شنبه بیست و پنجم مهر 1388
از ده سال پیش
"نیلوفر همیشه از این بچه های شر بود. از اینا که شورش می کرد و کلاسو به هم می ریخت. خیلی با اطلاعات و با مطالعه بود و همیشه با معلم تاریخ بحث می کرد. معلم تاریخ یه واقعیت تاریخی رو صد در صد اشتباه می گفت، نیلوفر بلند می شد سه ساعت باش بحث می کرد و درستش رو می گفت." رو به من:"هنوز هم همینقدر مطالعه می کنی؟" وادامه "چقدر خوب شد که بعد از انتخابات ایران نبود وگرنه مطمئن بودم نفر اول می ریخت تو خیابون!"
*
اینها را دوستی در مورد من گفت که نیلوفر ده سال پیش را می شناخت و از ده سال پیش تا امروز او را ندیده بود. نیلوفر امروز کلاسی را به هم نمی ریزد، در هیاهوی کلاسی گم می شود، ساکت و تنها می رود و ساکت و تنها بر می گردد و با اینکه "اقلیت قابل دیدن" است، هیچ گاه به چشم نمی آید و چون زبانشان را به خوبی خودشان بلد نیست حرف بزند، فکر می کنند احمق است. نیلوفر امروز با هیچ معلمی بحث نمی کند. تنها می تواند لبخند کمرنگی به زبان بیاورد وقتی استاد کچل مراکشی برای روز 5 شنبه نیم ساعت به او وقت می دهد و روی تقویمش با حروف عربی می نویسد "نیلوفار" و او می گوید استاد الف اش را خط بزن، و انگار که دارند در دلش رخت می شویند به همه "بی پلاس" هایی فکر می کند که "این تازه مینیمم است، بهتر است از آن بالاتر بگیری". نیلوفر وقتی شرح خودش را از زبان کسی که ده سال است شناختش از او تغییر نکرده می شنود، احساس می کند دارند درباره غریبه ای حرف می زنند...
سه شنبه هفتم مهر 1388
دیشب خواب دیدم زنده ام
اتاوا چهارمین شهر بزرگ کاناداست و شانزدهمین شهر قابل زیستن دنیا. البته به جر خانم ب که هنرمند است، خیلی های دیگر هم هستند که از اتاوا خوششان نمی آید و دوست دارند هر چه زودتر از آن بزنند بیرون و احتمالا برایشان اتاوا حکم قم را دارد در مقایسه با تهران، ولی برای ما هم که روح این شهر را دیده ایم یا داریم سعی می کنیم ببنیم هوای این شهر چقدر دلگیر می شود وقتی که ابری و بارانی باشد. چتر را به جای بالای سرمان، می گیریم جلوی رویمان تا باران هایی که کجکی از روبه رو می آیند به سر و صورتمان بر خورد نکنند. مثل ننه سرما خودمان را می پیچیم در یک شال بافتنی پت و پهن، و بعد از شش ماه است که چیزی را شبیه روسری روی سرمان حس می کنیم. دختری از روبه رو می آید که شلوارکی اندکی بلندتر از شورت خود پوشیده و اصلا هم احساس سرما نمی کند و ما به سلامتی سیستم گرمایش و سرمایش بدن او شک میکنیم. ما نهیب می زنیم ای باکتری یا ویروس یا هر چه که هستی! ما تو را شکست می دهیم. بیخود نیست این همه جلوی مرد و نامرد کری خواندیم و خالی بستیم که ما دوسال است سرمانخورده ایم! ما از این زمستان جان سالم به در خواهیم برد! این را تو مطمئن باش. خوکی باشی یا مرغی، بیخودی مرا از فین فین و گلو درد و سایر سیمپتم های پیش از سرماخوردگی مترسان که ما بادنجان بمیم که از قضا گذارش به شانزدهیمن شهر قابل زیستن جهان افتاده است. آدولت کلد هم که نباشد با ادویل خدمتت خواهیم رسید. این همه آدولتد کلد با خودم آورده بودم از ترس چنین روزهایی. راستی چه بلایی به سرشان آمد؟ باید ته کیف های قدیمی را بیشتر بگردم. فلز سردی می خورد به سینه ام. از تو همین مانده که نمیدانم چیست، خودت هم درست نمی دانستی چیست. تصویر دو تا رشته به هم تابیده است. آنقدر به هم نتابیده بودیم که بگویم این من و توهستیم. هنوز گاهی اوقات چشمانم را می بندم و بویش می کنم و در آن دنبال باقی مانده بوی تو می گردم، هر چند حالا دیگر بیشتر بوی تن خودم را گرفته. و باران کجکی می بارد. حتی می بارد بر روس سگ بزرگ خانم همسایه که او را آورده بود در پارک کوچک روبه روی خانه راه ببرد که بعد از باد و باران شدید امروز پر شده بود از برگ های زردی که از درختان ریخته بودند. برای من که با ادبیات به دنیا آمده ام، در شعر زندگی کرده ام، و با رمان مرده ام، سخت است قبول کنم که پاییز در شانزدهمین شهر قابل زیستن جهان بیشتر قرمز باشد تا زرد. پس آن عاشقی که در روی زردی به پایئز شباهت داشت و بخش بزرگی از ادبیات فارسی را به خود اختصاص داده بود را اینجا باید کجای دلم جای دهم؟ خودم را می بینم، یکی از آدم های رمان بیوتن شده ام. اگر ارمیا بشوم خیلی شعاری می شود! شاید هم آیدین سمفونی مردگان شدم که پدرش او را مایه ننگ خود میدانست. یا آزاده خانم که تعلیمی بیب اوغلی را روی تن خود حس می کرد. من می خواهم یک شخصیت پست مدرن باشم. در رمانی که یک روزی تمام شود. شخصیتی که ریپرت هایش را به موقع تحویل می دهد و صبح زود به دانشگاه می رود تا از استاد کچل مراکشی که انگلیسی را با لهجه حرف می زند و دانشجوهای جهان سومی را دوست دارد سوال بپرسم، یا تی ای درسی که سعی می کند با خوشرویی جواب سوالاتمان را بدهد ولی در دل دارد بهم فحش می دهد. و بعد که شب می شود این رمان یک صفحه به پایانش نزدیک تر می شود. و باز موقع پایان این رمان، هوا در شانزدهمین شهر قابل زیستن دنیا که خانم ب، که هنرمند است، خیلی از آن بدش می آید، دلگیر می شود. و ما زمزمه می کنیم مباد که باشیم ما بر هستی، ماندگارتر از هسته هلویی که نیست می شود از برای آمدن هسته هلوی دیگر بر هستی. این شاعر است که دارد می خواند!

