چهارشنبه بیستم آبان 1388
اعتراض به شیوه کانادایی
قرار بود استاد محترم که امروز کوئیز بگیره. من هم از چند روز قبل شروع کرده بودم به خوندن و بقیه تکلیف ها و پروژه هامو کنار گذاشته بودم تا برای کوئیز امروز بخونم که 15% نمره کل رو هم داشت. 5 دقیقه قبل از اینکه استاد سر کلاس تشریف بیارن یه ایمیل عمومی به همه کلاس زدن که به علت اینکه چند نفر H1N1 گرفته اند و امروز غایب هستن امتحان رو عقب می اندازیم! بعدش که سر کلاس اومد هم باافتخار همین مسئله رو اعلام کرد و جالب اینکه که هیچ کدوم از بچه های کلاس کوچکترین صدایی که نشون دهنده خوشحالی یا ناراحتی اش از این امر باشه ازش در نیومد. من که به شخصه دلم می خواست هوار بکشم که مرتیکه خب چند روز زودتر میگفتی که ما اینقدر وقت نذاریم و به کارای دیگه مون برسیم. و تصور کردم اگر همین اتفاق در یکی از کلاس های دانشگاه های ایران افتاده بود احتمالا دانشجو ها کلاس رو رو سر استاد خراب می کردن. ولی اینا هیچ گونه اعتراضی نکردن و انگار همه چیز کاملا طبیعی باشه، خیلی راحت همه چیزو قبول کردن!
البته ما دانشجوهای ایرانی (فرقی نمی کنه اینجا درس بخونیم یا تو دانشگاه های ایران) از خیلی جنبه ها از اینا عقب هستیم، ولی حداقل خیلی خوشحالم که با همه بدی ها و کاستی هایی که داریم، حداقل محدودیت فرهنگی ما رو طوری بار اورده که روحیه اعتراض و انتقاد رو از دست ندیم.
من هم امروز دق دلی ام رو سر استاد در آوردم و تو برگه ارزشیابی این مسئله رو نوشتم. تو این مملکت که اینقدر به برنامه ریزی اهمیت می دن فکر کنم پوینت خیلی منفی ای براش حساب بشه!
پنجشنبه هفتم آبان 1388
هیچ بدمزگی بی حکمت نیست!
امروز از کافی شاپ دانشکده یک آیس تی سفارش دادم. پسری که سفارش مشتری ها را آماده می کند مایعی به رنگ قهوه ای روشن را به یک عالمه یخ درون یک لیوان یک بار مصرف بی رنگ ریخت و روی پیشخوان کافه گذاشت و پسر دیگری که پشت دخل است گفت باید دو دلار و نیم بپردازم. کردیت کارتم را به سمتش گرفتم اما گفت برای خرید های کمتر از 5 دلار، 50 سنت اضافی شارژ می کند. کردیت را روی پیشخوان کافه گذاشتم و در میان پول خرد هایم دنبال دنبال سکه گشتم که به او بدهم. دو دلار و نیم سکه جور کردم و لیوان آیس تی را برداشتم و از کافه بیرون رفتم. محلول داخل لیوان هرچه بود آیس تی نبود. جوشاندنی خنک علفی ای بود با طعم تلخ و بسار تیز، شبیه طعم قطره های بی خاصیت گیاهی برای برطرف کردن عوارض یائسگی. وحشتناک بود! دوباره به کافه برگشتم تا شکر یا عسلی به آن اضافه کنم و طعمش را قابل تحمل تر کنم. جلوی میزی که روی آن شکر و عسل را چیده اند می ایستم و با دقت روی نوشیدنی گیاهی عسل می ریزم. ناگهان کسی از پشت سر چیزی را به سمت می گیرد:
"این مال شماست؟!"
پسری است که پشت دخل کافه کار می کند. کردیت کارتم در دستش است.
قطره بدمزه گیاهی را با با لذت سر می کشم. اگر خوشمزه بود هیچ وقت به کافه بر نمی گشتم!

