چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388
چه کسی از مرگ نا تمام ما خواهد گریست؟

میوه این درخت بی شک ممنوع نبود، اما شاید مسموم بود. آخر کی گفته هر چیزی که روی درخت دیدی و به نظرت قشنگ و خوشمزه آمد را باید امتحان کنی، حتی اگر شبیه سیب ولی خیلی کوچکتر باشد؟
پلیس کانادا فردا صبح پیدا شدن جسد دختری رابر روی سنگفرش های خیابان شهر آرام، در حالی که یک دوربین عکاسی آماتوری در دست داشته، را گزارش می کند، که بی شک به اندازه عکس های ندا آقاسلطان معروف نمی شود، هیچ کجای دنیا را هم تکان نمی دهد، اما تا چند روز تیتر خبری خوبی برای مطبوعات بی دغدغه محلی خواهد بود. پزشکی قانونی هم مقادیر زیادی از یک سم بسیار کشنده گیاهی را در بدن او پیدا خواهد کرد که یک سی سی آن کافی بوده برای از پا در آوردن یک گله اسب.پلیس کاندا لازم نمی بیند مسئولیت میوه های موجود روی تمام درخت های این کشور را به عهده بگیرد. متوفی خود باید شعورش می رسده که مملکت قانون دارد. اینجا پشت کوه سد ممد نیست که عین شتر بیفتی روی درخت های توت و آنقدر بخوری تا حالت بد شود. آدم همیشه باید رعایت ایمنی و امنیت خود را بکند.
پلیس کانادا از اینکه یکی از اتباع نصفه نیمه اش در اثر ماجرا جویی های جاهلانه ای در گذشته چندان خوشحال نیست، اما نوری از سعادت در چشمان متوفی دیده می شود که نشان می دهد مثل اینکه سموم گیاهی خوب به بدنش سازگار بوده است.
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388
مرجع عالیقدر گربه نره!
"چرا سه ماه دندان روی جگر نگذاشتید تا با خاموشی خمینی و به دست گرفتن قدرت بنیان رژیم را دگرگون کنی و آیا بهتر نبود تقیه می کردی و جلوی این همه مصیبت و بدبختی را برای خودت و مردم ایران بر اثر حاکمیت یافتن بساز و بفروش های سیاسی و آلوده دامان مدعی عصمت دینی می گرفتی؟"
منتظری در پاسخ گفت:
"دینم اجازه نمی داد سکوت کنم. شرفم نمی گذاشت تقیه کنم. شب ها خوابم نمی برد و فریاد مادران داغدیده و زنان شوهر کشته و بچه های بی پدر در گوشم زنگ می زد. یک رکعت نماز درست نمی توانستم بخوانم. تصویر پیکرهای سوراخ سوراخ شده از گلوله در برابرم بود."
*
به بهانه انتشار این پرسش و پاسخ، و بحث های پس از آن، تصمیم گرفتم در این مورد پستی در وبلاگم بنویسم.
اول اینکه ما ایرانی ها به شدت استعداد این را داریم که کسی را بی دلیل و بدون آنکه حقیقتا لیاقتش را داشته باشد به عرش ببریم یا برعکس اگر بی دلیل نزدمان بی عزت شد، با ساختن بدترین جوک ها و هجویات او را از عرش به فرش بکشیم. همچنین به علت ضعیف بودن حافظه تاریخی مان دوست داریم حسرت چیزاهایی که از دست داده ایم یا به دلایلی نتوانسته ایم به دست بیاوریم را بخوریم. داستان ملت ما و آیت الله منتظری دقیقا همین نقل است.
همه گان به یاد دارند سال هایی که آقای منتظری "نایت بر حق امام" بود، مردم سخیف ترین جوک ها و هجویات و القاب را برای او می ساختند که "گربه نره" مودبانه ترین آنها بود. نسل من شاید از منش و روش و شیوه سیاست ورزی آقای منتظری خاطره مستقیم چندانی نداشته باشد. ولی آنچه که هویداست این است که او از معدود افراد درون حاکمیت بود که نسبت به اعدام های تابستان 67 واکنش مستقیم نشان داد و به بهای محروم شدن همیشگی از قدرت، پس از آن همه هجو ها و جوک ها، نامی نیک از خود به جا گذاشت. همچنین زندانیان سیاسی دهه 60، از وی و دوره ای که او و تیمش به زندان ها نظارت داشتند (سال های 64-66) تقریبا به نیکی یاد می کنند. پس از حوادث اخیر منتظری پس از دو دهه محرومیت و حصر خانگی، اینبار هر از چند روز با بیانیه صادر کردن و نامه ای نوشتن یا جواب نامه ای را دادن، دوباره آن نام نیک را در اذهان مردم یادآوری می کند. این دفعه نه به عنوان گربه نره، بلکه از آنجایی که ما ایرانی ها تمایل زیادی به افراط و تفریط داریم، لقب آقای منتظری به "مرجع بزرگوار شیعه، حضرت آیه الله منتظری" تغییر کرده است. این افراط و تفریط تا آنجا پیش می رود که نه تنها مردم عادی، بلکه سیاستمداری چون عدالله نوری چنین سوال غیر عادی ای را از ایشان می کند. ولی معلوم نمی کند منتظری از کجا باید می دانسته خمینی فرار است سه ماه دیگر ارتحال کند که او برای اصلاح امور تا آن موقع صبر کند! اصلا از کجا معلوم اگر به جای خامنه ای، منتظری رهبر نشده بود، این او نبود که بعد از بیست سال رهبری علیه مردم کودتا می کرد و خامنه ای گوشه ای در کنج عزلت و حصر، در هواداری از مردم بیانیه صادر نمی کرد؟ نکته مهم اینجاست که ما باید پیش از قهرمان ساختن به "نقش ها" بیشتر توجه داشته باشیم تا افراد. مشکل اصلی وجود نقشی به نام "ولی فقیه" با اختیارات نامحدود در قاون اساسی است نه اینکه چه فردی بر این مسند تکیه زده. اختیارات بی حد و حصر و موظف نبودن به جوابگویی، می تواند پاک ترین فرد روی زمین را نیز به کثیف ترین دیکتاتور تاریخ بدل کند.
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388
افغانستان: کشوری که از نو باید شناخت
*
افغانستان برای ایرانیان مترادف با جنگ ویرانی و فلاکت است. بدبخت ترین و فقیر ترین و ویران ترین کشور دنیا و نماد عقب ماندگی و نکبت و جهل و بی سوادی. مهاجران غیر قانونی و کارگران روزمزد ارزان قیمت که قوت غالبشان نان و نوشابه زرد رنگ است و از ملیتشان به عنوان فحش استفاده می شود. افغانی در دهه 60، برای ایرانی مترادف با نا امنی و دزدی و تجاوز است و در دهه 70 مترادف با عمله های ساختمانی کم توقع که صبح به صبح سر چهارراه می نشینند به انتظار لقمه ای نان آن روزشان، و در دهه 80 رفته رفته تبدیل می شود به انسان هایی لایق ترحم، خانه پاهایی قابل اعتماد، جنگ زده هایی که طالبان چون طاعون خانمانشان را برباد داده است، کارگرانی زحمت کش و دانشجوهایی موفق که علی رغم برخوردهای ضد انسانی و قوانین سخت گیرانه ضد مهاجری حکومت ایران، وارد دانشگاه های ایران شده اند، و در نهایت انسان های بی پناهی که زجر کشیده اند و ایران شاید بتواند منزل دوم آنها باشد. اوج احساس همدردی و سمپاتی ایرانیان با افغانی ها، بعد از ساخت فیلم سفر قندهار محسن مخملباف، و پس از آن، متعاقب حمله آمریکا به این کشور و در صدر قرار گرفتن اخبار آن، چاپ کتاب های جذاب با تم ژورنالیستی و تبلیغاتی خالد حسینی، به وجود آمد. سفر قندهار محتوایی روایت گونه را با ظاهری مستند در هم آمیخته بود تا از ظلم هایی که طالبان درحق این ملت مظلوم کرده بودند، صحبت کند. مجروحان جنگی که دست و پای خود را روی مین ها از دست داده بودند، محرومیت های زنان برقع پوش و محدودیت های آنان حتی در رفتن نزد پزشک، از جمله صحنه های تاثیر گذار این فیلم بودند که تا مدت ها ذهن هر بیننده ای را به خود مشغول می کرد. مخملباف پس از ساخت سفر قندهار در کلیه مصاحبه های مطبوعاتی مربوط به این فیلم مرتب بر این جمله تاکید می کرد که طالبان در این سال دست به این همه جنایت علیه مردم افغانستان زد، اما غرب فقط برای تخریب مجسمه بودا اظهار تاسف می کند.
حال اگر این تصویر ایرانی از افغانستان، که تا حدودی بر اساس چنین توصیفاتی ترسیم شده باشد، به کلی اشتباه باشه چه؟ من به شخصه برای آقای محسن مخملباف احترام زیادی قائلم، مخصوصا بعد از حوادث اخیر ایران که نقش بسزایی در اطلاع رسانی و هدایت حرکت های مردمی و رساندن صدای مردم ایران در مجامع رسمی اروپایی ایفا کرد. ولی اگر به تاریخچه فیلم هایی که ایشان و دختراش سمیرا مخملباف درباره ایران ساخته اند و اکثرا در جشنواره های خارج از ایران با اقبال عمومی روبه رو شده نگاهی بیندازیم، به راحتی متوجه می شویم که شخصیت های اصلی این فیلم ها یک دهک یا دو دهک پائین جامعه ایرانی هستند و به هیچ عنوان نمیتوان آنها را نماینده میانگین مردم ایران دانست و قضاوت درباره مردم ایران صرفا از روی چنین فیلم هایی با تم تبلیغاتی زیاد که شاید برای خوشایند جشنواره های خارجی سعی در پررنگ نشان دادن فقر و فلاکت و بدبختی ایران دارند، قطعا نا درست است. به عنوان مثال به فیلم "سیب" ساخته سمیرا مخملباف را به یاد بیاورید که داستان دو دختر بچه دوقلوی یازده ساله ایرانی است که تا این سن هرگز اجازه خروج از زیر زمین منزل خود را نداشته اند! هر ایرانی ای می داند که نه تنها امروزه، بلکه در ایران قدیم و در عقب مانده ترین روستاها که دختران از حقوق اولیه خود محرومند نیز سابقه نداشته هیچ پدری با دختران خود چنین رفتاری بکند، مگر اینکه به بیماری روانی خاصی مبتلا باشد، که در آن صورت این می تواند تنها مختص کشور ایران نباشد و در هر کجای دنیا احتمال وقوع چنین حادثه ای هست! از یکی از منتقدین و تماشاگران خارجی این فیلم، اظهار تعجب کرده و گفته بود ما نمی دانیم آیا ایران کشوری است که در آن با دختران چنین رفتاری می شود، یا کشوری است که در آن دختری کم سن و سال چون سمیرا مخملباف می تواند به چنین موفقیت های بزرگ جهانی دست یابد!
با چنین مقدمه طولانی ای می خواهم بیان کنم به آسانی می توان به صحت مطالب ارائه شده در فیلم های با موضوع افغانستان و حتی رمان های پر سر و صدای خالد حسینی شک کرد. دقت کنیم که خالد حسنی در کودکی افغانستان را ترک کرده و در آمریکا زندگی می کند و مشاهداتش از این کشور مسلما غیر مستقیم و با واسطه است.
*
حسینه پزشک است. متخصص جراحی عمومی. دوره پزشکی و تخصص اش را در افغانستان و بیشترش را در دوره طالبان گذرانده. برای ما به شدت باور نکردنی است که در دوره طالبان در افغانسان، زندگی تم عادی خود را داشته، در شهرهایش دانشگاهی برپابوده و دختری از آن فارغ التحصیل شده باشد. حسینه به انگلیسی تسلط کامل دارد. روسی و اسپانیایی و اردو را نیز تا حد متوسطی می فهمد و همه را هم در افغانستان فراگرفته است. او تا پیش از 8 ماه پیش که برای کنفرانسی به کانادا بیاید و دیگر برنگردد، در افغانستان، به گفته خودش، دارای "بهترین زندگی" بود. منظورش از بهترین زندگی، خانه ای بزرگ، اجازه طبابت و حقوق کافی است. چیزهایی که در کانادا از آنها محروم است. حسینه برای کنفرانس درباره بیماری های افغانستان و زندگی زنان آن کشور، تا کنون به تمام استان های کانادا و بیشتر ایالت های آمریکا سفر کرده و با بیشتر موسسات غیر دولتی و ارگان های تخصصی پزشکی همکاری می کند. حسینه از وضعیت زنان در افغانستان چندان شکایتی ندارد، حتی می گوید در دوره طالبان با برقع و روسری برای زنان اجازه طبابت داشته و با یونیسف نیز همکاری می کرده است. او از اینکه به خاطر زن افغان بودن به او ترحم کنند به شدت بیزار است...
*
افغانستان در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو، دو نامزد زن دارد. چیزی که برای زنان ایرانی، حتی زنان اصولگرای تندرو، تا امروز افسانه ای بیش نبوده است. زن افغان هنوز بسیار بیشتر و شدید تر از زن ایرانی، در چنگال جهل و تعصب و تحجر اسیر است. اما به جرات می توانم بگویم اگر افغانستان پیشرفت خود را به همین روال اداممه دهد، و مثلث مصباح-ا.ن-محتبی، موفق به برپایی خلافت اسلامی مورد نظر خود در ایران شوند، افغانسان در نیم قرن آینده از ایران و ایرانی پیشی خواهد گرفت. طالبان شیعی سال هاست پایه های حکومت خود را در این کشور مستحکم کرده است. به قول بزرگی پی ریزی ها با دقت انجام شده است. نازک کاری هاست که اندکی وقت می گیرد...
شنبه دهم مرداد 1388
اندر مصائب ایرانیان خارج از کشور
مطلبی که میخواهم بنویسم مطلب جدیدی نیست و تقریبا از اولین روزی که ناآرامی های داخل ایران شروع شد و ایرانیان خارج از کشور نیز به این فکر افتادند که برای همدردی با هموطنانشان در خارج از کشور تجمع هایی برپاکنند، درتمام شهر های دنیا همواره با این مشکل، و احتمالا برای بار اول در کل تاریخ مهاجران ایرانی، روبه رو بودند. اولین بار از این رو که تا کنون در طی سی سال گذشته هیچ موضوع مشترکی نتوانسته بود کلیه ایرانیان را با یکدیگر به اجماع برساند. اما در این میان گویی جمعی هستند که می خواهند از این آب گل آلود برای خود ماهی بگیرند و این خون های ریخته شده را به نفع خود مصادره کنند. این مشکل را به طور خلاصه می توان جنگ پرچم ها نامید. افرادی که همراه و هم زبان با مردم ایران فقط رای خود را طلب می کردند و شعاری خارج از حیطه حاکمیت نمی گفتند و از همان پرچم رسمی جمهوری اسلامی با آرم الله استفاده می کردند، این افراد غالبا دانشجوهای ایرانی که کمتر از پنج سال است از کشور خارج شده اند، و خانواده های مهاجر متوسط هستند، و در مقابل افرادی که زیر علم شیر و خورشید سینه می زدند، که اینها نیز خود هزار گروه و دسته از سلطنت طلب گرفته تا مجاهد و کمونیست کارگری و حزب دموکرات آذربایجان و کردستان و… هستند. این افراد با اینکه در ظاهر مرام و مسلک های بسیار متفاوتی دارند، ولی در چند ویژگی با یکدیگر مشابهند.
این گروه ها بسیار دگم و متعصبند و مخالف خود را بر نمی تابند و با گروه اول که پرچم جمهوری اسلامی را دارند با خشونت و حتی به طور فیزیکی برخورد می کنند. کتک زدن و فحاشی و متهم کردن افراد به مزدوری برای سفارت و جیره خوار بودن آخوند ها از جمله برچسب هایی است که این افراد به راحتی به بقیه میچسبانند.
طرفداران این گروه ها و تعداد افراد شرکت کننده در تجمع هایشان معمولا از 20 نفر تجاوز نمی کند. با این حال آنها فکر می کنند انقلابی که در ایران درحال انجام است توسط آنها هدایت می شود و مردم ایران چشم انتظار نشسته اند تا آنها از طریق فرودگاه های رسمی، به وطن نزول اجلال نمایند و بر آنها منت نهند و حکومت را در دست گیرند. این گروه ها به علت قلت افرادشان، میل عجیبی به چسباندن خود به بقیه تجمع کنندگان دارند. به عبارتی می خواهند جمعیت های آنها را به نفع خود مصادره کنند. این افراد سعی میکنند با پرچم های غول پیکر شیر و خورشیدشان، رفته رفته قاطی جمعیت شده و در عکس ها و فیلم ها حوری نشان دهند که انگار این جمعیت پرتعداد مربوط به آنهاست.
این افراد میل عجیی به تبلیغ و بحث سیاسی دارند. محال است جایی بیایند و چند نفر را دور خود جمع نکنند و آنها را به زور به بحث سیاسی نکشانند و سعی نکنند عقاید خود را به آنها تحمیل کنند. یکی از همین دوستان در پایان یک بحث داغ سیاسی پر سر و صدا خطاب به من و دوستانم گفت "ما می خواهیم فکر شما را عوض کنیم!".
دانش سیاسی این افراد به شدت پایین است. اگر خود به شخصه در این صحنه حضور نداشتم باور نمی کردم که یکی از این افراد بگوید "احمدی نژاد 4 سال پیش دور اول کاندیدای ریاست جمهوری نبود، از دور دوم وارد شد"!!! بیشتر به یک مزاح شبیه است.
زمان برای این افراد در دهه 60 متوقف شده است. اغلب آنها زندان های طولانی مدت را تجربه کرده اند یا مدتی پس از زندگی مخفی موفق به خروج از مرز شده اند، اما تقویم آنها پس از خروج از کشور دیگر ورق نخورده است. آنها شرایط کشور را همچنان مانند سال های دهه 60 ارزیابی می کنند و تغییراتی که مردم و حاکمیت دستخوش آن شده اند را نمی شناسند. این افراد فکر می کنند چون رنج زندان و شکنجه را به خود دیده اند سهم بیشتری از وطن دارند، یا اینکه دیگران کمتر از آنها زجر کشده و قربانی داده اند.
این افراد هر شخصی را که روزی با این حکومت کوچکترین همکاری ای را داشته محکوم می کنند و اصلا حتی حاضر نیستند بپذیرند مردم ایران به افرادی در درون همین حاکمیت علاقمندند. آنها محبوبیت افرادی چون خاتمی و موسوی را در داخل ایران انکار می کنند. آنها حتی به کوررنگی مبتلا هستند و فکر می کنند رنگ جنبش ایران دیگر مدت هاست که سبز نیست و موسوی در ایران دیگر طرفداری ندارد! آنها با استناد به دلایلی ضعیف سعی دارند افرادی چون خاتمی را به جرم اینکه زمانی رئیس جمهور مملکت بوده است، در شکنجه و زندان و اعدام یاران خود سهیم بدانند. سندی چون "تسلیت گفتن خاتمی به مناسبت ترور لاجوردی"، برای این گروه ها، دلیلی برای دست داشتن خاتمی در جنایات دهه 60 است.
دیدگاه این افراد نسبت به مطالبات آزادی خواهانه مردم ایران بسیار دور از واقعیت است. یکی از این افراد که مرد میانه سالی بود با صدایی نازک و ادا اطوار و ظاهری بسیار زنانه، داد سخن سر داده بود می گفت "ما چرا نباید در ایران gay marriage داشته باشیم؟!!"
این افراد راهکار های پیشنهادی توسط بچه های ایرانی خارج از کشور، نظیر امضای طومار سبز را نوعی وقت تلف کردن تلقی می کنند. جالب است با این حال باز هم اصرار دارند در این "وقت تلف کردن" ها شرکت کرده و با داد و بیداد راه انداختن اعصاب بقیه را خرد کنند. کمترین کاری که از نظر آنها می شود کرد، حمله و اشغال سفارتخانه های ایران است. رنگ پرت کردن به افراد رای دهنده در انتخابات های قبلی، که منجر به واکنش شدید پلیس کانادا شده بود، از جمله اقدامات دموکراتیک دیگری است که این افراد به آن معتقدند!
اگر بخواهم تیتر وار به سایر ویژگی های این گروه ها بپردازم، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. من نمیدانم دوستان عزیز مبارزمان در ایران چه دیدی نسبت به ما، به عنوان ایرانیان خارج از کشور که برای همدردی با انها تجمع و اعتراض برگزار می کنیم، دارند. فکر می کنم اکثر آنها فکر میکنند ایرانیان خارج از کشور همه از سر سیری و دل خوش دست به چنین اعتراض هایی می زنند و از اوضاع ایران هیج درکی ندارند. تا حالا خیلی از دوستان نزدیک خود من چنین طعنه ها و کنایه هایی نثار من کرده اند. به هر حال امیدوارم آنها هم بتوانند ما را، به عنوان کسانی که بلندگوی مطالبات آنها در خارج از کشور هستیم، و خواسته های یکسانی با آنها داریم، از این گروه دچار پارانویا و این اصحاب کهفی که سال هاست در خواب خرگوشی خود فروخفته اند، تفکبک کنند.
