تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن

دوشنبه سی ام شهریور 1388

چرا سنگسار ثریا فیلم مزخرفی است؟

1.سنگسار ثریا داستانی مبتنی بر واقعیت است که اوایل انقلاب در یک روستا اتفاق می افتد. شوهر ثریا قصد دارد ثریا را طلاق دهد و زن دیگری بگیرد و دیگر نفقه او و بچه هایش را ندهد. ثریا به طلاق راضی نمی شود و شوهرش تصمیم می گیرد به نحوی دیگر از شر او خلاص شود. برای همین به کمک آخوند ده و کدخدا و چند نفر دیگر، به ثریا تهمت می زنند که با مردی که در خانه اش کلفتی می کرده خوابیده است، و در نهایت او را سنگسار می کنند.

سنگسار کردن واقعیتی است که در کشور ما، هر چند به تناوب بسیار اندک، ولی به هر حال اتفاق می افتد و نمی توان آن را انکار کرد. ولی سایر شاخ و برگ هایی که به این داستان داده شده به شدت دور از واقعیت و زاییده تخیل کارگردان است. زن دوم گرفتن و نفقه زن اول را ندادن، در میان قشر کم سواد و پاین تر از متوسط جامعه، چیز غریبی نیست که مرد برای شانه خالی کردن از زیر بار این مسئولیت مجبور شود زن را به صورت فیزیکی حذف کند.

2.به جز مشکل فیلمنامه، بازیگری های این فیلم نیز به شدت ضعیف است. شاید بتوان گفت شهره آغداشلو بهترین بازیگر این فیلم است که او هم به نظر می رسد علاقه شدیدی که به تخریب چهره ایران و ایرانی در انظار مردم دنیا، از طریق بازی در فیلم های ضد ایرانی مبتنی بر تخیل، دارد. سایر جلوه های هنری فیلم نیز چنگی به دل نمی زند و کلا فیلم از جنبه های هنری نمره بالایی کسب نمی کند.

3. فیلم سنگسار ثریا در ژانری تهیه شده که من نام آن را درام فمنیستی ایرانی می گذارم. فمنیست های ایرانی در سال های اخیر، در عرصه فیلم و داستان بسیار پرکار بوده اند. ویژگی آثار آنها سیاه و سفید بودن شخصیت ها بر اساس جنسیت است: مرد ها همه زشت و پلید و خبیث و شیطانی، زن ها همه فرشته و خوب و مهربان، البته تعدادی زن بدجنس و بدذات هم معمولا در این گونه آثار یافت می شود که یا فاحشه اند، یا زن های خبر چین و خاله زنک، یا با شوهر زن فرشته صفت داستان روی هم می ریزند تا به او خیانت کنند... به عنوان مثال می توان ازشخصیت های رمان های شهره وکیلی نام برد.  زن ها و مردهای فیلم سنگسار ثریا نیز همگی دارای این ویژگی هستند: حتی پسرهای کوچک ثریا و پدر پیر و ناتوان او هم به او سنگ می زنند. هر کجا هم خواسته مثلا ثریا را در بهشت و در رهایی و آزادی نشان دهد او را با دخترهایش نشان داده است. بهترین مرد داستان مردی است ثریا در خانه اش کار می کرده. تنها ویژگی های منفی این مرد ساده لوح، زودباور و ترسو بودن اوست، که از ترس اینکه خودش را سنگسار کنند و پسر معلولش بی پدر بماند، تحت فشارهای آخوند ده حاضر می شود علیه ثریا شهادت دروغ بدهد.

4.بدترین بخش فیلم، نشان دادن صحنه های سنگسار است. حدودا بیست دقیقه از فیلم به پخش کامل صحنه سنگسار شدن ثریا اختصاص دارد. نشان دادن کلیه مراحل و صحنه های سنگسار، با این جزئیات، به نظرم نشان از این دارد که کارگردان صرفا قصد داشته برای جلب ترحم و همدردی تماشاگر، مخصوصا تماشاگر خارجی، به هر حربه ای دست بزند. نماهای خون و سنگ و مغز متلاشی شده ثریا و موهای به خاک و خون آغشته و چشمان کبود او، همزمان به اضافه کردن به وزن بازاری فیلم، از وزن هنر و زیبا گرایانه آن به شدت کاسته است، در صورتی که کارگردان می توانست به سادگی با نشان دادن یک نمای دور، صحنه سنکسار شدن ثریا را خیلی اثر گذار تر از این به بیننده نشان دهد.

5 از بعضی از جزئیات ارائه شده در فیلم،.به نظر می رسد کارگردان هرگز ایران نبوده یا بیشتر از سی سال است که پا به این مملکت نگذاشته است. رفتار، گفتار، آداب و رسوم، کلمات، حتی طراحی صحنه و دکوراسیون روستایی، و طرز لباس پوشیدن، همگی فرسنگ ها با واقعیت فاصله دارند. چیزی که تماشاگر ایرانی آن را درک کرده اما تماشاگر خارجی به علت مواجه نشدن با واقعیت ایران، آن را به سادگی باور می کند. چیزی که در نهایت وهن ایران و ایرانی و دروغ پردازی های مغرضانه ای علیه این کشور است. من که به شخصه از اینکه کشور و مردمم در دید خارجی ها اینگونه تصویر شده، هم نزد دوست کانادایی ام که همراهم بود، و هم نزد همه غیر ایرانی هایی که در سالن سینما حضور داشتند، به شدت احساس شرمندگی کردم.

6.آخرین نکته اینکه سازمان عفو بین الملل علیه این فیلم بیانیه ای صادر کرده و اعلام کرده این فیلم با اغراق در نشان دادن واقعیت، حاصل سال ها تلاش این سازمان را برای مبارزه با عمل وحشیانه سنگسار را بر باد داده و از همه خواسته این فیلم را بایکوت کنند. من هم همین جا خواهش می کنم لطفا بیایید اجازه ندهیم کسی از بدبختی های ما استفاده تجاری و تبلیغاتی بکند!

نوشته شده توسط کاکتوس در 22:8 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم شهریور 1388

ای جون من!!

چیزی بود بین خنده و گریه. از بس خندیده بودم اشک از چشمانم می آمد ولی می دانستم در اثر کوچکترین تحریکی، این اشک به اشک گریه مبدل خواهد شد. موضوع برای خنده زیاد بود. اصولا من و مریم و نگار که دور هم جمع می شدیم به جز خندیدن یا حرف زدن در مورد دو موضوع، که این اواخر به یکی تقلیل یافته بود، کار دیگری نمیکردیم. آن شب هم لازم نبود زحمت بکشیم برای اینکه موضوعی برای خنده پیدا شود. کما اینکه وسایل گرد و خاک گرفته اتاق من، کل کل های همیشگی من و مریم، لاک درست کردن نگار و اشیایی مانند "گربه رقصان" به اندازه کافی خنده دار بودند که خوراکمان را تا ساعت ها فراهم کنند

"-وقتی برگردم کمکم می کنید همین وسایل را از توی کارتن در بیاورم؟"

هیچ کدام این حرفم را جدی نگرفته بودند. نگار همچنان مانند کیمیاگری ماهر به کار خطیر درست کردن لاک ادامه داده بود و مریم همچنان شمع ها و وسایل تزئینی اتاقم را که یادگاری سالها بودند را داخل کاغذ روزنامه پیچیده بود و چسب زده بود و با ماژیک روی آن نوشته بود که چه چیزی است، شاید هم زیر لب غری زده بود که چرا در خانه تان جا چسبی ندارید...

وقتی کار دست جمعی مان تمام شد، اتاق چه خالی به نظر رسید. تمام کتاب های روی رو شوفاژی و وسایل روی دکور سیمی زرد رنگم، به کارتن هایی در اعماق کمد انتقال یافته بودند و دست خط مریم روی تمام آنها دیده می شد. دیگر از آن اتاقی که در و دیوارش پر از عکس وکارت و یادگاری بود و زندگی در آن جریان داشت، حداقل زندگی من در آن جریان داشت، خبری نبود... اتاقی بود معمولی، با دیوارهای سبز رنگ خاک گرفته، و آینه بزرگ غمگینی که دیوار خالی مقابلش را نشان می داد.

آن شب خنده به بغضم مجال نداده بود. همان شب، قبل از آن، نگار خیالم را راحت کرده بود:"نیلوفر دوستی ها هیچ جا نمی روند"، اما چیزی در درون من می گفت من نیز به زودی مثل این اشیا، به کارتنی در قعر یک کمد انداخته خواهم شد و از یادها خواهم رفت

آن شب با اینکه "خ خ" نداشتم، اما برای آخرین بار در آن اتاق با یکدیگر شب را سحر کردیم. خودم هم تا یک هفته بعد برای آخرین بار در آن اتاق خالی خوابیدم. اتاق خالی و زشت که می دانستم دیگر تا مدت ها صدای خنده ها و هیاهوی ما را نخواهد شنید.

*

صبح یک روز آفتابی اوایل سپتامبر. پنج روز مانده به بیست و پنجین سالگرد تولدم و پنجمین ماهگرد اقامتم در اتاوا. پنج ماهی که در آن لحظات خوب و بد وهیجان انگیز و جدید و عجیب و جالب زیادی را تجربه کرده ام. اما قرار است با شیرین ترین تجربه ام آن روز روبه رو شوم. یاداشتی را که دیروز مامور پست به صندوق پستی مان چسبانده به دفتر پستی نزدیک خانه می برم. خانم کارمند اداره پست بسته ای را دستم می دهد. خط نگار را رویش می شناسم. از ساختمان بیرون می آیم و با ذوق وحشیانه ای با کمک دسته کلیدم، کارتن را پاره می کنم و محتویاتش را بیرون می آورم: هدیه تولد! و کارتی آکاردئونی، پشت و رویش از نقاشی های مریم، و دست خط دوستانم: اول از همه هدی نوشته، با دست خط مکعب مستطیلی اش: "گوهرم برگ گلم..."، دوست دارم وسط خیابان بلند بلند بخندم، لبخندی نشسته روی صورتم، به پهنای آن. من خوشبخت ترین "سیتی زن" این شهرم. کسی که امروز یک "سورپرایز" دریافت کرده است. نفر بعدی مریم است: "چند سالت شد؟ هاف هاف هاف!" تمام خاطرات قشنگ نوجوانی و جوانی ام پیش رویم رژه می روند. بعدی دست خط نگار است: "امسال خودت از طرف مته برقی ها تولد مبارک برای خودت بخون." و یاد تولد پارسال خودم و مریم می افتم. عکس ها هنوز چقدر زنده اند. هنوز "سورپرایز" اصلی مانده. دست خط مادرانشان که هر کدام جداگانه تولدم را تبریک گفته اند. یاد مهمانی های خانوادگی می افتم و سفره های افطاری و شب نشینی های طولانی. ما بچه ها لباس می پوشیدیم و آماده رفتن می شدیم، اما پدر و مادرها آنچنان گرم صحبت و از زمان غافل شده بودند که به سختی می شد از جا بلندشان کرد. دلم پر می کشد برای تمام آن روز ها و یک لحظه می اندیشم من اینجا چه می کنم؟ و این شهر که مدت ها بود می اندیشیدم مثل اصفهان برایم آشنا و دوست داشتنی شده بود، ناگهان چه غریب می شود. دلم می خواهد پیش دوستان باشم، با همه خنده های بی وقفه و حرف زدن های پر سر و صدایمان. صدایی آشنا در گوشم زنگ می زند: "نیلوفر دوستی ها هیچ جا نمی روند." آری من خوشبخت ترین "سیتی زن" این شهرم! کسی که فراموش نشده است. کسی که هنوز درون یک کارتن، به اعماق یک کمد فرستاده نشده است. بغضِ آن شب، باز هم مجال بروز نمی یابد. هدیه ام را چون غنیمتی با ارزش به سینه می فشرم. و خیابان های این شهر دوباره برایم آشنا می شوند...

 

نوشته شده توسط کاکتوس در 6:42 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم شهریور 1388

سهم من از وطن دستبند سبزی است که روی آن نوشته شده I am Iran

و آروزی سبزی که نمی گذارم رفته رفته کم رنگ شود. 

مباد این نهال شکننده، که با خون صدها عاشق مست آبیاری شده، در خاک این شوره زار، زندگی را تاب نیاورد،

مباد این تند باد ها که می وزند ساقه های تردش را که محتاج نوازش های نرم دست باغبان پیر است، خم کنند،

مباد آفات سوزان این کویر داغ، برگ های نازکش را در حریق تن خویش بسوزاند،

مباد،

مباد،

مباد،

مباد این آرزو حتی در دل من و ما بپژمرد،

سهم من از وطن آروزیی است. نمی گذارم بمیرد.

نوشته شده توسط کاکتوس در 4:42 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم شهریور 1388

به تازگی از کار پختن شفته پلو و خورش نخود سبز فارغ شده ام. دوست داشتم در این بعد از ظهر دل انگیز و آفتابی اوایل سپتامبر، بعد از فراغت از کار پر زحمت آشپزی، چند دقیقه ای بخوابم که هوس نوشتن به کله ام زد و مرا چون گربه ای مست در فصل بهار از خود بیخود کرد و چون آدم آهنی به سمت این قرقری رهنمون شد!

دیروز سری به نوشته های دو سال پیشم زدم که پر از خاطرات روزانه و نوشته های شخصی بود. یادم آمد که سر هر کدامشان چه دردسرها که برایم درست نشد! خیلی وقت است دل نوشته ای ننگاشته ام. هوس کردم دوباره این عادت شریف را از سر بگیرم. البته با رعایت مصالح فردی و جمعی!

در اثر رفت و آمد با دوستان عزیز افغانی، حسینه و بهار، احساس می کنم خودم هم لهجه افغانی گرفتم. دیروز در خانه حسینه نزدیک بود کل ساختمان را به آتش بکشیم! حسینه روغن را روی گاز با شعله خیلی زیاد گذاشت و از آشپزخانه بیرون آمد. یک لجظه دیدم بوی دود می آید، حسینه در قابلمه را برداشت  شعله های آتش بود که از داخل دیگ زبانه می کشید!! دیگ را روی زمین گذاشت و به سرعت پرید که در بالکن را باز کند که دود از خانه بیرون برود. آلارم اسموک دیتکتور در همین حین شوع به جیغ جیغ کرد. در آپارتمان را باز کردیم که دود بیرون برود، دود به اسموک دیتکتور مرکزی رسید و آن را هم به صدا در آورد!! هر چه با حوله سعی کردیم دود را از کنار آلارم کنار بزنیم فایده نداشت و دستگاه به بوق های ممتد گوش خراش خود ادامه می داد. دیگ شعله ور را که زیر آب گرفتیم تا خاموش شود حجم دود چند برابر شد، سرفه و عطسه و آبریزش بینی بود که می آمد! در عرض ربع ساعت هم دو تا تراک آتشنشانی کانادا و چند نفر پلیس خود را به ساختمان رساندند! سه تا از آتشنشان ها در زدند، حسینه به داخل راهشان نداد ولی تا دیدند همه چیز خوب است و ما هم سالم هستیم لبخند زنان راهشان را کشیدند و رفتند و ما هم از پایین برایشان دست تکان دادیم! داشتم فکر می کردم اگر در ایران چنین اتفاقی افتاده بود بهترین فحشی که از نیروهای خدوم آتشنشانی ممکن بود بشنویم چه بود!

چند کلمه  افغانی:

خواندن: آهنگ

بچه: پسر

کالا: لباس

مقبول: خوشکل

موتِر: ماشین، اتوموبیل


نتیجه گیری اخلاقی: ندارد

نوشته شده توسط کاکتوس در 1:5 |  لینک ثابت   •