دوشنبه سی ام دی 1387
راه سوم!
تا حالا شده دلتان بخواهد با لگد تلویزیون را بشکنید؟! فکر می کنم این اتفاق برای خانواده من زیاد افتاده و اگر درست یادم باشد، فکر می کنم پدر خدا بیامرزم یک بار هم اوایل انقلاب از شدت عصبانیت زده بود رادیویی را شکسته بود. امشب من هم چند لحظه نزدیک بود دچار جنون آنی شوم و دست به چنین عملی بزنم، ولی به جای آن ترجیح دادم با همان شدت از غیظ و عصبانیت تلویزیون را خاموش کنم. و آن وقتی بود که گوینده برنامه خبری-تحلیلی شبکه یک، داشت درباره مهندس بازرگان و دولت او نظر می داد و با لحن پر صلابت (!) گویندگان اخبار، وقتی که اخبار نماز جمعه را گزارش می دهند، داشت می گفت: مهندس بازرگان در دولت خود از مردم فاصله گرفته بود. نه یارای مقابله با خواست عمومی مردم را داشت و نه توانایی ایستادگی بر حرف خود. بنابراین راه سوم را انتخاب کرد: استعفا!! به عنوان شاهد حرفش هم یک فیلم مصاحبه قدیمی با یکی ار دانشجویان پیروی خط امام را پخش کرد که شاید کمتر از 22 سال سن داشت و در حالی که با چهره ای عبوس و سری رو به پایین، جواب مصاحبه کننده را می داد، با شدت از حادثه تسخیر سفارت آمریکا دفاع می کرد. این دانشجو کسی نبود جز "محسن میردامادی"، دبیرکل فعلی حزب مشارکت!! اینجاست که هر آدمی ممکن است هوس کند مثل من شیشه تلویزیون را با لگد بشکند و...! اما من هم مثل مهندس بازرگان راه سوم را انتخاب کردم، نه یارای لگد زدن به شیشه تلویزیون ار داشتم، نه توانایی ادامه مشاهده این برنامه، بنابراین خاموشش کردم!
دوشنبه سی ام دی 1387
نیلوفند!
اولین ماموریت کاری ما هم به خیر و خوشی تمام شد. نداشتن لباس رسمی اداری هم، در جلسه، چندان برای من مشکل ساز نشد. مخصوصا وقتی بقیه همکاران را ددیم که با شلوار لی و کفش ورزشی و لباس های خیلی اسپرت تر از من آمده بودند، به خودم خیلی امیدوار شدم. رئیس بزرگ هم در جلسه بود. البته رئیس بزرگ (مدیر عامل شرکت) استاد خالی بندی و پیچاندن کارفرما است ولی کارفرما هم بد بلوفی به رئیس بزرک زد، رئیس کوچک (مدیر پروژه) شاید سر جمع فقط موفق شد پنج جمله حرف بزند و power point هایی که من و شریفه (همکارم) روز آخر تا ساعت 6 ماندیم تا درست کنیم، هم نتوانست نشان دهد. من و سه کارشناس دیگر پروژه ( و حتی رئیس کوچک) دو ساعت و نیم مثل دسته بیل نشسته بودیم. روز دوم هم من و رئیس کوچک از سد و تاسیسات و مخازن آن بازدید کردیم. رئیس کوچک استعداد عجیبی در تقلید همه لهجه ها و در آوردن ادای همکاران شرکت، را دارد. البته کتی (همکار دیگرمان) هم به همان خوبی ادای همه را در می آورد. مخصوصا رئیس بزرگ که صدا و لهجه خاصی دارد و من هم دارم تمرین می کنم ادایش را در آورم! ( چیز های خوب از هم یاد میگیریم!) هر چه فکر میکنم چقدر این مدت کار داریم مغزم سوت میکشد. باید گزارش پدافند سد و تاسیساتش را ظرف یک هفته تکمیل کنم، گزارش یک سد دیگر و یک طرح آبرسانی هم باید به زودی تمام شوند تا به گزارش مدیریت بحران روی زمین مانده مان برسیم. رئیس هنوز امیدوار است بتواند یک کارشناس پدافند از من بسازد. هر چند خودش هم اعتراف کرد من به عکاسی از پرنده و چرنده و خورشید و دار و درخت بیشتر علاقمند بودم تا وضعیت حفاظتی حصارها و سقف مخازن! یک با رهم گفت به نظر نمی آید توی GIS هیچی بشی!! به هر حال من هنوز هم علاقه دارم این کار را ول کنم و بروم دنبال عکاسی و خوشنویسی و نویسندگی و ادبیات و سیاست!
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387
رئیس به اتاق ما معبد آمون و به ما کاهنان معبد آمون می گوید! جون فقط می خوریم و حرف می زنیم و کار نمیکنیم!البته خودش هم اعتراف می کند بیشترین خروجی های شرکت از همین اتاق بیرون می آید.جالب این است که خودش بیشتر از همه حرف می زند و تا به اتاق ما می آد نمی گذارد هیچ کس کار کند! در اتاق ما به جز من 3 دختر دیگر به اضافه خانم مدیر عامل کار می کنند. البته رئیس و هم اتاقی های آقایش هم همیشه مشغول حرف زدن هستند و هیچ وقت کار نمی کنند اما جنس حرف های این ادو اتاق کاملا متفاوت است. همیشه من به این اصل کلی اعتقاد داشته ام که چند تا دختر وقتی دور هم جمع می شوند غیبت می کندد، و چند تا پسر وقتی دور هم چمع میشوند خالی می بندند! این اصل کلی در محتوای صحبت های این دو اتاق کامال مشهود است. البته در اتاق ما موضوع بحث بیشتر دستور طبخ غذاهای مختلف و تعریف از اخلاقیات و روحیات شوهران است! شنبه و یک شنبه من و رئیس و یک تیم از مهندس های بیرونی شرکت، باید برای دفاع از پروژه به ماموریت برویم. من فقط حدودا یک هفته است که در جریان کار این پروژه، و در جریان چیزی به نام "پدافند" قرار گرفته ام و حالا قرار است به عنوان کارشناس پدافند پروژه در جلسه دفاعیه شرکت کنم! دیروز هم 2 ساعت و امروز 3 ساعت و نیم اضافه کار ایستادم تا Power point ها برای روز presentation و گزارش هایی که باید به کارفرما تحویل بدهیم آماده شوند. فعلا تنها حسی که دارم این است که لبابس اداری مناسب و مانتوی گل و گشاد و شلوار پارچه ای و کفش مناسب برای شرکت در جلسه یک اداره دولتی ندارم!
شنبه بیست و یکم دی 1387
یکتا پرست باش و پاکباز...
همکار ارمنی ای در شرکت داریم به اسم آقای هایدوک که مترجم شرکت است. مردی میانه سال و مثل همه ارمنی ها پرحرف، که مرا به یاد دوست بدمینتون بازمان، آقای قازاریان می اندازد. هایدوک آدم بامزه و شوخ طبعی است که عقاید خاص خود را دارد. یک ارتودوکس دو آتشه که کاتولیک ها را انحرافی می داند و تا حالا صد بار هم برایمان توضیح داده که عید سال نوی آنها چه روزی است و چه فرقی با سال نوی کاتولیک ها دارد.اما در طول این چند روزه عید کریسمس هر بار که به او "کریسمس مبارک" می گفتیم، با شدت و غلظت شانه بالا می انداخت و می گفت "یکتا پرست باش و پاکباز، آنوقت هر روزت عید است". هایدوک به شدت وطن دوست است و خود را از هر ایرانی ای ایران تر می داند و با اینکه از نیمی از حقوق شهروندی اش محروم است، هر گاه از او می پرسیم چرا به روسیه و ارمنستان با زنمی گردد به همان شدت شانه بالا می اندازد و می گوید "من ایرانی ام، اینجا وطن من است. ما 400 سال است اینجا زندگی می کنیم..." هایدوک برایمان تعریف می کند که 14 سال در امریکا زندگی کرده و در رشته پتروشیمی و مهندسی نفت درس خوانده. وقتی به ایران باز گشته مدارک تحصیلی اش را به شرکت نفت می برد و تقاضای کار می کند. به او می گویند چون شما اقلیت مذهبی هستید در ایران نمی توانیم به شما کار بدهیم ولی یک موقعیت شغلی خوب در سوئیس برای شما سراغ داریم که همین الان می توانید بروید. چون این شکلی می توانیم به خارجی ها نشان دهیم اقلیت های مذهبی در ایران چقدر حق پیشرفت دارند! هایدوک در جواب می گوید بعد از این همه سال آماده در کشور خودش زندگی کند، و مامور مربوطه با نهایت صداقت دست رد بر سینه اش می زند... در آزمون مترجمین رسمی دادگستری هم به همین علت او را قبول نمی کنند(البته مریم جانمان هم با اینکه شیعه اثناعشری دوازده امامی آخرازمانی هست هم از این حق شهروندی خود محروم ماند!) برایم جالب است که اکثر دوست های ارمنی مان ( که همه بالای 50 سال سن دارند) هم به همین ترتیب عاشق وطن اند و خود را ایرانی می دانند. و باز هم برایم خیلی جالب است که تمام آداب و سنن و زبان خود را به طور کامل حفظ گرده اند. این را اگر با نسل دوم یا سوم ایرانی هایی که خارج از کشور زندگی کرده اند و زبان فارسی را تقریبا فراموش کرده اند و به فرزندانشان هم یاد نمی دهند مقایسه کنیم، ارزش خود را بیشتر نشان می دهد... هایدوک هنوز هر روز به شرکت می آید و اگر کاری داشته باشد به اتاق ما هم سری می زند، می گوید و می خنداند و هیچ کینه ای هم نسبت به کسانی که او را از حقوق اولیه اش محروم کرده اند ندارد و شاید هیچ وقت هم احساس نکند به جای یک مترجم ساده، الان باید در جایگاه بلند پابه ترین مهندسان شرکت نفت می نشست، و صدایش در گوشم زنگ می زند که می گوید یکتاپرست باش و پاکباز، آن وقت هر روزت عید است...
شنبه بیست و یکم دی 1387
اندر مصائب مشترک ما و استاد سامع
در یکی از جلسات کلاس ادبیات معاصر، یکی از حاضران در جلسه از آقای سامع پرسید چرا تا کنون کتاب یا مقاله ای ننوشته و به چاپ نرسانده است. استاد سامع که مردی است 50 و چند ساله و به شدت شیرین زبان، گفت هنوز به جایی نرسیده که خودش را در حدی بداند که بتواند چیزی بنویسد. البته من در دل اندیشیدم وقتی بعد از 50 و اندی سال به چنین جایی نرسیده پس کی خواهد رسید؟ اما استاد ادامه داد برای نوشتن از یک چیزی می ترسد. از اینکه بعد از چند سال سری به نوشته اش بزند و آن را آنقدر ضعیف بیابد که از نوشتن آن پشیمان و بیزار گردد و با خود بگوید "این چیه من نوشتم؟!" در حالی که آب رفته را دیگر نمی توان به جوی باز گرداند.البته این حالت برای من هم خیلی پیش آمده که بعد از مدت ها سری به نوشته های شخصی یا وبلاگی ام بزنم و نفهمم واقعا موقع نوشتنشان چی فکر می کردم! مثلا چندی پیش به این نوشته بر خوردم و هر چه فکر کردم یادم نیامد در چه حالت روحی و وضعیت فکری ای بودم که به این سیاق دست به سیاه کردن کاغذ نمودم. اصلا یادم نیامد من برای چه این همه از همه چیز ابراز خستگی و انزجار کرده بودم و خشم و عصبانتیم از این "همه چیز" نامعلوم تا اندازه ای بود که حتی کرکره کامنت دونی مبارک رو هم پایین کشیده بودم! الان مدت هاست که از هیچ چیز خسته نشده ام، ایستادن پشت چراغ قرمز هم به شدت برایم لذت بخش است چون تنها فاصله ای است که وقت دارم قدری به آسمان و زمین با دقت نگاه کنم و از ابرها و پرنده ها عکس بگیرم. از نگاه کردن به نقشه های GIS هم محال است خسته شوم و خیلی خوشحالم که قرار است در این رشته ادامه تحصیل بدهم. همچنین به شدت عاشق کار جدیدم هستم و 7ساعت و نیم خیره شدن به کامپیوتر هیچ گاه خسته ام نمی کند. محل کار جدید و همکارانم را هم خیلی دوست دارم. به خصوص رئیسم که به شدت آدم با مزه و دلچسبی است و گاهی اوقات خل مشنگ می زند، ادای همه لهجه ها را در می آورد و مثل کارتون ها حرف می زند و برای همه آدم های توی شرکت اسم گذاشته و وقتی اضافه کاری می ایستیم برایمان آب انار می خرد. به زودی هم احتمالا یک ماموریت یک هفته ده روزی به نیشابور و بعد از آن هم به خارک خواهیم داشت و شاید قسمت باشد این دم آخری به خرج شرکت کل ایران را بگردیم. حالا که بعد از این همه انتظار، اسباب مهاجرت به فرنگ محیا شده، همه چیز به طرز باور نکردنی ای در ایران شیرین و دلپذیر شده و "سبکی تحمل ناپذیر هستی" دارد ما را به این مرز و بوم می چسباند. ساعت کاریمان در شرکت هر ورز از 7.5 تا 3 است. بعد از آن سه روز در هفته به ورزش می روم. دو روز هم کلاس کامپیوتر داشتم که به حمدالله تمام شد (البته به خاطر مریم هم که شده باید یک نرم افزار دیگر هم ثبت نام کنم!) بقیه ساعات بیکاری هم در خدمت دارالترجمه خانم ستار می گذرد، که البته خدا خیرش بدهد که کم کم با همین 10-15 تومان دارم موفق می شوم قطره قطره به ذخیر پول های توی بالشم بیفزایم و... و خلاصه اینکه وقت اضافی برای طامات بافی و اراجیف نگاری هایی از این دست باقی نمی ماند و من می مانم در مشاهده بعضی از این نوشته های قدیمی و این پرسش که نکند من هم بهتر است مثل استاد سامع قلم در کام گیرم، چه شاید روزی از نوشتن همین نوشته پشیمان شوم؟!!
سه شنبه دهم دی 1387
یک نویسنده باشم ولی نصفه
یا یک عکاس نصفه
یا یک خطاط نصفه
یا یک کارشناس جی آی اس نصفه
یا حتی یک زن نصفه
آری من آن معشوق نصفه ای هستم که چشمان مشکی معشوقش را نبوسیده است!
چهارشنبه چهارم دی 1387
نامه ای به مدیر مسئول یک نشریه دانشجویی و یکی از دوستان خیلی خیلی خوبم
روز اولی که با تو تلفنی صحبت کردم، و پس از آن، روز اولی که برای اولین بار تو را دیدم، شوقی که در لحن کلامت بود، و ذوقی که برای آغاز این راه داشتی، مرا به یاد خودمان و همه کسانی که قدمی هر چند کوچک، در این وادی بر داشتند، می انداخت، و نمی دانم چرا پشت آن همه انرژی و ایده های نو که از آنها حرف می زدی، جایی می پنداشتم تو هم روزی که چندان هم دور نیست، مثل ما و مثل آن همه کسان دیگر، آنقدر در این راه با سختی ها و موانع فیزیکی و غیر فیزیکی روبه رو می شوی و به اصطلاح خواهی برید. نمی دانم این را تا حالا برایت گفته بودم یا نه، که ما هم، روزی که دانشجوی تازه نفسی بودیم و با سری پر از فکرهای نو وارد محیط دانشگاه شدیم، قصد داشتیم نشریه ای راه بیندازیم و کارمان تا حد گرفتن مجوز و انتخاب نام هم پیش رفت، اما به دلایل مختلف یک پیش شماره از این نشریه بیشتر چاپ نشد و نام و خاطره جلسات متعدد و آن همه شوق و ذوق، به زودی به گورستان ذهنمان پیوست. و آنچه که در طی دوره فعالیت های فرهنگی دانشگاهی ام شاهدش بودم هم نشان می داد که طول عمر این فعالیت ها محدود است و سرنوشتی که به سر ما و نشریه مان آمد، دیر یا زود، سرنوشت محتوم همه فعالیت های فرهنگی و اجتماعی در محیط دانشگاهی است. در بهترین حالت اگر هیچ کارشکنی ای از جانب نهاد های حکومتی دانشگاه پیش نمی آمد، و آن فعالیت فرهنگی، مثل نشریه ما گرفتار حاشیه های متعدد نیز نمی شد، این بیش از حد مجاز شدن مشروطی ها، یا تطویل سنوات تحصیلی، یا مشاهده همکلاسان درس خوان و موفق، که حالا حتما برای خود مهندسان پر درآمدی شده بودند و دوستان فعال سیاسی و فرهنگی شان را با کله هایی به بوی قرمه سبزی در دانشگاه تنها گذاشته بودند، آنها را از فعالیت های فوق برنامه بازمی داشت و مثل آن بقیه، به زندگی فردی پرتاب می کرد.خیلی های دیگر هم دچار سرخوردگی می شدند و از انجام فعالیت های فوق برنامه اجتماعی و سیاسی به پوچی می رسیدند، چرا که مثل خود من با این سوال اساسی رو به رو می شدند که " برای که؟ برای چه؟" آنها که مثل من برای جامعه آنقدر خلوص نداشتند، "خود" را به تمام آن کسانی که کار کردن برایشان مستلزم فداکاری و صرف وقت و عمر و انرژی و هزینه بود، ترجیح دادند چرا که معتقد بودند، " آنها" قدر این از خود گذشتگی را نخواهند دانست. بارها سعی می کردم این دیدگاه بد بینانه و منفی بافانه را به تو هم القا کنم، وقتی می گفتم همه کسانی که خوشحالی از اینکه دور تو جمع شده اند روزی خواهند رفت و مشروطی ها و تعلیقی های احتمالی تنها از آن تو خواهد بود، اما راستش را بخواهی ته دل از اینکه به حرف هایم هیج وقعی نمی نهادی و بعد از گذشت سه سال هنوز می دیدم مثل روز اول مغزت پر از ایده های نو است و هنوز شوق و ذوق روز اول را داری، و به سرنوشت هیچ کدام از گروه های فوق دچار نشده ای، به شدت احساس شعف و شادی می کردم. تو همه آن جسارت هایی را داشتی که من هیچ گاه نداشتم و همین باعث شده بود همیشه یک سیاهی لشکر مغموم و فردی خاکستری، خنثی، بی خاصیت و در سایه باشم. همه وقت هایی هم که از مصائب متعدد خود برایم درد دل می کردی، از اینکه جز شنیدن نمی توانم کار دیگری بکنم ناراحت بودم و در دل به تو غبطه می خوردم و تحسینت می کردم. آن روزی که پیغامی فرستادی و به قول خودت اعتراف کردی که بریدی، با وجودی که تا قبل از این، شاید تشویقت کرده بودم دست از این کار پر درد سر برداری، اما ناگهان حس کردم حاضرم هر کاری نکنم تا تو مثل سابق ادامه دهی، و وقتی دیدم آن به قول خودت اعتراف، فقط عصبیتی ناشی از خستگی آنی بود، دوباره نفس راحتی کشیدم از اینکه تو هنوز به همان محکمی سابقی، و هنوز همه آن چیزهایی را داری که من هرگز نداشته ام و تو آن خود منی هستی که همیشه آرزو میکردم باشم. شماره آخر نشریه که خودت کاملا به تنهایی بیرون دادی بودی و به عبارتی چکیده فکر خود خودت بود، نشان داد از دوره "غیر حرفه ای" بودن بیرون آمده ای. راستش –فکر کنم قبلا به خودت هم گفته ام- من فکر تو را خیلی می پسندم، ولی قلمت را نه، (که این کاملا سلیقه ای است)، ولی شماره جدید نشریه نوید تولد یک روزنامه نگار حرفه ای و با انگیزه را می داد که دوره گذار را پشت سر گذاشته و حالا می تواند نظاره گر به ثمر رسیدن زحماتش باشد. فکر می کنم حالا که دیگر علی رغم همه مشکلات فیزیکی و غیر فیزیکی و مالی و حاشیه ای و به ظاهر دوستانی که نمی توانستند بودن تو را ببینند، موفق شدی خودت را تثبیت کنی، چندان هم اهمیت نداشته باشد اگر به قول خودت این نشریه هم مانند چند نشریه دیگری که گفته بودی، به خاطر مقاله های تند و جهت دارت، به محاق توقیف برود. مهم این است که تو تازه متولد شده ای. این تولد را جشن بگیر و تبریک من را نیز بپذیر.
سه شنبه سوم دی 1387
روزی...
روزی خودم را گم میکنم در وسعت صدایت؛
و در بند بند حنجره ات؛
و در آن تارها که با هر لرزه شان لرزه ای بر اندام من می افکندند؛
و آن قلب را - که اول تند می زد و بعد آرام
به اندازه خودم کوچک میکنم
تا با همه بزرگی، در آن بگنجم
و به اندازه خودم بزرگ میکنم
تا با همه كوچكي، در آن جاي گيرم
و همه دنيا را براي آن لحظه مي سوزانم
كه سر بر شانه من گذاشته بودي
و نفس هايت – كه اول تند بود و بعد آرام
به گردنم مي خورد...
و من در بويش غرق مي شدم
و تمام روز و شب ها، تمام حرف ها و اشك ها، در پس لحظه طغيان عشق و سكوت، به فراموشي سپرده شدند
و تو ديگر نه شهاب بودي و نه سايه
حضوري بودي به شدت حقيقي، در دستان من!
و غرق شده بودي در آن لحظه كه سر بر شانه ام گذاشته بودي
و در بوي نفس هايم – كه اول آرام بود و آخر هم آرام
و در صداي قلبم – كه اول آرام بود و آخر هم آرام
و كوچك بود به اندازه تو و بزرگ بود به اندازه خودت!
و گم شده بودي در وسعت صدايم
كه نام تو را مي گفت!

