تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387

انتقام را به صورت سرد شده هم می توان خورد

جوجه تيغي يك رمان اپيزوديك كوتاه  از يك نويسنده ترك، صالح دلك، و با حال و هوايي شرقي است كه داستان ماجراجويي هاي انتقام جويانه يك آدم عادي را با طنزي شيرين بيان مي كند. داستان انتقام گرفتن هاي اين آدم عادي از ميخ گذاشتن زير لاستيك ماشيني كه در صف سوار شدن به كشتي از او جلوزده شروع شده و تا از كار بي كار كردن دوستي كه در جواني دوست دختر او را از چنگش در آورده ادامه پيدا مي كند و اوج آن دررويارويي با مردي است كه در صف پرداخت قبض تلفن در بانك از او جلو ميزند، مردي كه چون خود او كينه اي و انتقام جو است، و اين ماجراها آنها را به حوادثي بسيار فراتر از حد تصور آنها سوق مي دهد. دو فرد عادي كه فقط براي رو كم كني وارد ماجراهايي مثل لو دادن يك باند بزرگ قاچاق مواد مخدر و كشته شدن سر دسته باند مافيا و... مي شوند.

جوجه تيغي داستان شيريني است. ارتباط اپيزودهاي داستاني، از اول تا انتها به خوبي حفظ مي شود. به عبارتي هيچ آدمي بيهوده وارد داستان نشده و از آن خارج نمي شود. داستان ريتمي متناسب و فرمي خوشتراش دارد. نه آنقدر كند كه خواننده را خسته كند، نه آنقدر تند كه خواننده نتواند آن را پس از شروع كردن، كتاب را زمين بگذارد. آري جوجه تيغي با اينكه جذاب است احساسات زودگذر خواننده را تحريك نمي كند. طنز محتوايي و نگارشي داستان نيز بهترين زبان را براي تعريف روايت در پيش مي گيرد. مي توان زبان داستان را زباني بي نقص دانست كه نويسنده براي بيان اهداف خود به خوبي آن را به خدمت مي گيرد.

نكته جالب درباره اين كتاب و كلا درباره ادبايت ترك و آثار ديگر نويسندگان ترك، مثل عزيز نسين، نزديكي فضاي روايي داستان ها با فرهنگ ايراني است. روابط خانوادگي، خلقيات فردي و اجتماعي، فساد سيستم اداري و اقتصادي، رواج خرافات، از بين رفتن استعدادها و كمبود امكانات و فرصت هاي شغلي، تفاوت ديدگاه نسل ها، فقر و بي پولي، رشوه و زير آب زني، و فساد در رده هاي بالاي حكومتي، مفاهيمي هسنند كه نويسنده ترك در خلال داستان، با زبان طنز شيرين خود به آنها مي پردازد و اين نوع فضاسازي، فضاي داستان را به محيطي ايراني بسيار نزديك مي سازد. آدم هاي داستان و روابطشان با يكديگر به شدت شبه ايراني  است. اين موضوع است كه شايد بر قرابت فرهنگي بيش از حد دو ملت صحه مي گذارد. 

جوجه تيغي با اينكه برنده يكي ازجوايز ادبي معتبر دنيا در سال 1996 شده است، داستان سنگيني نيست و از عبارات پيچيده و ادبي نيز در آن استفاده نشده است.  جوجه تيغي كتاب باريكي است كه در ازاي وقت كمي كه خواندن آن از يك خواننده حرفه اي و يك منتقد آماتور ادبيات مي گيرد، چيزهاي زيادي به او مي دهد. چيزهايي به شيريني طعم سرد انتقام!

نوشته شده توسط کاکتوس در 9:5 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم بهمن 1387

یادم رفته بود آفتاب وسط روز چه رنگی است و خیابان ها در اوج شلوغی خود وقتی زندگی در آنها موج می زند و آدمیان با عجله به دنبال کارهای خود می دوند چه شکلی است. زندگی در ساعات اداری ولی خارج از محیط اداری زیباست!
بالاخره بلیط ماموریت نیشابورمان را گرفتیم. البته من که چشمم آب نمی خورد بالاخره این طلسم شکسته شود و این ماموریت انجام گیرد!
بدین وسیله از احسان دعوت می کنم دست از دلش بردارد و به خانواده بلاگفا بپیوندد! خودم ساپورت ها و معرفی های لازم را از ایشان به عمل می آورم.
همچنین بدین وسیله از کامنت های محبت آمیز گربه سگ عزیز هم تشکر می کنم.  می خوامت ریفیق!

نگار جان از اینکه امسال دیگه ولنتیاین من نیستی خوشحالم! نخند. خنده اش مالی کوجاش بود؟

نوشته شده توسط کاکتوس در 13:15 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387

آدم کبد گندیده

آنتوان چخوف بی شک یکی از برجسته ترین و پر کارترین طنزپردازان معاصر دنیاست. استعداد بی نظیر او نه تنها در عرصه نگارش و ادبیات به کار رفته، که در موضوعات و سوژه هایی است که برای طنز انتخاب و استفاده می کرده است. چخوف در طول عمر کوتاه چهل و چهار ساله خود، تعداد زیادی داستان کوتاه و بلند و نمایشنامه طنز از خود به یادگار گذاشته است، که همگی از شاهکارهای ادبیات کلاسیک به شمار می روند. فضای داستان های چخوف و آدم هایش، با فضا سازی و شخصیت پردازی سایر نویسندگان روس متفاوت است. طنز فرصتی به او داده تا سردی را از فضای ادبیات روس بزداید. چخوف از میان طبقه متوسط روسیه برخاسته است. پدرش مردی عامی است و خود او در جوانی کفاشی و خیاطی می کرده است. همین مسئله چخوف را در آثارش به عامه مردم نزدیک می سازد. چخوف در عصر خود یک "روشنفکر تیپیک" است. یعنی تمام ویژگی هایی را که در تعریف یک روشنفکر بیان می شود را داراست. او با تولستوی و بسیاری از نویسندگان مطرح روس معاصر است و قلم خود را در خدمت جامعه و مردم گذاشته و با طنز های اجتماعی خود واقعیت های تلخ جامعه روسیه را در زمان خود به تصویر می کشد. رشوه خواری، فساد مالی، پول پرستی، از بین رفتن فضائل اخلاقی، رواج دروغ و تقلب در سیستم اداری و خانواده ها ، روشنفکر نمایی و سایر آفات پیش روی طبقه تحصیل کرده، و... موضوع اکثر طنزهای چخوف هستند. اعتیاد به الکل نیز به عنوان یکی از اصلی ترین مشکلاتی که مردم آن زمان روسیه، اعم از فقیر و غنی، با آن دست به گریبان اند، از کلیدی ترین موضوعات طنز های چخوف است. "آدم کبد گندیده" اسم مستعاری است که چخوف قبل از به دست آوردن شهرت خود، مطالبش را در روزنامه ها به این نام منتشر می کرده است، که خود کنایه ای به این عادت شرابخوارگی و دائم الخمری روس هاست. با این جال عمر کوتاه چخوف به علت سل پایان می یابد نه "گندیدگی کبد". آدم کبد گندیده همان چخوف ریه گندیده است که عمر کوتاهش به او مجال خلق آثار بیشتر را نمی دهد. با این وجود چخوف معتقد است نویسنده باید دائما گرسنه باشد تا همیشه مجبور باشد بنویسد، خودش  هم اعتراف می کند به علت احتیاج به نان در این حجم قلم می زده است، و می توان گفت حجم آثار وی در مقایسه با عمر کوتاهش بسیار انبوه است و همین هم باعث می شود در میان آثارش، نوشته های قوی و ضعیف فراوانی یافت شود. چخوف هر چند 13 سال قبل از پیش از وقوع انقلاب روسیه از دنیا می رود و او را هیچ گاه نمی توان جزء روشنفکرانی که به طور مستقیم در انقلاب اکتبر 1917 روسیه نقش داشتند، به حساب آورد، اما به علت شهرت و محبوبیتش نمی توان تاثیر او را روی عامه مردم نادیده گرفت. چخوف یک طنز پرداز صاحب سبک و الگویی برای طنز نویسان همه دنیاست. به ندرت شاید بتوان فردی را با چنین استعداد و نبوغ اعجاب انگیزی در زمینه طنز مشاهده کرد. آری "آدم کبد گندیده" نامش در همه جای دنیا با "طنز" عجین شده است. این وجه تمایز چخوف با سایر نویسنگان کلاسیک دنیاست.   

نوشته شده توسط کاکتوس در 23:12 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم بهمن 1387

در انتظار ترحم

خانم ف منشی و کارمند امور دفتری شرکت، زنی است چهل و چند ساله و بی اندازه ایراد گیر و اندکی کج خلق که به همه گیر می دهد و جر و بحث می کند. مثلا مدت های مدید است به آقای ب گیر داده که تو چرا زن نمی گیری و به خانم س گیر می دهد که تو چرا چادر سر می کنی و ابروهایت را بر نمی داری...قبل از اینکه داستان زندگی او را بشنوم به خاطر همین اخلاقش چندان از او خوشم نمی آمد ولی وقتی فهمیدم ده-دوازده سال پیش، با دو تا بچه کوچک، شوهرش را از دست داده و به این شندرغازی که از شرکت می گیرد واقعا نیازمند است، تا حدودی این حس تعدیل پیدا کرد، و متاسفانه حسی شبیه ترحم جای آن را گرفت. جالب است که خود چنین آدم هایی هم از وجود این حس ترحم در دیگران لذت می برند. خانم ف، مثل خیلی های دیگر در شرکت ما، خیلی وقت است حقوق نگرفته و مدیر عامل هم عذرش را خواسته و تا آخر بهمن بیشتر در شرکت نمی ماند. ظاهرا یک نفر هم زیر آب او را زده و گفته در ساعات اداری، به کارهای غیر شرکت مشغول بوده و... خانم ف یک روز با خشم و ناراحتی وارد اتاق ما شد و در حالی که انگشتش را به نشانه تهدید بالا گرفته بود گفت "من دو تا بچه یتیم بزرگ کردم، به خدا نمی بخشم اون کسی رو ک این حرفا رو پشت سرم زده. دعا می کنم به ارواح خاک شوهرم همین بلایی که سر من اومد سر خواهر و مادر خودش بیاد و به زمین گرم بخوره الهی..." و بعد چون فهمیده بود ما احتمالا به زودی یک ماموریت به نیشابور خواهیم داشت، با همان لحن خطاب به خانم الف گفت "تو باید بری شکایت منو پیش امام رضا ببری. به خدا مدیون منی اگه نری..." و همین جور در حالی که ناله و نفرین می کرد اتاق را ترک کرد. کلا مشکلات در محیط کاری برای هر کسی ممکن است پیش آیند، در شرکت ما (و گویا خیلی جاهای دیگر) خیلی های دیگر چون او هستند که به حقوقشان احتیاج دارند و ماه هاست هیچ چیز دریافت نکرده اند. دروغ گویی و زیر آب زنی هم در مورد هر کسی که باشد، مسلما یک صفت نکوهیده و یک رذیلت اخلاقی است، اما این خانم به علت شرایط خاص زندگی اش فکر می کند حق بیشتری نسبت به بقیه دارد. حق دارد به زمین و زمان فحش بدهد و از همه  طلبکار باشد، انگار دیگران در بدبختی او دست داشته اند. افراد این چنینی دقیقا از این حس ترحم دیگران آگاهند و دوست دارند با اتکا به این کمبود، کار خود را سریع تر به پیش ببرند. فکر می کنم این به یکی از ویژگی های روانی ما ایرانی ها برگردد که به شدت استعداد داریم دلمان برای خودمان بسوزد و دیگران را به صرف اینکه این بلا به سرشان نیامده مقصر بدانیم.

نوشته شده توسط کاکتوس در 22:40 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم بهمن 1387

همکلاسی قدیمی در خیابان

امروز خانم شراره ب، یکی از همکلاسان قدیمی دبستان، راهنمایی و دبیرستانمان را در باشگاه دیدم. البته من چند وقت پیش هم یک شب خانم شراره ب را با خانم بیتا الف در خیابان شریعیتی ، نزدیکی های خانه مان دیده بودم، ولی به طور کلی آدم وقتی به یکی از همکلاسان قدیمی بر می خورد، چند اتفاق می افتد.

اول اینکه چند ثانیه ای با حالت شک و دودلی به چهره خانم هم کلاسی قدیمی خیره می شود تا مطمئن شود خودش است یا نه. چون احتمالا خانم هم کلاسی بعد از ابرو برداری و استعمال مواد آرایشی، که در دبیرستان قدقن بود،  و بعد از عبور از دوران کودکی و ورود به دوران زنانگی، حالا چهره ای کاملا جدید یافته است. در مورد خانم شراره ب، چون یک بار قبلا چهره جدیدش را دیده بودم، پروسه تشخیص هویت، زیاد طول نکشید.

مرحله بعد سلام علیک کردن با آن همکلاسی قدیمی است، که معمولا با هیجانات زیادی همراه است (طبیعی یا مصنوعی) و معمولا جمله هایی مثل "مشتاق دیدار عزیزم" به همراه جیغ و ویغ زیاد، کاربرد دارد.

در مرحله بعد آدم از آن همکلاسی قدیمی می پرسد چی خوانده و کدام دانشگاه و کی درسش تمام شده. بعد او از آدم می پرسد چی خوانده و کدام دانشگاه و کی درسش تمام شده. آن کسی که در دانشگاه و رشته بهتری درس خوانده در این مواقع چهره اش از شادی برق می زند. خانم شراره ب می گوید عمران خوانده و چند ماه است درسش تمام شده.

بعد از آن آدم از همکلاسی قدیمی اش می پرسد کجا مشغول به کار است. در این مواقع احتمالا همکلاسی قدیمی با گردنی کج می گوید فعلا بیکار است یا با گردنی کج تر می گوید دارد برای فوق می خواند. بعد هم کلاسی قدیمی از آدم می پرسد کجا مشغول کا راست. و آدمی که با گردن کج نمی گوید بیکار است یا دارد برای فوق می خواند چشمانش از شادی برق می زند.

مرحله بعدی رویارویی با یک همکلاسی قدیمی پرسیدن این سوال بنیادین است که "کاری نکردی؟" البته آدمی که کاری کرده صبر نمی کند تا هم کلاسی قدیمی از او این سوال را بکند، بلکه خودش از عمد دست چپ و انگشت چهارمش را توی چشم آن همکلاسی قدیمی می کند و تمام وجودش از شادی برق می زند و اگر آن همکلاسی قدیمی "هنوز کاری نکرده باشد" حقیقتا در مقابل او احساس پیروزی می کند. خانم شراره ب اما با فروتنی دست چپش را پنهان کرده بود، پس معلوم بود "کاری نکرده".

گام بعد این است که آدم از دوستان و آشنایان و همکلاسان مشترک قدیمی سراغ بگیرد. مثلا خانم شراره ب گفت خانم بیتا الف کامپیوتر خوانده و پارسال درسش تمام شده، خانم نوشین م درسش هنوز یک ترم دیگر ادامه دارد ، خانم آزاده الف هم ازدواج کرده و... آدم در این مواقع معمولا دارد فکر می کند "ما درسمان را دو سال پیش 8 ترمه از دانشگاه صنعتی اصفهان تمام کردیم، هیچ کس هم نگفت خرت به چندی، آن وقت اینها که در دبیرستان اینقدر ادعا داشتند تا این اواخر عمر هنوز دانشجوی لیسانس دانشگاه آزاد شنگول آبادند."

خانم شراره ب اسم چند نفر دیگر از آشنایان مشترکمان را که با آنها در تماس است، و همه مثل خودش در دبیرستان رشته ریاضی بودند بیان می کند، بعد لختی فکر می کند و سعی می کند اسم چند نفر را که تجربی می خوانند و از انها خبر دارد را هم بیان کند. و ناگهان می گوید از نگار هوازاده هم خبر دارد. و اضافه می کند هم محله ای شان است و گاهی در اتوبوس او را می بیند!!! آدم در این حالت فقط می تواند بگوید "ئه؟! آهان"

نوشته شده توسط کاکتوس در 17:32 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم بهمن 1387

دیروز تولد مارتین لوتر کینگ بود.

امروز تحلیف اوباما.

بشریت بک پله بزرگ می شود.


مریم و نگار اگه واقعا منو دوست داشتن برام کامنت می ذاشتن. با رقص روش می ذاشتن!!!!!!!
نوشته شده توسط کاکتوس در 14:8 |  لینک ثابت   •