد:
-"آرايشش خيلي زشت بود ، تازهابروهاشوهم تراشيده بود..."!
-"با پيكان با سرعت 110 تا تو سربالايي گرفتمش..."!
-"تمام هيكلش عضله بود،مثل اسب..."!
-"لباسشو از حراجي خريده ولي به من گفت 120 تومن خريدمش..."!
-"پروژه اي كه تو مناقصه برده بوديم 50 نفر زير دست من كار ميكردن..."!
-"سرويسش بدلي بود ولي گفت طلا سفيده..."!
*
فكرميكنم تا همين جا موفق شده باشم منظورم را واضح و روشن بيان كنم. البته جمله ها و ديالوگ هايي از اين قبيل بسيار است. مي توانيد اين فهرست را تا بي نهايت ادامه دهيد! اما فكر مي كنم، غيبت كردن و خالي بستن، علي رغم تفاوت ظاهري شان، هر دو رذيلت هاي اخلاقي اي از يك جنس هستند. و هر دو بر يك نوع كمبود و حقارت شخصيتي دلالت دارند. البته واكاوي روانشناختي اين دو عادت مذموم از اين مجال خارج است و اي بسا روان شناساني كه عمر گرانمايه خويش را بر سر شناسايي و تحليل اين اخلاقيات جمعي صرف كرده باشند. منظور نظر اين حقير فقير ، اشاره به اين نكته است كه عادت بدگويي و عيب جويي از ديگران، و عادت بزرگ نشان دادن كارها و موفقيت هاي كوچك انجام شده و به دست آمده، دو روي يك سكه اند، و همگي از خود كم بيني و خود كم پنداري (نوعي اختلال كه تازه كشف و به نام نگارنده ثبت شده است!) حكايت دارند.
البته اين كه آدم سعي كند خصوصيات بدش را اصلاح كند و از سخنان لغو و بيهوده بپرهيزد بسي نيكوست، اما در مقابل اين سوال اساسي كه ذهن از پاسخ دادن به آن عاجز مي ماند، روي كمك نگارده حساب نكنيد!
سوال اين است: "پس وقتي دور هم جمع مي شيم درباره چي حرف بزنيم؟!!"
*
صحنه، يكي از آخرين صحنه هاي يك تاتر درام تكراري و مبتذل كه نظيرش با ضريب تشابه فراوان، بين تمام دختر و پسرها، شايد حتي از زمان ظهور پديده اي به نام "انسان" بر روي كره زمين، اتفاق افتاده است. پسر و دختري آخرين كشمكش هاي عاطفي را پس از پايان رابطه اي دردآور، با يكديگر مي گذرانند. انباني از خاطرات خوب و بد و تلخ و شيرين، را پشت سر گذاشته اند، يا دارند پشت سر مي گذارند. جدايي سخت است اما ماندن بر آنچه آزاردهنده است و روح را مي فرسايد سخت تر. و در پايان اين نراژدي مبتذل، دل به اين خوش دارند كه آنها نه اولين كسي هستند كه شكست عشقي خورده است و بي شك نه آخرينش خواهند بود.
اما هميشه دراثناي اين سكانس هاي پاياني، يكي ا زدو نفر ميل به بازگشت دارد و با عجز و لابه از يار قديمي اش طلب بخشش مي كند. شايد پي به اشتباهاتش برده و اميد دارد با طلب و نياز، دوست را نرم كند و اين سكانس تلخ،پس از پايان، آغازي دوباره يابد و بعد از اينكه پرده ها فرو افتادند، دوباره كنارروند و اين نمايش تكراري تاريخ صحنه هاي ديگري به خود ببيند.
يكي از آخرين ديالوگ هاي از سر نياز و طلب بخشش مي تواند چنين باشد:
پسر به دخترميگويد:" بعد از تو زنان بسياري وارد زندگي من مي شوند، اما براي من هيچ كدام مثل تو نمي شود."
تاكيد ش بر قسمت دوم جمله است و احتمالا پس از مدت ها تفكر با خودش سبك و سنگين كرده تا چنين جمله اي بر زبان بياورد. فكر كرده اين جمله تا چه حد ميزان عشق راستينش را به دختر مي رساند. و لابد چقدر هم برايش سخت بوده كه از سر غرور مردانه و متكبرانه خويش بگذرد و چنين جمله اي را بر زبان جاري كند. شايد حتي موقع گفتن اين جمله كف دستانش عرق كرده و مردانگي وجودش از شرم او را سرزنش كرده است. "آري اي عشق،.. براي من هيچ كس چون تو نمي شود."
دختر اما با شنيدن اين جمله ازخشم كف بر لب مي آورد. چه او فقط قسمت اول جمله را شنيده است. چشمان لطيفش پر از اشك مي شود و در ميان بغض و كين فرياد بر مي آورد: "حالا كه قرار است زنان زيادي وارد زندگي تو شوند، من هر چه زودتر مي روم تا آنها وارد شوند..."
-"اما من منظورم اين بود كه هيچ كس مثل تو نمي شود." پسردر دل مي گويد و متعجب است كه سخن صادقانه و عاشقانه اش اين چنين تعبير شده است.
دختر ديگر هيچ عجز و التماسي را نمي شنود و مي رود تا به خيال خود آن زنان ديگر هر چه زودتر وارد شوند.
پرده فرو مي افتد. آخرين سكانس اين نمايش تكراري هم به پايان رسيد. تراژدي مبتذلي كه ساليان سال است بين تمام زنان و مردان تاريخ، كه با زبان هاي متفاوتي با يكديگر سخن مي گويند، اتفاق مي افتد.

