تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن

یکشنبه یازدهم اسفند 1387

دانشگاه یا شرکت؟

بعد از مدت ها دور بودن از محیط آکادمیک و علمی، دیروز با شرکت در جلسه دفاع مژگان، نه اینکه خودم را به این محیط نزدیک حس کرده باشم، اما یادم آمد دنیایی که وارد آن شده ام تا چه حد با دنیای دانشگاهی تفاوت دارد و لحظه ای از برتری قایل شدن بین این دو دنیا- کار و کاربرد عملی و بازاری ، و دانش صرف در جایگاه آکادمیک و تولید علم- عاجز ماندم. مخصوصا اینکه دفاع مژگان به شدت عالی بود و کار خیلی خوبی از کار در آمده بود. و مخصوصا اینکه یادم آمد دو ماه دیگر من هم دقیقا باید همین موضوعاتی را که مژگان رویش مانور خیلی خوبی داده بود بخوانم و بدتر آنکه به قول سعیده باید به زبان اجنبی همین چیزهایی را که مژگان گفت بگویم! دیروز وقتی بعد از مرخصی ساعتی خود، که بیش از حد مجاز به تطویل انجامید، به شرکت برگشتم تا مدتی احساس گیجی می کردم و نمی توانستم بین دنیای 8 ساعت کار و مقررات اداری و ساعت زنی ، صورت وضعیت ها و چانه زدن با کارفرما برای گرفتن مهلت برای تحویل پروژه، تلاش برای پیدا کردن نیروی بیرونی و چانه با مدیر عامل برای گرفتن شندرز غاز حقوق، و دنیای پایان نامه و استاد راهنما و مشاور و گیر دادن های داور ها و خواندن برای امتحان دکترا، تشابهی قایل شوم. البته آدم هایی مثل مژگان و سعیده، آدم های ذاتا آکادمیکی بوده و هستند و نور سعادت بر جبین آنها مشاهده می شد و می شود و برای چنین تیپ شخصیتی، انتخاب یکی از این دو راه قطعا ساده تر است، اما برای من که قبلا اقیانوسی به عمق یک سانتی متر بودم، و به تازگی فهمیدم گودالی به عمق یک سانتی متر هستم، انتخاب یکی از این دو دنیا دشوار است. شکی ندارم که درس خواند برای من صرفا یک وسیله است نه هدف و از نظر من نمی تواند ذاتا دارای ارزش باشد. تنها فایده آن یادگیری و به دست آوردن تخصص است، وگرنه شاید من هیچ وقت روحیه و پشتکار شخصیت های ذاتا آکادمیک را در خود نیافته باشم. به هر حال هنوز هم در تمایز یکی از این دو دنیا، مشکوکم. شاید هم بتوان مثل شریفه آشتی ای بین این دو عالم بر قرار کرد. قطعا 24 سالگی هنوز برای شناخت خود دیر نیست!

نوشته شده توسط کاکتوس در 22:29 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجشنبه هشتم اسفند 1387

چیزهایی که با خودم می برم:

دوربینم؛

دفتر خاطراتم که دوستان مختلف در آن برایم یادگاری نوشته بودند؛

کتاب های قرآنم با جلد سبز، حافظ جیبی ام، کویر، و کلیه رمان هایی که خریده ام ولی هنوز نخوانده ام؛

مولان و مولک؛

آلبوم تمام عکس های دوره دبیرستان به بعد و به قبل؛

یکی دوتا از نامه های یادگاری مریم؛

یکی دوتا کاغذ های چت با سعیده در کلاس مساحی و نقشه برداری؛

یک رم خارجی حاوی کلیه اطلاعات صوتی و تصویری و فایل های متنی موجود در کامپیوترم؛

"خانم خوشکله" با بوی گندش که تمام اتاقم را پر کرده؛

وسایل خوشنویسی ام، با اینکه شش ماه است به آنها دست نزده ام؛

سی دی محسن نامجو؛

 

 

چیزهایی که وقتی رفتم دلم برایشان تنگ می شود:

با مریم و نگار و هدی وقتی دور هم جمع می  شویم و درباره دو چیز حرف  میزنیم؛

لهجه اصفهانی، خیابان های اصفهان، رانندگی اصفهانی ها، کاسب های اصفهانی، زاینده رود، میدان نقش جهان، و کلا هر چیز مربوط به اصفهان؛

دانشگاه صنعتی اصفهان، همکلاسی های دانشگاه، دوست های دانشگاه و ماجراهایشان؛

خانه مان، اتاقم، تختم، و کلیه یادگاری های موجود در اتاقم؛

شیراز، خانه سپیده و شهریار، فال گرفتن در مقبره حافظ؛

کلاس های ایروبیک به همراه سعیده؛

اس ام اس بازی؛

آخرین دوستانی که در اصفهان پیدا کردم: شریفه، سحر، مریم، کتی، میترا، و وقت هایی که توی شرکت همه همکاران را مسخره می کردیم و برایشان اسم می گذاشتیم؛

طعم پیتزای پل پارک و ایستک هلو که فقط مرا یاد اضافه کاری های شرکت می اندازد؛

با مریم و نگار و زهرا و سارا و متین و محسن در رستوران تخت جمشید؛

کلاس های ادبیات معاصر، جلسه های اندیشه جوان، جلسه های طبیعت یاران، جلسه های نشریه، جلسه های جمعیت زنان؛

توالت ایرانی؛

 

چیزهایی که هیچ وقت دلم برایشان تنگ نمی شود:

مانتو؛

مانتو؛

باز هم مانتو؛

روسری؛

گشت ارشاد؛

هر چیزی مربوط به پوشش زورکی؛

صدای دکتر م مدیر عامل شرکت؛

 

آرزوهای من برای ده سال آینده:

داشتن یک ستون ثابت هفتگی در یک روزنامه معتبر چاپ کشور با سردبیری محمد قوچانی، به شرطی که تا آن موقع چنین روزنامه ای چاپ شده و تعطیل نشود؛

گرفتن آخرین مدرک خوشنویسی؛

بر پایی نمایشگاه های عکاسی با موضوع آفتاب،  درهای چوبی، کلاغ، پائیز در اصفهان؛

مدیر پروژه های جی آی اسی با موضوع طراحی منطقه حفاظت شده تالاب گاوخونی (اگر تا آن موقع سعیده طرح مشترکمان را زودتر اجرا نکرده باشد!)، کاربرد جی آی اس در حفاظت از زیستگاه گونه در معرض خطر یوز پلنگ ایرانی، کاربرد جی ای اس در مدیریت بحران ایالت ایکس،...؛

مرگ در بیمارستان روانی به علت داشتن آرزوهای بزرگ؛

 

 

 

نوشته شده توسط کاکتوس در 11:15 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجشنبه یکم اسفند 1387

شمارش معکوس

به یاد عصر پنج شنبه های چهارده سالگی، آن روزها که کریستوف کلومب وار به کشف سرزمین های ناشناخته درون خویش می پرداختم، و با قلم-دوست جدیدم- شیفته وار قلب سفید کاغذ را می شکافتم، دوباره بر روی دفتر  سبز تنهایی های خویش خم شدم، و در یک عصر پنج شنبه بیست و چهار سالگی، با قلم-دوست قدیمی ام- دیوانه وار کلمات را که از ذهنم به بیرون می تراویدند، چون دشنه بر روی کاغذ کشیدم. دفترم: تنها چیزی که از دیروز ها می توام با خود داشته باشم. و به زودی این شهر را، با خاطرات خوب یاران خوب، ترک می کنم، به مقصد سرزمین های سردی که خیابان هایش هر گز سنگینی قدم هایم را بر دوش خویش حس نکرده است، و کوچه پس کوچه هایش از خاطرات عشقی نمناک نیست. و آن موقع

 به یاد یار و دیارم چنان بگریم زار، که از فلک ره و رسم سفر بر اندازم... 

نوشته شده توسط کاکتوس در 22:34 |  لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin