تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن - باز باران با ترانه...

چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388

باز باران با ترانه...

در اتاوا، شهری که من یک ماه است در آن زندگی می کنم، هوا بیشتر وقت ها ابری است. این امر با هر چه نزدیک تر شدن تابستان هم هیچ تغییری نکرده است. حدودا به ازای یک روز هوای آفتابی و نیمه آفتابی، دو روز ابری و کاملا ابری وجود دارد. ابرهایش هم مثل ابرهای ایران بی برکت و خشک نیست، بلکه بر عکس تقریبا هر وقت ابر هست باران هم به شدید ترین شکل ممکن خود، مثل بارش آب از دوش حمام، می بارد.

هوای ابری برای کسی که در سرزمینی گرم و خشک و کم باران و در شهری کویری بزرگ شده، به تمام معنی یک نعمت است. البته علاقه من به هوای بارانی چیزی بیش از سانیامنتالیسم دخترهای ترشیده است. من واقعا و از صمیم قلب به هوای بارانی عشق می ورزیدم وزیر باران همه رنگ ها را جور دیگر می دیدم و تابش خورشید از پشت ابر را دارای زیبایی وصف ناپذیر می دانستم. فکر می کنم بیشتر ایرانی ها هم به همین ترتیب به هوای گرفته ابری علافه داشته باشند. چیزی درد فرهنگ ما هست که باران را نعمت خدا می پندارد و بر این باور است که اگر موقعی که باران می بارد آرزویی بکنی، ملک آمین از بالای سرت رد شده و آرزویت را برآورده می کند. باران آنقدر عزیز است که مردم کویر برای فروبارشش به "دعای باران" می روند...

اما همین ابر و باران در این طرف دنیا در نظر من عجیب چیز منفوری است!! از هوای بارانی و ابر های کلفتی که تمام طول اسمان را می پوشانند و باد تند منحوسی که سوز بدی با خود دارد، بیزارم.هر روز صبح چشم هایم را به این امید باز می کنم که از پنجره روبه رویم آبی آسمان را ببینم و آفتاب که در وسط آن می درخشد! اینجا دیگر هوای بارانی نمی تواند منبع الهام باشد، در این گوشه دنیا این می تواند خورشید باشد که چون گوهری گرانبها هر از گاهی دل مرمان را شاد می کند و در گوشه ای از آسمان می درخشد. آری این طرف دنیا، افتاب گاهی خودش را آفتابی می کند!با این دیدگاه  شاید بتوان گفت شرایط جوی نیز یک فاکتور مهم در پرورش و پیدایش یک هنرمند و الهام بخشی به او باشد!

 

 

نوشته شده توسط کاکتوس در 8:17 |  لینک ثابت   •