تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387

ساخت مدل ریاضی پیش بینی حرکات لکه های نفتی به سمت جزیره خارک به کمک تکنیک های GIS!!

این عنوان پروژه جدید است که امروز آقای ب به من نشان داد تا روی آن کار کنم و به شدت ذهنم را به خود مشغول کرده است. مهندسان پتروشیمی، عمران آب و مکانیک سیالات عزیز، کسی هست بتواند در مورد سرعت حرکات لکه های نفتی به من اطلاعاتی بدهد؟!

*

اول برف زمستان اصفهان هم بارید. امشب در حالی که از شدت سرما به خود می لرزیدم و به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم، یک لحظه با خود اندیشیدم من با این روحیات متمایل به گرمی،  چگونه می توانم سرمای طاقت فرسا و زمستان 9 ماهه کانادا را تحمل کنم؟!

*

من به شدت عاشق اینم که آدم های سر خود معطل سر سخت را وادارم ازم عذر خواهی کنند!! آقای ش همکارم و مسئول قرارداد های شرکت و هم اتاقی آقای ب، پسری است بی نهایت مغرور و عبوس و عنق. امروز وقتی داشتم گزارش کارم را روی میز آقای ب که خودش در اتاق نبود می گذاشتم، پایم به سیم تلفن گیر کرد و هم تلفن محکم به زمین خورد هم خودم نزدیک بود پخش زمین شوم! اینجا بود که آقای ش که تا حالا با حرکات سر و دست با همه حرف می زد و یک با رهم در جواب یک یاز سوالات من با یک "نچ" خیل مودبانه جوابم را داده بود، به خاطر اینکه سیم این نلفن که بین میز او و آقای ب مشرک است باعث زمین خوردن من شده، از من عذر خواهی کرد!!!

*

یک روز از یک فروشگاه اینترنتی یک سی دی کارتون "بارباپاپا" خریدم! دو روز بعد هم پست آن را در خانه اورد. البته متاسفانه دی وی دی بود! ولی قسمت هایی از آن را، که کیفتی خیلی بدی هم داشت، روی کامپیوتر شرکت دیدیم! همکار بغل دستی ام، خانم الف، که دختر حدودا 30 ساله و فوق العاده شیطانی است قربان صدقه باربا ها می رفت و حتی گفت اگر خانم آ، همسر مدیر عامل، که هم اتاقمان است امروز زودتر رفت بقیه اش را هم ببینیم!!( که نرفت و ندیدیم!)

*

یک روز باید از این در چوبی هم عکس بگیرم. در کرم و قهوه ای رنگی که بر سر در آن خانه قدیمی مدت هاست بسته شده است. مثل همه در های چوبی. اما هیچ وقت وقتش را ندارم. همیشه با عجله از کنارش می گذرم. فقط به زیبایی اصیلش می نگرم. چیزی که این روزها گم شده است. هیچ گاه برایش وقت ندارم و می دانم یک روز از آنجا رد خواهم شد که او دیگر نیست. خرابش کرده اند و به جایش ساختمانی ساخته اند بدون هیچ زیبایی اصیلی. و من تا همیشه باید حسرت بخورم که چرا در دریچه دوربینم نگنجید...

نوشته شده توسط کاکتوس در 22:15 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم آذر 1387

مثلا چی می شه اگه من یه شب قبل از خواب

مسواک نزنم

قرص های آهنمو هم نخورم

قطره تقویت ابرومو هم نزنم

کرم مرطوب کننده هم به دستم نزنم

و همون جوری برم تو رویا؟

نوشته شده توسط کاکتوس در 10:0 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387

شاید لذت بزرگ زندگی این است...

*

 که بعد از 7 سال یکی از صمیمی ترین دوست های نوجوانی ات را پیدا کنی و در یک اول شب آخر پاییزی با او حرف بزنی. و بیشتر آنکه ببینی او اصلا عوض نشده،تو را هم فراموش نکرده، حتی چیزهایی یادش هست که مدت ها بود از حافظه کوتاه مدت و دراز مدت تو و مریم پاک شده بودند:."شرزه" به زندگی ما بازگشت!

*

یا این است که از پرواز یک کلاغ عکس بگیری.

*

یا با مدیر بخش و رئیست، آقای ب، که مرد جوان طاس خنده رویی با چشم های گرد مشکی است، به افتادن تلفن، یا خاطره بالارفتن یک سوسک از روی پای او بخندی.

*

یا بعد از دیدن این همه قیافه های عبوس، سوار تاکسی ای شوی که راننده اش با لبخندی به پهنای صورتش، پول را بگیرد و حتی بگوید: قابل نداره.

*

"ولی وقتی در زندون بازه، اون که فرار کنه خیلی خره"

اینجا زندان نیست. عشق و خاطرات من است. از وقتی ویزام آمده عاشق ماندن شده ام. به جز امشب که حس کردم به یک تغییر واقعی و شدید در زندگی ام نیاز دارم.

*

پاییز را زیر پایم له کردم. خش خشی کرد و خرد شد. سرمایش به تنم نشست. از گرمایم گرم شد. دستم به پوست پاییز خورد. با من حرف زد. در صدای قار قار یک کلاغ. مرا لمس کرد. با وزش نرم بادی خنک.  مرا بوسید. با برگ خشکی که از روی شاخه درخت، آرام روی صورتم افتاد. گفت به زودی مسافرم. روزها را بشمار. زردی را به خاطر بسپار. نبینم مثل پارسال از رفتم اشک بریزی!

*

من دیگه قرار نیست اینجا خاطره بنویسم! دوستان و آشنایان و اقوام عزیز! خواهش می کنم اصرار نکنید! تقصیر خودتون بود. گندشو در آوردین!! شرمنده!

نوشته شده توسط کاکتوس در 22:54 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم آذر 1387

عطرهای روغنی و احترام به حقوق دیگران!

اولین بار وقتی به این مسئله از این دید نگاه کردم که خانمی که از عطر فوق العاده بوگندویی استفاده کرده بود، در سینما کنارم نشسته بود و من ناچارا دو ساعت از این بو مستفیذ شدم و با سر درد وحشتناکی سینما را ترک کردم. البته  عطر ها و اسانس های روغنی این روز ها مثل ذرت مکزیکی و پاستیل فروشی های فله ای، در هر پاساژی یافت می شوند و مسلما طرفداران خاص خود را هم دارند. جالب اینکه ته ته تمام این عطر ها، بوی خیلی بد مشابهی است که عجیب هم ماندگار است!! در محل کار جدیدم هم دختر همکارم که مسئول انفورماتیک شرکت است، و یکی از همکاران هم اتاقی ام، از همان عطر بد بوی خانمی که در سینما بود استفاده میکنند، و آنقدر هم این بو تند است که احساس می کنم هر جا می روم به من چسبیده است!!! البته این دوستان و حتی مومنین و مومنات عزیزی که از عطر مشهدی و گلاب هم استفاده می کنند، قصد خوش بو شدن دارند نه آزار اطرافیان ولی با این دید می توان گفت استعمال به اصطلاح (!) عطرهای بد بو هم کانه استعمال دخانیات، اگر باعث آزار و اذیت دیگران شود، می تواند نوعی پایمال کردن و تضییع حقوق سایر شهروندان باشد!!! فقط این سوال پیش می آد که نکند عطر kenzoی 60 تومنی من، با بوی مست کننده اش، هم برای یک نفر دیگر همانقدر آزار دهنده باشد؟!!

نوشته شده توسط کاکتوس در 22:30 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم آذر 1387

به وصف نمی آیی و به دریچه دوربینم نیز پاییز!
نوشته شده توسط کاکتوس در 14:54 |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم آذر 1387

پدیده ای به نام محسن نامجو

محسن نامجو یک پدیده است. گذشت چند سال از ظهور او، چیزی از پدیده بودنش کم نمی کند. ساختار شکنی در موسیقی و تلفیق ریتم های موسیقی سنتی با ریتم های جاز و بلوز، استفاده از اشعار شعرای کلاسیک مثل حافظ و مولانا به سبکی غیر متعارف، که نظیر آن را قبلا از اسلاف او مانند گروه اوهام شنیده بودیم، و خواندن اشعار هجو و طنز آمیز و انتقادی با موضوع اجتماعی به سبک اشعار رضا براهنی و شاگردانش، از ویژگی های برجسته  موسیقی نامجو هستند. محسن نامجو در دید عوام و خواص اندکی خل وضع به نظر می رسد. طرفداران موسیقی های سنگین سنتی، هنجار شکنی های او را نمی پسندند. عربده ها و اصوات نامتعارف ( مثل صدا واق واق سگ)  که از مشخصه های موسیقی اش هستند، به مذاق هر کسی خوش نمی آید. حتی شاید بعضی ها این سیاق خواندن اشعار بزرگان کهن ادبیات را، نوعی هجو و تمسخر بدانند. اما با همه این مخالف ها، باز هم محسن نامجو یک پدیده است. نابغه ای که موسیقی را به خوبی درک و لمس کرده است. همین که توانسته به چنین تلفیق خوبی از ریتم های سنتی و بلوز دست یابد برای اثبات نبوغ او کافی است. هر جا ریتم موسیقی سنتی از نظر شنونده کسل کننده می شود، نامجو با یک تغییر ماهرانه، ریتم را به سمت ریتم بلوز شیفت می کند و هر وقت بلوز می آید که گوشخراش شود، به طور نامحسوسی ناگهان موسیقی به یکی از دستگاه های سنتی ایرانی تغییر می کند. نامجو شعر کهن پارسی را نیز به خوبی درک کرده و موفق می شود شور و شعف عارفانه حافظ یا مولانا را در قالب موسیقی عجیب خود به خوبی به تصویر بکشد. حتی در آن قطعه ای که بعضی از آیات قرآن را به سبک خیلی غیر متعارفی خوانده است و باعث اعتراض محفل قرآنی هم شد، به خوبی توانسته حالت ترساننده و انذار دهنده  آن آیات را به تجسم در آورد.

اما خیلی از شعر های محسن نامجو هم بیرون آمده از کارگاه های شعر رضا براهنی و سروده شاگردان وی یا خود نامجو است. طرفداران این مکتب نو ظهور، سبک بسیار جدید و غیر عادی ای را در شعر پارسی معرفی می کنند. مثلا آنها می گویند مگر ما کنار جوی مولیان نشسته ایم که بگویم " بوی جوی مولیان آید همی؟" یا معتقدند ما حتی در روزگار نیما زندگی نمی کنیم که چون او بگوییم "تو را من چشم در راهم در شباهنگام" کلمات و عبارات آشفته، که زاییده ذهن آشفته انسان امروز است، با مضامینی احتماعی و انتقادی از مشخصه اصلی این نوع شعر است. شعر "عقاید نوکانتی" ، مصداق بارز و نمونه خوبی از این سبک جدید است که دغدغه های فکری و اجتماعی یک نسل سومی بلاتکلیف و فاقد گذشته و حال و آینده را نشان می دهد:

"عقاید نوکانتی از آن من

شقایق نرماندی از آن تو

حلاوت و بی صبری از آن من

عشق پانزده سانتی از آن تو

ماکارونی تمبر هندی از آن ما

خیابان شهید قندی از آن ما

قبری که بهش می خندی از آن ما

ذکاوت و رندی از آن ما

...کوکوی دو شب مانده از ان ما

کپی پدر خوانده از آن ما

خلقت ناخوانده از آن ما

کلفتی پرونده از آن ما

دولت شرمنده از آن ما

ملی پوش بازنده از آن ما

انتقاد سازنده از آن ما

شاید که آینده از آن ما..."

به خاطر مجموعه ای از همین عوامل است که محسن نامجو علی رغم همه محدودیت ها و ممنوعیت ها امروز محبوبیت و همه گیری زیادی دارد. شاید چون با روحیات نسل جوان ایرانی سازگار است، و شاید هم موسیقی سنتی ایرانی  به چنین تحولی نیاز داشته باشد.

 

نوشته شده توسط کاکتوس در 22:13 |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم آذر 1387

از دفتر خاطرات یک مرده

جايي خوانده بودم كه زندگي دو قسمت دارد: قسمت اول در انتظار قسمت دوم و قسمت دوم در حسرت قسمت اول. آن موقع كه درسم در شرف اتمام بود يا تازه تمام شده بود و دچار افسردگي بعد از فارغ اتحصيلي (يك نوع افسردگي جديد است كه خودم كشفش كردم و رويش اسم گذاشتم چيزيست در مايه هاي افسردگي بعد از زايمان يا افسردگي زمستانه...!!!) شده بودم، به شدت حس مي كردم قسمت اول زندگي ام،قسمت شيرين و خوبش تمام شده و پس از آن هر چه باقي مي ماند مزخرف است و به قول شاعر هيچ بر هيچ است و..و اگر هم بخواهي به اين افكار ميدان بدهي و آنها را در مغز خود بپروري طولي نمي كشد كه تبديل به يأس ها و شك هاي فلسفي مي شوند و عين خوره روحت را مي خورند، اتفاقي كه دقيقا در مورد من افتاد و خودم هم نمي دانم چرا چون بر عكس بيشتر هم كلاسانم بلافاصله كار برايم پيدا شد ، چيزي كه خيلي ها حسرتش را مي خوردند ( گر چه الان چند گاهي است من هم مثل همان خيلي ها بيكارم و همگي با هم كشكمان را مي سابيم!!) كارمان هم كار جذاب و متنوعي بود و با چند تن از دوستان با هم بوديم و اين بو د كه علي رغم گرماي هوا و سنگيني كار تجربه خوبي محسوب مي شد و عصر ها هم كه به خانه مي آمدم تا زماني كه جان داشتم روي پروژه دانشگاهم كار ميكردم و خلاصه وقت كافي براي افكار مزخرف نداشتم اما با اين حال نمي دانم چرا به اين راه كشيده مي شدم، مثل اين كه درون گردآبي فرو افتاده باشي و هرچه تلاش كني بي فايده باشد، نمي داني بعدا چه به سرت خواهد آمد فقط مي داني تا زنده هستي بايد بچرخي بچرخي بچرخي...تا روزي كه بميري... به مرگ هم فكر كرده بودم!‌آن موقع كه دانشجو بودم فكر مي كردم حيف است الان بميرم!‌بگذار لااقل درسم تمام بشود، مدركم را بگيرم كه پيش خود فكر نكنم كار نصفه نيمه اي داشته ام و آن را نا تمام گذاشته ام. قبلا فكر مي كردم و در واقع آرزويم هم همين بود كه در يك تصادف رانندگي مي ميرم، بدون زجر و درد و رسيدن به خاري و خفت پيري. و به دليل اينكه همه البته جز خودم معتقد بودند من خيلي بد رانندگي مي كنم هيچ بعيد نمي دانستم كه روزي در همين جاده منتهي به دانشگاه كه پر از ماشين هاي سنگين و راننده هاي بي احتياط است جان به جان افرين باز پس دهم و حتي فكر مي كردم روي آگهي ام چه چيز خواهند نوشت! البته اينجا رسم نيست عكس بانوان را روي آگهي تسليت چاپ كنند اما هر كس عكس و سنم را مي خواند حتما كلي متأثر مي شد كه آخي طفلكي چقدر هم جوان بود...! يك بار با دوستي قرار گذاشته بودم، از يكديگر كه خداحافظي كرديم من سوار اتومبيل شدم آمدم دور بزنم و برگردم كه كاميوني بوق كشان از سمت چپم ظاهر شد ، اگر چند ثانيه دير تر ترمز گرفته بودم... آن دوست كه شاهد ماجرا بود چند دقيقه بعد برايم اس ام اسي زد و نوشت چقدر خدا رحم كرد... آن موقع ياد چند سطر از كتاب گفتگوهاي تنهايي دكتر شريعتي افتادم. هيچ گاه نشد آن كتاب را تمام كنم چون احساس مي كردم دكتر آنها را براي خودش نوشته، انگار كه خواندن انها نوعي تعرض به حريم خصوصي وي باشد، به هر حال اين جمله يادم آمد كه دكتر براي خودش نوشته بود كه تنها چيزي كه من در اين جهان بسيار دوست مي دارم سرعت است، و بعد ادامه مي دهد كه روزي داشتم با سرعت در مسيري مي تاختم چشمانم فقط به جاده بود و به عقربه سرعت نگار خودرو و من مست از سرعت ، 120،130(دقت كنيد دكتر ازسالهاي حدود دهه 40 حرف مي زده!!!) و به عوالم خويش فرو رفتم ، ناگهان كه به خود آمدم ديدم از جاده منحرف شدم و به همان سرعت به يك تل شن برخورد كردم ، اما... "خدا رحم كرد" و بلافاصله دكتر ادامه مي دهد خدا به چي رحم كرد؟ به كي رحم كرد؟ مگر من چه تأثيري در اين دنيا دارم كه خدا رحم كرد؟ زندگي چه كسي به من وابسته است كه خدا رحم كرد؟ من نباشم چه كسي آسيب مي بيند كه خدا رحم كرد؟...و من هم آن روز و روزهاي بعد همان فكر را پيش خود كردم: خدا به كي رحم كرد؟ به چي رحم كرد؟ حالم خوب نيست و مزخرفات مي بافم. مي انديشم الان كه ديگر هيچ گونه كار نيمه تمامي براي انجام دادن ندارم،‌شايد يكي يادم بياورد كه قرار است 21 بهمن تافل بدهم، ان شاء الله ان شاء الله كه نمره خوبي مي آوري و بعد هم لابد پذيرش از يك دانشگاه خوب خارجي وبعد هم مي روي به جايي كه در آن هر چقدر زحمت بكشي نتيجه آن را مي بيني ،‌جايي كه استاد سر كلاس نمي گويد من چون به زبان فارسي تسلط ندارم نمي توانم جواب شما را بدهم!! جاييكه همه مردم با هم مهربانند، كسي در صف هل نمي دهد، اصلا صفي وجود ندارد، همه عين آدم رانندگي مي كنند، آنجا ديگر نمي تواني ويراژ بدهي و سرعت بروي بايد مثل يك انسان متمدن موقع لاين عوض كردن راهنما بزني و بوق هم كه قول مي دهم نود درصد مردم آنجا اصلا ندانند بوق ماشينشان كجاست...و تو اينجا نباشي هم هيچ اتفاقي نمي افتد، دوستانت يكي يكي ازدواج مي كنند فقط تو ديگر نيستي تا همه جزئيات را با آب و تاب و اضطراب براي تو تعريف كنند، البته بي شك در نبود تو دوستان هم راز بهتري پيدا كرده اند، تو نباشي باز هم بچه هاي همسايه بزرگ مي شوند، تو نباشي باز هم بساز بفروش ها خانه هاي قديمي را خراب مي كنند و به جايش آپارتمان هاي تنگ و تاريك مي سازند نظير همان كه تو در آن بزرگ شدي، تو نباشي شهرداري اصفهان مترو را از زير چهار باغ عباسي مي گذراند و برج جهان نما هم همچنان به همان بلندي كه بود باقي مي ماند. تو مي روي به جايي كه غير از اينجاست،‌مردمي كه غير اين مردمند، در پيله خود پيچيده اي و فكر مي كني دنيا همين است كه تو داري مثل ماهي كه در مردابي تنگ زندانيست و تازه وقتي از مرداب پا به دريا مي گذارد مي فهمد حصار زندگي او چقدر محدود بوده، و تو مي روي به جايي كه اينجا نيست،‌گوشي تلفن را كه بر مي داري ديگر نمي گويي الو سلام، دلت اگر براي دوستي تنگ شد ديگر با يك اس ام اس از او سراغ نمي گيري چه برسد به فرستادن يا گرفتن يك جوك!، اين جور سرگرمي ها مال مردم جهان سومي عقب افتاده است! آنجا كسي وقت خود را به اين شكل هدر نمي دهد... يادم مي آيد اوايل تابستان بود با دوستانم ، اكيپ 8-9 نفره مان ، در پارك پل آذر، پاتوق هميشگي مان، جايي كه هميشه صبح هاي جمعه جمع مي شديم و واليبال بازي مي كرديم و به همين دليل هم اسمش را "باشگاه" گذاشته بوديم ، نشسته بوديم، من دفتر خاطراتي آورده بودم و از بچه ها خواستم برايم چند سطري يادگاري بنويسند، هيچ كس اين كار را جدي نگرفت و همه شروع كردند به مسخره كردن تا اينكه نگار يكهو گفت آخر نيلوفر قرار است شهريور برود كانادا!! اين تكه را توي هوا قاپيدم و بسيار ماهرانه همه را گذاشتيم سر كار و عجيب هم همه باورشان شده بود، تصور نمي كردم بتوانم تا به اين حد دروغ گوي خوبي ياشم. همه به ظاهر از رفتن من ناراحت شدند. حتي يكيشان گفت آخر پيشرفت ارزشش را دارد؟ گفتم رفاقت چطور؟ و آن يكي هم كه خيلي وقت بود مي گفت مي خواهد به كاناا برود گفت آنجا يكديگر را مي بينيم. آنقدر طبيعي بازي كرده بودم كه خودم هم باورم شده بود قرار است كمتر از دو ماه ديگر بروم و حتي دلم گرفت و احساس دلتنگي كردم، و بعد باز دوباره فكر كردم من نباشم مگر چه مي شود؟ كسي كه از كشور مي رود پس از مدتي به سادگي از خاطره ها هم فراموش مي شود، آنها هم، و ديگران هم به سرعت مرا فراموش خواهند كرد، هر جمعه دور هم جمع مي شوند و واليبال بازي مي كنند بدون اينكه من با انها باشم يا آنها كمبودم را احساس كنند و گودباي پارتي هم مثل يك جور مراسم خاكسپاري خواهد بود با اين تفاوت كه متوفي و مهمان همگي خوشحالند و...و من هم آنجا دلم تنگ خواهد شد، براي كوچه و پس كوچه هاي شهرمان، حتي براي لهجه اصفهاني كه مي پنداشتم از آن متنفرم و مثل اره اي كه روي فلز مي كشند اعصابم را خرد مي كند، براي زاينده رود كم آب و بد بو، براي ميدان نقش جهان كه پر است از صنايع دستي كشور هاي هند و چين، براي اتاقم كه در و ديوارش پر از عكس و يادگاري بود، و آن وقت به قول قهرمان كتاب بادبادكبازاحساس مي كنم در وطن خودم توريست هستم، به صنايع دستي و آثار باستاني و موزه علاقمند مي شوم و به قول دكتر گيوه اي را كه بايد به پا كنند به ديوار اتاقم آويزان مي كنم... آن روز ديگر هيچ گاه نخواهم انديشيد كه زندگي دوري ست باطل ،كار براي زندگي و زندگي براي كار ، مصرف براي توليد و توليد براي مصرف... اما آن روز شايد به آسمان نگاهي كردم و شايد توانستم به سوال شاعر جواب دهم كه اسمان هر كجا ايا همين رنگ است؟

* * * *

 

 

این نوشته را حدود دو سال پیش در وبلاگ ۳۶۰ ام  نوشته بودم. نوشته قدیمی و ضعیفی است. چون به حال و هوای الانم شباهت داشت آن را اینجا گنجاندم. هنوز هم نمی دانم آسمان در جای دیگر قرار است چه رنگ باشد...

نوشته شده توسط کاکتوس در 20:55 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم آذر 1387

ده شب مانده به آخر پاییز

شب سرد ده روز مانده به آخر پاييز. مرد از سرما مي لرزيد. زن از سرما مي لرزيد. مرد دست هايش را زير بغل پنهان کرده بود. دندان هايش به هم مي خوردند.

-"يه چيزي بگو گرم بشم!"

و زن در دل گفت " دوستت دارم،‌دوستت دارم،‌دوستت دارم!" و درونش گرم شد. مرد اما هنوز مي لرزيد. زن قهقهه مي زد و اردكي را تماشا مي كرد كه بي توجه به سرما، سرش را دز آب يخ رودخانه فرو مي برد.

صبح روز بعد مرد سرما خورده بود. زن هنوز قهقهه مي زد. كودك همان شب به دنيا آمد. نامي نداشت. عشق ترس و شور و اضطراب و هوس و لحظه و پاييز را چه نام مي گذاشتند؟ اما "شوخي" صدايش كردند. "شوخي با عشق"! زن اين نام را پسنديد، و بيشتر از آن اينكه توانسته بود با عشق شوخي كند.

مرد تمام زمستان را سرما خورده بود. زن اما هنوز از آن شب ده روز مانده به آخر پاييز داغ بود. زن تا ده شب بعد از آغاز پاييز سال بعد داغ ماند.

-"چقدر داغي!"

و از تنش شعله هاب آتش بر مي خواست. مرد هنوز سردش بود. هنوز سرما خورده بود. آنقدر سرد كه توانست آتش تن زن را خاموش كند.

كودك تا ده روز مانده به آخر پاييز سال بعد نماند. عشق ديگر با زن شوخي نكرد. زن در شب سرد ده روز مانده به آخر پاييز تنها نشسته بود، دست هايش را زير بغل پنهان كرده بود و اردكي را نگاه مي كرد كه بي توجه به سرما، سرش را در آب يخ رودخانه فرو مي برد. بلند گفت "دوستت دارم، دوستت دارم،‌ دوستت دارم!" مرد نشنيد كه گرم شود. خودش هم گرمش نشد. ديگر قهقهه هم نزد. زن سرما خورده بود.

نوشته شده توسط کاکتوس در 13:7 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم آذر 1387

تقصیر منه یا تو؟
نوشته شده توسط کاکتوس در 22:8 |  لینک ثابت   •