تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن - ندا آخ ندا...

یکشنبه سی و یکم خرداد 1388

ندا آخ ندا...

ندا، آخ ندا! همه امروز از تو می گویند. همه امروز از تو نوشته اند. من چه بنویسم که مثل آن همه نباشد؟ چه بنویسم که به وسعت بغضم و به زیبایی نگاهت باشد؟ نگاهت که تا همیشه، با چشمان باز باز، به من دوخته خواهد شد، به ما. به بزرگی تاریخ!

ندا من و تو زاده سال های جنگ بودیم. دهه ترور و وحشت. سال خون های بسیار. بچه های سال های کوپن بودیم و آژیر زرد و قرمز و سال های دور از خانه. من و تو اما از جنگ نمی گفتیم. من و تو از نسل جوانانی بودیم که عده ای می پنداشتند آزادی برایمان فقط در سر نکردن روسری معنا دارد. ندا ما را دست کم گرفته بودند! فکر می کردند آنقدر در قردیت خود غرق شده ایم که هرگز نامی از آزادی به زبان نخواهیم آورد. چشمانت چه خوب آزادی را معنا کردی ندا. ندا آخ ندا! تو در این سر دنیا، خونت آسفالت های سیاه شهر غم گرفته مان را رنگین کرده و من آن سر، در پس سکوت گورستانی خیابان های آرام این شهر غربت زده که صدای زجه ام را نمی شنود، خون می گریم. ندا بیدار شو و مرا از این خواب وحشت آور بیدار کن. بگو که همه چیز کابوسی تلخ در آخرین ساعات شبی سیاه است. بگو بازی رنگ و نقش بدلکاران فیلم های آماتوری پرماجرای باور نکردنی است. ندا بلند شو. با حنجره دریده ات حرف بزن. با لبانت پر خونت که شاید شبی، نیمه شبی، پنهان از چشم شحنه ها که دهانمان را می بوئیدند، دزدانه از بوسه لب محبوبی نمناک گشته بود، حرفی بزن. ندا من و تو بچه های جنگ نبودیم. ندا من و تو فقط می خواستیم سرودی سبز بخوانیم. ندا چقدر از تو دورم و چقدر به تو نزدیک. بیا مرا با خود از سکوت بلاهت بار این شهر غریب، به صدای تیر و ترکش شهر خون ببر. بگذار تا سر بر روی سینه ات بگذارم و شهادتت را زار بگریم. . ندا این ضحاک سال هاست از خون من و ما مارهای شومش را سیراب می کند. دیروز برادرانم را کشت و مغز سرشان را خوراک مارها کرد، امروز نگاه تو تخت و تاج مقوایی سفاک را خواهد سوزاند. ندا آخ ندا!

 ندا بگو تصویر چشمان به خون نشسته ات از کابوس روزان و شبانم برود...

 

نوشته شده توسط کاکتوس در 19:9 |  لینک ثابت   •