تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387

- "ولی من مطمئنم آخر من وتو به یه جا ختم می شه!"

- "حرف آخر اسم تو چیه؟"

- "ر"

- "حرف آخر اسم من چیه؟"

-"ر"

-"دیدی به یه جا ختم می شه!"

نوشته شده توسط کاکتوس در 12:57 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387

یه شب خیلی وقت پیش خواب دیم انگشتری رو که حرف اول اسم مامانت روش بود و به جونت بسته بودو داده بودی به من.

فکر کنم خوابم تعبیر شده!!

آخه حرف اول اسم من و مامانت یکی بود!

من آدم خیلی خبیثی هستم چون فقط آرزو دارم بدبخت شدن و زمین خوردنتو ببینم.

نوشته شده توسط کاکتوس در 5:51 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دوشنبه بیستم آبان 1387

کاش من هم به زیبایی تو بودم پائیز!!
نوشته شده توسط کاکتوس در 20:26 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387

پدیده ای به نام اوباما

انتخاب باراک اوباما به ریاست جمهوری آمریکا از چند لحاظ حائز اهمیت بسیار و شاید نقطه عطفی در تحولات جهان است.

اوباما نخستین رئیس جمهور سیاهپوست  آمریکاست. انتخاب یک رئیس جمهور سیاهپوست عقلانیت را در تصمیم گیری مردم آمریکا نشان می دهد. و اینکه این مردم توانستند بر احساسات منفی خود نسبت به سیاهان غالب،  و بر عکس پیش بینی یک نشریه کانادایی "کوررنگ"  شوند. علاوه بر  این اوباما نخستین رئیس جمهور غیر آمریکایی الاصل ایالات متحده است. انتخاب وی شاید به معنی تغییر دیدگاه بنیادین این مردم نسبت به آمریکایی های آفریقایی تبار و سایر اقلیت های قومی و نژادی باشد، که سال ها از تبعیض نژادی رنج می بردند. در این کشور که زمانی لغو قانون بردگی سیاهان، منجر به ترور رئیس جمهورش شد، و زمانی نیز سوار شدن یک زن سیایپوست به اتوبوس سفید پوستان، به درگیری های خونینی انجامید،اکنون سیاهی با پیروزی ای قاطعانه بر مسند قدرت می نشیند تا تاییدی بر به ثمر نشستن مبارزات سیاهان برای احقاق حقوق اولیه انسانی باشد. و جالب تر آنکه 71% رای دهندگان به اوباما تا زمان اعلام نتایج نیمی از ایالت ها، سفید پوستان بوده اند.

اواما با شعار" تغییر" و تمرکز بیشتر بر مشکلات اقتصادی آمریکا وارد میدان شد و مباحث ایدئولوژیکی چون مبارزه با تروریسم را که توسط نو محافظه کاران تندروی آمریکایی مطرح شده بود، به حاشیه راند. این عدم تمایل مردم آمریکا به ادامه جنگ عراق و درگیر شدن در جنگی دیگر علیه ایران است. این انتخاب حداقل تا مدتی فضا را برای ایران و ایرانی که مدت هاست با کابوس جنگ به خواب می رود و با هراس جنگ بر می خیزد، امن تر سازد. اوباما بر عکس جرج بوش و نئوکان ها بیشتر در فکر حل چالش های اقتصادی آمریکاست و از نظر سیاست خارجی، اهل مذاکره است.

با توجه به نقش آمریکا در تحولات جهان، روی کار آمدن یک سیاست مدار میانه رو، آن هم بعد از پیروزی نو محافظه کاران تند رو در سراسر جهان ( مثل ریاست جمهوری نیکلا سارکوزی تند رو و آنگلا مرکل نو محافظه کار)، نوید آرامش بیشتری را برای جهان به همراه دارد.

اوباما سیاستمداری معتدل و میانه رو است که حتی حاضر به مذاکره بدون پیش شرط با تندرو های ایرانی است. به نظر می رسد دولتمردان ایرانی نیز از روی کار آمدن وی خوشحال باشند. اوباما به علت ویژگی هایی که دارد می تواند امیدی برای آغاز مجدد رابطه با آمریکا باشد. این فرصت برای سیاستمداران ایرانی باید مغتنم باشد. روی کار آمدن یک فرد میانه رو شاید به یازگشت مجدد میانه رو ها در ایران بینجامد. سیاه پوست بودن ، شائبه مسلمان بودن  و داشتن نام "حسین"، به همراه میانه روی و اهل گفتگو بودن، از جمله امتیازاتی هستند که اوباما برای رابطه مجدد با ایران داراست.

با وجود تمام موارد گفته شده، آنچه مسلم است این است که سیستم سیاسی آمریکا، سیستم یکپارچه ای است و شاید تفاوت خیلی قابل ملاحظه ای بین حکمرانی دو حزب حاکم بر این کشور وجود نداشته باشد. قرار نیست با آمدن اوباما سیاست های این کشور یک شبه تغییر کنند و آنچه از سخنرانی های انتخاباتی وی بر می آید، اوباما چندان هم با سیاست مداران ایرانی موافق نیست و نامه شدید الحنی که در جواب احمدی نژاد در سفرش به نیویورک، نوشت گواه این مدعاست.  اما تغییر سیاست جنگ طلبانه به سیاست مذاکره، برای ایران خالی ار فایده نیست.

هنگامی که سناتور جوان سیاهپوست در آمریکا به دنیا آمد ، سیاهپوستان آمریکایی از حق رای دادن برخوردار نبودند، و حالا یک سیاهپوست با رای بالای مردم به ریاست جمهوری رسیده است. از این منظر انتخابات ریاست جمهوری این کشور را شاید بتوان رویدادی فراموش نشدنی در حافظه تاریخ دانست. تاریخی که برای ادامه خود به تحولات این چنینی به شدت نیازمند است.

 

 

 

نوشته شده توسط کاکتوس در 22:18 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سه شنبه چهاردهم آبان 1387

اینا تنها چیزاییه که میتونم برات بنویسم!!!

نمی خوام هیچ چیز تو این دنیا باشه که تو رو یاد من بیاره. یاد بدترین خاطرات بدترین روزهای عمرم. واسه من تو یعنی بد بختی، بیچارگی، یعنی 4 ماه، از روزی که شناختمت، تا روزی که تصمیم گرفتم رابطه ام رو با تو کات کنم، گریه، اشک، ناراحتی، هر روز، هر ساعت، روز و شب... واسه من تو یعنی یه موجود سادیسمی که از ناراحت کردن من خوشحال می شد، یه بیمار جنسی که لذت می برد از اینکه اشک منو در بیاره، یعنی یه عالمه حرفای قشنگ اما زیرش یه هرزه بی شرف که تو کار بزن و درروئه! یعنی میدونست من عاشقشم و از عمد بی محلی می کرد، وقت نداشت ولی فقط برای من، حالش بد بود ولی فقط برای من، واسه من تو یعنی دروغ،  یعنی فریب، یعنی دغل، همه اینا یادم رفته بود، یادم رفته بود کسی که ادعا میکرد منو دوست داره با من چی کار کرد. راستشو بخوای خیلی راحت از سوراخ راه آب رفته بودی پایین، دیگه یه لحظه هم بت فکر نمی کردم، همه اثراتتو از تو زندگی ام پاک کرده بودم، عکسات، شماره ات، و حالا هم اون اشیای مزخرف، دیدی که حتی صداتم یادم رفته بود، حالا چرا به من زنگ زدی، دو روزه سیستم عصبی مو ریختی به هم و تمام اون خاطرات کثیفو یادم اوردی؟ اصلا تعجب می کنم چطور روت شد با من حرف بزنی؟!! یادته یه روز بم گفتی تو از جنس من نیستی؟ اون روز خیلی ناراحت شدم! آخه خیلی دوستت داشتم!! اما بعد خیلی خوشحال شدم که از جنس تو نیستم، مثل تو پلید نیستم و به خودم اجازه نمی دم با روح یه آدم این کارو بکنم. حتما الان سرگرم یه مترسک بیچاره دیگه هستی!! حتما به اون طفلک هم گفتی دومین دختریه که...!!! حتما مثل من هر چی تو گفتی رو باور میکنه! بیچاره احتمالا هنوز خیلی عزیزه! ارزش داره واسه اش هر کاری بکنی!!! طفلکی نمی دونه تا مطمئن شدی به دستش اوردی عین یه آشغال می ندازی اش دور!! حالا هم دلم نمی خواد هیچ وقت تو نوشته هامو بخونی. نمی خوام با اون کلمات قشنگی که همیشه از دهنت می شنیدم در مورد نوشته هام نظر بدی. قهقهه ای که امروز پای تلفن زدی واقعا چندش آور بود. چندش آور مثل همه اون خاطرات مهوع. اینا تنها چیزاییه که می تونم برات بنویسم و بفرستم. و دیگه نمی خوام هیچی تو این دنیا باشه که تو رو یاد من بیاره.

باید منو ببخشی اگه نتونستم درست حسابی حق مطلبو ادا کنم و بگم واقعا چی  تو دلم میگذره. می دونی که شنیدن خیلی بیشتر از اینا حقته. اما ارزش نداره بیشتر از این وقتمو پاش بذارم. تا همین الان هم مجبورم تا همیشه حسرت اون لحظه هایی رو بخورم که با تو و فکر تو می گذشت غافل از اینکه من بازیچه بودم برای بالا بردن اعتماد به نفس آقا!! طنز تلخی است زندگی ما. مجددا تکرار می کنم نمی خوام هیچی تو این دنیا منو به یاد تو بندازه.

نوشته شده توسط کاکتوس در 17:0 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجشنبه دوم آبان 1387

حافظ خمیرگیر!

جایی دربیوگرافی حافظ خواندم که پدر وی ذغال فروش بود و خودش از سن 21 ساگی نزد دایی اش به شغل پرده دوزی و خمیرگیری مشغول شد. سپس عاشق دختری به نام شاخه نبات شد و به خاطر به دست آوردن او چهل شبانه روز چله نشست و بعد هم موفق شد با او ازدواج نماید.

ایرانی ها همیشه ازحافظ تصوری پیامبر گونه و قدیس وار داشته اند و برایش احترامی درخور فردی آسمانی قائل بوده اند. این اعتقاد پبرامون حافظ، در شهر شیراز نمود بیشتری دارد. مردم شیراز حافظ را تقریبا می پرستند. هر گاه به مزارش می روند برایش گل می برند، عقب عقب از مزارش دور می شوند، به مزار پشت نمی کنند، اعتقادی که شاید فقط بعضی ها نسبت به مزار امامان دارند. دیوانش را چون کتابی آسمانی می گشایند ، گویی پیامبر گونه ای با آنها سخن می گوید.خیلی وقت ها هم عروس و داماد های قشقایی در شب عروسی به زیارت حافظ می روند. جالب است مردم شیراز حتی نمیتوانند تصورات جسمانی برای حافظ قائل باشند. در موزه زینت الملک که  مجسمه مومی تمام مشاهیر شیراز ساخته شده و در معرض تماشای عموم قرار داده شده است، به جای مجسمه حافظ فقط بارگاهی با پرده های حریر درست رده اند و در میان این فضا دیوان حافظ نفیسی با مینیاتورها و تصاویر زیبا گذاشته اند. گویا حافظ آنقدر منزه است که جسمی مانند انسان های دیگر نداشته که در وصف وتمثال بگنجد.

ما از بیوگرافی حافظ چیز زیادی نمی دانیم. شاید به جز دیوان او چیز دیگری از او دردست نمانده باشد، نه حکایتی که مثلا بگوید "شیخنا حافظ علیه الرحمه روزی از محلی می گذشت..." و نه هیچ زندگی نامه معتبر و موثقی. شاید شخصیت مقدس و فرازمینی حافظ در دیدگان ما دچار تزلزل شود وقتی بشنویم پدرش ی زغال فروش عامی بوده و خودش در کارگاه دایی اش خمیرگیری می کرده است! آری حافظ که به تعبیر استاد بهاءالدین خرمشاهی حافظه ماست، در سن 21 سالگی، مثل پسرهای لج باز، چهل شبانه روز در باباکوهی بست می نشیند تا دختر مورد علاقه اش را بهش بدهند!  آری حافظی که ما او را در دیوانش خلاصه کرده ایم مثل خود ما کاملا زمینی است. زمین زاده ای که علی رغم قدیس واره ای که از او ساخته ایم  تفاوتش با دیگران فقط در قریحه سرشار و استفاده او از کلمات است
نوشته شده توسط کاکتوس در 14:43 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چهارشنبه یکم آبان 1387

معرفی رمان بیوتن. نوشته رضا امیر خانی

بیوتن از جمله رمان های ساختار شکنانه سال های اخیر و از معدود رمان های جدید پارسی است که کپیه برداری زمان های مشابه دیگر به نظر نمی رسد. داستان بیوتن در همین سالها اتفاق می افتد و این برای رمان نویسی ایرانی که همیشه یکی دو دهه از فضای کنونی جامعه عقب است یک رویداد فرخنده به شمار می رود.  بیوتن هماند نامش کتابی عجیب است. کتابی پر از بازی های جالب کلامی و بازی با کلمات. نویسنده با تلفیق زبانی پرمایه، با جملاتی عربی و انگلیسی، که براساس فضای داستان که یک فضای غربی است، بیان می شوند، اوج هنر خود را در استفاده از کلمات  به کار می گیرد. به عبارتی نویسنده استاد بازی با کلمات است. بازی با کلماتی که داستان را روان تر و جذاب تر و فراموش نشدنی تر می کند.

بیوتن داستان "ارمیا"، یکی از بچه های جبهه و جنگ است که در قبرستان شهدا با دختری ایرانی الاصل "آرمیتا" که در مرکز تحققات مذهب دانشگاه نیوجرسی کار می کند و برای انجام پاره ای تحققات مذهبی به ایران آمده، آشنا می شود و این آشنایی از طریق نامه های الکترونیکی ادامه می یابد تا جایی که ارمیا برای دیدن و ازدواج با آرمیتا به آمریکا می رود. تشابه "ارمیا" و "آرمیتا" اولین فصل از بازی های کلامی داستان را پیش روی مخاطب باز می کند. گویا این دو شخصیت قرار است فقط در یک "ت" با هم تفاوت داشته باشند. فصل اول  داستان با ورود ارمیا به آمریکا  و آشنایی او با "خشی"، دوست و رئیس آرمیتا آغاز می شود. به نظر می رسد داستان می خواهد حول رابطه مثلثی ارمیا، آرمیتا ، خشی بگذرد، اما آرمیتا به زودی به حاشیه رانده می شود و خشی به شخصیت اصلی تبدیل می شود. گویا قصه گویی و وقایع نگاری، برای نویسنده بهانه ای بوده تا ارمیا و خشی را به عنوان نماینده دو طرز تفکر در تقابل با هم نشان دهد.

ارمیا یک مسلمان سنتی و تابع و مقلد فقه سنتی است. از دست دادن با زن ها امتناع می کند، با وسواس وضو می گیرد و روی تلفظ "ض" والضالین نماز حساسیت دارد و دست آخر هم در آمریکا شغل پخش گوشت ضبح حلال را برای معدود مسلمانان و رستوران های مسلمان نیویورک، انتخاب می کند. ارمیا دو نیمه سنتی و مدرن دارد که هردو بر خلاف آنچه به نظر می رسد، معمولا یک حکم را به او دیکته می کنند.

شخصیت خشی اما در هاله ای از ابهام است. از طرفی او را مردی لاقید و پول دوست معرفی می کند. یک استاد دانشگاه و رئیس مرکز تحقیقات مذهبی دانشگاهی که با ابزار های علمی سعی در اثبات یا رد باور های مذهبی کلیه ادیان دارد. مثلا او با تشکیلاتش دستگاه های فشار سنج کوچکی را در قبرمردگان قرار می دهند تا ببینند آیا فشار شب اول قبر واقعا بیشتر از فشاراتمسفر است یا خیر . از طرفی خشی نماز می خواند – چیزی که خود ارمیا هم از دیدنش تعجب میکند- حتی اگر این نماز به پیش نمازی یک زن باشد – چیزی که ارمیا در باور های سنتی خود نمی تواند بپذیرد- خشی شاید آداب طهارت گرفتن را به درستی اجرا نکند اما بزرگترین سخنرانی اسلامی را در مهمانی افطار مسلمانان نیویورک اجرا میکند. خشی نماد تفکر پول دوستی و پول پرستی در یک نظام سرمایه سالار است، که بااینکه ساعتی 300-400 دلار درآمد دارد، باز هم از حساب ربع سنتی های خود نیز نمی گذرد. درست بر عکس ارمیا که به خاطر بی توجهی به پول،  در نظام سرمایه سالار محکوم به نابودی است. ارمیا را اگر تلفیق مذهب و معنویت بدانیم، خشی در نقطه مقابل او یعنی تلفیق مذهب و پول است.

بیوتن از تمام ویژگی های یک رمان پست مدرن برخوردار است. به هم ریختگی زمانی داستان که یکی از ویژگی های رمان پست مدرن است، با فلش بک زدن های مدام نویسنده، در این کتاب وجود دارد. یکی دیگر از ویژگی های رمان پست مدرن، عدم تغییر شخصیت های داستان است. انگار شخصیت ها خلق شده اند تا فقط داستانی ار روایت کنند، نه اینکه حتما دستخوش انقلابات عظیم روحی شده و با این تغییر مصنوعی خواننده را به سمت و سوی دلخواه نویسنده سوق دهند. بیوتن یک رمان پست مدرن خوب است. رمانی که در آن  فهم و شعور خواننده ارج گذاشته شده ونویسنده برای وقتی که او برای خواندن صرف میکند ارزش قائل شده است. نویسنده در خلال داستان با خواننده حرف می زند، درباره طرح روی جلد کتاب نظر می دهد، نظر خواننده را می خواهد و از او می پرسد چه عاقبتی را برای شخصیت های  داستان می پسندد.

پابان بیوتن مثل آغاز و ادامه آن است. به عبارتی نویسنده خود را مجبور نکرده به صرف اینکه به پایان کتاب نزدیک می شود، داستان را ماستمالی کرده و سروته آن را جوری هم بیاورد که خواننده با رضایت خاطر کتاب را ببندد و در قفسه بگذارد. اگر لاغر شدن ورق های سمت چپ کتاب نباشد، خواننده به هیچ روی متوجه نمی شود کتاب دارد به پابان خود نزدیک می شود. نویسنده موفق می شود در پایان بندی، کیفیت اولیه را حفظ کند.

بیوتن کتابی فراموش نشدنی است. جملات و عبارات و بازی های کلامی آن شاید به این راحتی از ذهن خواننده زدوده نشوند. نویسنده با اینکه برای توصیف صحنه ها وقت نمی گذارد، اما صحنه های داستان و دیالوگ ها و شخصیت پردازی های قوی، کتاب را به شدت به یاد ماندنی می سازد. همین که نویسنده موفق شده باشد  ذهن خواننده را تا مدت ها به داستان خود مشغول کند، برای طبقه بندی این کتاب، در زمره رمان های معاصر قوی، کافی است.

نوشته شده توسط کاکتوس در 10:35 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin